قضاوت امیر المؤمنین على علیه السلام‏
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: نمونه ای از قضاوت امیر المؤمنین على علیه السلام‏ ،شریح قاضى ،دید جوانى در حال ،قلم و دوات را بیاور

امام محمد باقر علیه السلام فرمود:

روزى على علیه السلام وارد مسجد شد. و دید جوانى در حال گریه کردن است. حضرتش علت را جویا شد. جوان گفت:

یا على! شریح قاضى حکمى کرده، که من نمى‏دانم باید چه کنم؟! آنگاه ماجراى خود را باز گفت.

او گفت: پدر من، با جمعى از دوستان به سفر رفت، همگى سالم آمدند به جز پدر من که بر نگشت. من از آنان سراغ پدرم را گرفتم ایشان پاسخ دادند که در راه فوت کرده. از اموالش پرسیدم:

گفتند: چیزى به جاى نگذاشته است.

آنها را نزد شریح بردم.

همگى نزد شریح قسم خوردند که حرفهایشان درست است.

ولى من مى‏دانم پدرم اموال زیادى را همراه خود به سفر برد.

حضرت فرمود: مجدّدا همه را نزد شریح ببرید.

همه را نزد شریح بردند. حضرت فرمود:

چگونه میان اینان حکم کردى؟

شریح همه ماجرا را بیان کرد و گفت:

این جوان شاهدى بر ادعایش (مال و ثروت پدر) نداشت. و همسفران نیز همگى قسم یاد کردند که او مالى از خود باقى نگذاشته است.

حضرت فرمود: هیهات! در چنین مسأله‏اى، این گونه حکم مى‏کنى؟

شریح گفت: یا امیر المؤمنین! چگونه باید حکم کنم.

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: اى شریح، به خدا سوگند! در میان آنان به گونه‏اى حکم کنم که هیچ کس قبل از من این گونه حکم نکرده است، مگر داود پیامبر علیه السلام.

آنگاه فرمود: اى قنبر! مأمورین مخصوص را خبر کن و هر یک از همسفران را به یکى از آنان بسپار ....

قنبر چنین کرد. حضرت (به تمامى آنها) فرمود:

آیا فکر مى‏کنید من نمى‏دانم با پدر این جوان چه کرده‏اید؟

سپس فرمود، آنها را از یک دیگر جدا کنند و چشمانشان را ببندند، و هر یک را به ستونى از ستونهاى مسجد ببندند. دستور اجرا شد. آنگاه امام علیه السلام، کاتب خود- عبید اللَّه بن ابى رافع- را طلبید و فرمود:

قلم و دوات را بیاور. و خود بر مسند قضاوت قرار گرفت و مردم اطراف آن حضرت جمع شدند. حضرت فرمود:

هر گاه من تکبیر گفتم، شما نیز بگویید. سپس به مردم فرمود:

راه را باز کنید.

آنگاه یک نفر از همسفران را صدا کرد و چشمانش را باز کرد. سپس به کاتب فرمود:

هر چه اقرار مى‏کند، بنویس.

امام علیه السلام رو به مرد کرد و فرمود:

چه روزى با پدر این جوان از منزل خارج شدید؟ چه ماهى بود؟ چه ساعتى بود؟ در کجا پدر این جوان بیمار شد؟ چه بیمارى داشت؟ چند روز بیماریش طول کشید؟ چه روزى درگذشت؟ چه کسى او را غسل داد؟ و ...

مرد همه سؤالها را پاسخ داد. پس حضرت علیه السلام تکبیر گفت. و مردم حاضر در مسجد، همگى تکبیر گفتند.

از صداى تکبیر، همسفران دیگر به شک افتادند که مرد اوّل همه چیز را آشکار کرده است.

آنگاه حضرت فرمود: چشمانش را ببندید و به سر جاى اولش ببرید. و مرد دوم را بیاورید، پس چشمان مرد دوم را باز کردند. و در مقابل امام علیه السلام نشاندند.

امام علیه السلام فرمود: تو فکر مى‏کنى که من حقیقت را نمى‏دانم؟

مرد دوم گفت: یا امیر المؤمنین! من فقط یکى از این جماعت بودم و دوست نداشتم او را بکشند. آنگاه به تمام ماجرا، اقرار کرد.

تا اینکه همه همسفران نیز یکى یکى اقرار کردند به همان صورتى که مرد دوم اقرار به گناه کرد.

سپس حضرت فرمود تا اموال آن مرد را پس بدهند و خونبهاى مقتول نیز از آنان گرفته شد.

پس از این قضیه، امیر المؤمنین علیه السلام، در مورد نوع قضاوت حضرت داود علیه السلام، مطالبى مفصّل به شریح فرمود. ...

گلچین صدوق، ج‏2، ص: 183