پیر مرد ....که چی ؟ ...
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: پیر مرد ،از ناحیه شام آمده‏ام، ،کدام عمل برتر است؟ ،کدام معاش؟

امام موسى بن جعفر علیه السلام فرمود:

زمانى که امیر المؤمنین علیه السلام با یارانش، خود را براى جنگ با دشمنان آماده مى‏کردند، ناگهان پیر مردى که آثار سفر در چهره‏اش نمایان بود وارد شد و گفت:

امیر المؤمنین کجاست؟

یاران گفتند: اینجاست.

پیر مرد سلام کرد و گفت: من پیرى سالخورده‏ام، از ناحیه شام آمده‏ام، و از فضایل شما چیزهاى زیادى شنیده‏ام، از آموخته‏هایت به من بیاموز.

حضرت فرمود: کسى که دو روز از ایام زندگیش یکسان باشد، مغبون است.

کسى که تمام خواسته‏اش دنیا باشد، هنگام فراق آن (مرگ) حسرتش فراوان مى‏شود.

و کسى که فردایش بدتر از دیروزش باشد محروم است.

و کسى که چون دنیایش سالم باشد، از آخرتش نترسد و بدان بى‏اعتنا باشد، هلاک‏شونده است ....

اى پیر مرد! براى مردم، همان بپسند که براى خودت مى‏پسندى. و به گونه‏اى با مردم، بر خورد کن که دوست دارى با تو برخورد کنند ....

در این حال، زید بن صوحان عبدى سؤالاتى پرسید. از جمله اینکه:

گفت: یا امیر! کدام عمل برتر است؟

فرمود: تقوا.

گفت: کدام معاش، براى آدمى بدتر است؟

فرمود: آن که معصیت خدا را براى تو بیاراید.

گفت: چه کسى از مردمان راستگوتر است؟

فرمود: کسى که در موارد سخت هم راست بگوید ...

آنگاه امیر المؤمنین علیه السلام خطاب به آن پیر مرد فرمود:

اى پیر مرد! خداوند عزّ و جلّ خلقى آفرید، و چون به آنها نظر داشت، دنیا را برایشان تنگ ساخت، از این رو آنان نسبت به دنیا و متاع آن بى‏رغبت شدند. و به دار السلام- که آنان را دعوت کرده بود- راغب گشتند. بر سختى معیشت و وضع ناگوار صبر کردند. جانهایشان را در راه طلب خشنودى خدا بذل کردند و پایان اعمال ایشان شهادت بود. این بزرگواران مى‏دانستند که راه گذشتگان و آیندگان همگى مرگ است، پس براى آخرتشان توشه‏اى غیر از طلا و نقره آماده ساختند، و حبّ و بغض خود را در راه رضاى خدا بذل کردند.

ایشان چراغهاى هدایت و اهل نعمت در سراى آخرتند.

پیر مرد گفت: یا امیر! من کجا بروم، در حالى که بهشت را با تو و اهل تو مى‏بینم؟ مرا به نیرویى مجهز کن که بر ضد دشمنت به کار بندم.

امیر المؤمنین علیه السلام اسبى و سلاحى به او داد. پیر روشن ضمیر، روانه میدان کارزار شد و دلیرانه شمشیر زد.

حضرت امیر سلام اللَّه علیه از پیکار این پیرمرد در شگفت بود.

چون کار جنگ شدت گرفت، به قلب سپاه دشمن حمله برد، تا اینکه به شهادت رسید.

یکى از یاران حضرت على علیه السلام در پى او روان شد، و دید که پیکر پاکش به خاک و خون آغشته است.

بعد از اتمام جنگ، حضرت بر او نماز گزارد و فرمود:

به خدا قسم، این همان سعادت واقعى است. و این همان سعادتمند حقیقى است. «1» و «2»

گلچین صدوق، ج‏2، ص: 155