یزید دستور داد اسیران خاندان حسین (ع) را به مدینه بازگردانند، و نعمان بن بشیر انصارى را با گروهى دیگر با آنان همراه ساخت. همین که کاروان اهل بیت به سرزمین عراق رسید، اهل بیت از دلیل راه خواستند که از کربلا عبورشان دهد. چون به کربلا وارد شدند، در آنجا جابر بن عبد اللّه انصارى با جماعتى از بنى هاشم و مردانى از خاندان رسول اللّه (ص) را دیدند که براى زیارت قبر حسین (ع) آمده بودند.
در این اثنا گروه بسیارى از دور مشاهده شدند که از راه شام مىآمدند. پس جابر به غلام خود گفت: به سوى این جماعت برو و مرا آگاه ساز. چنانچه از یاران عمر بن سعد باشند، به گوشهاى پناه بریم، و چنانچه امام زین العابدین بود، در این صورت تو در راه خداى تعالى آزاد خواهى بود. دیرى نپاید که غلام بازگشت در حالى که مىگفت: اى جابر برخیز و از خاندان پیمبر خدا (ص) استقبال کن، فرزند بزرگوارش زین العابدین با عمهها و خواهرانش به زیارت حسین (ع) آمدهاند. جابر با پاى پیاده و سرى برهنه به راه افتاد. همین که به نزدیک زین العابدین (ع) رسید، امام رو کرد به او و گفت: تو جابر هستى؟ گفت: آرى، اى فرزند پیمبر خدا. پس امام گفت: اى جابر، به خدا در همین سرزمین بود که مردان ما را کشتند. کودکان ما را سر بریدند. زنان ما را اسیر کردند و خیمههاى ما را به آتش کشیدند.
سید بن طاووس در کتاب لهوف چنین آورده است: وقتى که کاروان اسیران به کربلا رسیدند، جابر بن عبد اللّه انصارى با جماعتى از بنى هاشم و مردانى از خاندان رسالت را دیدند که براى زیارت قبر حسین (ع) آمده بودند و بدین ترتیب در یک روز و در یک وقت با یکدیگر بدان جا وارد شدند و در حالى که مىگریستند، با غم و اندوه یکدیگر را ملاقات کردند و به سوگوارى و عزا پرداختند، عدهاى که در گوشه و کنار کربلا بودند جمع آمدند و چند روزى عزادارى کردند.
سیره معصومان ،ج5،ص:201