در مجلس یزید
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: در مجلس یزید ،زنها را پشت سر او جاى دادند ،صبرنا و کان الصبر منّا سجیة ،(در روز قیامت از محمد (ص)

چون یزید در  مجلس نشست، زنان و بازماندگان اهل بیت حسین (ع) را در حالى که به ریسمانها بسته بودند به مجلس وارد کردند. زین العابدین (ع) نیز در حالى که در غل و زنجیر بود در میان آنها دیده مى‏شد. چون با آن حال در برابر یزید ایستادند، على بن حسین (ع) خطاب به وى گفت: «اى یزید تو را به خدا سوگند مى‏دهم چگونه مى‏بینى اگر پیامبر خدا (ص) ما را بدین حال ببیند؟» پس هر کس که در مجلس حاضر بود با شنیدن این کلمات گریست. یزید به ناچار دستور داد ریسمانها را بریدند و زنجیر را از گردن زین العابدین (ع) برداشتند.

دیرى نپایید که سر حسین (ع) را پیش روى او نهادند و زنها را پشت سر او جاى دادند که آن سر مقدس را نبینند. فاطمه و سکینه دختران امام حسین (ع) مى‏کوشیدند سر را ببینند. اما یزید سعى مى‏کرد آن را پنهان کند. همین که نگاهشان به آن سر مقدّس افتاد، فریاد شیون از آنها بلند شد. چندان که زنان یزید نیز ناله سر دادند و دختران معاویه ولوله و فریاد کردند. فاطمه دختر حسین (ع) گفت: اى یزید آیا دختران پیامبر خدا را اسیر کرده‏اى؟

در این موقع مردم و همه افرادى که در مجلس یزید بودند بگریستند، چندان که فریاد گریه از هر سو شنیده مى‏شد. زینب (س) همین که نگاهش به آن سر مقدس افتاد با صدایى حزین که دلها را جریحه‏دار مى‏ساخت آغاز سخن کرد، و گفت: «اى حسین من، اى محبوب رسول خدا، اى فرزند مکه و منى، اى فرزند فاطمه زهرا سرور بانوان و اى فرزند دختر مصطفى» گویند زینب با گفتن این کلمات همه کسانى را که در مجلس حاضر بودند به گریه واداشت و یزید در آن موقع در سکوت عمیقى فرو رفت. آنگاه زنى از بنى هاشم که در خانه یزید به سر مى‏برد، براى حسین (ع) به گریه و زارى پرداخت، و با صدایى بلند ندبه کرد و گفت: «اى محبوب همه مؤمنان، اى سرور اهل بیت، اى فرزند محمد (ص)، اى فریادرس بیوه‏زنان و پناه یتیمان و اى کشته‏شده به دست اولاد زناکاران.» پس هر کس صداى او را بشنید گریه و ناله را سر داد. گویند: وقتى سرها را که سر مقدس حسین (ع) نیز میان آنها بود پیش یزید نهادند شعرى از حصین بن حمام مرى بخواند:

صبرنا و کان الصبر منّا سجیة

 

بأسیافنا تفرین هامّا و معصما

ابى قومنا ان ینصفونا فانصفت‏

 

قواضب فى ایماننا تقطر الدما

نفلق ها ما من رجال اعزة

 

علینا و هم کانوا اعق و اظلما

     

آنگاه دستور داد چوبى از نى بیاوردند و آن را به لب و دندان حسین (ع) زد و گفت: (این جنگ به عوض جنگ بدر،) ابو برزه اسلمى که در آنجا حاضر بود، رو کرد به او و گفت: (واى بر تو اى یزید، بر دهان حسین پسر فاطمه چوب مى‏زنى، من خود بارها دیده‏ام که پیمبر خدا (ص) بر دهان او و برادرش حسن بوسه مى‏زد و مى‏گفت: شما دو سرور جوانان اهل بهشت هستید، خدا بکشد قاتلان شما را و جهنم و عذاب ابدى را براى آنها مهیا سازد و لعنت خدا بر آنان باد. یزید از این سخن در خشم فرو رفت و دستور داد وى را از مجلس بیرون کشیدند. در کتاب، جواهر المطالب، اثر باغندى آمده است که: وقتى فرستادگان مردم کوفه اسیران و سرهاى شهیدان را بیاوردند و وارد مسجد دمشق شدند مروان بن حکم بیامد و از جریان واقعه جویا شد. آنان ماجراى کشتن امام و یاران آن حضرت را بگفتند و مروان برخاست و برفت. پس از آن برادر مروان، یحیى بن حکم بیامد و از این امر جویا شد. آنان همان سخن را با وى بگفتند.

یحیى رو کرد به آنان و گفت: (در روز قیامت از محمد (ص) دور مانید.) پس یحیى بن حکم در مجلس یزید به خواندن شعرى پرداخت و گفت:

لهام بجنب الطف ادنى قرابة

 

من ابن زیاد العبد ذی الحسب الوغل‏

سمیة اضحى نسلها عدد الحصى‏

 

و بنت رسول اللّه لیس لها نسل‏

     

یزید با شنیدن این شعر به سینه‏اش بزد و گفت: خاموش باش.

باغندى از زبان حافظ بن عساکر مى‏گوید: هنگامى که سر مقدس حسین (ع) را پیش روى او نهادند اشعار ابن زبعرى را بخواند و همچنان که سبط ابن جوزى به نقل از شعبى آورده است: یزید دو بیت به آخر آن بیفزود، هر چند ممکن است بیت دوم این شعر را نیز یزید بر آن اضافه کرده باشد اما در روایت ابن جوزى بدان اشاره نشده است. شعر مذکور چنین است:

لیت اشیاخى ببدر شهدوا

 

جزع الخزرج من وقع الاسل‏

فأهلوا و استهلوا فرحا

 

ثم قالوا یا یزید لا تشل‏

قد قتلنا القرم من ساداتهم‏

 

و عدلناه ببدر فاعتدل‏

لعبت هاشم بالملک فلا

 

خبر جاء و لا وحی نزل‏

لست من خندف ان لم انتقم‏

 

من بنی احمد ما کان فعل‏

     

 

سیره معصومان ،ج‏5،ص195 – 196