تمثیل و مثل : مشک خالى و پرهیز آب
پرهیز آب عبارتى بود که سقایان و آبکشان هنگامىکه با مشک یا سبوى پرآب از جایى پر تردد مىگذشتند بانگ مىکردند تا عابران را توجه دهند که خیس نشوند.
اما این مثل در فرهنگ مردم ایران در مورد کسى به کار مىرود که بخواهد هنر نداشتهاش یا کار انجام نداده را به رخ دیگران بکشد و از قِبل آن منفعتى ببرد. حکایت زیر از این مثل روایت شده است:
قصه مثل: در زمان قدیم که مردم با اسب و شتر و امثال آن به زیارت مىرفتند، رسم بود وقتى که کسى از سفر حج باز مىگشت به نسبت نفوذ و شخصیتى که داشت، خویشان و آشنایانش هرکدام از محل اقامت و شهر حاجى، مشکى تهیه مىکردند و آن را پر از آب کرده و به پیشواز حاجى مىرفتند و سر راه حاجى را آبپاشى مىکردند.
البته هرچه تعداد افراد مشک به دوش بیشتر بود و سر راه حاجىبیشتر آبپاشى مىشد، بر اهمیت و شخصیت حاج آقا افزوده مىشد. مثلًا مىگفتند: این همان حاجى است که جلو راهش دو فرسخ آب پاشیدند. از قضا یک مرتبه که یکى از حاجىهاى اسم و رسم دار از مکه بر مىگشت، یکى از آشناهایش که مجبور بود حتماً مشکى تهیه کند و به پیشواز حاج آقا برود، با خودش فکر کرد که حاجى از آن حاجىها نیست که دور و برش خالى باشد و حتماً چند نفرى براى آبپاشى به پیشواز او مىروند. پس چه بهتر من مشکم را از باد پرکنم و ببرم، چون با بار سنگین تحمل این همه راه برایم دشوار است. بالأخره آنجا یک کلکى خواهم زد. همین کار را هم کرد، یعنى مشک خود را در خانه پر باد کرد و گلوى مشک را محکم بست و به راه افتاد تا محل تجمع مشک به دوشان رسید. هن و هن کنان خود را خسته و کوفته نشان داد و منتظر موقعیت شد که کارش را شروع کند.
به هر حال، حاج آقا از راه رسید. جمعیت خوشحالى کردند و هر کدام با مشکهاى خود دست حاج آقا را بوسیدند. تا وقت کار و فعالیت مشک به دوشان رسید. در این وقت آن بابایى که مشک پر از باد به دوش داشت، با سر و صداى زیاد خود را میان مشکیان انداخت و" پرهیز آب، پرهیز آب" گویان به تقلا افتاد و منتظر شد که مشک رفیق بغل دستى اش باز شود، آن وقت کار خود را شروع کند، بلکه مشتش باز نشود و رسوا نگردد. هرچه بیشتر انتظار کشید کمتر به نتیجه رسید و این انتظار طولانى شد. تا اینکه رفیقش پرسید: پس چرا سر مشکت را باز نمىکنى؟ آن بابا گفت: راستش را بخواهى، مىترسم رسوا شوم؛ چون مشک من عوض آب، باد دارد، حالا از تو خواهش مىکنم اول تو سر مشکت را باز کن و نگذار من آبرویم پیش حاج آقا بریزد و مرا پیش او روسیاه نکن. بیچاره آن مرد که مشکش را به امید دیگران پر باد کرده بود، گفت: رفیق، حقیقت را بخواهى مشک من هم پر از باد است و از آب خبرى نیست و باید فکرىکرد که رسوا نشویم. تقلّا بیشتر شد و از هر سو صداى" پرهیز آب پرهیز آب" بلند بود. اما حتى یک قطره آب هم از مشکى سرازیر نشد که نشد، تا اینکه معلوم شد همه مشکیان در خانه خود همان فکر را کردند که باید مشکشان را عوض آب از باد پر کنند و زحمت و مرارت حمل این همه آب را بر خود نگذارند.
از آن طرف حاج آقا هرچه انتظار کشیدند دید سر مشکى باز نشد و آبى هم پاشیده نشد. با ناراحتى پرسید: پس چرا مشکیان کار خود را شروع نمىکنند؟ ملتزمین رکاب حاجآقا پرسان پرسان رفتند و باز گشتند و به حاج آقا خبر دادند که مشکها عوض آب، باد دارد و مثل اینکه خبرى نیست و بقیه راه را بایستى آبپاشى نشده برویم. حاج آقا هم وقتى ماجرا را فهمید با ناراحتى مرتب مىگفت: مشک خالى پرهیز آب؟ مشک خالى پرهیز آب؟
مجموعه مقالات هماندیشى زیارت، ج2، ص:1103 - 1104