قهرمانان نبرد
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: قهرمانان نبرد ،قصر بنى مقاتل ،زهیر بن قین ،این چه دهکده‏اى است؟

کاروان حسین (ع) همچنان به راه خود ادامه مى‏داد تا به قصر بنى مقاتل رسید و آنجا فرود آمد. شب را در آنجا به سر بردند. آخر شب حسین (ع) به جوانان گفت: آبگیرى کنند. آنگاه دستور حرکت داد و بدین ترتیب شبانه از آنجا کوچ کردند و به راه افتادند. عقبة بن سمعان گوید: وقتى از قصر بنى مقاتل حرکت کردیم، هنوز مسافت زیادى نپیموده بودیم که خواب بر امام حسین چیره گشت، آنگاه به خود آمده، مى‏گفت: «انّا للّه و انا الیه راجعون و الحمد للّه رب العالمین.» و این را دو یا سه بار تکرار کرد. در این هنگام فرزندش على اکبر به نزدیک پدر آمد و گفت: پدر جان، فدایت شوم، چرا این کلمه را بر زبان راندى؟

حسین (ع) گفت: پسرم! همین لحظه که به خواب رفتم، سوارى را دیدم که از برابرم گذشت و با خود چنین مى‏گفت: این کاروان به سوى مرگ پیش مى‏رود. بدانستم که از مرگ ما خبرمان مى‏دهد.

على اکبر گفت: پدر جان، خدا بد برایت نیاورد. مگر ما بر حق نیستیم؟ امام فرمود: چرا فرزندم. به خدایى که بازگشت همه بندگان به سوى اوست ما بر حق هستیم، پس على اکبر گفت: بنابراین ما از مرگ باکى نداریم و بر حق جان مى‏دهیم. پس حسین (ع) فرمود: خداى نیکوترین پاداشى که به خاطر پدرى به فرزندى داده تو را دهد. به هر حال همین که صبح درآمد، فرود آمد و نماز صبحگاه به جا آورد. آنگاه با شتاب بر نشست و یاران خود را به جانب چپ برد. مى‏خواست آنان را متفرق کند. اما حرّ مى‏آمد و آنها را بازپس مى‏برد. حسین (ع) نیز او را پس مى‏برد و چون آنها را سوى کوفه مى‏کشید، مقاومت مى‏کردند و راه بالا مى‏گرفتند و همچنان با هم راه مى‏پیمودند، تا به نینوا رسیدند. در این وقت سوارى بر اسبى اصیل نمایان گشت که مسلح بود و کمانى به شانه داشت. او مالک بن نسر کندى بود و از کوفه مى‏آمد. همگى بایستادند و منتظر وى شدند. چون به آنها رسید به حرّ و یارانش سلام گفت. اما به حسین (ع) و یارانش سلام نگفت. آنگاه نامه‏اى به حرّ داد که از ابن زیاد بود و چنین نوشته بود: اما بعد، وقتى نامه من به تو رسید و فرستاده‏ام بیامد، بر حسین سخت بگیر و او را از رفتن بازدار. در سرزمین خشک و بى‏حصار و بى‏آب. به فرستاده‏ام دستور داده‏ام با تو باشد و از تو جدا نگردد تا خبر بیاورد که دستور مرا اجرا کرده‏اى. و السّلام.

همین که حرّ نامه را بخواند، نزد امام رفت و از او و یارانش خواست، که در همان سرزمین که بدون آب و آبادى بود فرود آیند. حسین (ع) رو کرد به حرّ و گفت: مگر خود به ما نگفتى که از بیراهه برویم؟ حرّ گفت:

بله، من گفتم. اما این نامه امیر عبید اللّه بن زیاد است که به من دستور مى‏دهد شما را در همان جا که نامه‏اش به من مى‏رسد نگه دارم. این فرستاده اوست که گفته از من جدا نشود، تا نظر وى اجرا گردد. در این هنگام، یزید بن زیاد بن مهاصر کندى که یکى از یاران حسین (ع) بوده و قبل از رسیدن حرّ به کاروان امام از کوفه آمده بود، به فرستاده عبید اللّه بن زیاد نگریست و رو کرد به او و گفت: مادرت عزادارت شود. به چه کار آمده‏اى؟

گفت: به کارى آمده‏ام که اطاعت پیشوایم کرده‏ام و به بیعتم عمل کرده‏ام. پس یزید بن مهاصر گفت:

عصیان پروردگار کرده‏اى و اطاعت پیشواى خویش در کار هلاکت خویش، و ننگ و جهنّم جسته‏اى و پیشواى تو چه پیشواى پلیدى است که خداى تعالى فرماید: «و جعلنا هم ائمة یدعون الى النّار» یعنى آنها را پیشوایان قرار دادیم که به سوى جهنّم بخوانند. پیشواى تو چنین است.

حرّ جماعت را وادار کرده بود در همان جا فرود آیند. امام حسین (ع) به او گفت: بگذارمان در یکى از این‏ دهکده‏هاى نزدیک مانند نینوا، غاضریه و شفیّه فرود آییم، حرّ گفت: نه. هرگز، من قدرت این کار ندارم. این مرد را به مراقبت من فرستاده‏اند.

زهیر بن قین گفت: اى پسر پیمبر خدا، جنگ با اینان، آسان‏تر از جنگ کسانى است که پس از این به مقابله با ما مى‏آیند. به جان خودم سوگند، از پى اینان که مى‏بینى کسانى سوى ما آیند که ما را یاراى مقابله با آنها نخواهد بود. حسین (ع) گفت: من کسى نیستم که جنگ را آغاز کنم.

زهیر گفت: پس سوى این دهکده رویم و آنجا فرود آییم که محلى است در کنار فرات و استوار. چنانچه از فرود آمدن ما در آنجا مانع شدند با آنها مى‏جنگیم که جنگ با آنها آسانتر از جنگ کسانى است که از پى آنها مى‏رسند.

حسین (ع) گفت: این چه دهکده‏اى است؟

گفت: عقر.

حسین (ع) گفت: خدایا از عقر به تو پناه مى‏برم.

زهیر بن قین بار دیگر گفت، اى فرزند رسول خدا، بهتر است همراه ما بیایى تا به کربلا که در کنار نهر فرات است فرود آییم، و چنانچه دشمن نبرد را آغاز کرد با او پیکار خواهیم کرد، و از خداوند یارى مى‏جوییم. در اینجا امام (ع) گریست. پس گفت: بار الها من از غم و اندوه کرب و بلاء به تو پناه مى‏برم.

سپس حسین (ع) رو کرد به یاران خود و پس از حمد و ثناى خدا گفت: کارها چنان شده که مى‏بینید، دنیا تغییر یافته و به زشتى گراییده. نیکیها از میان رفته و پیوسته بدتر شده و از آن ظرفى و معاشى ناچیز باقى مانده است، چون چراگاهى کم‏مایه. مگر نمى‏بینید که به حق عمل نمى‏کنند، و از باطل دورى نمى‏جویند.

حقا که مؤمن باید به لقاى پروردگار راغب باشد که به نظر من، مرگ در راه خدا سعادت، و زندگى با ستمگران جز مایه رنج و بلا چیز دیگرى نیست.

در این وقت زهیر بن قین برخاست و گفت: اى پسر پیمبر که خداوند تو را قرین هدایت بدارد، گفتار تو را شنیدیم. چنانچه دنیا براى ما باقى بود و در آن جاوید بودیم و یارى و پشتیبانى تو موجب جدایى از دنیا بود، قیام با تو را بر اقامت دنیا ترجیح مى‏دادیم. سپس نافع بن هلال جملى نیز از جا برخاست و گفت: به خدا سوگند، چنانچه با نیّت پاک و آگاهى در راه خدا کشته شویم هرگز براى ما ناگوار نخواهد بود. آن کس که با شما دوست باشد ما هم دوستدار او خواهیم بود، و هر کس با شما دشمنى ورزد ما نیز با وى دشمن هستیم.

آنگاه بریر بن خضیر به سخن پرداخته، گفت: سوگند به خداى، اى پسر پیمبر خداوند بر ما منّت نهاده، که به یارى شما بیاییم، و در رکاب شما بجنگیم، تا اعضاى بدن ما قطعه‏قطعه گردد و بدین وسیله در روز قیامت از شفاعت جدّت برخوردار شویم.

سیره معصومان ،ج‏5،ص:140