خاطره‏اى از علامه امینى درباره توسل‏
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: خاطره‏اى از علامه امینى درباره توسل‏ ،علامه امینى مى‏گوید ،من همان لب در روى کفش‏هایم نشستم ،تنها روحانى شیعه

علامه امینى مى‏گوید: وارد جلسه‏اى شدم. سالن با عظمتى بود و تمام دانشمندان نشسته بودند. وقتى من وارد شدم به‏ من اعتنا نکردند. من همان لب در روى کفش‏هایم نشستم. یک پسر وارد اتاق شد. همه را نگاه کرد. تا نگاهش به من افتاد. (چون عمامه روحانیون شیعه متفاوت است و بقیه دانشمندان یا عمامه ندارند یا به شکلى دیگر است) این پسر کمى به من که تنها روحانى شیعه آنجا بودم نگاه کرد و گفت: «هذا هو» این اوست. گفتند: نه! بچه بیرون رفت. علامه امینى مى‏گوید: من ترسیدم. جلسه‏اى با عظمت در بغداد. در سالنى بزرگ که تماماً دانشمندان نشسته بودند. این بچه آمد و آنطور که شد. گفتم: مى‏شود بفرمایید این بچه چه مى‏گفت؟ گفتند: نه چیزى نیست. گفتم: خواهش مى‏کنم بگویید. گفتند: در خانه زنى است که مرض حمله دارد و گاهى قش مى‏کند. زمانى یک روحانى یک دعا نوشت و به خاطر دعاى او این مرض از او دور شد. حالا آن دعا گم شده است واین زن باز قش مى‏کند. این بچه آمد. به شما که نگاه کرد گفت: آیا همان دعا نویس اوست. گفتیم: نه! ایشان گفته بود: چرا من دعا مى‏نویسم و خوب مى‏شود. (علامه امینى مى‏گفت که در تاریخ و تفسیر وارد بودم. تنها چیزى که بلد نبودم این بود که چه دعایى براى چه کارى خوب است؟) گفتند: خوب مى‏شود؟ گفتم: بله. کاغذ بدهید. روى کاغذ بسم الله نوشتم و بعد همینطور یک آیه قرآن نوشتم. مى‏گفت: همین که دعا را بردند. ابا که همینطور روى دوشم بود را جلوى چشمم انداختم و یک سلام از بغداد به نجف کردم. «السلام علیک یاابالحسن، یا امیرالمومنین» و به حضرت حواله دادم که آبروى مرا حفظ کن. مى‏گفت: بچه دعا را برد. بعد از لحظاتى بچه پرید وسط سالن و گفت: خوب شد. آقایان کمى نگاه کردند و برخاستند به آن اتاق رفتند و دیدند زن خوب شده است. برگشتند و مرا با سلام و صلوات آوردند و بالا نشاندند.

 

برنامه درسهایى از قرآن  استاد قرائتی سال 65، شهیدوشهادت، ص: 6