کاروان اسیران را به سوى یزید مى‏برند
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: کاروان اسیران را به سوى یزید مى‏برند ،دستهاى آن حضرت را نیز بستند ،لما بدت تلک الحمول و اشرقت‏ ،قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا

همین که نامه ابن زیاد به یزید رسید، بى‏درنگ وى را پاسخ گفت و دستور داد، سر حسین (ع) و دیگر سرها را که با وى کشته شده‏اند همراه با اثاثیه و زنان و خاندان آن حضرت را براى یزید بفرستد. پس ابن زیاد ابتدا سرها را به زحر بن قیس داد و در حالى که ابا بردة بن عوف ازدى و طارق بن ابى ظبیان و جماعتى از اهالى کوفه همراه وى بودند براى یزید ارسال داشت. آنگاه عبید اللّه بگفت تا زنان و کودکان حسین (ع) را آماده کنند و دستور داد تا غل و زنجیر به گردن على بن الحسین (ع) نهادند. در روایت دیگرى آمده است که:

دستهاى آن حضرت را نیز بستند و آنها را همراه محضر بن ثعلبه عایذى و شمر بن ذى الجوشن و سوار بر چهارپایان مانند اسیران کفّار حرکت داد تا در طول راه به سرهاى شهیدان رسیدند، و سپس پیش یزید بردند.

على بن حسین (ع) تا آنگاه که به شام رسیدند در راه با هیچ یک از آنها سخن نگفت. همین که به در قصر یزید رسیدند، محضر بن ثعلبه فریاد زد که اینک محضر بن ثعلبه مردمان فرومایه و فریبکار را نزد امیر مؤمنان آورده است. پس على بن حسین وى را پاسخ داد و گفت: (آن کس که مادر محضر زاییده بدتر و فرومایه است.)

زهرى مى‏گوید: سرها را پیش یزید آوردند. وى که در قصر جیرون بود، همین که سرها را از دور بدید شعرى خواند و گفت:

لما بدت تلک الحمول و اشرقت‏

 

تلک الشموس على ربی جیرون‏

نعب الغراب فقلت صح اولا نصح‏

 

فلقد قضیت من الغریم دیونی‏

     

در کتاب جواهر المطالب اثر ابو البرکات شمس الدین محمد باغندى که نسخه خطى آن در کتابخانه رضوى موجود است از بیان ابن قفطى در تاریخ خود چنین آمده است: همین که یزید دانست که اسیران را وارد کرده‏اند، از قصر خویش بیرون آمد، و با کودکان و زنان از خاندان على و حسن و حسین (ع) دیدار کرد، در حالى که سرهاى شهدا بر بالاى نیزه بود. آنگاه شعرى سرود و گفت:

لما بدت تلک الحمول و اشرفت‏

 

تلک الرءوس على ربى جیرون‏

نعب الغراب فقلت قل اولا تقل‏

 

فلقد فضیت من الرسول دیونی‏

     

باید دانست که منظور یزید از سرودن این شعر این بود که وى حسین را در برابر کشته‏شدگان جنگ بدر از قبیل جدّش عتبه و دیگر اجداد او به قتل رسانیده و گوینده این شعر از اسلام بیزارى جسته و بدون شک کافر شده است. در جاى دیگرى از کتاب نامبرده آمده است که برخى از تاریخ‏نویسان معتقدند که گوینده این شعر با صراحت کفر خود را آشکار ساخته و هرگز آن کس که به پیامبرى محمد (ص) اقرار کرده چنین شعرى نمى‏گوید. همین که کاروان اسیران به نزدیکى دمشق رسید، ام کلثوم نزد شمر آمد و گفت:

من چند خواسته دارم. شمر گفت: چه مى‏خواهى؟ گفت: از تو مى‏خواهم که ما را از دروازه‏اى به شهر وارد سازى که تماشاگران کمتر باشند. دیگر اینکه به سپاه دستور بده که این سرها را از میان کاروانیان بیرون برند و ما را دورتر از آنها قرار دهند. زیرا که ما در لباس اسیرى هستیم و از این نگاه‏هاى بسیار رنج مى‏بریم. شمر که خود مردى ستمکار و فرومایه و کفر و پستى مخصوص او بود، در پاسخ ام کلثوم فرمان داد که سرها را بالاى نیزه‏ها زدند و در میان کاروانیان قرار دادند. بدین ترتیب آنان را از میان تماشاچیان عبور داد تا آنگاه که به دروازه دمشق رسیدند و در کنار مسجد جامع شهر در محلى که اسیران را نگاه مى‏داشتند جاى داد. در این اثنا مرد سالخورده‏اى نزد اهل بیت حسین (ع) آمد و در حالى که فکر مى‏کرد آنها از اسیران کفار هستند گفت: سپاس خداوندى را که شما را کشت و هلاک ساخت و با کشتن مردهاى شما همه بلاد را آسوده گردانید و امیر مؤمنان را بر شما مسلط گردانید. پس على بن حسین (ع) رو کرد به او و گفت: «اى مرد، آیا قرآن خوانده‏اى؟»- آرى خوانده‏ام.

- آیا این آیه را در قرآن خوانده‏اى؟ «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‏»؟- آرى خوانده‏ام.

- پس بدان که منظور از «قربى» یعنى نزدیکان، ما هستیم.

- آیا این آیه را نیز خوانده‏اى: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ»- آرى خوانده‏ام.

- ماییم آنها که خداى پیامبر خود را امر کرده است که حق ما را به ما عطا کند.

- اى مرد آیا این آیه را در قرآن خوانده‏اى،: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى‏»

- آرى.

- اى مرد بدان که در این آیه منظور از «قربى» ما هستیم.

- آیا این آیه را خوانده‏اى: «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»- بله، این آیه را نیز خوانده‏ام.

على بن حسین گفت: پس اى مرد بدان که ما اهل بیت هستیم و آیه تطهیر درباره ما نازل گردیده و خداوند ما را به طهارت اختصاص داده است.

پیرمرد با شنیدن این کلمات خاموش ماند و از گفتار خود پشیمان شد و گفت: شما را به خدا سوگند مى‏دهم آیا این آیات قرآن در شأن شما نازل گردیده؟ على بن حسین گفت: آرى. به خدا قسم و به حقّ جدّ ما پیامبر خدا (ص) که این آیات بدون شک در حق ماست. پس در این موقع پیرمرد گریست و عمّامه خود را از سر بینداخت و سر به سوى آسمان برداشت و گفت: خدایا، من از دشمنان آل محمد (ص) از جنّ و انس به سوى درگاه تو بیزارى مى‏جویم. پس رو کرد به على بن حسین (ع) و گفت: آیا توبه من پذیرفته مى‏شود؟

گفت: آرى اگر توبه کنى، خداوند توبه تو را مى‏پذیرد و تو با ما خواهى بود.

مرد گفت: من توبه کردم.

همین که یزید از داستان این مرد آگاه شد، دستور داد وى را به قتل رساندند. آنگاه یزید بن معاویه بزرگان مردم شام را پیش خواند و آنها را به دور خویش نشانید.

سیره معصومان ،ج‏5،ص:194