| * لطیفة جالب : |
| ساعت ۱:۱۱ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: * لطیفة جالب : ،قال أبو العیناء: ،بشنو از نى چون حکایت مىکند ،از نفیرم مرد و زن نالیدهاند |
|
أبى العیناء قال أبو العیناء: أخجلنى ابن صغیر لعبدالرحمن بن خلّکان قلت له: وددت أنَّ لى ابناً مثلک فقال: هذا بیدک، قلت: کیف ذاک؟ قال: احمل أبى على امرأتک تلدلک مثلى. «مولوى مثنوى» بشنو از نى چون حکایت مىکند و از جدائیها شکایت مىکند از نیستان تا مرا ببریدهاند از نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگوید شرح درد اشتیاق هر کسى کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من بهر جمعیّتى نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم هر کسى از ظنّ خود شد یار من و از درون من نجست اسرار من سرّ من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست آتش است این بانگ ناى و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نى فتاد جوشش عشقست کاندر مى فتاد نى حدیث راه پر خون مىکند قصهاى عشق مجنون مىکند دمدمه این ناى از دمهاى اواست هاى هوى خلق از هیهاى اواست محرم این هوش جز بیهوش نیست مرزبانرا مشترى جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان اى آنکه چون تو پاک نیست در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام بند بکسل باش آزاد اى پسر چند باشى بند سیم و بند زر گر بریزى بحر را در کوزهاى چند گنجد قسمت یکروزهاى شادباش اى عشق خوش سوداى ما اى طبیب جمله علّتهاى ما اى دواى نخوت و ناموس ما اى تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد با لب دمساز خود گر جفتمى همچو نى من گفتنیها گفتمى هر که او از همزبانى شد جدا بینوا شد گر چه دارد صد نوا چون که گل رفت و گلستان در گذشت نشنوى زان پس ز بلبل سر گذشت چون که گل رفت و گلستان شد خراب بوى گل را از که جوئیم از گلاب جمله معشوقست و عاشق پردهاى زنده معشوقست و عاشق مردهاى خزائن، ص: 90
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

