غزالى در کتاب احیاء العلوم نقل مىکند: مردى از صلحاء و نیکوکاران در سنین جوانى و سلامت مزاج، از ازدواج کردن و زن گرفتن ابا و امتناع داشت و قبول نمىکرد که زن بگیرد مدتى بدین منوال بود تا وقتى از اوقات دفعتا از خواب پرید و مىگفت «زوجونى، زوجونى» یعنى بمن زن بدهید و تکرار مىکرد. علت از او پرسیدند. در جواب گفت: شاید خداوند به من فرزندى عنایت کند، و قبل از من بمیرد. زیرا در خواب دیدم: که قیامت برپا شده و من در جمعیت مردم در موقف حساب هستم و در تشنگى و اندوه بودم، مانند همه مردم یک وقت متوجه شدم، اطفال کوچکى در میان جمعیت رفت و آمد مىکنند و یک قندیلى هم از نور بالاى سر دارند و ظرفهایى از نقره و کاسههایى از طلا در دست و مردم را یکى بعد از دیگرى سقایت مىکنند. من دست دراز کردم به سوى یکى از ایشان و گفتم: مرا آب بده که خیلى تشنهام در جواب گفت آیا در میان ما فرزندى دارى؟ زیرا ما فقط پدران و مادران خود را آب مىدهیم. سؤال کردم: شما کیستید؟ گفتند: ما اطفالى هستیم که در سن طفولیت از دنیا رفتهایم.
ارمغان شهید، ص: 42