خطبه زینب (ع) در شام‏
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خطبه زینب (ع) در شام‏ ،اشعار یزید ،گمان مبر آنان که کافر ،زنان و کنیزان خود را در پشت پرده

همین که اشعار یزید پایان یافت زینب دختر على (ع) برخاست و خطابه خود را چنین آغاز کرد: «حمد و ستایش خداى را که پروردگار جهانیان است و درود بر رسول خدا و خاندان او باد. خداى سبحان راست گفته، آنجا که فرمود: «سرانجام کار آنان که به اعمال زشت و کردار بد پرداختند این شد که کافر شدند و آیات خدا را تکذیب و تمسخر کردند.» اى یزید، تو چنین مى‏پندارى که اقطار زمین و اطراف آسمان را بر ما تنگ گرفتى و مانند اسیران با ما رفتار کرده‏اى و ما نزد خداوند خوار شده‏ایم و چون به این کار دست یافتى گمان برده‏اى که در برابر پروردگار کرامت یافته‏اى؟، با این اندیشه نادرست و خیال باطل باد به دماغ خود انداخته‏اى و بر کبر و نخوت خود افزوده‏اى. بر خود بالیده‏اى و خود را شادمان یافته‏اى. دنیا را براى خودت استوار و امور را به نفع خود پابرجا انگاشته‏اى، چندان که حکومت ما را براى خود دانسته‏اى و بر ملک و سلطنت تکیه زده‏اى آیا چنین است؟ زهى خیال باطل و اندیشه نادرست. اى یزید! به خود آى و فراموش مکن که سرنوشت امثال تو در قرآن کریم چنین آمده است: «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ.»

(گمان مبر آنان که کافر و بد عمل شدند ما خیرى برایشان فراهم آوردیم. ما دست آنان را باز گذاردیم تا به گناهان بیشترى مشغول شوند تا به عذاب الیم و سوزنده‏اى مبتلایشان بسازیم.)

اى فرزند آزاد شده‏ «1»! تو خود فکر کن آیا این است معنى عدل و انصاف؟ که زنان و کنیزان خود را در پشت پرده احترام و برترى نگاه دارى و خاندان رسول خدا را در مقابل چشم همه به حال اسارت درآورى و به دست یک مشت مردم خونخوار از شهرى به شهر دیگر بکشانى و چهره آنها را به آشنا و بیگانه و به دور و نزدیک نشان دهى و مردان و یاوران و مددکاران آنها را بکشى و خانواده آنها را بدون حامى به اینجا و آنجا ببرى. این است وجدان تو و رحم و انصاف و مسلمانى تو اى یزید؟! آرى چگونه مى‏توان به کسى چشم داشت که جدّه‏اش جگر مرد بزرگى را با دندان پاره کرد و آن را مکید. به کسى که گوشت و پوست او از خون شهداء روییده است. آرى تو نمى‏توانى از دشمنى با ما اهل بیت پیمبر خدا خوددارى کنى، زیرا عداوت و دشمنى دیرین تو با ما ریشه کینه‏ورزى تو را آبیارى کرده؛ و شاید بى‏آنکه خود را گناهکار بشمارى و یا ارتکاب این گناه را بزرگ بدانى، دست خویش را به چنین جنایتها آلوده کردى و با شادى شعر مى‏خوانى و چوب بر لب و دندان ابو عبد اللّه مى‏زنى، همان جایى که پیمبر خدا (ص) بوسه مى‏زد، و با چنین عملى جراحت و زخم درون ما را میشکافى. این انصاف تو و وجدان توست؟ ریشه وجود ما را با ریختن خون ذریّه محمد (ص) مى‏سوزانى. ستارگان درخشان زمین را که از آل عبد المطلب بودند به خاک تیره مى‏نشانى و اکنون شیوخ و سران شام را در مجلس خود حاضر کرده‏اى تا به تو شاد باش بگویند و در خوش‏حالى تو شرکت جویند.! گمان میبرى که آنان از صمیم قلب با تو دمساز مى‏شوند و صداى تو را پیروى مى‏کنند، غافل از آن که به زودى عذاب خدا به تو و به آنها که در این جنایتها از تو پیروى کردند برسد و روزى بیاید که خودت از اعماق دل و روح خود بگویى، اى کاش شل و گنگ بودم و نمى‏کردم آنچه را که کردم و نمى‏گفتم آنچه را که گفتم. بار الها تو خود حق ما را از این قوم بگیر، و انتقام ما را از کسانى که در حق ما ستم کردند بگیر. خشم و غضب خود را شامل حال کسانى کن که خونها از ما ریختند و مردان و یاران ما را بکشتند. اى یزید تو گمان کردى که پوست بدن ما را دراندى و گوشت ما را پاره پاره کردى. به خدا سوگند تو اشتباه کردى. تو پوست بدن خود را درانده و گوشت خود را پاره پاره کردى.! روزى برسد در حضور پیمبر خدا با سرافکندگى بایستى و ندانى براى ریختن خون فرزندان پیمبر خدا چه پاسخى بدهى و ناچار به مجازات هتک حرمتى که درباره عترت او و پاره‏هاى تن او مرتکب شده‏اى برسى. در آن روز خواهى دید که خداوند پراکندگى ما را گرد آورده و تفرقه ما را به جمع تبدیل کرده و حق ما را از تو و یارانت بازستانده است. در قرآن کریم آمده است: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» (گمان مکن کسانى را که در راه خدا کشته شدند، مرده‏اند بلکه آنها زنده‏اند و نزد پروردگار خویش روزى مى‏خورند) اى یزید! براى تو کافى است آن هنگامى که خداوند داور باشد و محمد (ص) داد خواهى و جبرئیل یاورى کند. و آنها که به تو در این جنایت کمک کردند به زودى دریابند که در میان ستمگران بدترین آنها را برگزیدند و در روز قیامت هر یک از شما جا و مکانى بدتر از دیگرى پیدا خواهید کرد. و هر یک از شما بدبخت‏تر و سپاهى ضعیف‏تر و بدفرجام‏تر خواهید بود، هر چند که مصیبتهاى بزرگ، کار مرا به اینجا کشانیده و به سخن گفتن با تو واداشته. اما تو را از آن کوچک‏تر دانم من سرزنش و ملامت تو را بزرگ مى‏دانم و توبیخ تو را از آن بزرگ‏تر مى‏شمارم، زیرا دیدگان ما گریان و اشکبار است و سینه‏هاى ما سوزان و غمناک. جاى بسى شگفتى و تعجب است که حزب نجبا و پاکدامنان که حزب حقیقى خدا هستند، به دست حزب شیطان که همان آزادشدگان روز فتح مکه هستند به قتل مى‏رسند و دست آنها به خون پاک ما رنگین مى‏شود. با دهانشان شیره گوشت ما را مى‏کشند و مى‏نوشند و بدنهاى پاک و اجساد طاهر و پاکیزه مردان گرامى ما را گرگان بیابان دندان مى‏زنند و به وسیله توله‏هاى کفتار و بچه‏هاى درندگان به خاک مالیده مى‏شوند. اى یزید، اگر تو امروز ما را به غنیمت گرفته‏اى به زودى خود به غنیمت خواهى رفت و جزاى آن را خواهى دید، در آن روزى که هر کس نتیجه عمل خود را بیابد. ما شکایت خود را به درگاه خدا بریم و بر او تکیه و اعتماد کنیم. اى یزید، ما با فشار ستم تو و با حیله و مکر تو هر چه باشد و هر چه انجام دهى از راه راست خود منحرف نشویم. تو قادر نخواهى شد که نام ما را محو کنى زیرا وحى ما و مأموریت الهى ما از بین رفتنى نیست. همان طور که لکه ننگ و عار تو شستنى و پاک شدنى نیست. روزگار تو انگشت شمار است. شیرازه کار تو و حکومت تو و این بساطى که برپا داشته‏اى دیر نپاید و به زودى از هم پاشیده شود. اى یزید، تا روزى که منادى حق ندا کند و آهنگ پایدار حقیقت طنین خود را در گوشها بیندازد، قلبها از تو رمیده باشد و دهانها لعن تو گوید و بر ستمگرى تو نفرین فرستد. سپاس و ستایش خداى را که آغاز کار ما را با خوشبختى و سعادت پایه‏گذارى کرد. آخر ما را نیز با شهادت و رحمت بى‏پایان خود مفتخر ساخت. از پروردگار مى‏خواهم که اجر و ثواب شهداى راه حقیقت و ایمان را افزون کند و ما را جانشینان نیکوى آنها قرار دهد، و اوست خداوند آمرزنده و دوستدار بندگان خوب خود. او حامى و نگاه‏دارنده ماست و خود عهده‏دار کار ما و سرنوشت ما مى‏باشد.

یزید در پاسخ زینب (س) به این شعر اکتفا کرد:

 

یا صیحة تحمد من صوائح‏

 

ما اهون النوح على النوائح‏

     

______________________________
(1) منظور از «طلقا» کفارى بودند که روز فتح مکه بى‏آنکه امیدى داشته باشند از طرف پیامبر بخشوده شدند و نام آزادشدگان یافتند.

سیره معصومان ،ج‏5،ص:198