وزیر سنى و مقلّد شیعى‏
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: وزیر سنى و مقلّد شیعى‏ ،در یکى از ولایات هند پادشاهى بود

* حکایت:

شنیدم که در یکى از ولایات هند پادشاهى بود از جمله هنود و اورا وزیرى بود که جمیع امور مملکت در ید تصرف او بود و هر حکمى که نمودى احدى را یاراى مخالفت نبودى و این وزیر اهل تسنّن بلکه قلب او خالى از عداوت اهل بیت نبود و با طائفه شیعه بسیار دشمن بود و هر وقت که پادشاه بسفرى مى‏رفت اورا وکیل و نایب مناب خود در جمیع امور ملکى مى‏نمود و در آن شهر مسخره‏اى بود که در مجالس بزرگان بمسخرگى و تقلید مردم مشغول و این شخص شیعه بود و به تشیّع مشهور و معروف بود.

وقتى پادشاه به سفرى رفت و وزیررا نایب خود کرد وزیر آن مقلّد را طلبیده به او گفت: تقلید على را بکن و حرکاتى که على مى‏نموده تو نیز بکن هر چند ابا و امتناع نمود و به معاذیر چند متشبث شد سود نبخشید. گفت:

مهلت ده مرا تا فردا تقلید على را مى‏کنم وزیر او را مهلت داده فردا جامه عربى در بر کرده تیغ مصرى حمایل کرده آمد تا داخل خانه وزیر شد و او بر تختى نشسته بود آن شخص تیغ کشید گفت:

اى وزیر! اقرار کن به یگانگى خدا و نبوّت محمّد مصطفى و خلافت من و الّا گردنت را مى‏زنم وزیر شروع کرد به صداى بلند خنده کردن.

آن شخص گفت خنده کردن سود ندارد و به غیر از اینکه اقرار کنى سود ندارد و بتدریج مقلّد نزدیک به تخت وزیر شده و او را به همین کلام دعوت مى‏نمود و وزیر مى‏خندید تا نزدیک رسیده گفت: اهمال در اقرار تو به چه‏سبب است؟ و او باز بهمان نوع خنده مى‏کرد به یک دفعه گفت:

اقرار نمى‏کنى و تیغ را بگردن وزیر زده سر او از بدن جدا شد و بگریخت و مردم متفرقّ شده ایلچى روانه شد و پادشاه را مطلع کرد.

پادشاه بعد از مراجعت امر به احضار آن مقلّد نمود هر چند او را تفحص نمودند نیافتند.

پادشاه فرمود منادى ندا کند که او را امان دادیم بعد از آن مقلّد حاضر شد پادشاه به او گفت: که این چه حرکت بود که از تو صادر شد؟

عرض کرد: که مرا تقصیرى نیست وزیر مرا امر کرد که تقلید على را بکنم و شغل على این بود و من نیز چنین کردم پادشاه خندید و او را مرخصّ کرد.

                                                                      خزائن، نراقی ص: 49