از امام صادق ع روایت است که بسیار بدین دو بیت مثل میزد.
|
برادر تو را آنکه گر تیغ بران
|
|
کشاند برویت دغل مىندانى
|
|
و گر دعوتش سوى مردن کنى رد
|
|
نسازد که تو دوستش بمانى
|
| |
|
|
مسلم بن وابصه سروده:
|
دوست دارم آنکه گوشش نشنود از من بدى
|
|
گوئیا کو از بد من کر مادر زاده است
|
|
سینهاش از کینه پاک و دستش از آزار شل
|
|
مانع خیرى نباشد بد نیارد بر زبان
|
|
گر که از یارت ببینى لغزشى در کار خود
|
|
بهر او عذرى تراشى بازدارش یار خود
|
|
خویشتن دارى تو را بس سد مکن بر دوست راه
|
|
گر فزون دارى بر آن چیزى شود فقر آن غنا
|
| |
|
|
از دیگرى
|
گر کسى را حسب و دین باشد
|
|
هرگز او را دگرى نیست قرین
|
|
بهره از او برو مفروش بکس
|
|
باش در بهرهورى زو تو ضنین
|
| |
|
|
از دیگرى
|
کندم یاد اگر خشم چنان
|
|
که بسا گیردم از آن خفقان
|
| |
|
|
|
از گناهش گذرم تندى او را بخشم
|
|
تا که بىیار نمانم بجهان
|
| |
|
|
از دیگرى
|
گر کسى چشم بپوشد ز جفاهاى صدیق
|
|
یا که از پارهاى از بدکنشى و گلهاش
|
|
یا که با دوست نادان بکند سخت عتاب
|
|
در جهان یار ندارد بطپد حوصلهاش
|
| |
|
|
از ایاس پسر قائف
|
توانگران همه اندر وطن شوند مقیم
|
|
بلا فقیر پراند بپرتگاه ذمیم
|
|
شناس قدر برادر بدهر تا هستید
|
|
بس است مرگ براى جدائى و تقسیم
|
|
اگر که کشور بیگانهاى کنم دیدار
|
|
ز دست من برود هم وطن و یار و ندیم
|
| |
|
|
از حاتم بن عبد اللَّه
|
من نکوشم تا مهار مرکبم افزون کشم
|
|
تا که پیش از دیگران از حوض آبى را چشم
|
|
من نبندم تنگ بر آن مرکبم بارش که زود
|
|
رانمش پیش و ز یار خود عنان را بر کشم
|
| |
|
|
دیگرى گفته
|
چون توانگر شد بیاران بخش کرد
|
|
وز ندارى جمله را آزاد کرد
|
|
حزم را از یاد برد و بىدرنگ
|
|
تا که نعمت داشت آن را پخش کرد
|
| |
|
|
دیگرى
|
آن بنده خدا چه بثروت رسید و مال
|
|
در بین همگنان بکف آورد بىهمال
|
|
از مال خود نیاز برآورد از همه
|
|
بخشید تا شدند برابر بمال و حال
|
| |
|
|
از موسى بن یقطین
|
جستجو کرد از رفیقان خودش اندر بلاد
|
|
بینوایان را ز مال اندوزیش سهمى بداد
|
| |
|
|
از سلیمان بن فلاح
|
دوستى دارم که با او از ندارى رستهام
|
|
چون که بیند هر ندارى میکند آن را رفو
|
|
پوزشم گر زو نخواهم من نیاز
|
|
از نیاز خود بخوابم او نخوابد زان نکو
|
| |
|
|
|
بىنیازم سازد و اندوخته آرد مرا
|
|
در کف و پایش نشان کى باشد از انعام او
|
| |
|
|
از بشار بن برد که کنیهاش ابو معاذ بود و لقبش اعشمى اعمى
|
چون بهر کارى عتابى آورى بر یار خود
|
|
در نیابى آن کسى را کو عتابى ناسزد
|
|
باش تنها یا که با یارى چنین باید که ساخت
|
|
گاه ناجور است و گاهى با تو همدردى کند
|
|
گر ننوشى بارها از آب پر خاشاک و بد
|
|
تشنه مانى کیست کو را خوشگوار آبى رسد
|
| |
|
|
از دیار اعجم
|
دوستت آن کو که گر نکبت رسد
|
|
با کفى بخشنده لبخندت زند
|
|
دوست آن باشد که هردمبیل نیست
|
|
چون که گردد بینوا آید برت
|
|
چون که یار تو بدنبال هوس
|
|
سر بهر سوراخ دارد چون مگس
|
|
راه بگشا بر وى و خود را نگر
|
|
تا نگردى مرکب اهل هوس
|
|
ترسى از مرگى که یارت را کشد
|
|
مرگ بهتر گر که بودش دسترس
|
| |
|
|
باز هم از بشار
|
بهترین دوستان آن کو که میباشد شریک
|
|
با تو در تلخى کجا یابى تو در تلخى شریک
|
|
آنکه گر پیشت بود در مردمان شادت کند
|
|
ور که غائب گردى از او گوش و چشم تو بود
|
|
همچنان چوب غضا گر آتش افروزد در آن
|
|
آتشش سازد درخشان زیور افشان گردى از آن
|
| |
|
|
این شعر را ابن نعمت خطیب در مجلس ابن خالویه برایم خواند:
|
ایا دانا که از علمت زمین پر
|
|
چه از تیغ زبان کردیم دلخور
|
|
نپاید کس که ما در کوبد او را
|
|
بجاى آنکه بوسد بوید او را
|
| |
|
|
|
مکن با دوست کار غم فزائى
|
|
ز ضربت زهر ماران را درآرى
|
| |
|
|
گوید: و از دیگرى برایم خواندند
|
مگو با دوست حرفى کو از آن اندوه و غم گیرد
|
|
حذر از یورش او کن چه حلمش بار غم گیرد
|
|
زند گوساله را مادر چه پستان پر بدم گیرد
|
|
|
گنجینه معارف شیعه إمامیه / ترجمه کتاب کنز الفوائد و التعجب، ج1، ص: 122