| اسیران در شام |
| ساعت ۱۱:۳٦ ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: اسیران در شام ،سر مقدس حسین (ع) را ،رأس الجالوت که از بزرگان یهود |
|
یزید دستور داد تا اهل بیت را در خانهاى جداگانه که متصل به خانه خودش بود جاى دهند. آنها در تمام مدتى که در شام اقامت داشتند همچنان براى حسین (ع) نوحه و زارى و سوگوارى مىکردند، چنان که باغندى و دیگران نوشتهاند: سر مقدس حسین (ع) را مدت سه روز در دمشق آویخته بودند. ابن لهیعه از أبو الأسود محمد بن عبد الرحمن روایت کرده که گفت: با یک نفر یهودى به نام رأس الجالوت که از بزرگان یهود بود دیدار کردم. پس رو کرد به من و گفت: به خدا سوگند که میان من و داود پیامبر هفتاد واسطه پیدا شده و با وجود این، همه قوم به من احترام مىگذارند و مرا تعظیم و تکریم مىکنند. اما شما فرزند پیامبرتان که تنها با او یک پدر فاصله دارد کشتهاید. امام زین العابدین (ع) مىگوید: هنگامى که سر حسین (ع) را نزد یزید آوردند. وى مجالس عیش و نوش تشکیل مىداد و سر را پیش روى خود مىنهاد و شراب مىنوشید. آوردهاند که روزى زین العابدین (ع) از خانه بیرون آمده بود و در بازار دمشق راه مىرفت. در این اثنا منهال بن عمرو پیش آمده پرسید: اى فرزند پیمبر خدا روز را چگونه گذراندى؟ حضرت در پاسخ او گفت: من روز خود را همانند بنى اسرائیل در میان قوم فرعون به سر بردم. فرعونیان پسران آنها را مىکشتند و زنهاى آنها را زنده مىگذاشتند. اى منهال قوم عرب بر عجم افتخار مىکند که محمد (ص) از عرب است و در میان عرب طایفه قریش افتخار دارد که محمد (ص) از میان آنها برخاسته و ما اهل بیت او هستیم، در حالى که حق ما را غصب کردند و ما را کشتند و پراکنده ساختند. پس اى منهال با این وضع که براى ما پیش آوردند بایستى بگویم: انّا للّه و انّا الیه راجعون. الخ. و چه نیکو سروده مهیار که در شعر خود مىگوید:
گویند: روزى یزید امر کرد منبرى را تهیه کردند و خطیبى را بر فراز منبر فرستاد و به وى دستور داد که به حسین (ع) و پدرش دشنام و ناسزا گوید. پس خطیب بر فراز منبر رفت و حمد خدا کرد و ثناى او گفت: آنگاه درباره امیر المؤمنین و حسین شهید (ع) ناسزا و دشنام داد و بدگویى بسیار کرد و در مدح معاویه و یزید بسیار سخن گفت و از آنان به نیکى یاد کرد. در این اثنا على بن الحسین (ع) فریاد زد: اى خطیب، واى بر تو، جهت خوشنودى خلق، خشم خدا را برافروختى. اینک جاى خود را در آتش دوزخ آماده بین. روزى یزید از یک سو على بن حسین و از سوى دیگر عمرو بن حسن بن على را بخواند. عمرو پسرى کم سال بود و از سنش یازده سال مىگذشت. پس به عمرو بن حسن گفت: با این جوان مىجنگى؟ منظورش خالد پسرش بود. عمرو گفت: کاردى به من و کاردى به او بده تا با وى بجنگم. یزید با تعجب گفت: این روشى است که من از اخزم دیدهام. از مار جز مار زاییده نشود! «1» گویند: آن روز که یزید على بن حسین را خواست که نزد وى بیاید وعده کرد که سه حاجت براى او على بن حسین (ع) گفت: درخواست اول من این است که سر پدر و سرور و مولایم حسین (ع) را به من نشان دهى تا از او توشه برگیرم و یک بار دیگر با وى دیدار و وداع گویم. دوم آنکه دستور دهى آنچه را که از ما به غارت بردهاند به ما بازگردانند. درخواست سوم من این است که اگر تصمیم به کشتن مرا دارى با این زنان کسى را همراه کنى تا ایشان را به حرم جدّشان برساند. یزید گفت: دیدار سر پدر، هرگز براى تو میسّر نخواهد شد و اما درخواست دوم، من تو را بخشیدم و از کشتن تو صرفنظر کردم. و در مورد درخواست سوم، زنان را جز تو کسى آنها را به مدینه نخواهد برد، و در مورد اموال غارت شده، من چند برابر قیمت آنها خواهم داد. على بن حسین (ع) گفت: ما به اموال تو نیازى نداریم. بگذار از اموالت چیزى کم نشود. ما اموال خویش را خواستهایم. زیرا بافتههاى فاطمه دختر محمد (ص) مقنعه، گلوبند و پیراهن او در میان آنهاست. یزید امر کرد آن اموال را بازگردانند و دویست دینار نیز از مال خود بر آن افزود. حضرت زین العابدین (ع) آن را گرفت و میان فقراء و مساکین تقسیم کرد. ______________________________
سیره معصومان ،ج5،ص:199 - 200
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

