پرچمهای سیاه و پلید، و نورانى‏ ...................................
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: پرچمهای سیاه و پلید، و نورانى‏ ،من پیامبر عرب و عجم هستم ،ما یکتاپرست از عرب هستیم

پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم به دنبال گفتار قبل فرمود: آگاه باشید! در روز قیامت سه پرچم، با هوادارانش از همین امّت بر من وارد مى‏گردند:

1- یکى از آن پرچم‏ها سیاه و تاریک است که فرشتگان از آن وحشت کنند، هواداران آن پرچم در روبروى من مى‏ایستند، به آنها مى‏گویم: شما کیستید؟

آنها که مرا فراموش کرده‏اند مى‏گویند: ما یکتاپرست از عرب هستیم.

به آنها گویم: من پیامبر عرب و عجم هستم.

آنها گویند: اى احمد! ما از امّت تو هستیم.

به آنها گویم: شما پس از من با اهل بیت و عترتم و کتاب پروردگارم چگونه رفتار کردید؟

آنها مى‏گویند: اما قرآن را ضایع نمودیم، و در مورد عترت تو، حرص و ولع داشتیم که آنان را از صفحه روزگار براندازیم.

من از آنها روى مى‏گردانم، و آنها با شدّت تشنگى و جگر سوخته و روى سیاه از من دور مى‏شوند.

2- سپس پرچم دیگرى با هوادارانش بر من وارد مى‏شوند که سیاه‏تر و تاریکتر از پرچم قبل است، به هواداران آن پرچم مى‏گویم:

«شما بعد از من با دو یادگار گرانقدرم، یادگار بزرگ و کوچک، قرآن و عترتم چگونه رفتار کردید؟» آنها مى‏گویند: اما در مورد یادگار اکبر (قرآن) با آن مخالفت کردیم، در مورد یادگار اصغر (عترت) آنها را خوار نمودیم، و به طور کامل پاره پاره‏اش نمودیم.

به آنها گویم: از من دور گردید، آنها با شدّت تشنگى و با جگر سوخته و روى سیاه از من دور گردند.

3- سپس پرچم دیگرى با هوادارانش بر من وارد شوند که هم پرچم و هم هوادارانش نورانى و درخشان هستند، به آنان گویم: شما کیستید؟

آنها در پاسخ گویند: «ما یکتاپرست و اهل تقوا، و از امّت محمّد و باقیمانده حق پرستان هستیم، کتاب خدا را دریافتیم، حلالش را حلال و حرامش را حرام شمردیم، و خاندان محمّد صلى اللَّه علیه و آله و سلم را دوست داشتیم و از آنان با همه امکاناتى که براى یارى خود داشتیم یارى نمودیم، و همراه آنها با دشمنانشان جنگیدیم.»

به آنها گویم: مژده باد به شما، من محمّد پیامبر شما هستم، شما در دنیا همان گونه بودید که گفتید، آنگاه با آب کوثر، آنها را سیراب مى‏کنم. آنها در حالى که سیراب و شادمان هستند از نزد من بروند، سپس وارد بهشت شوند، و در آن همیشه خواهند ماند.

غم نامه کربلا، ص: 45