| اگر تو مرا نمى شناسى من تو را مى شناسم |
| ساعت ٦:٢٧ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: اگر تو مرا نمى شناسى من تو را مى شناسم |
|
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ ایام حج فرا رسیده بود. امام حسن و امام حسین - علیهما السلام - و عبدالله بن جعفر به همراه قافله اى براى انجام اعمال حج ، مدینه را ترک کردند. در بین راه از قافله عقب مانده و آن را گم کردند، خرج و خوراک آنها نیز با قافله بود، تشنه و گرسنه شدند و چیزى نداشتند که بخورند، به سراغ خیمه اى که در آن بیابان به چشم مى خورد رفتند، پیرزنى را در آنجا یافتند. به او گفتند: ما تشنه هستیم آیا نوشیدنى در نزد تو هست ؟ زن گفت : فقط گوسفندى دارم که مى توانید آن را بدوشید و از شیر آن استفاده کنید. آنها از شیر آن گوسفند نوشیدند. سپس گفتند: ما گرسنه نیز هستیم ، آیا غذایى نزد تو هست ؟ زن گفت : همان گوسفند را که تنها دارایى من است سر ببرید تا برایتان غذا بپزم . یک نفر از آنها برخواست و گوسفند را ذبح کرد و پوست آن را کند و پیرزن غذا پخت و آنها خوردند و برخاستند تا بروند، به هنگام خداحافظى گفتند: ما از طایفه قریش هستیم ، اگر از سفر حج سالم مراجعت کردیم ، تو نزد ما بیا تا نیکى تو را جبران کنیم . این را بگفتند و رفتند. چیزى نگذشت که شوهر آن زن به خیمه بازگشت و زن جریان میهمانان و ذبح گوسفند را براى او تعریف کرد. مرد عصبانى شد و گفت : چرا گوسفند مرا براى عده اى که نمى شناختى کشتى ؟ مدتى از جریان گذشت . فقر و تنگدستى آن زن و مرد را آزار مى داد تا این که سرانجام مجبور شدند به مدینه روند تا سر و سامانى به زندگى خود دهند. وارد مدینه شدند و به حفر چاه و جارى کردن آب مشغول شدند و با مزدى که مى گرفتند زندگى مى گذراندند. روزى آن پیرزن از کوچه اى عبور مى کرد، امام حسن (ع ) جلوى در خانه اش نشسته بود و او را شناخت ، ولى پیرزن آن حضرت را نشناخت . حضرت غلام خود را دنبال آن زن فرستاد، آن زن آمد، به او فرمود: آیا مرا مى شناسى ؟ زن گفت : نه ، حضرت فرمود: من میهمان آن روز تو هستم که از گوسفندت براى ما غذا فراهم کردى ! زن گف ت : ولى من به یاد نمى آورم . حضرت فرمود: مانعى ندارد، اگر تو مرا نمى شناسى من تو را مى شناسم . آنگاه دستور داد هزار گوسفند براى او خریدارى کردند و هزار دینار هم پول نقد به او داد، و او را با غلامش نزد امام حسین (ع ) فرستاد. امام حسین (ع ) به زن فرمود: برادرم حسن چقدر به تو کمک کرد؟ زن گفت : هزار دینار و هزار گوسفند. امام حسین نیز دستور داد همان مقدار به او کمک کرد. سپس او را با غلام خود به منزل عبدالله بن جعفر فرستاد، عبدالله گفت : امام حسن و امام حسین - علیهما السلام نرم افزار بوستان حکایت |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

