| پدر و مادر و فامیلم همه نصرانى هستند |
| ساعت ٧:٤۸ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: پدر و مادر و فامیلم همه نصرانى هستند |
|
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ زکریا، پسر ابراهیم ، با آنکه پدر، مادر و همه فامیلش نصرانى بودند و خود او نیز بر آن دین بود، مدتى بود که در قلب خود، تمایلى به اسلام احساس مى کرد. وجدان و ضمیرش او را به اسلام مى خواند که سرانجام بر خلاف میل پدر و مادر و فامیل ، دین اسلام را اختیار کرد و به مقررات اسلام گردن نهاد. موسم حج که پیش آمد، زکریاى جوان به قصد سفر حج از کوفه بیرون آمد و در مدینه به حضور امام صادق (ع ) تشرف یافت . ماجراى اسلام خود را براى آن حضرت تعریف کرد. امام فرمود: چه چیز اسلام نظر تو را جلب کرد؟ گفت : همین قدر مى توانم بگویم که این سخن خدا درباره من مصداق مى کند که در قرآن به پیامبر خود مى گوید: ما کنت تدرى ما الکتاب ولا الایمان ولکن جعلناه نورا نهدى به من نشاء من عبادنا اى پیامبر تو قبلا نمى دانستى کتاب چیست و نمى دانستى که ایمان چیست ، اما ما این قرآن را که به تو وحى کردیم ، نورى قرار دادیم و به وسیله این نور هر که را بخواهیم راهنمایى مى کنیم . امام فرمود: تصدیق مى کنم ، خدا تو را هدایت کرده است . آنگاه سه بار فرمود: خدایا خودت او را راهنما باش . سپس فرمود: پسرکم ! اکنون هر پرسشى دارى بگو. جوان گفت : پدر و مادر و فامیلم همه نصرانى هستند، مادرم کور است ، من با آنها محشورم و قهرا با آنها هم غذا مى شوم ، اینک تکلیف من چیست ؟ امام فرمود: آیا آنها گوشت خوک مصرف مى کنند؟ گفت : نه یابن رسول الله ! حتى دست هم به گوشت خوک نمى زنند. امام فرمود: معاشرت تو با آنها مانعى ندارد. آنگاه حضرت فرمود: مراقب حال مادرت باش ، تا زنده است به او نیکى کن ، وقتى که مرد جنازه او را به کس دیگرى وامگذار، خودت شخصا متصدى تشییع جنازه اش باش . در اینجا به کسى نگو که با من ملاقات کردى ! من هم به مکه خواهم آمد، انشاءالله در منا همدیگر را خواهیم دید.
جوان در منا به سراغ امام رفت . در اطراف امام ازدحام عجیبى بود. مردم مانند کودکانى که دور معلم خود را مى گیرند و پى در پى ، بدون مهلت سؤ ال مى کنند، پشت سر هم از امام سؤ ال مى کردند و جواب مى شنیدند. ایام حج به آخر رسید و جوان به کوفه مراجعت کرد. سفارش امام را به خاطر سپرده بود. کمر به خدمت مادر بست و لحظه اى از مهربانى و محبت به مادر کور خود فروگذار نکرد. با دست خود او را غذا مى داد و حتى شخصا جامه ها و سر مادر را جستجو مى کرد که شپش نزند. این تغییر روش پسر، خصوصا پس از مراجعت از سفر مکه ، براى مادر شگفت آور بود! روزى به پسرش گفت : پسر جان ! تو وقتى که در دین ما بودى و من تو اهل یک دین و مذهب بشمار مى رفتیم نسبت به من این همه مهربان نبودى ، اکنون چه شده است ، با این که من تو از لحاظ دین و مذهب با هم بیگانه ایم ، بیش از سابق با من مهربانى مى کنى ؟ گفت : مادر جان ! مردى از فرزندان پیامبر ما به من این طور دستور داد. مادر گفت : خود آن مرد هم پیامبر است ؟ پسر گفت : نه ، او پیامبر نیست ، او پسر پیامبر است . مادر گفت : پسرکم خیال مى کنم خود او پیامبر باشد ؛ زیرا این گونه توصیه ها و سفارشها جز از ناحیه پیامبران صادر نمى شود. پسر گفت نه مادر، مطمئن باش او پیامبر نیست ، او پسر پیامبر است ، اساسا بعد از پیامبر ما پیامبرى به جهان نخواهد آمد. مادر گفت : پسرکم ! دین تو بسیار دین خوبى است ، از همه دینهاى دیگر بهتر است ، دین خود را بر من عرضه بدار تا من نیز مسلمان شوم . جوان شهادتین را بر مادر عرضه کرد، مادر مسلمان شد. سپس جوان آداب نماز را بر مادر نابیناى خود تعلیم داد، مادر فرا گرفت ، نماز ظهر و عصر را بجا آورد، شب توفیق نماز مغرب و عشا را نیز پیدا کرد . آخر شب ناگهان حال مادر تغییر کرد، مریض شد و به بستر افتاد. پسر را طلبید و گفت : پسرکم ! یک بار دیگر آن چیزهایى را که به من تعلیم کردى تکرار کن ، پسر بار دیگر شهادتین و سایر اصول اسلام ؛ یعنى ایمان به پیامبر و فرشتگان و کتب آسمانى و روز باز پسین را به مادر تعلیم کرد. مادر همه آنها را به عنوان اقرار و اعتراف بر زبان جارى و جان به جان آفرین تسلیم کرد. صبح که شد، مسلمانان براى غسل و تشییع جنازه آن زن حاضر شدند، کسى که بر جنازه نماز خواند و با دست خود او را به خاک سپرد، پسر جوانش زکریا بود. نرم افزار بوستان حکایت |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

