علامه امینى مىگوید: وارد جلسهاى شدم. سالن با عظمتى بود و تمام دانشمندان نشسته بودند. وقتى من وارد شدم به من اعتنا نکردند. من همان لب در روى کفشهایم نشستم. یک پسر وارد اتاق شد. همه را نگاه کرد. تا نگاهش به من افتاد. (چون عمامه روحانیون شیعه متفاوت است و بقیه دانشمندان یا عمامه ندارند یا به شکلى دیگر است) این پسر کمى به من که تنها روحانى شیعه آنجا بودم نگاه کرد و گفت: «هذا هو» این اوست. گفتند: نه! بچه بیرون رفت. علامه امینى مىگوید: من ترسیدم. جلسهاى با عظمت در بغداد. در سالنى بزرگ که تماماً دانشمندان نشسته بودند. این بچه آمد و آنطور که شد. گفتم: مىشود بفرمایید این بچه چه مىگفت؟ گفتند: نه چیزى نیست. گفتم: خواهش مىکنم بگویید. گفتند: در خانه زنى است که مرض حمله دارد و گاهى قش مىکند. زمانى یک روحانى یک دعا نوشت و به خاطر دعاى او این مرض از او دور شد. حالا آن دعا گم شده است واین زن باز قش مىکند. این بچه آمد. به شما که نگاه کرد گفت: آیا همان دعا نویس اوست. گفتیم: نه! ایشان گفته بود: چرا من دعا مىنویسم و خوب مىشود. (علامه امینى مىگفت که در تاریخ و تفسیر وارد بودم. تنها چیزى که بلد نبودم این بود که چه دعایى براى چه کارى خوب است؟) گفتند: خوب مىشود؟ گفتم: بله. کاغذ بدهید. روى کاغذ بسم الله نوشتم و بعد همینطور یک آیه قرآن نوشتم. مىگفت: همین که دعا را بردند. ابا که همینطور روى دوشم بود را جلوى چشمم انداختم و یک سلام از بغداد به نجف کردم. «السلام علیک یاابالحسن، یا امیرالمومنین» و به حضرت حواله دادم که آبروى مرا حفظ کن. مىگفت: بچه دعا را برد. بعد از لحظاتى بچه پرید وسط سالن و گفت: خوب شد. آقایان کمى نگاه کردند و برخاستند به آن اتاق رفتند و دیدند زن خوب شده است. برگشتند و مرا با سلام و صلوات آوردند و بالا نشاندند.
برنامه درسهایى از قرآن استاد قرائتی سال 65، شهیدوشهادت، ص: 6