| چرا حسین علیه السلام فراموش نمىشود؟ |
| ساعت ٧:٠٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: چرا حسین علیه السلام فراموش نمىشود؟ ،اهمّیّت تاریخ زندگى ،انفجار کینههاى دو طایفه متخاصم ،امتیازات قبیلهاى |
|
اهمّیّت تاریخ زندگى امام حسین علیه السلام که به صورت یکى از شورانگیزترین حماسههاى تاریخ بشریّت درآمده، نه تنها از این نظر است که همه ساله نیرومندترین امواج احساسات میلیونها انسان را در اطراف خود بر مىانگیزد و مراسمى پرشورتر از هر مراسم دیگر به وجود مىآورد، بلکه اهمّیّت آن بیشتر از این جهت است که: هیچگونه «محرّکى» جز عواطف پاک دینى و انسانى و مردمى ندارد و این تظاهرات پر شکوه که به خاطر بزرگداشت این حادثه تاریخى انجام مىگیرد، نیازمند هیچ مقدّمه چینى و فعّالیّتهاى تبلیغاتى نیست و ا ز این جهت در نوع خود بىنظیر است. اغلب ما این حقیقت را مىدانیم، ولى نکتهاى که براى بسیارى (به خصوص متفکّران غیر اسلامى) هنوز به درستى روشن نشده و همچنان به صورت معمّایى در نظر آنها باقى مانده این است که: چرا این قدر به این حادثه تاریخى که از نظر «کمّیّت و کیفیّت» مشابه فراوان دارد، اهمّیّت داده مىشود؟ چرا مراسم بزرگداشت این خاطره هر سال پرشکوهتر و پرهیجانتر از سال پیش، برگزار مىگردد؟ چرا امروز که از «حزب اموى» و دار و دسته آنها اثرى نیست و قهرمانان این حادثه مىبایست فراموش شده باشند، حادثه کربلا رنگ ابدیّت به خود گرفته است؟! پاسخ این سؤال را باید در لابهلاى انگیزههاى اصلى این انقلاب جستجو کرد، ما تصوّر مىکنیم تجزیه و تحلیل این مسأله براى کسانى که از تاریخ اسلام آگاهى دارند چندان پیچیده و مشکل نیست. به عبارت روشنتر حادثه خونین کربلا نمودارى از جنگ دو رقیب سیاسى بر سر بدست آوردن کرسى زمامدارى یا املاک و سرزمینها صورت نگرفته. همچنین این حادثه از انفجار کینههاى دو طایفه متخاصم که بر سر امتیازات قبیلهاى در مىگیرد، سرچشمه نگرفته است. این حادثه در واقع صحنه روشنى از مبارزه دو مکتب فردى و عقیدهاى است که آتش فروزان آن، در طول تاریخ پر ماجراى بشریّت، از دورترین زمانها تا امروز، هرگز خاموش نشده است، این مبارزه ادامه مبارزه تمام پیامبران و مردان اصلاحطلب جهان، و به تعبیر دیگر ادامه جنگهاى «بدر و احزاب» بود. همه مىدانیم هنگامى که پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به عنوان رهبر یک انقلاب فکرى و اجتماعى، براى نجات بشریّت از انواع بت پرستى و خرافات، و آزادى انسانها از چنگال جهل و بیدادگرى قیام کرد و قشرهاى ستمدیده و حقطلبى را که مهمترین عناصر تحوّل بودند، به گرد خود جمع نمود، در این موقع مخالفان این نهضت اصلاحى که در رأس آنها ثروتمندان بت پرست و رباخوار مکّه بودند، صفوف خود را فشرده ساخته، براى خاموش کردن این ندا، تمام نیروهاى خود را به کار گرفتند، و ابتکار این تلاشهاى ضدّ اسلامى در دست «حزب اموى» و سرپرست آنها ابوسفیان بود. ولى در پایان کار، در برابر عظمت و نفوذ خیره کننده اسلام به زانو درآمده، سازمانشان به کلّى از هم پاشید. بدیهى است این از هم پاشیدن به معناى ریشه کن شدن و نابودى آنها نبود، بلکه نقطه عطفى در زندگى آنها محسوب مىشد، یعنى فعّالیّتهاى ضدّ اسلامى صریح و آشکار خود را به فعّالیّتهاى پشت پرده و تدریجى- که برنامه هر دشمن لجوج، ضعیف و شکست خوردهاى است- تبدیل نموده و در انتظار فرصت بودند. بنىامیّه پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله براى ایجاد یک جنبش ارتجاعى و سوق مردم به دوران قبل از اسلام، کوشیدند که در دستگاه رهبرى اسلامى نفوذ پیدا کنند، و هر قدر مسلمانان از زمان پیامبر صلى الله علیه و آله دورتر مىافتادند، زمینه را مساعدتر مىدیدند. به خصوص پارهاى از «سنّتهاى جاهلیّت» که به دست غیر بنىامیّه بر اثر علل گوناگونى احیا گردید، زمینه را براى یک «قیام جاهلى» آماده ساخت. از جمله اینکه: 1- مسأله نژاد پرستى که اسلام خطّ قرمز روى آن کشیده بود دوباره به دست بعضى از خلفا زنده شد و نژاد «عرب» برترى خاصّى بر «موالى» (غیر عرب) یافتند. 2- تبعیضهاى گوناگون که با روح اسلام به هیچ وجه سازگار نبود، آشکار گشت و «بیت المال» که در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله به طور مساوى در میان مسلمانان تقسیم مىشد، به صورت دیگرى در آمد و امتیازات بىموردى به عدّهاى داده شد و امتیازات طبقاتى بار دیگر احیا گردید. 3- پستها و مقامات که در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله بر اساس لیاقت و ارزش علمى، اخلاقى و معنوى به افراد داده مىشد، به صورت قوم و خویش بازى درآمد، و در میان اقوام و بستگان بعضى از خلفا تقسیم شد. مقارن همین اوضاع و احوال، فرزند ابوسفیان، «معاویه» به دستگاه حکومت اسلامى راه یافت و به زمامدارى یکى از حسّاسترین مناطق اسلام (شام) رسید و از اینجا با دستیارى باقیمانده احزاب جاهلیّت، زمینه را براى قبضه کردن حکومت اسلام و احیاى همه سنّتهاى جاهلیّت هموار ساخت. این موج به قدرى شدید بود که پاک مردى مانند على علیه السلام را در تمام دوران خلافت نیز به خود مشغول ساخت. *** قیافه این جنبش ضدّ اسلامى به قدرى آشکار بود که رهبرىکنندگان آن نیز نمىتوانستند آن را مکتوم دارند. اگر ابوسفیان در آن جمله عجیب تاریخى خود هنگام انتقال خلافت به بنىامیّه و بنىمروان با وقاحت تمام مىگوید: «هان اى بنىامیّه! بکوشید و گوى زمامدارى را از میدان بربایید (و به یکدیگر پاس دهید)؛ سوگند به آنچه من به آن سوگند یاد مىکنم بهشت و دوزخى در کار نیست! (و قیام محمّد یک جنبش سیاسى بوده است)». و یا اگر «معاویه» هنگام تسلّط بر عراق در خطبه خود در کوفه مىگوید: «من براى این نیامدهام که شما نماز بخوانید و روزه بگیرید، من آمدهام بر شما حکومت کنم؛ هر کس با من مخالفت ورزد او را نابود خواهم کرد!». و اگر یزید هنگام مشاهده سرهاى آزاد مردانى که در کربلا شربت شهادت نوشیدند، مىگوید: «اى کاش نیاکان من که در میدان بدر کشته شدند، در اینجا بودند و منظره انتقام گرفتن مرا از بنىهاشم مشاهده مىکردند ...!». همه اینها شواهد گویایى بر ماهیّت این جنبش «ارتجاعى و ضدّ اسلامى» بود و هر قدر پیشتر مىرفت، بىپردهتر و حادتر مىشد. *** آیا امام حسین علیه السلام در برابر این خطر بزرگ که اسلام عزیز را تهدید مىکرد و در زمان «یزید» به اوج خود رسیده بود، مىتوانست سکوت کند و خاموش بنشیند؟ آیا خدا و پیامبر و دامنهاى پاکى که او را پرورش داده بودند، مىپسندیدند؟ آیا او نباید با یک فداکارى فوق العاده و از خودگذشتگى مطلق، سکوت مرگبارى را که بر جامعه اسلامى سایه افکنده بود، درهم شکسته و قیافه شوم این نهضت جاهلى را از پشت پردههاى تبلیغاتى «بنىامیّه» آشکار ساخته و با خون پاک خود، سطور درخشانى بر پیشانى تاریخ اسلام بنویسد که براى آینده، حماسهاى جاوید و پرشور باشد؟ آرى حسین علیه السلام این کار را کرد و رسالت بزرگ و تاریخى خود را در برابر اسلام انجام داد، و مسیر تاریخ اسلام را عوض نمود. او توطئههاى ضدّ اسلامى حزب اموى را در هم کوبید و آخرین تلاشهاى ظالمانه آنها را خنثى کرد. این است چهره حقیقى قیام حسین علیه السلام و از اینجا روشن مىشود که چرا نام و تاریخ امام حسین علیه السلام هرگز فراموش نمىشود. او متعلّق به یک عصر و یک قرن و یک زمان نبوده، بلکه او و هدفش جاودانى است. او در راه حقّ و عدالت و آزادگى، در راه خدا و اسلام، در راه نجات انسانها و احیاى ارزشهاى مردمى، شربت شهادت نوشید؛ آیا این مفاهیم هیچگاه کهنه و فراموش مىگردد؟ نه ... هرگز ...! فلسفه شهادت ، آیت الله مکارم شیرازی ،ص 5 – 9 |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

