فرمانروائى بر جن‏ و اطاعت جنیان‏
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: فرمانروائى بر جن‏ و اطاعت جنیان‏ ،مسجد اعظم کوفه ،عدل و دادگرى دیدى ،این یهودى را با من واگذار

ابو حمزه‏ى ثمالى از ابى اسحق سبیعى روایت کرده که گفت وارد مسجد اعظم کوفه شدم ناگاه پیر مردى را که سر و صورتش سفید شده بود دیدم که بر ستونى تکیه کرده و گریه میکرد و اشکش بصورتش روان شده باو گفتم اى پیر مرد را گریه میکنى گفت یک صد و چند سال عمر من است در این مدت عدل و داد و راستى و دانشى که آشکار شود ندیده‏ام مگر دو ساعت از شب و دو ساعت از روز گریه‏ى من براى همین است.

بدو گفتم آن دو ساعت از شب و روز که عدل و دادگرى دیدى چه ساعتى است گفت من مردى یهودیم که باغى دارم در طرف سوراء ما را همسایه‏ایست که از اهل کوفه در کنار آن باغ که نامش حارث اعور همدانیست او مردى است که چشمش آسیب دیده او دوست و یار من است.

همانا من در یکى از روزها وارد کوفه شدم با من طعامى بود بار خرها و اراده فروش آن را در کوفه داشتم در آن میان که خرها پیش من بود شب هنگام نماز خفتن وارد بازار شدم الاغهایم را گم کردم تو گفتى بآسمان بالا رفتند یا بزمین فرو شدند یا جنیان آنها را بردند بطرف چپ و راست در جستجوى آن بر آمدم پیدا نکردم بخانه‏ى حارث همدانى آمدم و جریان را باو گذارش دادم او گفت با من بیا تا خدمت امیر المؤمنین برویم و داستان را بعرض آن حضرت برسانیم.

بمحضر آن حضرت رفتیم و او را از داستان آگاه کردیم امیر- المؤمنین بحارث فرمود: بخانه‏ات برگرد این یهودى را با من واگذار من ضمانت طعام و الاغهایش را میکنم تا اینکه بوى برگردانم حارث بخانه‏اش رفت.

حضرت امیر المؤمنین دست مرا گرفت آمدیم تا رسیدیم بآنجا که طعام و الاغها را گم کرده بودم صورتش را از من برگرداند و لبانش را حرکت داد سخنى چند گفت که من نمى‏فهمیدم بعد سرش را بلند کرد و مى‏شنیدم که میفرمود اى گروه جنیان بخدا سوگند چنین قرار و مدارى با من نکردید و چنین پیمانى با من نه بستید و بخدا سوگند اگر الاغها و طعام مرد یهودى را بوى برنگردانید مسلم پیمان شما را مى‏شکنم و در راه خدا با شما مى‏جنگم یهودى گفت بخدا سوگند هنوز على علیه السّلام از کلامش فارغ و آسوده نشده بود که الاغها و طعام را در برابرم آماده دیدم بعد فرمود اى یهودى یکى از دو کار را اختیار کن یا تو خرها را بران من مردم را وادار بخرید متاعت میکنم یا من خرها را میرانم تو مردم را دعوت کن بخرید متاعت عرضکردم بهر دوى این کار من سزاوارترم شما جلو برو منهم با الاغها پشت سر مى‏آیم تا اینکه بمکان وسیعى رسیدم.

سپس فرمود: اى یهودى هنوز از شب مدتى بجا مانده الاغهایت را نگهدارى کن تا اینکه بامداد شود تو پالان از پشت اینها بر میدارى‏ یا من بردارم و تو نگهدارى میکنى تا صبح یا من نگهدارى کنم عرض کردم اى امیر مؤمنان من سزاوارترم که پالان از پشت اینها برگیرم و تو نگهدارى کنى.

فرمود اینها را بمن واگذار و تو بخواب تا صبح من ترا صبح بیدار میکنم چون صبح طالع شد فرمود بلند شو که سپیده دم شد الاغهایت را نگهدارى کن که باکى بر تو نیست از اینها غافل و بیخبر مباش تا من ان شاء اللَّه بسوى تو برگردم بعد امیر المؤمنین رفت با مردم نماز صبح را خواند هنگامى که آفتاب بیرون آمد پیش من آمد و فرمود: بگشا بارهاى متاع را به برکت خدا بارها را باز کردم. بعد فرمود: یکى از دو کار را اختیار کن یا من جنسهاى ترا بفروشم تو پولش را بگیر یا تو بفروش من بهاى آنها را میگیرم عرض کردم بلکه من میفروشم شما بهایش را دریافت کنید فرمود: انجام ده چون از فروش فارغ شدم پولها را تسلیم من کرد فرمود: آیا ترا حاجت و نیازى هست عرضکردم بلى میخواهم در خرید جنس هم مرا کمک فرمائید فرمود برو تا ترا کمک و یارى کنم زیرا که تو ذمى هستى.

او همیشه با من بود تا از کارهایم آسوده خاطر شدم بعد با من خداحافظى کرد سپس هنگام جدائى از او گفتم «اشهد ان لا اله الا اللَّه وحده لا شریک له و ان محمّدا رسول اللَّه و اشهد انک عالم هذه الامة و خلیفة رسول اللَّه» خدا ترا از طرف اسلام جزا و پاداشى نیک بدهد.

بعد بسوى باغم رفتم چند ماهى در آنجا ماندم سپس عاشق دیدار امیر المؤمنین شدم برگشتم گفتند کشته شده درود فراوانى بر او فرستادم هنگام فارغ شدن از درود گفتم علم و دانش رفت اول عدالتى که من دیدم از او آن شب بود و آخرین دادگرى که از او دیدم در آن روز بود چرا گریه نکنم. این هم از نشانه‏هاى امامت آن حضرت است.

ارشاد القلوب-ترجمه رضایى، ج‏2، ص:132 -  134