مشک خالى و پرهیز آب‏
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مشک خالى و پرهیز آب‏ ،تمثیل و مثل‏ ،سقایان و آبکشان ،در زمان قدیم

تمثیل و مثل‏  : مشک خالى و پرهیز آب‏

پرهیز آب عبارتى بود که سقایان و آبکشان هنگامى‏که با مشک یا سبوى پرآب از جایى پر تردد مى‏گذشتند بانگ مى‏کردند تا عابران را توجه دهند که خیس نشوند.

اما این مثل در فرهنگ مردم ایران در مورد کسى به کار مى‏رود که بخواهد هنر نداشته‏اش یا کار انجام نداده را به رخ دیگران بکشد و از قِبل آن منفعتى ببرد. حکایت زیر از این مثل روایت شده است:

قصه مثل: در زمان قدیم که مردم با اسب و شتر و امثال آن به زیارت مى‏رفتند، رسم بود وقتى که کسى از سفر حج باز مى‏گشت به نسبت نفوذ و شخصیتى که داشت، خویشان و آشنایانش هرکدام از محل اقامت و شهر حاجى، مشکى تهیه مى‏کردند و آن را پر از آب کرده و به پیشواز حاجى مى‏رفتند و سر راه حاجى را آبپاشى مى‏کردند.

البته هرچه تعداد افراد مشک به دوش بیشتر بود و سر راه حاجى‏بیشتر آبپاشى مى‏شد، بر اهمیت و شخصیت حاج آقا افزوده مى‏شد. مثلًا مى‏گفتند: این همان حاجى است که جلو راهش دو فرسخ آب پاشیدند. از قضا یک مرتبه که یکى از حاجى‏هاى اسم و رسم دار از مکه بر مى‏گشت، یکى از آشناهایش که مجبور بود حتماً مشکى تهیه کند و به پیشواز حاج آقا برود، با خودش فکر کرد که حاجى از آن حاجى‏ها نیست که دور و برش خالى باشد و حتماً چند نفرى براى آبپاشى به پیشواز او مى‏روند. پس چه بهتر من مشکم را از باد پرکنم و ببرم، چون با بار سنگین تحمل این همه راه برایم دشوار است. بالأخره آن‏جا یک کلکى خواهم زد. همین کار را هم کرد، یعنى مشک خود را در خانه پر باد کرد و گلوى مشک را محکم بست و به راه افتاد تا محل تجمع مشک به دوشان رسید. هن و هن کنان خود را خسته و کوفته نشان داد و منتظر موقعیت شد که کارش را شروع کند.

به هر حال، حاج آقا از راه رسید. جمعیت خوشحالى کردند و هر کدام با مشک‏هاى خود دست حاج آقا را بوسیدند. تا وقت کار و فعالیت مشک به دوشان رسید. در این وقت آن بابایى که مشک پر از باد به دوش داشت، با سر و صداى زیاد خود را میان مشکیان انداخت و" پرهیز آب، پرهیز آب" گویان به تقلا افتاد و منتظر شد که مشک رفیق بغل دستى اش باز شود، آن وقت کار خود را شروع کند، بلکه مشتش باز نشود و رسوا نگردد. هرچه بیشتر انتظار کشید کم‏تر به نتیجه رسید و این انتظار طولانى شد. تا این‏که رفیقش پرسید: پس چرا سر مشکت را باز نمى‏کنى؟ آن بابا گفت: راستش را بخواهى، مى‏ترسم رسوا شوم؛ چون مشک من عوض آب، باد دارد، حالا از تو خواهش مى‏کنم اول تو سر مشکت را باز کن و نگذار من آبرویم پیش حاج آقا بریزد و مرا پیش او روسیاه نکن. بیچاره آن مرد که مشکش را به امید دیگران پر باد کرده بود، گفت: رفیق، حقیقت را بخواهى مشک من هم پر از باد است و از آب خبرى نیست و باید فکرى‏کرد که رسوا نشویم. تقلّا بیشتر شد و از هر سو صداى" پرهیز آب پرهیز آب" بلند بود. اما حتى یک قطره آب هم از مشکى سرازیر نشد که نشد، تا این‏که معلوم شد همه مشکیان در خانه خود همان فکر را کردند که باید مشکشان را عوض آب از باد پر کنند و زحمت و مرارت حمل این همه آب را بر خود نگذارند.

از آن طرف حاج آقا هرچه انتظار کشیدند دید سر مشکى باز نشد و آبى هم پاشیده نشد. با ناراحتى پرسید: پس چرا مشکیان کار خود را شروع نمى‏کنند؟ ملتزمین رکاب حاج‏آقا پرسان پرسان رفتند و باز گشتند و به حاج آقا خبر دادند که مشک‏ها عوض آب، باد دارد و مثل این‏که خبرى نیست و بقیه راه را بایستى آبپاشى نشده برویم. حاج آقا هم وقتى ماجرا را فهمید با ناراحتى مرتب مى‏گفت: مشک خالى پرهیز آب؟ مشک خالى پرهیز آب؟

                                  مجموعه مقالات هم‏اندیشى زیارت، ج‏2، ص:1103 -  1104