چرا این قدر به حادثه تاریخى عاشورا اهمیت داده مى شود؟
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: چرا این قدر به این حادثه تاریخى اهمیت داده مى شود؟ ،چرا امروز از «حزب اموى» ،این حادثه معلول انفجار کینه هاى ،دو طایفه متخاصم بر سر امتیازات

چرا امروز که از «حزب اموى» و دار و دسته آنها اثرى نیست و قهرمانان این حادثه مى بایست فراموش شده باشند، این ماجرا رنگ ابدیت به خود گرفته است؟!

پاسخ این سؤال را باید در لابه لاى انگیزه هاى اصلى این انقلاب جستجو کرد. تجزیه و تحلیل این مسئله براى کسانى که از تاریخ اسلام آگاهى دارند، پیچیده و دشوار نیست.

به بیان روشن تر، حادثه خونین کربلا نمودارى از جنگ دو رقیب سیاسى بر سر به دست آوردن کرسى زمامدارى یا بر سر املاک و سرزمین ها نبود.

از طرفى، این حادثه معلول انفجار کینه هاى دو طایفه متخاصم بر سر امتیازات قبیله اى هم نیست، بلکه این حادثه صحنه روشنى از مبارزه دو مکتب فکرى و عقیدتى است که آتش فروزان آن، در طول تاریخ پرماجراى بشریت، از دیرباز تاکنون هرگز خاموش نشده است. این مبارزه ادامه مبارزه تمام پیامبران و مردان اصلاح 3 طلب جهان، و به تعبیر دیگر دنباله جنگ هاى خونین «بدر و احزاب» بود.

همه مى دانیم هنگامى که «پیامبر اسلام» به عنوان یک رهبر انقلاب فکرى و اجتماعى براى نجات بشریت از انواع بت پرستى و خرافات، و آزادى انسان ها از چنگال جهل و بیدادگرى، قیام کرد و قشرهاى ستمدیده و زجر کشیده را که مهم ترین عناصر انقلاب بودند به گرد خود جمع نمود، مخالفان این نهضت اصلاحى که در رأس آنها رباخواران مکه بودند، صفوف خود را فشرده ساخته براى خاموش کردن این ندا، تمام نیروهاى خود را به کار انداختند، ابتکار این عملیات در دست «حزب اموى» و سرپرست آنها «ابوسفیان» بود.

ولى سرانجام، در برابر عظمت و نفوذ خیره کننده اسلام به زانو درآمده و به ناچار تسلیم شدند.

بدیهى است از هم گسیختگى این حزب، به معنى ریشه کن شدن و نابودى کامل آنها نبود، بلکه نقطه عطفى در زندگى آنها محسوب مى شد، یعنى فعالیت هاى ضد اسلامى صریح و آشکار خود را به فعالیت هاى پشت پرده و تدریجى تبدیل نمودند و در انتظار فرصت بودند.

پس از رحلت پیامبر بنى امیه براى ایجاد یک جنبش ارتجاعى و سوق مردم به دوران قبل از اسلام، مى کوشیدند که در دستگاه رهبرى اسلامى نفوذ پیدا کنند و هر قدر مسلمانان از زمان پیامبر فاصله مى گرفتند، بنى امیه زمینه را مساعدتر مى دیدند. برخى از «سنت هاى جاهلیت» که بنابر علل گوناگون به دست غیر بنى امیه احیا گردیده بود، زمینه را براى یک «قیام جاهلى» آماده ساخته بود، از جمله این که:

1. مسئله نژاد پرستى که اسلام روى آن خط قرمز کشیده بود، مجدداً به دست خلیفه دوم زنده شد و نژاد عرب بر موالى (غیر عرب) آشکارا برترى یافت!

2. تبعیض هاى گوناگون که با روح اسلام ابداً سازگار نبود آشکار گشت و «بیت المال» که در زمان پیامبر به طور مساوى در میان مسلمانان تقسیم مى شد، به صورت دیگرى درآمد. به عده اى امتیازات بى موردى داده شد و امتیازات طبقاتى مجدداً احیا گردید!

3. پست ها و مناصب که در زمان پیامبر (صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم) بر اساس لیاقت و ارزش علمى و اخلاقى و معنوى به افراد داده مى شد، تحت تأثیر روابط خویشاوندى و فامیلى، در میان اقوام و بستگان بعضى از خلفا تقسیم شد!

مقارن همین اوضاع و احوال، فرزند ابوسفیان (معاویه) پس از برادرش به دستگاه حکومت اسلامى راه یافت و به زمامدارى یکى از حساس ترین مناطق اسلام (شام) رسید و از اینجا با همکارى باقیمانده احزاب جاهلیت، زمینه را براى قبضه کردن حکومت اسلام و احیاى همه سنت هاى جاهلیت هموار ساخت.

این موج به قدرى شدید بود که پاک مردى مانند على (علیه السَّلام) را در تمام دوران خلافت نیز به خود مشغول ساخت.

چهره این جنبش ضد اسلامى به قدرى آشکار بود که رهبران آن نیز نمى توانستند آن را مکتوم دارند.

اگر ابوسفیان در آن جمله عجیب تاریخى خود هنگام انتقال خلافت به‏ بنى امیه و بنى مروان با وقاحت تمام مى گوید: «هان اى بنى امیه! بکوشید و گوى زمامدارى را از میدان بربایید (و به یکدیگر پاس دهید) سوگند به آنچه من به آن سوگند یاد مى کنم! بهشت و دوزخى در کار نیست‏ «1» (و قیام محمد یک جنبش سیاسى بوده است!).

و یا اگر «معاویه» هنگام تسلط بر عراق در خطبه خود در کوفه مى گوید: «من براى این نیامده ام که شما نماز بخوانید و روزه بگیرید، من آمده ام بر شما حکومت کنم هر کس با من مخالفت ورزد او را نابود خواهم کرد!» «2» و اگر یزید هنگام مشاهده سرهاى آزاد مردانى که در کربلا شربت شهادت نوشیدند، مى گوید: «اى کاش نیاکان من که در میدان بدر کشته شدند، بودند و منظره انتقام گرفتن مرا از بنى هاشم مشاهده مى کردند!» «3»... همه اینها شواهد گویایى بر ماهیت این خیزش ننگین اموى بود که هر قدر پیشتر مى رفت، بى پرده تر و حادتر مى شد.

در این شرایط، که امویان، جامعه اسلامى را به صورت خزنده به سوى جاهلیت سوق مى دادند و خلیفه وقت، آشکارا هر نوع نزول وحى را بر پیامبر (صلَّى اللّه علیه و آله و سلَّم) انکار مى کرد، ارزیابى نهضت آن حضرت سهل و آسان مى باشد.

اگر حضرتش، با شهادت خود و یارانش این شجره خبیثه را از بیخ نمى کند، از اسلام ناب محمدى جز نام و آیین محرّف 3 چیزى باقى نمى ماند، و لذا وقتى امام حسین (علیه السَّلام) از بیعت مردم شام با یزید آگاه گشت فرمود:

«فعَلى الإسلام السَّلام إذا بُلیت الأُمّة براع مِثل یَزید». «4»

«پس از زمامدارى یزید، باید فاتحه اسلام را خواند».

امام در این شرایط احساس کرد که باید سکوت را شکست و حالت بى تفاوتى را که بر جامعه آن روز حاکم بود درهم کوبید، چرا سکوت را نشکند؟ مگر مى توانست در برابر این خطر بزرگ که اسلام عزیز را تهدید مى کرد و در زمان «یزید» به اوج خود رسیده بود، سکوت کند و خاموش بنشیند؟ او در دامن انسان هایى پرورش یافته بود که حفظ دین الهى نزد آنان از همه چیز عزیزتر بود، از این رو با یک فداکارى فوق العاده و از خودگذشتگى مطلق، سکوت مرگبارى را که بر جامعه اسلامى سایه افکنده بود، درهم شکست و چهره شوم این نهضت جاهلى را از پشت پرده هاى تبلیغاتى بنى امیه آشکار ساخت و با خون پاک خود، سطور درخشانى بر پیشانى تاریخ اسلام نوشت که براى انقلاب هاى آینده حماسه اى جاوید و پرشور باشد.

آرى حسین (علیه السَّلام) چنین کرد و رسالت بزرگ و تاریخى خود را در برابر اسلام انجام داد و مسیر تاریخ اسلام را دگرگون کرد، توطئه هاى ضد اسلامى حزب اموى را درهم کوبید و آخرین تلاش هاى ظالمانه آنها را خنثى کرد، از این جهت، نهضت او یک نهضت بى مثال گردید. راه و رسم امام حسین (علیه السَّلام) براى همگان، بهترین الگو است، وبراى صیانت آن هر سال باید مراسمى برپا کرد تا مکتب جهاد و شهادت در راه حق و مبارزه با ظلم و بیدادگرى، زنده و پوینده بماند، و اگر شیعیان در ایام شهادت آن حضرت جوش و خروش کوبنده اى از خود نشان مى دهند، مى خواهند روح ظلم و کفرستیزى را در کالبد مسلمانان بدمند.

***

تا اینجا با علل پیدایش نهضت حسینى آشنا شدیم، و اگر با نتایج و پیامدهاى قیام عاشورا آشنا شویم، به یقین اعتراف خواهیم کرد که هرچه در برپایى با شکوه مراسم عاشوراى حسینى بکوشیم، باز حق آن را ادا نکرده ایم.

راهنماى حقیقت، ص: 592 -  596

______________________________
(1). ابن عبد البر در الاستیعاب در حاشیه الاصابة، ج 4، ص 87، و شرح نهج البلاغه، ج 2، 45 و ج 15، ص 175.

(2). صلح الحسنعلیه السَّلام: 285، به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4، ص 16.

(3). تاریخ طبرى، 10، رویدادهاى سال 284.

(4). اللهوف فى قتلى الطفوف، 18.