جزوه آیین زندگى (اخلاق کاربردى)
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: جزوه آیین زندگى (اخلاق کاربردى)

 

فصل اول: اخلاق دانش اندوزى: اهداف‏

1. اهمیت و ضرورت‏

اهمیت علم و علم‏آموزى، از دیدگاه اسلام، به قدرى روشن است که نیازى به توضیح ندارد. نخستین آیاتى که بر پیامبر اکرم نازل شد، بهترین دلیل بر جایگاه ویژه تعلیم و تعلّم در اسلام است: «إقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذى خَلَقَ؛ خَلَقَ اْلإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ؛ إقْرَأْ وَ رَبُّکَ اْلأَکْرَمُ؛ الَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ؛ عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ‏.»[1] بر همین اساس پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله، وقتى دو گروه را در مسجد مشاهده کردند، که گروهى مشغول عبادت بودند و گروهى مشغول مذاکره و مباحثه علمى، رفتن به نزد گروه دوم را بر پیوستن به جمع عبادت‏کنندگان ترجیح داده و در توجیه این رفتار خود فرمودند: «من براى تعلیم فرستاده شده‏ام».[2] قرآن کریم نیز به صراحت، تعلیم را یکى از اهداف اساسى برانگیختن پیامبراکرم صلى الله علیه و آله دانسته، مى‏فرماید:


 

او کسى است که در میان جمعیت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنان مى‏خواند و آنان را تزکیه مى‏کند و به آنان کتاب (قرآن) و حکمت مى‏آموزد و مسلّماً پیش از آن در گمراهى آشکارى بودند.[3]

همچنین حدیث «اطلُبوا العلمَ من المَهدِ الى اللَّحد؛ زگهواره تا گور دانش بجوى»، محدودیت زمانى را براى تحصیل علم از میان برمى‏دارد. بر اساس حدیث «دانش را بیاموزید هر چند که در چین‏[4] باشد»[5] دانسته مى‏شود که طلب علم، وظیفه‏اى است که جا و مکان خاصى نمى‏شناسد و احادیثى مانند «حکمت، گمشده مؤمن است پس آن را فراگیرید هر چند در دست منافق باشد»[6] محدودیت از حیث معلّم را نفى مى‏کند.[7] البته در جایى که انسان در درستى یک مطلب تردید دارد و خودش نیز توانایى تشخیص حق و باطل در آن زمینه را ندارد، به حکم عقل سلیم نباید سخن هر استاد و معلمى را بپذیرد. در این موارد باید دقت کند که تحت تأثیر و تلقین چه کس یا کسانى است.

براى آشنایى بیشتر با اهمیت علم‏آموزى در اسلام چند روایت دیگر از اولیاى دین را یادآور مى‏شویم:

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در باره برترى عالم بر عابد مى‏فرماید:

برترى عالم بر عابد همچون برترى ماه شب چهارده بر سایر ستارگان است.[8]

همان حضرت در حدیث دیگرى مى‏فرماید:

به درستى که برترى عالم بر عابد همچون برترى خورشید بر سایر سیارات است.[9]

امام باقر علیه السلام از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل مى‏کند که فرمود:

به درستى که براى آموزگار خوبى‏ها، جنبندگان زمین و ماهیان دریا و جانداران فضا و همه آسمانیان و زمینیان طلب مغفرت مى‏کنند؛ و به درستى که یاددهنده و یادگیرنده داراى پاداشى یکسان‏اند؛ روز قیامت، همچون دو اسب مسابقه، دوشادوش یکدیگر مى‏آیند.[10]

با این همه، روشن است که فراگیرى دانش مطلوبیت ذاتى ندارد. به صرف عالم‏شدن سعادت حقیقى انسان تأمین نمى‏شود. چه فراوان‏اند عالمان و اندیشمندانى که علم خود را در جهت توسعه فساد و تأمین خواسته‏هاى شیطانى خود و دیگران به کار مى‏گیرند. بر همین اساس، اسلام عزیز در کنار دعوت به علم‏آموزى، شرایط، آداب و اخلاقیات ناظر به این عرصه را نیز بیان کرده است. در اینجا برخى از این شرایط و اخلاقیات را بیان مى‏کنیم.

2. دانش‏اندوزى و پارسایى‏

 

در قرآن کریم تصریح شده است که ثمره پارسایى، بهره‏مندى از فرقان و قدرت تشخیص حق از باطل است: «

إنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً»[11]

آیا این بدان معناست که علم‏اندوزى کافران و بى‏تقوایان از نظر قرآن بیهوده و بى‏نتیجه است؟ پارسایى چه نقشى در تعلیم و تحصیل معرفت و دانش حقیقى دارد که دانش‏اندوزى ناپارسایان راه به جایى نمى‏برد؟

بى‏تردید، متون دینى، همه انسان‏ها حتى کافران و فاسقان را به دانش‏اندوزى و پیروى از دانش و پرهیز از پیروى گمان دعوت کرده و به تعقل و تدبّر فراخوانده‏اند. افزون بر این، قرآن خود نیز در برابر حق‏گریزان، عملًا به اقامه دلیل عقلى پرداخته است. سیره عملى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام به خوبى نشان مى‏دهد که آن بزرگواران نیز مخالفان خود را به بحث عقلى دعوت کرده، در برابر آنان، از براهین عقلى مدد جسته‏اند. اینها همه، نمایانگر آن است که نشاندن پارسایى در کنار خردورزى و دانش‏اندوزى، به معناى ناتوانى بى‏تقوایان از درک و اقامه براهین عقلى نیست؛ بلکه مراد آن است که‏با بازگرداندن روح و سرشت آدمى به حالت پاکى و صداقت نخستین و فطرى‏اش، فراگیرى و پذیرش حقایق را براى او تسهیل نماید.[12]

توضیح آنکه، انسان داراى مجموعه‏اى از نیروهاى متضاد و متزاحم است که هر نیرویى، بى‏توجه به نیروهاى دیگر، در اندیشه ارضاى خویش است. اگر انسان به یکى از این قوا، گرایش بیشتر نشان دهد و در ارضاى خواسته‏هاى آن بیشتر بکوشد، در گرداب سرکشى آن قوه و سرکوبى قواى دیگر فرومى‏غلتد و انسانیتش که بر پایه مجموعه این نیروها شکل مى‏گیرد، پاى‏مال مى‏شود. پس راهى جز ارضاى مساوى و عادلانه همه نیروهاى نفسانى وجود ندارد. انسان واقعى کسى است که در ارضاى معقول خواسته‏هاى همه قواى درونى‏اش بکوشد.

از سوى دیگر، انسان در آغاز پیدایش از هر گونه آگاهى و دانشى بى بهره است: «و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالى که هیچ چیز نمى‏دانستید؛ و براى شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکر نعمت او را به جاى آورید.»[13] کسب دانش و توسعه دانستنى‏هاى انسان، معلولِ کارکرد قواى درونى و بیرونى او است. طبیعتاً تلاش انسان در جهت ارضاى خواسته‏هاى یک قوه و بى‏اعتنایى به قواى دیگر، موجب میل فکرى به سوى آن و غفلت از مقتضیات سایر قوا و در نتیجه انحراف فکرى و عقیدتى خواهد شد.

3. موانع دست‏یابى به علم حقیقى‏[14]

ذهن آدمى، گاه در اثر چینش نادرست مقدمات یا کوتاهى در انتخاب مواد یقین‏آور براى استدلال، دچار خطا مى‏شود و به نتیجه‏اى نادرست دست مى‏یابد. براى پرهیز از اینگونه لغزش‏ها باید علم منطق و انواع مغالطات را به درستى آموخت و به درستى به کار گرفت. ولى گاه انسان در اثر مشکلات اخلاقى و آلودگى‏هاى نفسانى از درک درست حقایق ناتوان مى‏گردد و سراب را آب مى‏پندارد. در این بخش مى‏خواهیم با تکیه بر قرآن و سخنان اولیاى دین، با برخى از مهم‏ترین لغزشگاه‏هاىِ اخلاقى علم‏آموزى و خردورزى آشنا شویم.

3- 1. پیروى از حدس و گمان‏

چون دستیابى به یقین و تشخیص واقعیت در همه امور روزمره زندگى، کارى دشوار یا غیرممکن است، بیشتر آدمیان، با توجه به غریزه راحت‏طلبى، اساس زندگى خود را بر گمان بنا مى‏کنند و با تکیه بر آن، به زندگى خویش ادامه مى‏دهند. یکى از لغزشگاه‏هاى فهم و اندیشه درست آن است که انسان این عادت بد را به ساحت تفکّر عقلانى و علمى نیز سرایت دهد و به جاى پیروى از یقین، به گمان و حدس بسنده کند. این امر، به‏ویژه در مسائل اساسى و زیربنایى اندیشه بشر، مانند اعتقادات دینى، زیان‏هایى جبران‏ناپذیر به بار مى‏آورد؛ از این‏رو، قرآن کریم به شدت با آن مخالفت ورزیده و مخاطبان خود را از پیروى حدس و گمان برحذر داشته است؛ چنان‏که در پاسخ به مشرکانى که بر اساس پندارهاى واهى، شرک و دوگانه‏پرستى خود را به خواست و مشیت خداوند نسبت مى‏دهند، مى‏فرماید:

بگو: آیا نزد شما دانشى هست که آن را براى ما آشکار کنید؟ شما جز از گمان پیروى نمى‏کنید و جز دروغ نمى‏گویید.[15]

و چیزى را که بدان علم ندارى، دنبال مکن؛ زیرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.[16]

3- 2. تقلید کورکورانه

متأسفانه بسیارى از مردمان، افزون بر مسائل فرعى و جزئى زندگى، مانند نوع پوشش و وضعیت ظاهرى خود، در اندیشه و نوع نگاه به مسائل کلى و حیاتى نیز از دیگران تقلید مى‏کنند. در واقع ریشه تقلید در مسائل جزئى و فرعى، و منشأ اصلى مدپرستى و مدگرایى، خودباختگى فکرى و تقلید در اندیشه و مسائل کلى است:

     

 3. شتاب‏زدگى‏

انسان، گاه در داورى‏هاى علمى خود شتاب مى‏کند؛ و به صرف فراهم آمدن اطلاعاتى اندک در باره یک موضوع، به نتیجه‏گیرى مى‏پردازد و چنان مى‏پندارد که به همه جوانب مسئله احاطه کامل داشته و هیچ نکته‏اى‏در پس پرده ابهام باقى نمانده است. این‏گونه اظهارنظرهاى شتاب‏زده، یکى دیگر از لغزشگاه‏هاى اخلاقى اندیشه است.

قرآن کریم در تقبیح شتابزدگى مى‏فرماید:

و انسان (بر اثر شتابزدگى)، بدى‏ها را طلب مى‏کند آن‏گونه که نیکى‏ها را مى‏طلبد؛ و انسان، همیشه عجول بوده است.[17]

روایات بسیارى نیز در تقبیح شتابزدگى در امور وارد شده است. امیرمؤمنان علیه السلام در این‏باره مى‏فرماید:

از شتابزدگى بپرهیز؛ زیرا شتابزدگى در کارها موجب مى‏شود که انسان به هدف نرسد و کارش ستوده نباشد.[18]

3- 4. تمایلات نفسانى‏

هدف از تحصیل علم این است که به میزان توان، به حقیقت نایل شویم؛ اما دیدگان اندیشه زمانى مى‏توانند به جمال حقیقت روشن شوند که گَرد و غبار گرایش‏هاى نفسانى بر چهره آن ننشسته باشد و از اسارت و بردگى وهم و خیال رهیده باشد:

حب و بغض‏ها و جهت‏گیرى‏هاى تعصّب‏آمیز، مسیر تعلیم و تفکّر را منحرف کرده و انسان را از کشف حقیقت و درک درستى یا نادرستى امور باز مى‏دارد.

امیرمؤمنان علیه السلام در این‏باره مى‏فرماید:

هر کس عاشق چیزى مى‏شود، دیدگانش را کور گردانده و قلبش را رنجور. پس با چشم بیمار مى‏نگرد

و با گوشى که از شنیدن حقیقت ناشنواست، مى‏شنود. خواهش‏هاى نفسانى پرده‏هاى عقلش را دریده و دوستى دنیا دلش را میرانده است.[19]

و در جاى دیگر مى‏فرماید:

کسى که چیزى را دشمن بدارد، خوش ندارد بدان بنگرد یا نام آن نزد وى بر زبان رود.[20]

و در حدیثى دیگر، طمع را موجب ناکارآمدى اندیشه دانسته و مى‏فرماید:

آنجا که برق شمشیر طمع در فضاى اندیشه بلند مى‏شود، بیشترین جایى است که عقل به زمین در مى‏غلتد.[21]

عُجب و خودبزرگ‏بینى نیز یکى دیگر از رذایل اخلاقى است که ثمره‏اى جز سستى و ضعف عقل و گمراهى علمى انسان را در پى ندارد:

عُجب و خود بزرگ‏بینى نشانه ضعف و سستى عقل است.[22]

کسى که رأى و نظر خود را بزرگ پنداشت، گمراه شد.[23]

4. آداب اخلاقى آموختن‏

پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله، در بخشى از توصیه بسیار ارزشمند خود به ابوذر غفارى چنین مى‏فرماید:

اى ابوذر، به درستى که بدترین مردمان در نزد خداوند در روز قیامت عالمى است که از علمش سودى نبرده است و کسى که براى جلب توجه مردم به سوى خود به دنبال تحصیل علم باشد، بوى بهشت رانخواهد چشید. اى ابوذر، بوى بهشت به مشام کسى که براى مردم‏فریبى در جستجوى علم باشد، نخواهد رسید. اى ابوذر، هرگاه از تو چیزى پرسیدند که پاسخ آن را نمى‏دانستى، پس بگو: نمى‏دانم، و خود را از پیامدهاى آن نجات ده و به چیزى که نمى‏دانى، فتوا نده تا از عذاب خداوند در روز قیامت نجات یابى؛ اى ابوذر، گروهى از بهشتیان، از گروهى از اهل جهنم آگاه مى‏شوند و به آنها مى‏گویند:

«چه چیزى شما را جهنمى کرد، در حالى‏که ما به برکت تربیت و تعلیم شما بهشتى شدیم؟» آنان در پاسخ مى‏گویند: «ما دیگران را به کارهاى خیر فرمان مى‏دادیم و خود به آنها عمل نمى‏کردیم.»[24]

4- 1. انگیزه الاهى (اخلاص)

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله، در حدیث بسیار مشهور و معتبرى مى‏فرماید:

هر کس خود را چهل روز براى خدا خالص کند، چشمه‏هاى حکمت از قلب او بر زبانش جارى خواهد شد.[25]

نخستین موضوعى که دانشجو باید به طور جد به آن توجه کند، نیّت و انگیزه تحصیل است. بر اساس نظام اخلاقى اسلام، نیت و انگیزه، بیش از خود عمل اهمیت دارد و به همین دلیل است که پیامبر اکرم فرموده‏اند: «نیت مؤمن بهتر از عمل اوست.»[26]

اصولًا، ماهیت هر عملى با توجه به نیتى که فرد در انجام آن داشته است، مشخص مى‏شود،[27] بر اساس نظام اخلاقى اسلام، صرف «حُسن فعلى»، یعنى خوب بودن کار، براى ارزش‏گذارى اخلاقى آن کافى نیست؛ بلکه «حُسن فاعلى»، یعنى نیّت خوب داشتن در انجام آن، نیز باید به آن ضمیمه شود. افزون بر این، در برخى روایات معتبر، نیت، عین عمل معرفى شده است.

امام صادق علیه السلام فرمود: «نیت برتر از عمل است، آگاه باشید که نیت خودِ عمل است.» سپس در تأیید این سخن آیه‏اى از قرآن را ذکر کردند که مى‏فرماید: «قُل کلٌّ یَعمَلُ على شاکِلَتِهِ‏؛ بگو همگان بر اساس شاکله خود رفتار مى‏کنند» و «شاکله» را به «نیت» تعریف کردند.[28] حضرت امام خمینى قدس سره درتوضیح این حدیث که نیت را عین عمل معرفى مى‏کند، مبالغه‏آمیز دانستن این حدیث را نادرست شمرده و مى‏فرماید:

این، مبنى بر مبالغه نیست، چنانچه بعضى احتمال داده‏اند، بلکه مبنى بر حقیقت است؛ زیرا نیت، صورت کامله عمل و فصل محصِّل او است، و صحت و فساد و کمال و نقص اعمال به آن است.

چنانچه عمل واحد به واسطه نیت، گاهى تعظیم و گاهى توهین است؛ و گاهى تام و گاهى ناقص است؛ و گاهى از سنخ ملکوت اعلى و صورت بهیه جمیله دارد و گاهى از ملکوت اسفل و صورت موحشه مدهشه دارد. ظاهر نماز على بن ابى‏طالب علیه السلام و نماز فلان منافق در اجزاء و شرایط و صورت ظاهرىِ عمل هیچ تفاوتى ندارد، لیکن آن یک با آن عمل معراج الى اللَّه کند و صورتش ملکوت اعلى است؛ و دیگرى با آن عمل به جهنم سقوط کند و صورتش ملکوت اسفل است و از شدت ظلمت شبیه ندارد ....[29]

با توجه به مطالب بالا و همچنین آیات و روایات دیگرى که در این موضوع وارد شده است، مى‏توان گفت کار اخلاقى و ارزشمند از دیدگاه اسلام کارى است که صرفاً براى رضایت خداوند انجام گرفته باشد. البته رضایت الاهى مراتب و درجات متفاوت و مختلفى دارد. به تعبیر دیگر، ارتباط نیت با خداوند درجات و مراتب مختلفى دارد: برخى به نیت بهره‏مندى از نعمت‏هاى الاهى و دخول در بهشت کارهاى خود را انجام مى‏دهند و انگیزه برخى دیگر در انجام کارهاى خود رهایى از عذاب الاهى و ترس از جهنم است و دسته سومى نیز در انجام کارهایشان، صرفاً رضایت و خشنودى خداوند را در نظر مى‏گیرند و نه هیچ چیز دیگر.

نکته مهم در زمینه تأثیر نیت در ارزشمندى کارها این است که تأثیر نیت روى کار و تأثیر کار در تکامل نفس انسان و رسیدن او به سعادت ابدى، تأثیرى تکوینى است، نه قراردادى. به تعبیر دیگر، نیت، بیانگر یک رابطه حقیقى است و نه یک رابطه قراردادى. عملِ بدون نیت، در حقیقت، یک کالبد مرده است که با دل و روح انسان ارتباط نمى‏یابد.[30] تذکر این نکته مفید است که منظور از این نیتى که‏شرط ارزش اخلاقى است، این نیست که انسان پیش از انجام عمل اخلاقى، با خودش بگوید «این کار را انجام مى‏دهم قربة الى الله» و همچنین منظور این نیست که معانى این الفاظ را در ذهن خود حاضر کند. همچنین منظور از نیت، حضور قلب و توجه داشتن به نوع عملى که انجام مى‏دهیم نیست؛ بلکه منظور از این نیت، داعى و انگیزه کار است. منظور این است که تنها عاملى که موجب انجام این کار شود، انگیزه الهى و پیروى از خداوند باشد، نه آنکه از روى ریا و خوشایند دیگران بخواهد آن عمل را انجام دهد.[31] در ارزش‏گذارى تحصیل علم و دانش‏اندوزى نیز، نقش عمده بر عهده نیّت دانشجو است. علم‏اندوزى در صورتى ارزشمند است و ما را به سعادت و کمال نهایى نزدیک مى‏کند که هدف اصلى از تحصیل آن، قرب الهى باشد. در غیر این صورت، تأثیرى در سعادت واقعى انسان ندارد. حتى اگر هدف از تحصیل علم، کسب شهرت و ثروت و قدرت و امثال آن باشد، از نظر نظام اخلاقى اسلام، هیچ ارزشى نخواهد داشت.[32]

نشانه نیتِ الهى داشتن در تحصیل علم این است که به همان اندازه که علم و دانش انسان افزایش مى‏یابد، ذلت درونى او در برابر خودش و تواضعش در برابر مردم و خوف و خشیتش در برابر خداى متعال و درکش نسبت به دین و حقایق الهى نیز افزایش مى‏یابد. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در این‏باره مى‏فرماید:

کسى که براى رضاى الهى در پى کسب دانش باشد، هر بابى از دانش که براى او گشوده مى‏شود، ذلت و خودکم‏بینى‏اش در برابر خودش، تواضعش در برابر مردم، ترسش در برابر خداوند و تلاشش در امور دینى افزایش مى‏یابد. چنین شخصى از علمش بهره مى‏برد، پس شما نیز از علم او بهره گیرید. و کسى که براى دنیا و منزلت نزد مردمان و مکانت در نزد حاکمان به دنبال تحصیل دانش باشد، هر بابى از دانش که براى او گشوده مى‏شود، خود بزرگ‏بینى او در برابر خودش و مردم و غرورش در برابر خداوند و ستم‏کارى‏اش در حق دین، افزایش مى‏یابد. چنین فردى بهره‏اى از علمش نمى‏برد ....[33]

دانشجو باید از همان ابتداى دانشجویى خود، در پاک‏سازى نیتش بکوشد و همواره تلاش کند تا ارزش علم‏آموزى خود را پایین نیاورد. تعلیم و تعلّم با این ارج و اهمیت، نباید به انگیزه‏هاى پستى چون رسیدن به مقامات دنیوى و کسب شهرت اجتماعى و جلب نظر مردم و احترام آنان و کسب مال و شغل و امثال آن آلوده شود.

4- 2. انتخاب استاد شایسته‏

تأثیر استاد و نوع ارزش‏ها و نگرش‏ها و جهان‏بینى و ایدئولوژى او در شاگردان، بر کسى پوشیده‏نیست. تجربه نشان داده است شاگردان هر اندازه هم که مقاومت کنند، نمى‏توانند از تأثیرگذارى آشکار و نهان استادان در روند زندگى خود مصون شوند. به همین دلیل است که انتخاب استاد و معلمى شایسته و وارسته همواره مورد توجه و تأکید فراوان اولیاى دین بوده است. امام باقر علیه السلام در پاسخ به این پرسش که منظور از طعام در این آیه که مى‏فرماید: «فَلْیَنْظُرِ اْلإِنْسانُ إلى‏ طَعامِهِ‏» چیست، فرمود: «

عِلمُه الذى یأخذه عمّن یأخذه؛[34]

منظور علم است. انسان باید مواظب باشد که علمش را از چه کسى مى‏گیرد.» دانشجو تا جایى که شرایط به او اجازه مى‏دهد باید در پى انتخاب استادان شایسته باشد.

اما استاد شایسته کیست و چه شرایطى دارد؟ پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در حدیثى معلم و استاد شایسته را کسى مى‏داند که شاگردان خود را:

1. از تکبر به تواضع دعوت مى‏کند؛

2. از حیله‏گرى و چاپلوسى به خلوص و خیرخواهى فرا مى‏خواند؛

3. از جهل به علم مى‏کشاند.[35]

استاد شایسته کسى است که با رفتار خود دانشجو را به کسب فضایل ترغیب و از آلودگى به رذایل اخلاقى دور کند. استادى است که دیدن او انسان را به یاد خدا اندازد و سخن گفتنش بر علم دانشجو بیفزاید.

4- 3. رعایت اولویت‏ها

دوران دانشجویى به گونه‏اى است که اگر دانشجو تلاش بسیار کند و از لحظات و ساعات عمرش کامل و بهینه بهره گیرد، باز هم نمى‏تواند به مسئولیت‏هاى واجب و ضرورى‏اش، جامه عمل بپوشاند.

یعنى مسئولیت‏ها و وظایفِ دینى، اجتماعى، علمى، فرهنگى و سیاسى دانشجو به اندازه‏اى است که دیگر فرصتى براى انجام کارهاى مباح و مستحب باقى نمى‏ماند. البته این موضوع نه اختصاص به دانشجویان دارد و نه ویژگى دوران معاصر است. شهید اول، در این‏باره فرموده‏اند: «گذراندن عمر درکارهاى مباح و پرداختن به امور غیرضرورى، هر چند به میزان اندک، حاصلى جز زیان ندارد.»[36] در عین حال، دانشجویان با توجه به نقش ویژه و انکارناپذیرشان در جامعه، وظایف و مسئولیت‏هاى سنگین‏ترى بر عهده دارند.

مهم‏ترین وظیفه دانشجویان تحصیل دانش‏هاى سودمند براى جامعه است. دانش‏هایى که در جهت رشد و پیشرفت فراگیر جامعه اسلامى باشد. بنابراین لازم است در کلاس درس و خارج از کلاس، همواره در پى فهم مسائل ضرورى و مفید برآیند و هرگز وقت خود را صرف مسائل غیرضرورى نکنند. مسائلى که دانستن آنها، صرفاً بار اطلاعاتى آدمى را مى‏افزاید و هیچ تأثیرى در سعادت دنیوى و اخروى فرد و جامعه ندارد، رهزن عمر و اندیشه‏اند. امام على علیه السلام، در این‏باره، به دانشجویان توصیه مى‏کند که به دنبال فهم و حل مسائلى باشید که دانستن آنها لازم است و جهل در آنها پذیرفتنى نیست: «

سَلْ عَمّا لابدَّ لک من عِلْمِهِ [عَمَلِهِ؟] و لاتعذر فى جهله»[37]

و یا مى‏فرماید:

دانش‏ها بیشتر از آن‏اند که تو بتوانى همه آنها را بیاموزى و بر آنها احاطه یابى؛ پس باید گلچین کرده و از هر دانشى بهترین‏هاى آن را برگزینى.[38]

پیامبر اکرم، وارد مسجد شدند و دیدند که گروهى از مردم، در اطراف شخصى حلقه زده‏اند.

پرسیدند: «این کیست؟» گفتند: «شخصى بسیار دانشمند و علّامه است.» پیامبراکرم از علم او پرسید.

مردم گفتند: «داناترین مردم نسبت به انساب عرب و وقایع و ایام جاهلیت و اشعار عربى است.» پیامبر فرمودند: «این دانشى است که اگر کسى آن را نداند ضرر نکرده است و کسى که آن را مى‏داند، سودى نمى‏برد.»[39]

4- 4. خوب گوش دادن‏

یکى از آدابى که رعایت آن براى هر کسى، به‏ویژه دانشجویان لازم است، هنر خوب گوش دادن به سخنان استاد است. این موضوع نه تنها ادب شاگرد در برابر استاد را نشان مى‏دهد، بلکه راهى است براى بهره‏مندى بیشتر و بهتر دانشجویان از محضر استادان. امام على علیه السلام، در این‏باره مى‏فرماید:

زمانى که نزد دانشمندى نشستى، پس، بر شنیدن نسبت به گفتن حریص‏تر باش و خوب گوش‏دادن را بیاموز همان‏گونه که خوب گفتن را مى‏آموزى و سخن هیچ کس را قطع نکن.[40]

شنونده خوب کسى است که: اولًا، در سخنان گوینده خوب دقت کند و به تعبیر دیگر، براى «ادراک» آمادگى کافى را داشته باشد؛ ثانیاً، بردبار و شکیبا بوده و احساس خستگى نکند؛ ثالثاً، بتواند میان نکات اصلى گفتار گوینده و شاخ و برگ‏هاى آن تفکیک نماید، مثلًا مناقشه در مثال نکند و به لُبّ سخن توجه کند.

4- 5. پرسش و پرسشگرى‏

پرسش و پرسشگرى اگر براى کشف حقیقت و فهم واقعیت باشد، نه تنها از فضایل اخلاقى است، که در پاره‏اى اوقات از نظر شرعى و فقهى نیز واجب است. کسى که مسائل شرعى خود را نمى‏داند، یادگیرى آنها بر او واجب است و اگر راه فهم حکمى در پرسش از کسى باشد، پرسیدن واجب خواهد شد. پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله پرسش را به‏عنوان کلید خزاین و گنجینه‏هاى دانش معرفى کرده و نه تنها افراد را

به پرسشگرى تشویق مى‏کند، بلکه مى‏فرماید پرسشگر اجر و پاداش اخروى نیز دارد: «دانش گنج است و کلید آن، پرسش است؛ پس بپرسید- خداوند شما را رحمت کند- به درستى که چهار دسته مأجورند: پرسشگر، گوینده، شنونده و دوستدار آنها.»[41]

امام‏صادق علیه السلام نیز پرهیز از پرسش را موجب هلاکت قوم مى‏داند: «

انَّما یهلک الناس لِانَّهم لا یَسأَلُون‏

[42]

البته باید دانست که ارزش پرسش و پرسشگرى ارزشى ذاتى نیست؛ یعنى این‏گونه نیست که پرسشگرى در هر شرایطى مطلوبیت داشته باشد؛ بلکه در صورتى داراى ارزش اخلاقى است که به منظور کشف حقیقت و فهم واقعیتى باشد، وگرنه اگر براى اظهار فضل و مچ‏گیرى و امثال آن باشد، کارى بسیار زشت و ناپسند است. امام على علیه السلام در پاسخ پرسشگرى که براى اظهار فضل یا مچ‏گیرى سؤال کرد، فرمود:

براى دانستن بپرس نه براى آزردن، که نادانِ آموزنده همانند داناست و داناىِ برون از راه انصاف، همانند نادانِ پر چون و چراست.[43]

همچنین باید توجه داشت که پرسش‏هاى ما در باره موضوعاتى باشد که گرهى فروبسته از کار ما یا دیگران مى‏گشایند و نه مسائلى که دانستن یا ندانستن آنها هیچ دخالتى در سرنوشت مادى و معنوى ما ندارد.

استاد نیز هرگز نباید از پرسش‏هاى دانشجویان خسته یا آزرده شود و باید بداند که پاسخ به پرسش‏هاى دینى و اخلاقى و علمى دانشجویان ثوابى بس بزرگ دارد. در روایت آمده است:[44] زنى به محضر فاطمه زهرا علیها السلام آمد و عرض کرد: مادرى دارم که در باره نماز مسائلى براى او پیش آمده است و مى‏خواهد وظایف شرعى خود را بداند؛ اما به سبب پیرى و ناتوانى، نمى‏توانست شخصاً به محضر شما بیاید و مرا فرستاده است تا پاسخ مسائل شرعى‏اش را از شما بگیرم. حضرت فاطمه علیها السلام، با

اشتیاق و بدون ابراز خستگى، پاسخ پرسش‏هاى مکرر و فراوان او را داد. آن خانم از اینکه مى‏دید پرسش‏هاى بسیارى از حضرت کرده و وقت او را بیش از اندازه گرفته است، از طرح سایر پرسش‏هاى خود، خوددارى کرد و گفت: اى دختر پیامبر خدا، خسته شده‏اید و من بیش از این شما را خسته نمى‏کنم. اما حضرت در پاسخ فرمودند: هر پرسشى که دارى بپرس. سپس آن حضرت با ذکر مثالى، اجر و پاداش پاسخ دادن به پرسش را این گونه بیان کرد: کسى که اجیر مى‏شود تا بار سنگینى را به مکان بلندى ببرد و در ازاى این کار، یکصد هزار دینار مزد بگیرد، آیا به نظر شما سنگینى آن بار را احساس مى‏کند؟ آن زن در پاسخ گفت: نه. حضرت فرمود: من نیز با پاسخ به هر پرسشى از پرسش‏هاى شما مزدى بیشتر از آنچه در میان زمین و عرش الاهى وجود دارد، از خداوند دریافت مى‏کنم. بنابراین، هرگز از پاسخ به پرسش‏هاى شما خسته نمى‏شوم.

دانشجویان نیز به این مسئله توجه کنند که نباید انتظار پاسخ به همه مسائل را از استاد داشته باشند. داشتن چنین انتظارى، نابجا و نامعقول است. استاد نیز هرگز نباید متکلّفانه به پاسخ بپردازد.

اگر پاسخ مسئله‏اى را نمى‏دانست، با صراحت و شجاعت تمام بگوید: «نمى‏دانم» و این را بداند که با گفتن «نمى‏دانم» نه تنها از ارج و ارزش او کاسته نمى‏شود که مسئولیت شناسى خود را در برابر دانشجویان و دغدغه حق‏طلبى و حقیقت‏خواهى خود را به آنان نشان داده است. متأسفانه در جامعه ما واژه «نمى‏دانم» و «نظرى ندارم» و امثال آن، تنها بر زبان عده‏اى انگشت شمار جارى مى‏شود.

بسیارى بر این پندارند که اگر کسى در پاسخ مسئله‏اى بگوید «نمى‏دانم»، معلوم مى‏شود که اصلًا چیزى نمى‏داند و اگر کسى هم صاحب‏نظر باشد، باید هر مسئله‏اى که از او پرسیده شود، بلافاصله پاسخ دهد.[45] گویند که روزى شخصى بر فراز منبر مشغول سخنرانى بود، یکى از مستمعان، پرسشى را طرح کرد. گوینده در پاسخ گفت: «جواب این مسئله را نمى‏دانم.» سؤال‏کننده ناراحت شد و گفت: «تو که نمى‏دانى چرا بر بالاى منبر رفته‏اى؟» گوینده پاسخى حکیمانه داد: «من به اندازه‏اى مى‏دانم که بتوانم چند پله منبر را بالا روم، اما اگر بنا بود که به اندازه مجهولاتم بالا روم، در آن صورت باید تا آسمان‏ها بالا مى‏رفتم!»

آیات و روایات بسیارى در مذمت پاسخ‏هایى که از روى جهل داده مى‏شود وارد شده است.[46] یکى‏از حقوق خداوند بر بندگانش این است که چیزى را بگویند که به آن علم دارند و چیزى را که نمى‏دانند، نگویند.[47] یکى از عوامل اختلاف و تفرقه، پرگویى جاهلان است؛ کسانى که نادانسته سخن مى‏گویند. امام على علیه السلام مى‏فرماید: «اگر جاهلان ساکت مى‏شدند، اختلاف برچیده مى‏شد.»[48]

امام صادق علیه السلام در نکوهش کسانى که بنا دارند هیچ پرسشى را بى‏پاسخ نگذارند و هرگز آماده نیستند کلمه «نمى‏دانم» را بر زبان جارى کنند، مى‏فرماید: «کسى که [بنا داشته باشد به هر نحو ممکن‏] همه سؤالاتى را که از او مى‏شود، پاسخ دهد، دیوانه است.»[49] زشتى این کار به ویژه در پرسش‏هاى دینى چند برابر است. در روایات آمده است اگر کسى نادانسته پرسش‏هاى دینى مردم را پاسخ دهد و از روى جهل فتوا صادر کند، مورد لعن و نفرین همه فرشتگان خداوند است.[50] حتى این کار ممکن است به انکار دین و کفر به خدا و آیات الاهى بیانجامد.[51]

4- 6. ضبط و نگارش مطالب‏

شایسته است دانشجویان مطالب نو و جدیدى را که در هر درسى‏مى‏آموزند، یادداشت نمایند. البته نگارش، گزیده‏نویسى یا خلاصه‏بردارى، نیازمند فراگیرى آموزش‏هاى خاصى است که در جاى‏خود باید دنبال شود. در صدر اسلام که مسلمانان هنوز به اهمیت نگارش واقف نبودند، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله با بیان‏هاى مختلف، آنان را به این کار تشویق کرده و مى‏فرمود: «علم را در زنجیر کنید.» و در پاسخ این پرسش که «زنجیر کردن علم چگونه است؟» مى‏فرمودند: «نگارش آن.»[52] آن حضرت خطاب به یکى از یارانش که از فراموش کردن سخنان حکیمانه رسول اکرم نگران بود، در حالى‏که با انگشت خود به نوشتن اشاره مى‏کرد، فرمود: «

استَعِن بیَمینِک؛[53]

از دستت کمک بگیر».

امام صادق علیه السلام، نیز در این‏باره مى‏فرماید:

دانش را بنگارید، چرا که شما بدون نگارش نمى‏توانید آن را حفظ کنید.[54]

کتاب‏هاى خود را نگهدارى کنید؛ چرا که در آینده به آنها نیاز خواهید داشت.[55]

4- 7. تواضع در برابر استاد

روایات بسیارى، بر بزرگداشت عالمان و اندیشمندان تأکید کرده‏اند. احترام به عالمان نشانه بهره‏مندى از عقل‏[56] و حرمت عالمان همانند و همسنگ حرمت شهیدان و صدیقان معرفى شده است.[57] از شاگردان و متعلمان خواسته شده که همچون ملائکه که در برابر اهل علم تواضع مى‏کنند و بال‏هاى خود را زیر پاى عالمان مى‏گسترانند، عالمان را بزرگ داشته و بر صدر نشانند[58] و براى استاد همچون بنده و خدمتکار باشند؛ زیرا به گفته پیامبر اکرم: «

مَن تَعَلَّمْتَ منه حَرفاً صِرتَ له عبداً

[59] حتى در برخى از روایات اکرام عالمان به منزله اکرام و احترام به خداوند تلقى شده است.[60] امام‏زین العابدین علیه السلام در رساله حقوق در باره حقوق معلم و استاد مى‏فرماید:حق کسى که به تو علم مى‏آموزد این است که او را بزرگ بدارى و احترام مجلسش را نگه‏دارى و به نیکویى به سخنانش گوش فرا دهى و به او رو آورى و در نزد او با صداى بلند سخن نگویى و اگر کسى از او سؤالى پرسید، در جواب دادن به آن بر او پیشى نگیرى؛ و در محضر او با دیگران سخن نگویى و در نزد او از دیگران غیبت نکنى ....[61]

چرا اسلام عزیز براى معلم و استاد این همه احترام و مقام و ارزش قائل شده است؟ به نظر مى‏رسد یکى از علل آن، اهمیت و ارزشمندى خود «علم» است. علم به‏عنوان یک امر وجودى، بهتر از جهل و نادانى است. عقل و فطرت هر انسانى نیز حکم مى‏کند که دانایان را نباید همسنگ و هم‏تراز نادانان قرار داد به تعبیر قرآن کریم: «هل یَستَوِى الذینَ یَعْلَمُونَ والذین لایَعْلَمُون‏.»[62] یکى دیگر از اهداف تواضع در برابر استاد و احترام به دانشمندان این است که این کار موجب رشد و پیشرفت علم، و در نتیجه پیشرفت جامعه اسلامى، خواهد شد.

متأسفانه بعضاً این احترام و تواضع به انحراف کشیده مى‏شود و به جاى آنکه موجب پیشرفت علم و دانش شود، موجب رکود و خمودى آن شده و جامعه را از نوآورى‏هاى علمى باز مى‏دارد. بعضاً مشاهده مى‏شود که تواضع و احترام، جاى خود را به تبعیت و تقلید کورکورانه داده است؛ به گونه‏اى که بزرگى یک اندیشمند در چشم شاگردانش، به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه، موجب خود کم‏بینى شاگردان او شده است؛ تا جایى که جرئت و جسارت اندیشیدن را از آنان ستانده است.

5. خودشناسى‏

در میان اندیشمندان اسلامى، از روزگاران قدیم همواره این بحث بوده است که علمِ مورد تأکید اسلام کدام علم است؟ آیا اسلام به علم‏آموزى به طور مطلق سفارش کرده یا علوم خاصى را مورد نظر داشته است؟ آیا از دیدگاه اسلام، علم شیمى و شیمیدان، به همان اندازه مورد احترام‏اند که علم فقه و فقیه محترم و مکرّم‏اند؟ آیا از این حیث مى‏توان علوم را به دو دسته دینى و غیردینى تقسیم کرد یا نه؟

این بحث، هر چند در جاى خود بحثى مهم و اساسى است، اما بررسى تفصیلى این مسئله ما را از هدف اصلى خود باز مى‏دارد. بنابراین، در اینجا به بیان همین نکته بسنده مى‏کنیم که به نظر مى‏رسد تقسیم علم از این حیث، به دینى و غیردینى، تقسیمى نادرست است. حقیقت آن است که همه دانش‏هایى که در خدمت اسلام و مسلمانان باشند و به رشد و پیشرفت علمى و دینى و فرهنگى‏جامعه اسلامى کمک کنند، علوم دینى به‏شمار آمده و اسلام بر فراگیرى آنها تأکید کرده است و در صورتى که به همین انگیزه تحصیل شده و تعلیم داده شوند، دانشجویان و عالمان و اندیشمندان آنها نیز از همان احترام و قداستى برخوردارند که فقیهان و متکلمان و عارفان و عالمان اخلاق برخوردارند.

آنچه مهم است خلوص نیّت و الاهى بودن انگیزه تحصیل است.[63] حتى اگر کسى، به انگیزه غیر الاهى، علم توحید یا اخلاق و فقه و عرفان و امثال آن را بیاموزد یا بیاموزاند، نه تنها مورد احترام و اکرام نیست، بلکه، همان‏طور که در روایات آمده است، عذابى به مراتب بدتر و طاقت‏فرساتر از دیگران خواهد داشت.

با وجود این، آموختن برخى از دانش‏ها از واجبات عینى بوده و بر هر مسلمانى لازم است که پیش از هر دانش دیگرى به آموختن آنها بپردازد. یکى از آن دانش‏ها «خودشناسى» است.

خودشناسى مقدم بر همه دانش‏ها و معرفت‏هاى دیگر است. از دانشجو هرگز پذیرفتنى نیست که صرفاً به تحصیل و تعلیم علوم بیرونى پرداخته و از خود غافل باشد. براى انسان، خُسران بزرگى است که جوهر و ذات مسائل بیرونى را بداند و همواره به مطالعه و آزمایش و تجربه امور بیرونى و تفکر در مسائل آفاقى بپردازد، اما از سیر انفسى و اندیشه در امور نفسانى و درونى خود غافل بماند. روایات بسیارى در ارزشمندى خودشناسى وارد شده است. در اینجا به برخى از این روایات اشاره مى‏کنیم:

«هیچ دانشى چون خودشناسى نیست.»[64]

«برترین دانش‏ها، خودشناسى است.»[65]

«غایت دانش، خودشناسى است.»[66]

«خودشناسى، سودمندترین دانش‏هاست.»[67]

در مذمت جهل به خود و غفلت از خودشناسى روایات فراوانى آمده است که به برخى از آنها نیز اشاره مى‏کنیم:

«براى نادانى انسان همین بس که نسبت به خود، نادان باشد.»[68]

«بزرگ‏ترین نادانى، نادانى انسان نسبت به امور نفس خودش است.»[69]

«کسى که نفس خود را بشناسد، با آن مجاهدت مى‏کند و کسى که نفس خود را نشناسد، آن را بیهوده رها مى‏کند.»[70]

فصل دوم: اخلاق پژوهش: اهداف‏

 

1. اهمیت و جایگاه‏

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:

اگر مؤمنى، پیش از مرگ، برگه‏اى از علم از خود برجاى گذاشته باشد، همین یک برگ روز قیامت میان او و آتش جهنم مانع مى‏شود و خداوند در ازاى هر حرفى که بر آن برگه نوشته شده باشد، شهرى، هفت برابر بزرگ‏تر از وسعت کل دنیا، به او عطا مى‏کند.[71]

اهمیت تحقیق و پژوهش علمى بر کسى پوشیده نیست. اصولًا هدف اصلى، یا دست‏کم یکى از اهداف اصلىِ نظام‏هاى آموزشى در هر جامعه‏اى، پرورش پژوهشگر و محقق است. یکى از شاخصه‏ها و مؤلّفه‏هاى مهم براى ارزیابى میزان موفقیت نظام‏هاى آموزشى، شمار پژوهشگرانى است که تربیت کرده و در خدمت جامعه قرار مى‏دهند. از سوى دیگر، رشد علمى در هر جامعه‏اى مرهون‏پژوهش‏هاى جدید و نو است. کم‏رونقى پژوهش و تحقیق در هر رشته‏اى به کم‏رونقى و ناکارآمدى آن رشته خواهد انجامید. با پژوهش و تحقیق است که درخت دانش جان مى‏گیرد، رشد مى‏کند و ثمر مى‏دهد و به طور کلى، پیشرفت و ترقى مادى و معنوى جوامع انسانى، مدیون پژوهش و تحقیق است.

2. فضایل اخلاقى در پژوهش‏

2- 1. تصحیح انگیزه و نیت‏

پیش‏تر در بحث اخلاق دانشجویى، در باره نقش مهم و ویژه نیت، در نظام اخلاقى اسلام و در وصول به سعادت حقیقى و قرب الاهى به تفصیل سخن گفتیم. در اینجا با تکیه بر آن مباحث به‏همین اندازه بسنده مى‏کنیم که تحقیقات ما زمانى حقیقتاً معنادار و مفید به حال خودمان و جامعه خواهد بود که با انگیزه الاهى و نیت درست صورت گیرد، وگرنه اگر به انگیزه شهرت و کسب ثروت و امثال آن باشد، هر چند ممکن است دنیاى ما و دیگران را آباد کند، اما چون در راستاى زندگى حقیقى ما نیست، فاقد ارزش حقیقى خواهد بود. البته روشن است که هر کارى را نمى‏توان به انگیزه الهى انجام داد. براى نمونه نمى‏توان با انگیزه الاهى دست به سرقت و خیانت زد و یا با انگیزه الاهى به خود یا دیگران ستم کرد. همان‏گونه که حُسن فعلى، نیازمند حُسن فاعلى است، یعنى یک کار خوب تا با انگیزه‏اى خوب انجام نگیرد، ارزش اخلاقى ندارد، عکس این رابطه نیز درست است؛ یعنى نیت خوب زمانى کارساز و ارزش‏آفرین است که به عمل خوب تعلق گیرد. بنابراین، وقتى گفته مى‏شود پژوهشگر باید با نیت الاهى دست به پژوهش بزند، به این معناست که پژوهش‏ها و تحقیقات او نیز باید در خدمت اهداف الاهى و در جهت خدمت به خلق خدا، دین خدا و به طور کلى سعادت واقعى و حقیقى بشر باشد.

2- 2. توجه به نقش پیش‏فرض‏هاى ارزشى‏

یکى از مهم‏ترین موضوعات در تحقیق و پژوهش، تأثیر پیش‏فرض‏ها، فرهنگ، جامعه، ارزش‏ها و امثال آن در تحقیق است. تحقیق علمىِ صرف و فارغ از هر گونه پیش‏فرض و پیش‏زمینه‏اى اگرچه ذاتاً محال نیست، اما به اعتقاد بسیارى از اندیشمندان، وقوعاً محال است. به تعبیر فنى‏تر، علم، به طور کلى، به‏ویژه علوم انسانى و اجتماعى، داراى بار ارزشى‏[72] است؛ یعنى پژوهشگر نمى‏تواند فارغ از نظام ارزشى مورد قبولش دست به تحقیق بزند. هیچ پژوهشى در خلأ رخ نمى‏دهد، و شخصیت پژوهشگر و نظام حاکم بر جهان‏بینى و ایدئولوژى شخص در فرایند تحقیق او فعالانه ایفاى نقش مى‏کنند.

اندیشه‏هاى فلسفى، عرفانى، دینى، اجتماعى و تاریخى محقق، در ساختار و هندسه علمى و پژوهشى او نقشى تعیین کننده دارند. مثلًا روانشناس مسلمان، هرگز نمى‏تواند عوامل وراثتى را به‏عنوان علت تامه شکل‏گیرى شخصیت انسان بپذیرد، و یا جامعه‏شناس مسلمان، هرگز نمى‏تواند همچون دورکیم، به جبرِ اجتماعى قائل شود. بنابراین، پیش‏فرض‏هاى دینى و به‏طور کلى، نظام ارزشى اندیشمند و پژوهشگر در «استنتاجات علمى» او از پژوهش‏ها و آزمایش‏هایش بسیار تأثیرگذار است. همچنین نقش پیش‏فرض را در «تعیین موضوع پژوهش» نمى‏توان نادیده گرفت. به راستى،

اگر اندیشمندان مسیحى، تثلیث و تجسّد و مرگ فدیه‏وار مسیح را جزء تعالیم قطعى مسیح نمى‏دانستند، آیا باز هم حاضر بودند حدود دو هزار سال بر سر حل آنها و براى تبیین این آموزه‏ها، اندیشه‏سوزى کنند و انرژى‏هاى فراوانى را هدر دهند؟ بنابراین، پیش‏فرض‏هاى ارزشى و دینى، هم در انتخاب موضوع پژوهش مؤثرند، هم در استنتاجات پژوهشى و هم در «تفسیر و تبیین یافته‏هاى پژوهشى».[73]

2- 3. آشنایى با پیشینه پژوهش‏

خردمند آن است که چون کارش پدید آید، همه رأى‏ها را جمع کند و به بصیرت در آن نگرد، تا آنچه صواب است، از او بیرون کند و دیگر را یله کند، همچنان که کسى را دینارى گم شود اندر میان خاک، اگر زیرک باشد، همه خاک را که در آن حوالى بود، جمع کند و به غربالى فروگذارد تا دینار پدید آید.

هر چند پژوهش‏هاى جدید و نوآورى‏ها، محصول اندیشه و تحقیق یک فرد یا گروه هستند؛ اما در حقیقت، اگر نیک بنگریم خواهیم دید که نتیجه و محصول زحمات و پژوهش‏هاى پیشینیان‏اند.

پژوهشگران در هر دوره‏اى با بهره‏گیرى از یافته‏ها و پژوهش‏هاى پیشینیان، مى‏کوشند تا کاروان دانش را چند قدمى جلوتر برده و افق‏هاى تازه‏تر و نوترى را بر روى بشریت بگشایند. جمله مشهور نیوتن که «اگر توانسته‏ام [افق را] اندکى دورتر از دیگران بنگرم، بدان سبب است که بر شانه‏هاى غولان ایستاده‏ام»[74] بیانگر همین حقیقت است. در هر تحقیقى، اگر مى‏خواهیم دست به نوآورى بزنیم و افق‏هاى تازه‏ترى را ببینیم، باید با پژوهش‏هاى پیشینیان در آن موضوع آشنا شویم؛ وگرنه به احتمال بسیار، پس از سال‏ها تحقیق دوباره به همان نقطه‏اى خواهیم رسید که ممکن است سال‏ها و بلکه قرن‏ها پیش، دیگران رسیده بودند.

2- 4. گزینش مسئله‏

یکى از مهم‏ترین گام‏ها و مراحل مقدماتى هر تحقیقى، «مسئله‏گزینى» است. جهت‏گیرى هر تحقیقى با توجه به مسئله آن مشخص مى‏شود. به همین دلیل است که انتخاب مسئله از جمله‏مهم‏ترین و بنیادى‏ترین مراحل تحقیق است. هر اندازه که بر دامنه مطالعات خود بیفزاییم، به همان میزان نیز بر دقت‏هاى علمى ما در انتخاب مسئله افزوده خواهد شد؛ چرا که انسانِ بى‏دغدغه و انسانِ بى‏مطالعه و ناآگاه، مشکلى را بر سر راه خود نمى‏بیند تا در اندیشه حل آن برآید. کسى که آگاهى لازم از جهان پیرامونى خود نداشته باشد، مسائل او نیز مسائلى بسیار جزئى و سطحى خواهند بود

نکته دیگرى که در انتخاب موضوع و مسئله تحقیق باید مورد توجه قرار گیرد، این است که مسئله ما باید به گونه‏اى باشد که مشکلى از مشکلات علمى یا عملى جامعه بر طرف سازد و در عین حال، لازم است که مورد علاقه پژوهشگر نیز باشد تا بتواند در برابر مشکلات و موانع احتمالى مقاومت کند.

2- 5. شهامت در پژوهش‏

بسیارى از افراد، تا زمانى که اقدام به پژوهش نکرده و صرفاً در مرحله طرح و برنامه هستند، تصور درستى از پژوهش خود ندارند. از طرفى، امکانات و توانمندى‏هاى خود را کوچک و ناچیز تلقى مى‏کنند و از طرف دیگر، مشکلات و موانع احتمالىِ کوچک را بزرگ جلوه مى‏دهند و به همین دلیل، یا اصلًا اقدام به انجام کار نمى‏کنند و یا با احتیاط بیش از اندازه شروع به کار مى‏کنند. اما هم تجربه نشان داده است و هم اولیاى دین به ما توصیه مى‏کنند که هرگز نباید از انجام کارهاى بزرگ به دلیل ترس از ناتوانى و یا ترس از مشکلات احتمالى خوددارى کرد.

امام على علیه السلام، در این‏باره مى‏فرماید:

چون از کارى ترسیدى خود را در آن بیفکن؛ زیرا سختى حذرکردن بزرگ‏تر است از آنچه از آن ترس دارى.[75]

بنابراین، اگر با همان امکانات اندک، اما با عزمى راسخ و توکل بر خدا شروع به کار کنیم و تصمیم بگیریم که بر همه موانع و مشکلات فائق آییم، مشخص خواهد شد که: اولًا، توانمندى‏ها و امکانات‏ما بسیار بیشتر از آن بود که تصور مى‏کردیم و ثانیاً، همه یا بیشتر امورى را که به‏عنوان مشکل تصور مى‏کردیم، خودبه‏خود از میان رفته‏اند.

نکته دیگرى که پژوهشگر حق‏طلب لازم است به آن توجه کند، این است که اگر بر اساس مبانى درست و ضوابط و معیارهاى عقلانى پژوهش، به نتیجه‏اى رسید که ممکن است پذیرفته بسیارى از افراد نباشد، از طرح آن نهراسد و با شهامت و شجاعت از نظریه خود دفاع کند و هرگز تحت تأثیر تهدید و تطمیع از نتایج پژوهش خود دست بر ندارد.

2- 6. امانت‏دارى‏

خداوند به شما فرمان مى‏دهد که امانت‏ها را به صاحبانشان بدهید.[76]

[مؤمنان رستگار کسانى‏اند که‏] امانت‏ها و عهد خود را رعایت مى‏کنند.[77]

امانتدارى، به طور کلى، یکى از ضرورت‏هاى زندگى اجتماعى است. عدم رعایت آن از سوى افراد یک جامعه، اگر به صورت فراگیر درآید، موجبات فروپاشى نظام اجتماعى را فراهم خواهد ساخت. در حقیقت، اساس زندگى اجتماعى بر پایه اعتماد افراد جامعه به یکدیگر است و اگر به واسطه‏خیانت‏هاى مکرر افراد یک جامعه این اعتماد از بین برود، در حقیقت آن جامعه از بین خواهد رفت.

امانت‏دارى در پژوهش و تألیف نیز، رکن مهمى از حیات علمى و تحقیقى یک جامعه را تشکیل مى‏دهد. هر نویسنده‏اى اخلاقاً موظف است منبع هر مطلبى را که از هر کسى نقل مى‏کند، حتى اگر نقلِ به معنا باشد، دقیقاً ذکر کند. اهمیت این مطلب در تحقیقاتى که بر پایه نقل استوارند، مانند تحقیقات تاریخى، دو چندان مى‏شود. اصولًا جوهره اصلى چنین تحقیقاتى، امانت‏دارى در نقل است.

اگر در چنین پژوهش‏ها و تألیفاتى امانت در نقل رعایت نشود، ارزشى نخواهند داشت.[78] امانت‏دارى در امر پژوهش اقتضا مى‏کند که در نقد یا استناد به سخن دیگران از نقل تقطیعى‏[79] پرهیز کنیم. براى نقد و یا استناد به سخن یک اندیشمند باید همه سخن او را با دقت و امانت مطالعه کرد و استناد به او باید در همان حد و اندازه‏اى باشد که ادعا کرده است؛ نه بیش از آن و نه کمتر از آن.

2- 7. حقیقت‏جویى در پژوهش‏

زمانى به ارسطو اعتراض شد که چرا حرمت استاد خود، افلاطون را نگه نداشته و دیدگاه‏هاى او را به نقد کشانده و در رد آنها سخن مى‏گوید. ارسطو در پاسخ، سخنى بسیار ارزشمند و جاودانه گفت:

«افلاطون را دوست دارم؛ اما به حقیقت، بیش از افلاطون علاقه دارم.»[80] اندیشمندان بزرگى در عرصه علوم تجربى، که علومى غیریقینى و ابطال‏پذیرند، هستند که وقتى مى‏بینند شاگردانشان یا دیگران به نقد و بررسى تئورى‏ها و دیدگاه‏هاى آنان پرداخته‏اند، بسیار خوشحال و خرسند مى‏شوند.

حتى از برخى نقل شده است که آرزو مى‏کردند تا زنده‏اند شاهد ابطال فرضیه‏ها و دیدگاه‏هایشان باشند.

آنچه مهم است و وظیفه اخلاقى پژوهشگر به شمار مى‏آید، حقیقت‏طلبى و حقیقت‏جویى در پژوهش است. پژوهشگر باید همه همّ و غم خود را کشف حقیقت بداند و هرگز از مشکلاتى که ممکن است دیگران براى او پیش آورند، نهراسد.

2- 8. نشاط در تحقیق‏

یکى از مسائل مهم، در امر تحقیق، نشاط و شادابى محقق در کار خود است.[81] محقق توانا و موفق کسى است که با شوق و ذوق و نشاط در پى حل مسئله خود باشد و هرگز خستگى و کسالت به خود راه ندهد. به تعبیر شهید مطهرى: «انسان باید به کارش عشق داشته باشد ... آن وقت است که شاهکارها به وجود مى‏آورد که شاهکار ساخته عشق است، نه پول و درآمد. با پول مى‏شود کار ایجاد کرد، ولى با پول نمى‏شود شاهکار ایجاد کرد.»[82]

نشاط در تحقیق، یعنى زندگى کردن و محبت ورزى با مسئله مورد نظر، و معلوم است که انسان هرگز از زندگى و همراهى با دوست خود، احساس خستگى و کسالت و سستى نمى‏کند.

 

یکى از عوامل بى‏انگیزگى و سستى در تحقیق این است که اهمیت کار براى محقق روشن نشده است. کسى که دست به تحقیقى مى‏زند و پس از مدتى دچار کسالت و سستى مى‏شود، به این معناست که یا علاقه درونى و واقعى به آن موضوع نداشته و صرفاً به خاطر درآمد یا شهرت یا مسائل دیگرى دست به آن تحقیق زده است و یا اینکه هدف تحقیق خود و اهمیت آن را از ابتدا به درستى‏نشناخته است. همچنین عدم توجّه محقق به توانایى‏ها، امکانات و محدودیت‏هاى خود ممکن است پس از مدتى به یأس و ناامیدى و احساس سرخوردگى در کار بینجامد. بنابراین کسى که مى‏خواهد دست به تحقیقى بزند پیش از هر چیز باید به توانایى‏هاى خود توجه کند، آنها را بشناسد و با توجه به آنها حرکت کند تا با نشاط و شادابىِ لازم، تحقیق خود را به انجام رساند.

2- 9. پژوهش گروهى‏

کارهاى گروهى و جمعى، نسبت به کارهاى فردى، از هر جهت بهتر و مفیدترند. متأسفانه بسیارى از ما نیاموخته‏ایم که چگونه مى‏توان یک پژوهش یا تحقیق را با فعالیت گروهى شکل داد و به درستى به پایان رساند. اتقان و استحکام پژوهش‏هاى گروهى قابل مقایسه با پژوهش فردى نیست.

همکارى و همیارى چند پژوهشگر وارسته و متعهد و بانشاط، هم نورانیّت بیشترى خواهد داشت و هم افق‏هاى دقیق‏تر و وسیع‏ترى را بر روى انسان مى‏گشاید.

3. آسیب‏شناسى اخلاقى پژوهش‏

3- 1. شهرت‏زدگى‏

یکى از آفات بزرگ پژوهش‏ها و تحقیقات علمى، شهرت‏زدگى است. بسیارى به صرف مشهور بودن یک باور یا عقیده یا فرضیه، آن را مى‏پذیرند و بلکه در مواردى آن را پایه تحقیقات و پژوهش‏هاى دیگرشان قرار مى‏دهند. براى نمونه، پس از طرح نظریه «تکامل انواع» داروین، بسیارى از تحقیقاتى که در عرصه علوم انسانى و اجتماعى صورت گرفته است بر پایه همین نظریه مشهور، بوده است؛ در حالى‏که این صرفاً یک تئورى و فرضیه است که به‏رغم شهرت آن، هنوز به اثبات نرسیده است! یا پس از تئورى فروید در باره اصالت داشتن میل جنسى در شکل‏گیرى افکار، اعتقادات و رفتارهاى انسان، بسیارى از تحقیقات در زمینه علوم انسانى و حتى پژوهش‏هاى دینى بر پایه این تئورى و با فرض قطعیت آن، صورت گرفته است، در حالى‏که این نظریه، به‏رغم شهرت بسیارش هیچ دلیل منطقى و محکمى ندارد!

پژوهشگر و محقق واقعى باید بکوشد در تحقیقات خود، در دام بزرگ و بسیار خطرناک شهرت‏زدگى گرفتار نیاید. مشهور بودن یک رأى و عقیده، هرگز به معناى درست بودن آن نیست و «اکثریت» هرگز مساوى با «حقانیت» نبوده و نیست و پژوهشگر اخلاقاً مجاز نیست یک رأى را به صرف کثرت طرفداران آن، یا شهرتش، بپذیرد یا آن را مبنایى براى تحقیقات قرار دهد.

نمونه‏اى از پیامد سوء شهرت‏زدگى‏

یکى از باورهاى بسیار مشهور در میان برخى از برادران اهل سنت این است که ابوطالب، پدر امیرمؤمنان علیه السلام، تا آخر عمر به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ایمان نیاورد و مشرک بود و مشرک از دنیا رفت.

شواهد بسیارى در کتاب‏هاى تاریخى و روایى‏خود اهل سنت وجود دارد که خلاف این باور را به اثبات مى‏رساند. سال‏ها پیش، یکى از محققان و نویسندگان عربستانى، به نام عبداللَّه الخُنَیزى، پژوهشى در این زمینه انجام داد. و حاصل پژوهش‏هاى خود را در کتابى با عنوان‏ ابوطالب مؤمنُ قریش‏، منتشر کرد. اما جامعه علمى عربستان، به جاى تشکر از این نویسنده که یک حقیقت تاریخى و روایى را به اثبات رسانده بود، دست به اقدامى شگفت زد. برخى از قاضیان عربستان حکم اعدام نویسنده را با ریختن سرب مذاب در گلوى او صادر کردند! صداى اعتراض اندیشمندان مختلف از گوشه و کنار جهان اسلام بلند شد. مجامع علمى ایران و عراق نیز اعتراض خود را به سفارتخانه‏هاى عربستان در این دو کشور اعلام کردند؛ تا آنکه بالاخره مسئولان عربستان از اعدام عبداللَّه الخنیزى صرف نظر کرده و به تبعید وى از عربستان رضایت دادند.[83]

3- 2. شتاب‏زدگى‏

یکى دیگر از آفات بزرگ و مخرب پژوهش، شتاب‏زدگى است که خود یکى از رذایل اخلاقى نیز به شمار مى‏آید. کمترین آفت شتاب‏زدگى این است که مانع درک درست موضوع مى‏شود. محقق شتاب‏زده، نمى‏تواند در اطراف همه جوانب موضوع پژوهش خود اندیشه کند. صبر و بردبارى، رکن مهم پژوهش است. پژوهشگر آنگاه مى‏تواند به موفقیت دست یابد که بردبارى را پیشه خود سازد.

یک پژوهش بنیادین و کارساز، گاه ممکن است ده‏ها سال به طول بینجامد. در روایتى آمده است:

«کسى مى‏تواند به حقیقتِ دانش دست یابد که تداوم و بردبارى در دانش‏اندوزى داشته باشد.»[84] حتى ممکن است یک پژوهشگر، تا زنده است نتواند نتایج پژوهش‏هاى خود را ببیند و آیندگان با ادامه دادن کارها و پژوهش‏هاى ناتمام او، کار را به نتیجه برسانند. بنابراین، هرگز نباید توقع داشت که به هر قیمتى، در مدت زمان معینى پژوهش را به پایان برسانیم. کم‏ترین هنر و خدمت چنین پژوهشگر صبور و بردبارى، حتى در صورت نتیجه‏بخش نبودن تحقیقاتش به جامعه علمى این است که راه‏هاى نادرست را نیز به دیگران نشان داده است. یعنى عملًا به آیندگان مى‏فهماند که از این راه‏هایى که او براى کشف حقیقت و حل مسئله رفته و پس از زحمات فراوان به نتیجه نرسیده است، نروند؛ بلکه در اندیشه راه‏هاى دیگرى باشند.

3- 3. دخالت دادن خواسته‏هاى شخصى‏

پژوهشگر منصف کسى است که اصل بى‏طرفى را در تحقیق مورد توجه قرار دهد. او هرگز نباید دیدگاه‏ها، خواسته‏ها و اغراض شخصى یا صنفى خود را بر موضوع تحقیق تحمیل کند. تحقیق معتبر، تحقیقى است که بى‏طرفانه و بدون حب و بغض‏هاى پیشین صورت گیرد. کسانى که باورها و دیدگاه‏هاى خود را بر منابع تحقیقى تحمیل مى‏کنند، هم خود و مخاطبانشان را به گمراهى و انحراف مى‏کشانند و هم تحقیقى نامعتبر و نادرست ارائه مى‏دهند. محقق راستین، کسى است که خود را تابع‏حاصل تحقیق بداند و نه حاصل تحقیق را تابع خودش. پژوهشگر حقیقت‏طلب کسى است که کاملًا تسلیم نتایج پژوهش باشد و نه آنکه پیش از پژوهش و یا بعد از مشخص شدن نتایج آن، بخواهد پژوهش را تابع دیدگاه‏ها و باورهاى پیشینى خود سازد.

نهى از تفسیر به رأى در قرآن، از همین‏جا ناشى شده است.[85] کسى که با باورها و پیش‏فرض‏هاى از پیش طراحى شده به سراغ قرآن مى‏رود، در حقیقت نمى‏خواهد مراد خداوند و منظور واقعى قرآن را دریابد، بلکه مى‏خواهد قرآن را در خدمت اهداف و آراى خود درآورد. یا در یک تحقیق تاریخى، محقق باید خود را در اختیار منابع معتبر تاریخى قرار دهد، نه آنکه پیش از مراجعه به تاریخ و مطالعه منابع تاریخى، دیدگاه خود را مشخص کرده باشد و منابع و مستندات را آنگونه که مى‏خواهد معنا و تفسیر کند. یکى از مهم‏ترین دلایل اختلاف بر سر موضوع امامت پس از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله همین است که افراد نمى‏خواهند بدون پیش‏فرض و بدون باورهاى از پیش طراحى شده به سراغ مطالعه منابع تاریخى و مستندات روایى این موضوع بروند و از آنجا که امکان انکار مستندات روایى این مسئله را ندارند، مى‏کوشند تا متون تاریخى و منابع حدیثى را بر اساس امیال و اهداف شخصى و مذهبى خود تفسیر کنند.

3- 4. انتحال‏

یکى دیگر از آفات بزرگ اخلاقى پژوهش و تألیف، سرقت ادبى یا انتحال است که متأسفانه در مراکز علمى کشور ما، به معضل تبدیل شده است. انتحال به دو معناى مختلف و البته نزدیک به هم به کار رفته است. معناى شایع و رایج آن، همان چیزى است که امروزه از آن با عنوان «سرقت ادبى» نام برده مى‏شود. دهخدا در تعریف انتحال آورده است:

چیزِ کسى را جهت خود دعوى کردن، شعرِ دیگرى را بر خود بستن، شعر یا سخنِ دیگرى را براى خود دعوى کردن، سخنِ کسى دیگر بر خویشتن بستن، سرقت ادبى، سخن دیگر بر خویشتن بستن است و آن‏چنان باشد که کسى شعر دیگرى را مکابره بگیرد و شعر خویش سازد بى‏تغییرى و تصرفى در لفظ و معنى آن، یا به تصرفى اندک؛ چنانکه بیتى بیگانه به میان آن در آرد یا تخلص بگرداند.[86]

معناى دیگرى که براى واژه انتحال آورده‏اند، عبارت است از «خود را به مذهبى بستن، خود را به مذهبى یا به قبیله‏اى منسوب ساختن، خویشتن را به کسى باز خواندن.»[87]

متأسفانه گاه دیده مى‏شود برخى از افراد یا مکاتب فکرى، براى تقویت فکر خود و یا نشان دادن سابقه تاریخى آن، کسانى را به مکتب فکرى خود منسوب مى‏کنند که هیچ نسبتى با آنان نداشته و اصولًا داراى مبانى فکرى متفاوتى بوده‏اند.

گفتنى است معضل اخلاقى انتحال یا سرقت ادبى، نه مخصوص حوزه شعر و شاعرى است و نه ویژه روزگار حاضر؛ بلکه در روزگاران گذشته نیز بسیارى بوده‏اند که حاصل زحمات دیگران را بدون آنکه یادى از آنان به میان آورند، به نام خود منتشر کرده‏اند.[88]

فصل سوم: اخلاق نقد

1. اهمیت و جایگاه‏

یکى از مهم‏ترین نشانه‏هاى شکوفایى علم و اندیشه در یک جامعه و همچنین از علائم رشد و بالندگى و پویایى یک ملت، رونق مباحثات علمى، تضارب آرا و تبادل افکار است. جامعه مورد پسند اسلام و قرآن، جامعه‏اى است که در آن علم و عالمان ارزش و منزلتى بى‏بدیل داشته باشند و اندیشمندان و مبتکران و مخترعان و قهرمانان فکرى و فرهنگى آن داراى ارج و ارزشى بسیار والا باشند. اگر مى‏بینیم فضاى فعلى جامعه ما این‏گونه نیست، باید دید که مشکل در کجاست؟ چرا و چگونه جامعه علمى ما به این وضعیت درآمده است؟ از سوى دیگر، باید دید که حتى در میان اهل علم و فرهنگ، چرا به اندیشه‏هاى خودى کمتر بها مى‏دهیم و چگونه است که بازار ترجمه، از بازار تألیف و تولید اندیشه، گرم‏تر و پررونق‏تر است؟ هر یک از ما چه سهمى در پیدایش و شیوع‏چنین بازارى داریم؟ و بالاخره راه‏حل چیست؟ در این میان ما چه وظیفه‏اى بر عهده داریم و حاکمان و مسئولان و برنامه‏ریزان کشور چه مسئولیتى؟

البته بررسى این مسائل مجالى وسیع مى‏طلبد که در حوصله این کتاب و این فصل نیست. اما به نظر مى‏رسد یکى از مهم‏ترین شرایط لازم براى تحقق نشاط و پویایى علمى در جامعه و ایجاد یک جامعه علم‏دوست و اندیشه‏پرور، آزادى اندیشمندان و عالمان در ارائه اندیشه‏ها و نظریات علمى خود است. جامعه‏اى که عالمان آن از بیم، سر در گلیم بکشند، بالتبع جاهلان و چاپلوسان در رأس خواهند نشست. البته باید توجه داشت که آزادى اندیشه هرگز به معناى آزادى هتاکى و پرده‏درى و بازیچه‏گرفتن دین و فرهنگ و هویت یک ملت نیست. به تعبیر دیگر، آزادى به معناى آزادى‏مطلق نیست. اصولًا دفاع از آزادى‏مطلق و افسارگسیخته، معنایى جز مخالفت با آزادى ندارد. آزادى‏مطلق، امرى خودستیز و خودمتناقض است. اکنون باید دید که چه امر یا امورى، آزادى علمى و آزادى‏اندیشه را مقید مى‏کنند.

2. معناشناسى نقد

در باره معناى نقد و انتقاد دیدگاه‏هاى مختلفى وجود دارد. برخى نویسندگان بر این باورند که نقد و انتقاد، صرفاً به معناىِ بیان خوبى‏ها و مُحَسنات است و در آن نباید از زشتى‏ها و نادرستى‏هاى امر مورد انتقاد سخنى به میان آورد. یکى از نویسندگان در این‏باره مى‏گوید: «نقد، کوششى است براى یافتن و شناختن و دوست داشتن و توصیه کردنِ همه نکته‏هاى خوبى که در جهان اندیشیده و نوشته شده‏اند، و نه بهترین آنها.» نویسنده دیگرى، چنین مى‏نویسد: «نقّاد راستین باید به خوبى‏ها و

نه نارسایى‏ها بپردازد و زیبایى‏هاى نهفته یک نویسنده را کشف کند و چیزهایى را که دیدن را سزاوارند، به جهان عرضه دارد.»[89]

در مقابل، برخى دیگر بر این باورند که نقد و انتقاد، صرفاً یا دست‏کم در معناى رایج و شایع آن، به معناى عیب‏جویى و خرده‏گیرى است‏[90] و نقّاد هیچ التزامى ندارد که به بیان خوبى‏ها و نکات مثبت یک نوشته یا اندیشه، هر چند که نکات مثبت آن بسیار هم باشد، اشاره‏اى داشته باشد.

به نظر مى‏رسد، نقد و انتقاد[91] به معناى «ارزیابى منصفانه یک چیز» است و براى این ارزیابى، در بسیارى از موارد لازم است در کنار بیان نقاط ضعف، نقاط قوت را نیز یادآور شد. به تعبیر برخى از نویسندگان: «انتقاد به معناى مذمت‏کردن نیست و انتقادکننده مى‏تواند کتابِ نویسنده یا شعرِ گوینده‏اى را انتقاد نماید، بدون اینکه کلمه‏اى نادرست در آن یافته و نکوهش کرده باشد، بلکه ممکن است تمام تعریف کند. ممکن هم هست کتابى را انتقاد نماید و کلمه‏اى در خور ستایش در آن نیابد؛ پس کلمه انتقاد به معناى نکته‏گیرى و عیب‏جویى نیست، بیشتر به معناى نکته‏سنجى و تحقیق است.»[92] یا به تعبیر برخى دیگر: «در اصطلاح علماى علم ادبیات و بیان، انتقاد، ذکر محسنات و عیوب و اشتباهات نوشته‏ها یا تألیفات ادبى است، با بصیرت تمام و دقت نظر.»[93] نقد در اصطلاح «وارسى و بررسى نوشتار (گفتار یا رفتارى) براى شناسایى و شناساندن زیبایى و زشتى، بایستگى و نبایستگى، بودها و نبودها و درستى و نادرستى آن است.»[94]

3. ضرورت نقد

آزادى نقد، به شرط رعایت آداب اخلاقى آن، در یک جامعه هیچ ضررى را در پى نخواهد داشت؛ زیرا یا انتقاد وارد است که در آن صورت باید از منتقد تشکر کرد که عیب کار یا نادرستى اندیشه ما را گوشزد کرده است و یا وارد نیست که پاسخ داده مى‏شود و سوءتفاهم ایجاد شده، برطرف مى‏گردد.[95] بنابراین، آزادى افراد جامعه در نقد و انتقاد از عملکردها و همچنین آزادى اندیشمندان در نقد آراى یکدیگر، به شرط رعایت ضوابط علمى و اخلاقى، جاى هیچ گونه نگرانى ندارد.

در روایات فراوانى، که در اینجا برخى از آنها را نقل مى‏کنیم، بر اهمیت و ضرورت وجود نقد در جامعه تأکید شده است. امام صادق علیه السلام، در حدیث مشهورى مى‏فرمایند:

بهترین دوستان در نزد من کسانى‏اند که عیوب و نواقص من را به من هدیه دهند.[96]

همه مى‏دانیم که آن امام عزیز، از مقام عصمت برخوردار است و هرگز نقص و عیبى در گفتار و کردار او راه ندارد؛ با این حال، بهترین دوستان خود را کسى معرفى مى‏کند که اگر عیب و نقصى از آن حضرت به نظرش مى‏رسد، بدون ملاحظه، آن را به او گوشزد کند. کمترین فایده این کار آن است که سوءتفاهم پیش آمده را مى‏توان در فضایى صمیمى و دوستانه رفع کرد.

امام على علیه السلام فرموده‏اند:

کسى که عیب تو را به تو بنمایاند، تو را خیرخواهى کرده است.[97]

از امام حسین علیه السلام نقل است که فرمود:

کسى که تو را دوست بدارد، تو را [از انجام زشتى‏ها و بدى‏ها] نهى مى‏کند و کسى که تو را دشمن بدارد، تو را مى‏فریبد [یعنى با عدم تذکر زشتى‏ها و کارهاى ناپسند تو، موجب فریب و گمراهى‏ات مى‏شود].[98]

و باز على علیه السلام فرموده‏اند:

کسى که عیوب و کاستى‏هاى تو را پنهان کند [و به منظور اصلاح، آنها را به تو تذکر ندهد] دشمن توست.[99]

اصولًا، باید دانست که نقد و انتقاد از نابسامانى‏ها و کج‏اندیشى‏ها، از وظایف دینى مردم است. نقد اندیشه‏هاى نادرست، در حقیقت از مصادیق امر به معروف و نهى از منکر در حوزه معرفتى است. دایره امر به معروف و نهى از منکر را نباید منحصر در مسائل رفتارى دانست؛ بلکه این فریضه در عرصه معرفتى نیز جریان دارد. حتى مى‏توان گفت که امر به معروف و نهى از منکر در قلمرو مسائل معرفتى بسیار اساسى‏تر و سرنوشت‏سازتر از امر به معروف در حوزه رفتار است. نقد اندیشه‏ها و عملکردهاى نادرست، به‏ویژه در جایى که احتمال تأثیرگذارى آنها در میان افراد جامعه بالا باشد، یک وظیفه اجتماعى است. اگر کسى بداند که اندیشه، گفتار یا کردار خاصى موجب گمراهى افراد و یا موجب انحراف گفتارى یا رفتارى در سطح جامعه مى‏شود، وظیفه اسلامى و انسانى او حکم مى‏کند که به طور مستدل و منطقى در مقابل آن بایستد و مردمان را از خطر این انحراف آگاه سازد. زکات ذکاوت و شکر نعمت خوش‏فهمى و تیزبینى، این است که شخص تیزبین و خوش‏فهم، نه تنها باید «دست دیگران را بگیرد و در گلستان زیبایى‏هایى که کشف کرده است آنان را نیز بچرخاند و از شهد فهم بر کام اندیشه‏شان قطره‏اى چند بچکاند»[100] بلکه باید آنان را از خارها و سنگلاخ‏ها و سمّ‏هاى مهلکى که بر سر راهشان قرار گرفته است، آگاه سازد.

افزون بر این، نقد اندیشه‏ها و گفتارها و کردارهاى نادرست یک فرد یا گروه، خدمت به خود آن فرد یا گروه است. هر چند ممکن است آنان خود، در ابتدا، از چنین خدمتى ناراحت شوند، اما ناراحتى آنان نباید موجب شود که ناقد، از نقد صرف‏نظر کند. همانطور که گریه و ناراحتى کودک بیمار موجب‏نمى‏شود که پزشک از معاینه او و تجویز دارو براى درمانش صرف‏نظر کند. نقد اگر درست و بر اساس موازین اخلاقى انجام پذیرد، مى‏تواند چشمِ دیگرِ شخص نقدشونده باشد؛ چشمى که بى‏عینکِ حبّ و علاقه به اندیشه یا عملکرد او مى‏نگرد و قصد آن دارد که ناهنجارى‏ها و ناراستى‏هاى او را دریابد و به او گوشزد کند.[101]

4. شرایط اخلاقى نقد

 

پس از بیان مباحث مقدماتى در زمینه اهمیت نقد، معناى نقد و همچنین ضرورت نقد، اکنون به بیان شرایط و آداب اخلاقى نقد مى‏پردازیم؛[102] هم شرایطى که از سوى ناقد باید مراعات شود و هم شرایطى که رعایت آنها از سوى شخص یا اشخاص مورد نقد لازم است.

4- 1. فهم سخن و تبحر در موضوع‏

على علیه السلام در نامه خود به فرزندش چنین مى‏فرماید:

پس اگر دانستن چیزى ... بر تو دشوار گردد، آن دشوارى را از نادانى خود به حساب آر! چه تو نخست که آفریده شدى نادان بودى سپس دانا گردیدى؛ و چه بسیار است آنچه نمى‏دانى و در حکم آن سرگردانى، و بینشت در آن راه نمى‏یابد، سپس آن را نیک مى‏بینى و مى‏دانى.[103]

اگر در نقد، به‏ویژه نقدهاى علمى، ناقد در پى بیان درستى‏ها و نادرستى‏هاى یک اندیشه است، طبیعتاً نخستین شرط این کار، آن است که آن سخن را به‏درستى فهمیده باشد. نقد بدون فهم و رد بدون درک، نشانه گستاخىِ جاهلانه و حق‏ناشناسى نقاد است.[104] هیچ کس اخلاقاً مجاز نیست پیش از فهم درست و دقیق یک مدعا و به صرف داشتن تصورى مبهم و اجمالى از یک نظریه به نقد آن بپردازد. شاید بتوان گفت بسیارى از اختلافات میان اندیشمندان مختلف از همین‏جا ناشى مى‏شود.

مشاجراتى که در تاریخ میان فقیهان، فیلسوفان، متکلمان و عارفان بر سر مسائل مختلف رخ داده است، در بسیارى از موارد، ریشه در تفاوت زبان‏ها و عدم تفاهم دارد. نشانه آن این است که «کسى که هم عارف و هم فیلسوف و هم فقیه است، بین این معارف تناقض و ناسازگارى نمى‏بیند.»[105]

داستانى آموزنده‏

مى‏گویند روزى ناصرالدین شاه از اعتمادالسلطنه، رئیس دارالطباعه کشور و مؤلف کتاب‏ المآثر و الآثار پرسید: «در مملکت ما چه چیز از همه بیشتر است؟» اعتمادالسلطنه بى‏درنگ گفت:

«قربان، پزشک!» ناصرالدین شاه تعجب کرد و پرسید: «چرا؟» او گفت: «پاسخش را چندى بعد به‏عرض مى‏رسانم.» چند روز بعد دستمالى زیر چانه‏اش بست و دو سر آن را روى‏سرش گره زد و چنان وانمود کرد که دندانش درد مى‏کند. با همان حالت پیش شاه آمد. شاه پرسید: «چه شده است؟» گفت: «قربان، دندانم پیله کرده است.» ناگهان یکى از درباریان گفت: «باید شلغم جوشیده روى جایگاه پیله بگذارى.» دیگرى گفت: «علاج این درد، حریره بادام است.» خلاصه اینکه هر کسى فراخور اطلاع خود چیزى تجویز کرد. آنگاه اعتمادالسلطنه دستمال را باز کرد و خطاب به شاه گفت: «قربان! دندان من درد نمى‏کند؛ تنها خواستم عرضى را که یک هفته پیش کردم تأیید کنم که در مملکت ما پزشک از همه چیز بیشتر است.»

البته کسى که اندیشه، گفتار یا کردار او مورد نقادى قرار مى‏گیرد، نباید فوراً ناقد را به عدم فهم مطالب خود متهم کند؛ آفت بزرگى که متأسفانه در عرصه نقد و نقادى و مناظرات علمى مکتوب جامعه ما از هر دو سو به وفور مشاهده مى‏شود. در بسیارى از پاسخ‏هایى که نویسندگان و گویندگان به نقدهاى ناقدان مى‏دهند، نخستین مسئله این است که «نکته‏ها چون تیغ پولاد است تیز» و کسى که سپر ندارد و توانایى فهم این ظرایف و دقایق را ندارد، باید پا پس‏کشیده و عِرض خود نبرد و نویسنده و خوانندگان را به زحمت نیندازد!

4- 2. کنار نهادن حب و بغض‏

یکى از مهم‏ترین موضوعاتى که رعایت آن شرط اصلى فهم سخن گوینده یا نویسنده و همچنین شرط اصلى درک حقیقت یک گفتار یا رفتار است، کنار نهادن حب و بغض‏هاست. تأثیر حب و بغض تا آنجاست که مى‏تواند هنر را عیب و عیب را هنر جلوه دهد. کسى که به قصد مچ‏گیرى، به نقد یک‏

اندیشه یا رفتار مى‏پردازد، قطعاً از درک حقیقت آن عاجز خواهد بود. کسى که با نگاه عاشقانه یا با نگاه مغرضانه و مبغضانه به مسئله‏اى مى‏نگرد، به سختى مى‏تواند همه ابعاد و جنبه‏هاى آن را به درستى درک کرده و سره و ناسره آن را تشخیص دهد. اصولًا براى چنین کسى درک مسئله موضوعیت ندارد، بلکه مسائل دیگرى است که او را به نقد واداشته است.[106]

4- 3. پرهیز از نقد متقابل‏

یکى دیگر از آفت‏هاى اخلاقى بزرگ در عرصه نقد و نقادى این است که بسیارى از افراد در پاسخ نقدهاى ناقدان، بدون آنکه به پاسخگویى نقدها بپردازند، به بررسى آثار ناقد و مطالعه سرگذشت و تاریخ زندگى ناقد پرداخته، مى‏کوشند به گونه‏اى از لابلاى اندیشه‏ها و اعمال خودش بى‏عملى‏ها و نادرستى‏هایى را استخراج کنند و آنها را به رخ ناقد بکشند. همین است که موجب هراس از نقد شده و نقد را به کالایى قاچاق یا امرى تشریفاتى تبدیل کرده است و کمتر کسى جرئت مى‏کند اندیشه‏اى را نقادى کند. مگر آنکه از دوستان نقد شونده بوده و از قبل با او تبانى کرده باشد تا با نامى مستعار و به منظور رواج‏دادن یک اندیشه به نقد آن بپردازد (!) و یا از خود مطمئن باشد و یا داراى انگیزه بسیار بالایى باشد.

عمل نکردن ناقد به سخنان خودش دلیل بى‏اعتبارى و نادرستى نقد او نمى‏شود. تنها ثمره و پیامد نقد متقابل، محروم کردن خود از هدایت‏ها و نصایح دیگران است.

4- 4. نقد انگیخته به جاى انگیزه: به گفته بنگر نه به گوینده‏

یکى دیگر از بزرگ‏ترین آفت‏هاى اخلاقى در عرصه نقد، خلط انگیزه و انگیخته است.[107] کسى که مورد نقد قرار مى‏گیرد، به جاى پرداختن به پاسخ نقدهاى ناقد، به کالبدشکافى نیت و انگیزه او اقدام مى‏کند. انگیزه‏خوانى یکى از مغالطاتى است که در بسیارى از گفتگوها و مشاجرات سیاسى، اجتماعى و حتى علمى رواج دارد. شخص یا حزب یا طبقه‏اى که مورد نقدِ فرد یا حزب یا طبقه‏اى دیگر قرار مى‏گیرد، به جاى بررسى محتواى سخن ناقد، و بررسى ادله او، به اکتشاف انگیزه‏هاى نهانى و پشت‏پرده ناقد پرداخته و با آلوده ساختن فضاى نقد، خود را از پاسخگویى به آن بى‏نیاز مى‏بیند.[108]

این گونه برخورد را مقایسه کنید با توصیه‏هاى اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام و ببینید که فاصله از کجا تا به کجاست. امیرمؤمنان به ما توصیه مى‏کند که:

حکمت را از هر کسى که آن را بیان مى‏کند، بگیر؛ و به گفته بنگر و به گوینده منگر.[109]

حکمت گمشده مؤمن است. پس آن را فراگیر هر چند از منافقان باشد.[110]

     

4- 5. تفکیک اندیشه و رفتار از فرد

هم ناقد و هم کسى که مورد انتقاد قرار مى‏گیرد باید به این مهم توجه داشته باشند که نقد را از ساحت نقد اندیشه و کردار، به نقد صاحب اندیشه و کردار نکشانند. در حقیقت نقد یک سخن یا رفتار نشان‏دهنده اهمیت آن اندیشه یا رفتار براى ناقد است. کسى که به نقد اندیشه یا سخنى مى‏پردازد، در حقیقت، در جهت اصلاح و تکمیل آن گام برداشته است. بنابراین، هرگز نباید نقد او را به معناى‏در افتادن با شخص نقدشونده تلقى کرد. به تعبیر دیگر، کسى که اندیشه‏اى را نقد مى‏کند یا ناراستى‏هاى یک رفتار را نشان مى‏دهد، مى‏خواهد بیزارى خود را از ناراستى و نادرستى اعلام کند و نه از فردى که مورد نقد قرار گرفته است.

4- 6. لزوم بردبارى و نقدپذیرى‏

هرگز نیکى و بدى یکسان نیست؛ بدى را با نیکى دفع کن، ناگاه (خواهى دید) همان کس که میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى گرم و صمیمى است.[111]

4- 7. پرهیز از برچسب زدن‏

یکى از شیوه‏هاى نادرست و خلاف اخلاق در نقد، برچسب زدن و انگ‏زدن به صاحبان اندیشه و یابه ناقدان است. افراد به جاى نقد اندیشه‏ها و بیان نقاط ضعفِ دلایل و مستندات یک فکر و یا بیان ناراستى‏هاى یک عمل، با انتساب‏هاى غالباً نادرستِ افکار و اندیشه‏ها به افراد و مکاتب منفور و مطرود جامعه، به خیال خود آن فکر را ابطال و آن اندیشه را از میدان به در کرده‏اند. برچسب‏هایى از قبیل ارتجاعى، قشرى، غربى، غرب‏زده، علم‏زده، عوام‏زده، لیبرال، فاشیست، مستبد، انحصارطلب، ملى‏گرا، کهنه‏گرا، ارسطویى، قرون وسطایى و امثال آن، که اغلب براى تحقیر منتقد یا شخص و گروه مورد انتقاد کراراً از سوى افراد مختلف در نقد دیگران و یا در پاسخ به نقدها به کار مى‏رود. در حالى که اگر اندکى بیندیشیم، خواهیم دید که چنین برچسب‏هایى حتى اگر هم درست باشند، هرگز خللى در بنیان‏هاى منطقى یک اندیشه ایجاد نمى‏کنند.

4- 8. آغاز کردن از خود

اى کسانى که ایمان آورده‏اید چرا سخنى مى‏گویید که عمل نمى‏کنید؟ نزد خدا بسیار موجب خشم است که سخنى بگویید که عمل نمى‏کنید.[112]

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏فرمایند:

خوشا به حال کسى که عیوب خودش او را از عیب‏گویى دیگران باز داشته است.[113]

امام على علیه السلام فرموده‏اند:

بزرگ‏ترین عیب آن است که چیزى را زشت انگارى که خود به همانند آن گرفتارى.[114]

از امام صادق علیه السلام نقل است که فرمود:

سودمندترین چیز براى انسان این است که به عیب خویش بر مردم پیشى گیرد.[115]

فصل چهارم: اخلاق معیشت: اهداف‏

1. اهمیت و جایگاه‏

در این فصل، بر آنیم که برخى از مهم‏ترین اخلاقیات مربوط به معیشت را یادآور شویم. البته روشن است که هر کسى به تناسب استعدادها و توانایى‏هاى ذاتى خویش و یا به اقتضاى شرایط اجتماعى و محیطى، براى تأمین معیشت خویش شغل خاصى را برمى‏گزیند و هر شغلى نیز اخلاقیات خاص خود را مى‏طلبد. مسائل اخلاقى مورد نیاز کارمند بانک با مسائل اخلاقى مورد حاجت آموزگار یا استاد دانشگاه، در بسیارى از موارد متفاوت است. مسائل اخلاقى کارگر ساختمانى با مسائل اخلاقى مدیر فرودگاه متفاوت‏اند. با وجود این، تأمین معاش، به طور کلى و صرف‏نظر از اینکه در قالب چه شغل یا تخصصى باشد، احکام اخلاقى مشترکى دارد که در این بخش مى‏خواهیم برخى از مهم‏ترین آنها را مورد توجه قرار دهیم. پیش‏تر لازم است مطالبى را در زمینه اهمیت کار و فعالیت و نقش آن در سازندگى روحى و معنوى انسان و همچنین جایگاه آن در اسلام و نزد اولیاى دین، یادآور شویم.

مسئله معیشت و مسائل مرتبط با آن، یکى از مهم‏ترین و پایدارترین مسائل بشرى است. هیچ کسى نیست که به نوعى دغدغه معیشت را نداشته باشد. این مسئله، مخصوصاً براى قشر جوان‏جامعه، یکى از اساسى‏ترین مسائل است. داشتن شغلى آبرومند و درآمدى مناسب، شرط لازم داشتن یک زندگى خوب و موفق است. بیکاران، هر چند از نظر اقتصادى نیازمند نباشند، باز هم انسان‏هایى موفق تلقى نمى‏شوند. با کار و تلاش است که زندگى انسانى شکوفا مى‏شود و در سایه کار و تلاش است که سعادت دنیا و آخرت فرد و جامعه تأمین مى‏گردد.

کار کردن و داشتن شغلى آبرومند، نه تنها وسیله‏اى براى امرار معاش و تأمین مایحتاج مادى زندگى است، بلکه از عوامل بسیار مهم در احساس شخصیت، عزت، استقلال و اعتماد به نفس است.

کسانى که با حاصل دسترنج خود امرار معاش مى‏کنند، در باطن احساس افتخار و عزت و سربلندى دارند و خود را یک عضو فعال و تأثیرگذار در جامعه مى‏دانند. در مقابل، بیکارى موجب یأس و سرخوردگى و احساس ضعف و بى‏شخصیتى مى‏شود. بیکار، از نظر دیگران، یک عضو بى‏فایده جامعه تلقى مى‏شود. خود او نیز در تصمیم‏گیرى‏هاى اجتماعى مشارکت جدى و فعال نخواهد داشت. افزون بر این، یکى دیگر از آثار مخرب بیکارى یا نداشتن شغلى مناسب، بدبینى‏هاى غیرواقع‏بینانه به دیگران، به‏ویژه تصمیم‏گیران جامعه است که به نوبه خود پى‏آمدهاى ناگوار فردى و اجتماعى‏اى را خواهد داشت.

به علاوه، «کار» یک وظیفه و مسئولیت اجتماعى هم هست. یعنى حتى اگر ما شخصاً، هیچ احتیاجى نداشته باشیم، باز هم وظیفه اجتماعى و مسئولیت اخلاقى ما اقتضا مى‏کند که بیکار نمانیم.

در همین جایى که نشسته‏ایم اگر دقت کنیم و به اطراف خود نظرى بیفکنیم، مى‏بینیم که غرق در محصولات و نتایج کارهاى دیگرانیم. اگر نگاهى به میز و صندلى و تخته و دفتر و کتاب و قلم و کیف و در و دیوار و پنجره و شیشه و ده‏ها و صدها چیز دیگرى که در اطراف ما هست بیفکنیم، خواهیم دید که حاصل کارهاى دیگران است. وظیفه انسانى و اخلاقى ما اقتضا مى‏کند که ما نیز خدمتى به دیگران کنیم و در تأمین بخشى از ما یحتاج دیگران سهمى داشته باشیم.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در حدیثى مى‏فرماید:

عبادت و پرستش خداوند هفتاد جزء دارد که بالاترین و برترین جزء آن، طلب روزى حلال است.[116]

امام باقر علیه السلام در باره کار مى‏فرماید:

کسى که براى بى‏نیازى از مردم و رفاه خانواده و کمک به همسایگانش در طلب روزى حلال باشد، در روز قیامت خداوند را در حالى ملاقات مى‏کند که چهره‏اش مانند ماه شب چهارده مى‏درخشد.[117]

نتیجه آنکه اسلام هرگز کار کردن و تلاش براى تأمین معاش را جداى از عبادت و پرستش نمى‏داند. پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله، زمانى که از جنگ تبوک به مدینه باز گشت، سعد انصارى‏[118] که نتوانسته بود همراه پیامبر به جنگ برود، به استقبال آن حضرت آمد. وقتى پیامبر، دستان خشک و خشن و ترکیده او را دید، از او پرسید: «صدمه‏اى به دستانت رسیده است؟» سعد در پاسخ گفت: «براى تأمین مخارج اهل و عیالم با طناب و بیل کار مى‏کنم.» پیامبر بر دستان او بوسه زد و فرمود: «این دستى است که در آتش جهنم نمى‏سوزد.»[119]

در مقابل، انسان‏هاى بیکار و کسانى که بار زندگى خود را بر دوش دیگران مى‏اندازند و از زیر کار و فعّالیت شانه خالى مى‏کنند، مورد لعن و نفرین اسلام و اولیاى اسلام‏اند. پیامبر گرامى اسلام مى‏فرماید:

کسى که بار زندگى خود را بر دوش مردم بیندازد ملعون است.[120]

امام باقر علیه السلام مى‏فرماید:

حضرت موسى از خداوند سؤال کرد: خدایا مبغوض‏ترین بندگان در نزد تو چه کسانى هستند؟ خداوند در پاسخ فرمود: کسانى که شب تا صبح همچون جسد مرده‏اى مى‏خوابند و روز خود را به بطالت و بیکارى مى‏گذرانند.[121]

یکى از یاران امام صادق علیه السلام مى‏گوید: از آن حضرت در باره شخصى پرسیدم که مى‏خواهد در خانه خود بنشیند و به نماز و روزه و عبادت خداوند بپردازد و از تلاش براى کسب درآمد خوددارى کند و معتقد است که به هر حال، خداوند روزى او را به گونه‏اى تأمین خواهد کرد. امام صادق علیه السلام در پاسخ فرمودند: این شخص از کسانى است که دعاى آنان به اجابت نمى‏رسد؛[122] یعنى مورد توجه خداوند قرار نمى‏گیرند. آن حضرت در روایت دیگرى، انسان‏هایى را که براى حفظ آبرو و اداى دین خود و کمک به اقوام و بستگانشان کار نمى‏کنند، بى‏فایده و بى‏ارزش معرفى کرده و مى‏فرماید:

کسى که نمى‏خواهد از راه حلال مالى را فراهم آورد که با آن آبروى خود را حفظ نماید و دینش را ادا کند و صله رحم را به جا آورد، خیرى در او نیست.[123]

2. کار در سیره اولیاى دین‏

همه پیامبران و امامان براى تأمین مخارج زندگى خود و خانواده‏شان کار مى‏کردند.[124] هیچ یک از آنان، به‏رغم وجود کسانى که حاضر بودند با افتخار براى آنان و به جاى آنان کار کنند و با وجود امکانات و داشتن منابع مالى لازم، خود را از کار و تلاش بى‏نیاز نمى‏دیدند. ما در اینجا به ذکر دو نمونه از میان صدها مطلب تاریخى و روایى در این‏باره بسنده مى‏کنیم.شخصى به نام محمد بن منکدر مى‏گوید: در روزى گرم به بیرون از مدینه رفتم. محمد بن على (امام باقر علیه السلام) را دیدم که با دو غلام سیاه مشغول کار کردن بود. از مشاهده این وضعیت که کسى در طلب دنیا اینگونه به خود سختى بدهد، ناراحت شدم و با خود گفتم که باید او را موعظه کنم. به او نزدیک شدم. سلام کردم. در حالى که از شدت خستگى نَفَس مى‏زد و عرق از سر و رویش مى‏ریخت، پاسخم را داد. به او گفتم: «آیا هیچ فکر کرده‏اى که اگر در این حالت مرگ تو فرا رسد، پاسخ خدا را چگونه خواهى‏داد؟!» امام باقر علیه السلام در پاسخ فرمود: «اگر در این حالت مرگ من فرا رسد، در حقیقت، در حالتى مرگ من فرا رسیده است که مشغول پرستش خداوند هستم. من با این عبادت، خودم و عیالم را از تو و دیگران بى‏نیاز مى‏کنم. در صورتى باید از فرا رسیدن مرگ مى‏ترسیدم که در حال معصیت و نافرمانى‏خداوند مرگ من فرا برسد.»[125]

یکى از یاران امام صادق علیه السلام مى‏گوید: امام صادق علیه السلام را دیدم در حالى که بیلى در دست و جامه‏اى خشن و زبر بر تن داشت و در زمین شخصى خود مشغول کار بود و عرق از پشتش مى‏ریخت. به حضرت عرض کردم: «اجازه دهید من به جاى شما کار کنم.» در پاسخ فرمود: «من دوست دارم که انسان براى‏تأمین معاش و در طلب معیشت، سختى و آزار آفتاب گرم را تحمل کند.»[126]

3. نقش نیت در ارزشمندى کار

در مباحث گذشته، این نکته را بارها یادآور شدیم که یکى از مهم‏ترین ارکان ارزشمندى کارهاى اختیارى انسان، نیّت و انگیزه فرد از انجام آن است. کار و تلاش براى تأمین مخارج روزمره زندگى نیز از این امر مستثنا نیست. آن همه ارزشى که در اسلام براى کار ذکر شده است، همگى مبتنى بر داشتن نیت و انگیزه خوب است. اگر انگیزه افراد در کار، انگیزه‏اى الاهى و خدایى باشد، کار آنان از ارزش اخلاقى برخوردار خواهد بود، وگرنه داراى ارزش معنوى و اخروى نخواهد بود. به همین دلیل است که در احادیث متعددى بر داشتن نیت الاهى در انجام کار تأکید شده است. در روایتى آمده است که روزى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله با جمعى از یاران و اصحاب خود نشسته بود؛ جوانى نیرومند و توانا را دیدند که از همان ابتداى صبح، مشغول کار و تلاش شده بود. پاره‏اى از صحابه پیامبر با نگاه تأسف‏آمیزى به آن جوان نگریسته و گفتند: «اى کاش این شخص، جوانى و نیروى خود را در راه خدا صرف مى‏کرد.» پیامبر اکرم فرمود: «چنین نگویید؛ زیرا این شخص اگر براى حفظ خود از درخواست از دیگران و به منظور بى‏نیازى از دیگران کار مى‏کند، در آن صورت او در راه خداست و اگر براى تأمین مخارج پدر و مادر پیر و ضعیفش و یا خانواده ناتوانش کار مى‏کند، در آن صورت نیز در راه خدا است.

اما اگر براى مباهات و فخرفروشى و به هدف تکاثر و مال‏اندوزى کار مى‏کند، در آن صورت در راه شیطان است.»[127]

شخصى با حالتى نگران به محضر امام صادق علیه السلام آمد و وضعیت روحى و روانى خود را براى آن‏حضرت به این صورت شرح داد: «من دنیا و مال دنیا را دوست دارم و مایلم به آن دست یابم و هر چه بیشتر از دنیا بهره‏مند شوم.» امام هدف او را از جمع مال و کسب ثروت جویا شدند. آن شخص در پاسخ عرض کرد: «هدفم این است که خودم و عیالم در رفاه و خوشبختى باشیم و با آن صله رحم را به جا آورم و به تهیدستان صدقه بدهم و حج و عمره به جا آورم.» امام فرمودند: «این طلب دنیا نیست؛ بلکه طلب آخرت است.»[128]

4. رابطه اخلاق و معیشت‏

در روایات متعددى اخلاق نیکو به‏عنوان یکى از عوامل گشایش در رزق و روزى و اخلاق بد به‏عنوان یکى از عوامل تنگدستى و فقر معرفى شده است. پیامبر اکرم در سفارش خود به صحابى گرانقدرش، ابوذر غفارى، به این مطلب اشاره کرده و مى‏فرماید:

اى ابوذر، به درستى که انسان گاهى به دلیل انجام گناه، از روزى خود محروم مى‏شود.[129]

در روایت دیگرى، چنین مى‏خوانیم:

گنج‏هاى رزق در اخلاق خوب نهفته است.[130]

اخلاق نیکو، موجب زیادت در روزى مى‏شود.[131]

5. نقش کار در تربیت و بهداشت روانى‏

 

همان‏طور که پیش‏تر اشاره کردیم، یکى از مهم‏ترین عوامل سازنده شخصیت انسان، کار است.[132] رابطه میان کار و شخصیت انسان، رابطه‏اى دو طرفه است؛ یعنى همان‏طور که کار، معلول چگونگى و نوع شخصیت انسان است، شخصیت انسان و چگونگى آن نیز معلول و محصول نوع کار و شغل اوست. امیرمؤمنان علیه السلام در سخنى بسیار حکیمانه مى‏فرماید:

اگر تو نفس خود را به کارى مشغول نسازى او تو را مشغول خواهد کرد.[133]

نفس انسانى و به‏ویژه قوه خیال آدمى به گونه‏اى است که اگر بیکار باشد، انسان را به تباهى وفساد خواهد کشاند. اما کار و فعالیت موجب مى‏شود که قوه خیال چندان مجالى براى به انحراف کشاندن انسان نیابد. اصولًا یکى از مهم‏ترین علل ارتکاب گناه، بیکارى است. انرژى‏هاى انسان بالاخره باید به گونه‏اى مصرف شوند. اگر این انرژى‏ها راه درست و صوابى براى مصرف نداشته باشند، در راه‏هاى انحرافى و نادرست صرف خواهند شد. اشتغال، افزون بر اینکه از انفجار انرژى‏هاى متراکم جلوگیرى مى‏کند، مانع پیدایش افکار و وساوس و خیالات شیطانى نیز مى‏شود. به قول پاستور: «بهداشت‏روانى انسان در لابراتوار و کتابخانه است.» ولتر، یکى از فیلسوفان عصر روشنگرى مى‏گفت: «هر وقت احساس مى‏کنم که درد و رنج بیمارى مى‏خواهد مرا از پاى در آورد، به کار پناه مى‏برم. کار بهترین درمان دردهاى درونى من است.» پاسکال مى‏گفت: «مصدر کلیه مفاسد فکرى و اخلاقى، بیکارى است. هر کشورى که بخواهد این عیب بزرگ اجتماعى را رفع کند، باید مردم را به کار وادارد تا آن آرامش عمیق روحى که عده معدودى از آن آگاه‏اند در عرصه وجود افراد برقرار شود.»[134]

6. کار و احساس شخصیت‏

 

در یک رباعى منسوب به امیرمؤمنان علیه السلام چنین مى‏خوانیم:[135]

لَنَقْلَ الصَّخْرِ مِن قُلَلِ الجِبالِ‏

 

احَبُ‏الىَّ مِن مِنَنِ الرِّجالِ‏

یَقُولُ النَّاسُ لِى فى الکَسبِ عارٌ

 

فَانَّ العارَ فى ذُلِّ السُّؤَالِ‏

     

 

«هر آینه که نقل و انتقال سنگ‏هاى سنگین از بالاى کوه‏ها براى من دوست داشتنى‏تر از منت کشیدن از دیگران است. مردم به من مى‏گویند که کسب و کار براى تو ننگ است، در حالى‏که ننگ و خوارى در درخواست از مردم است.»

در رباعى دیگرى منسوب به آن حضرت، چنین مى‏خوانیم:[136]

کِد کَدَّ العبدِ ان احَبَبْتَ ان تُصبِحَ حُرّاً

 

و اقْطَع الآمالَ مِن مالِ بَنى آدمَ طُرّاً

لاتَقُلْ ذا مَکسَبٍ یُزرىِ فَقَصْدُ النَّاسِ ازرى‏

 

انتَ مَا استَغْنَیْتَ عَن‏غیرِک اعلَى‏النَّاسِ قَدراً

     

 

«اگر مى‏خواهى آزاد زندگى کنى، مثل بردگان تلاش کن؛ آرزویت را از مال دیگران، به طور کلى،قطع نما؛ نگو این کار مرا پست مى‏کند زیرا درخواست از مردم، خوارکننده‏تر است؛ زمانى که از دیگران مستغنى باشى، از همه مردم ارجمندترى.»

زراره، از یاران بزرگ امام صادق علیه السلام، مى‏گوید:

شخصى به محضر امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد: «من مردى فقیر و تنگدست هستم که نه مى‏توانم کار دستى انجام دهم و نه فن تجارت را مى‏دانم.» امام صادق علیه السلام در پاسخ او فرمود:

«کار کن؛ با سرت باربرى کن و خود را از مردم بى‏نیاز گردان.»[137]

فصل پنجم: اخلاق معاشرت: اهداف‏

1. اهمیت و جایگاه‏

در طول تاریخ همواره گروه‏هایى بوده و هنوز هم در گوشه و کنار جهان هستند که از معاشرت با دیگران پرهیز داشته و زندگى در انزوا و خلوت را ترجیح داده‏اند و براى این کار خود نیز دلایلى داشته و دارند.[138] براى نمونه، اجتماع و زندگى اجتماعى با دیگران را زمینه‏ساز گناه و انحراف مى‏دانند؛ شهر و اجتماع را جایگاه پرى‏رویان و سیه‏چشمانى مى‏دانند که مشاهده و معاشرت با آنان موجب هر نوع گمراهى و انحرافى است. افزون بر این، معاشرت با دیگران را زمینه‏ساز بسیارى از رذایل اخلاقى از قبیل ریا، سُمعه، حسد، غیبت، حرص و تکبر و امثال آن مى‏دانند. یکى از فواید و آثار خوبى که براى گوشه‏گیرى برمى‏شمارند، این است که انسان با خیالى آسوده و بدون دغدغه فکرى به عبادت و راز و نیاز با معبود مى‏پردازد و همچنین از آسیب تهمت و حسادت و سوءظن مردمان بداندیش در امان مى‏ماند. یکى دیگر از برکات انزوا و گوشه‏گیرى از دید این گروه‏ها آن است که انسان از مشاهده افراد رذل و پست نجات مى‏یابد و مجبور نیست که هر از گاهى با افراد حیوان صفت برخورد داشته باشد.

2. انواع معاشرت‏

به طور کلى مى‏توان معاشرت‏هاى هر فردى را با دیگران به پنج دسته تقسیم کرد:

2- 1. معاشرت‏هاى انسانى‏

منظور ما از «معاشرت‏هاى انسانى» برخوردهایى است که با دیگران، به‏عنوان یک انسان و همنوع، داریم؛ صرف‏نظر از اینکه هموطن، همکیش، همشهرى یا خویشاوند ما هستند یا نه. به تعبیر دیگر، هر کسى به‏عنوان عضوى از خانواده انسانى در قبال سایر انسان‏ها و همنوعان، وظایف و مسئولیت‏هاى اخلاقى خاصى بر عهده دارد. اسلام عزیز، با تأکید بر این گونه از معاشرت، حدود و چارچوبه کلى روابط و اخلاق بین‏المللى مسلمانان را مشخص کرده است.

2- 2. معاشرت‏هاى آیینى‏

معاشرت و روابطى که هر فرد با سایر همکیشان و هم‏مسلکان خود دارد را «معاشرت آیینى» یا دینى مى‏نامند ما به‏عنوان یک فرد مسلمان در برابر سایر مسلمانان مسئولیت‏ها و وظایفى بر عهده داریم که بعضاً فراتر و سنگین‏تر از وظایفى است که در قبال انسان‏ها به طور کلى، بر عهده داریم. این حدیث را شنیده‏اید که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: «کسى که فریاد استمداد برادر مسلمانى را بشنود، ولى به یارى او نشتابد، مسلمان نیست.» و این نشان‏دهنده وظیفه سنگین امت اسلامى در قبال برادران دینى خود است.

2- 3. معاشرت‏هاى شهروندى‏

هر کدام از ما با سایر شهروندان داراى روابط خاصى هستیم که با غیر شهروندان چنان روابطى رانداریم. همین مسئله نیز مسئولیت‏ها و وظایف اخلاقى خاصى بر عهده ما مى‏گذارد که در مواردى فراتر از مسئولیت‏هایى است که در قبال همنوعان و همکیشان خود داریم. در روایت آمده است کسى که سیر بخوابد و همسایه‏اش گرسنه باشد، مسلمان نیست. سفارش امیر مؤمنان علیه السلام در باره همسایگان، در آخرین لحظات عمر شریفشان، نشان‏دهنده وظیفه ما نسبت به همسایگان است:

و خدا را! خدا را! همسایگان را بپایید که سفارش‏شده پیامبر شمایند، پیوسته در باره آنان سفارش مى‏فرمود چندان‏که گمان بردیم براى آنان ارثى معین خواهد نمود.[139]

2- 4. معاشرت‏هاى دوستانه‏

هر یک از ما از میان همنوعان، همشهریان یا همکیشان خود، کسانى را برمى‏گزینیم و با آنان روابط صمیمانه‏ترى را برقرار مى‏سازیم. همین موضوع وظایف اخلاقى خاصى بر عهده ما مى‏گذارد. این‏گونه از معاشرت‏ها، به دلیل تأثیرگذارى فوق‏العاده‏اى که بر روى شخصیت انسان دارد، مورد توجه اکید اسلام و اولیاى دین و عالمان اخلاق قرار گرفته و روایات بسیارى در این زمینه وارد شده است. در پایان این فصل، مباحثى را به اختصار در این موضوع یادآور خواهیم شد.

2- 5. معاشرت‏هاى خانوادگى‏

هر یک از ما از پدر و مادرى خاص و عضوى از یک خانواده خاص هستیم. ممکن است برادر، خواهر، عمو، عمه، دایى، خاله، پدر بزرگ و مادر بزرگ داشته باشیم و پس از ازدواج عضو خانواده همسر هم به شمار مى‏آییم. همه اینها مسئولیت‏ها و وظایف اخلاقى خاصى را بر عهده ما مى‏گذارد. ما در برابر والدین خود وظایف ویژه‏اى بر عهده داریم. احترام والدین، روابط همسران، چگونگى تربیت فرزند، صله رحم، و ده‏ها مسئله خرد و کلان دیگر، همگى مربوط به این گونه از معاشرت مى‏شود.

همان‏طور که اشاره شد، هر یک از انواع معاشرت، اخلاقیات خاص خود را دارد و در جاى خود لازم است به تفصیل مورد بررسى قرار گیرد؛ اما این نوشتار گنجایش بررسى همه این موضوعات را ندارد، بنابراین، ما در این نوشتار صرفاً به تبیین احکامى کلى در باره اخلاق معاشرت مى‏پردازیم و از پرداختن به جزئیات پرهیز مى‏کنیم.

3. معیار معاشرت‏

هر چه براى خود مى‏پسندى براى دیگران هم بپسند.

عربى بادیه‏نشین به محضر پیامبر رسید و گفت: «اى پیامبر خدا، کارى را به من بیاموز که با انجام آن به بهشت درآیم.» معلوم است که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله با توجه به وضعیت مخاطب که توانایى دسترسى مداوم به آن حضرت را ندارد و نمى‏تواند هر روز از ارشادات و راهنمایى‏هاى ایشان بهره گیرد، باید دستورالعملى را به او بیاموزد که عمل به آن بتواند پایه و ریشه بسیارى از ارزش‏هاى اخلاقى باشد؛ یعنى یک ملاک و معیار به دست او بدهد؛ معیارى که با بکارگیرى آن بتواند از بهشتیان شود.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در پاسخ او فرمود: «چیزى را که دوست دارى از ناحیه مردم به تو برسد، به آنان برسان و چیزى را که دوست ندارى از مردم به تو برسد، به آنان نرسان.»[140]

در بخشى از نامه امیرمؤمنان علیه السلام به فرزندش چنین آمده است:

پسرم! خود را میان خویش و دیگرى میزانى بشمار، پس آنچه براى خود دوست مى‏دارى براى جز خود دوست بدار، و آنچه تو را خوش نیاید براى او ناخوش بشمار، و ستم مکن چنانکه دوست ندارى بر تو ستم رود، و نیکى کن چنانکه دوست مى‏دارى به تو نیکى کنند. آنچه از جز خود زشت مى‏دارى براى خود زشت بدان، و از مردم براى خود آن را بپسند که از خود مى‏پسندى در حق آنان، و مگوى به دیگران آنچه خوش ندارى شنیدن آن، و مگو آنچه را ندانى، هر چند اندک بود آنچه مى‏دانى، و مگو آنچه را دوست ندارى به تو گویند.[141]

این قانون در حقیقت معیار و ملاکى کلى و عام براى اخلاق اجتماعى و نحوه معاشرت با دیگران است. بسیارى از مکاتب اخلاقى نیز این قانون را پذیرفته، در نظام اخلاقى خود از آن بهره برده‏اند.[142] بهترین و کامل‏ترین معیار براى تشخیص درستى یا نادرستى رفتارهاى است. این معیار را مى‏توان در همه برخوردهاى اجتماعى به کار گرفت؛ اعم از برخورد با همسر، فرزند، پدر و مادر، اقوام، همسایگان، شهروندان و به طور کلى سایر انسان‏ها.[143]

چرا باید در مقابل دیگران این معیار را به کار بگیریم؟ چرا باید خود را جاى آنان بگذاریم و آنچه که براى خود نمى‏پسندیم براى آنان نیز نپسندیم و آنچه براى خود، خوش مى‏داریم براى آنان نیز خوش داریم؟ این در حقیقت، مبتنى بر یک بینش انسان‏شناسانه خاص است. مى‏دانیم بر اساس تعالیم پیامبران الهى و تصریح کتاب‏هاى آسمانى، همه آدمیان فرزندان یک پدر و مادر به نام آدم و حوا هستند؛ بنابر این، همه انسان‏ها در انسانیت و شرافت و کرامت انسانى مشترک‏اند. حتى اگر تئورى داروین و پیروانش را در باره آفرینش انسان بپذیریم، باز هم این نکته جاى تردید ندارد که همه انسان‏ها داراى توقعات متقابل انسانى از یکدیگر هستند؛ یعنى نمى‏توان از دیگران انتظار داشت که با ما به احترام رفتار کنند، حریم ما را محفوظ دارند، امانات ما را برگردانند، از ما بدگویى نکنند و در زندگى خصوصى ما دخالت نکنند؛ اما ما خود را در برابر آنان ملتزم به رعایت این رفتارها ندانیم.

بهترین راه فهم توقع دیگران از ما این است که ما خود را جاى آنان بگذاریم و تصور کنیم که اگر ما به جاى آنان بودیم چه توقعى از طرف مقابل خود داشتیم. از این راه، مى‏توان دریافت که توقع دیگران از ما چیست. «همین مقدار که انسان‏هایى هستیم و باید با هم زندگى کنیم و از زندگى اجتماعى نمى‏توانیم چشم بپوشیم و این زندگى به روابط متقابل نیازمند مى‏باشد، کافى است تا خود را به رعایت روابط اجتماعى متقابل ملزم سازیم و رفتار مناسب داشته باشیم و این مهم با این معیار که خود را به جاى طرف مقابل فرض نماییم به دست مى‏آید و محقق مى‏گردد.»[144]

4. اهتمام به امور مردم‏

توصیه اکید اسلام این است که هر مسلمانى همواره باید دغدغه سایر انسان‏ها را داشته و نسبت به هدایت و ارشاد آنان احساس مسئولیت کند. این توصیه تنها مختص به همکیشان و هم‏مسلکان او نیست. هر جایى که ظلمى را مشاهده مى‏کند باید در حد توان خود در برابر آن بایستد و هرگز کوتاه نیاید. از سفارش‏هاى امیرمؤمنان به فرزندانش، در ساعات آخر عمر شریفشان این است که: «

کونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً؛[145]

با ستمکار در پیکار باشید و ستمدیده را یار.» مسلمان هرگز نباید در برابر زشتى‏ها و حق‏کشى‏ها، هرچند نسبت به غیر مسلمان، آرام نشیند.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله، مى‏فرماید:

مردمان همگى، عیال خداوندند، پس محبوب‏ترین افراد در نزد خداوند، نیکوترینشان نسبت به عیال خداوند است.[146]

در سخنى دیگر، اوج خرد و خردورزى را، پس از دیندارى، مهربانى و محبت و خیرخواهى نسبت به همه انسان‏ها، اعم از خوب و بد، معرفى کرده‏[147] و در جایى دیگر، محبت نسبت به مردم را نصف ایمان دانسته‏اند.[148] امام على علیه السلام نیز محبت به مردمان را نیمى از عقل شمرده‏اند.[149]

5. اصلاح میان مردم‏

 

... پس، از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید؛ و خصومت‏هایى را که در میان شماست، آشتى دهید؛ و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید؛ اگر ایمان دارید.[150]

مؤمنان برادر یکدیگرند؛ پس دو برادر خود را صلح و آشتى دهید و تقواى الهى پیشه کنید، باشد که مشمول رحمت او شوید.[151]

یکى از بهترین و مطلوب‏ترین اخلاقیات اجتماعى، «اصلاح ذات بین» است.

6. نظارت اجتماعى: امر به معروف و نهى از منکر

 

از بهترین جلوه‏هاى اخلاق اجتماعى در اسلام، «امر به معروف» و «نهى از منکر» است.[152] اقتضاى این‏اصل که «هر چه براى خود مى‏پسندى براى دیگران نیز بپسند» آن است که انسان در انجام معروف و عمل به آن خودخواه و خودبین نباشد. خوبى‏ها و فضایل را تنها براى خود نخواهد و دورى و پرهیز از زشتى‏ها را اختصاصى نکند؛ بلکه بکوشد خوبى‏ها را در سطح جامعه و جهان گسترش دهد و زشتى‏ها و بدى‏ها را در هر جایى که مى‏بیند، از بین ببرد. با توجه به این فریضه، هیچ مسلمانى نمى‏تواند فقط به دنبال خیر خود باشد؛ بلکه بر او واجب است که دیگران را نیز به خیر فراخواند و از شر آگاه سازد:

مردان و زنان با ایمان، ولى (و یار و یاور) یکدیگرند؛ امر به معروف و نهى از منکر مى‏کنند؛ نماز را بر پا مى‏دارند و زکات را مى‏پردازند و خدا و رسولش را اطاعت مى‏کنند؛ به‏زودى خدا آنان را مورد رحمت خویش قرار مى‏دهد؛ خداوند توانا و حکیم است.[153]

با توجه به این آیه مى‏توان گفت لازمه ایمان حقیقى، داشتن رابطه دوستى با دیگر مؤمنان و داشتن دغدغه سرنوشت آنان است و لازمه علاقه به یکدیگر، ارشاد یکدیگر به خوبى‏ها و انتقاد از بدى‏ها و زشتى‏هاست و لازمه ارشاد به معروف و انتقاد از منکر، برپایى نماز و توسعه معنویت و فرمانبردارى از خداوند و فرستاده او و همچنین دستگیرى از ضعیفان و مستمندان (اداى زکات) است؛ و بالاخره لازمه همه این امور، نزول رحمت‏هاى بى‏پایان خداوند است.[154]

امر به معروف و نهى از منکر، بهترین و زیباترین نشانه اهتمام به امور خلق و توجه به مسائل مسلمانان است. امر به معروف و نهى از منکر، یعنى در برابر دیگران احساس مسئولیت کردن؛ یعنى دغدغه هدایت و ارشاد دیگران را داشتن؛ یعنى هنگامى که مى‏بینیم دیگران در حال افتادن در چاه ضلالت و شقاوت‏اند، ساکت و خاموش ننشینیم. امر به معروف و نهى از منکر، یعنى احساس مسئولیت در برابر حقیقت.

گفتنى است با توجه به آیات قرآن، دانسته مى‏شود که «امر به معروف» و «نهى از منکر»، در ادیان دیگر نیز وجود داشته است. قرآن کریم، از زبان حضرت لقمان خطاب به فرزندش مى‏فرماید:

پسرم! نماز را بر پا دار و امر به معروف و نهى از منکر کن و در برابر مصایبى که به تو مى‏رسد شکیبا باش که این از کارهاى مهم است.[155]

آیات و روایات بسیارى، از جهات متعدد و متنوعى، این وظیفه اجتماعى، دینى و سیاسى را مورد تأکید قرار داده، ابعاد مختلف آن را گوشزد کرده‏اند. علت برترى امت اسلامى بر سایر امت‏ها، عمل به همین فریضه دانسته شده است: «

کنتم خیرَ امةٍ اخرِجَت للناسِ تَأْمُروُن بالمعروفِ و تَنهون عن المنکر و تُؤمِنون باللَّه‏

». همچنین یکى از نشانه‏هاى برترى فردى نسبت به فردى دیگر، همین موضوع است.

کسانى که امر به معروف و نهى از منکر مى‏کنند، نزد خداوند، شریف‏تر و عزیزتر از کسانى‏اند که به این دو عمل نمى‏کنند. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در حال سخنرانى بود که کسى از ایشان پرسید: «یا رسول اللَّه، بهترین مردم چه کسى است؟» آن حضرت در پاسخ فرمودند: «کسى که از همه بیشتر امر به معروف و نهى از منکر مى‏کند و کسى که از همه بیشتر تقواى خداوند را دارد و نسبت به مشیت او راضى‏تر از دیگران است.»[156] امر به معروف و نهى از منکر، یکى از وظایف پیامبران معرفى شده است.

امیرمؤمنان علیه السلام، مهم‏ترین دلیل پذیرش خلافت را پس از قتل عثمان، امر به معروف و نهى از منکر دانست. امام حسین علیه السلام علت اصلى قیام خود را اقامه امر به معروف و نهى از منکر معرفى کرد.

اهمیت امر به معروف و نهى از منکر در اسلام، به دلیل نقش پایه‏اى و اساسى آن در تحقق سایر احکام و دستورات دینى است. اجراى آن، تحقق دین را در پى دارد و ترک آن، فراموشى و کم‏رنگى دین و آموزه‏هاى دینى را. امام محمد باقر علیه السلام، در این‏باره مى‏فرماید:

به درستى که امر به معروف و نهى از منکر، راه پیامبران و شیوه صالحان است. وظیفه واجبى است که به وسیله آن سایر واجبات برپا مى‏شوند، راه‏ها امنیت پیدا مى‏کنند و درآمدها حلال مى‏شوند و مظالم (حقوقى که به ظلم گرفته شده‏اند) بازگردانده مى‏شوند و زمین آباد مى‏گردد و از دشمنان انتقام گرفته مى‏شود و کارها رو به راه مى‏گردد.[157]

على‏بن ابیطالب علیه السلام، در باره جایگاه ویژه امر به معروف و نهى از منکر در میان سایر احکام و دستورات دینى مى‏فرماید:

و همه کارهاى نیک و جهاد در راه خدا، برابر امر به معروف و نهى‏ازمنکر، چون قطره‏اى است در برابر دریاى مواج پهناور ... و برتر از همه اینها سخن عدلى است که پیش روى حاکمى ستمکار گویند.[158]

احادیث در باره امر به معروف و نهى از منکر چندان فراوان است که آدمى را اشباع مى‏کند و به تحرک برمى‏انگیزد و جاى هیچ عذر و بهانه‏اى براى ترک آن یا اهمال و سستى در اجراى آن باقى نمى‏گذارد. پیامبر رحمت صلى الله علیه و آله فرموده‏اند: «خداوند نسبت به مؤمن ضعیفى که دین ندارد، خشمگین است.»

از آن‏حضرت پرسیده شد: «منظور از مؤمن ضعیفى که دین ندارد کیست؟» در پاسخ فرمود:

«کسى که نهى از منکر نمى‏کند.»[159]

على علیه السلام، در نامه سراسر حکمت خود به فرزندش پس از توصیه به حکمت‏آموزى، تواضع، یاد مرگ و امثال آن، از او مى‏خواهد در احیاى وظیفه اجتماعى امر به معروف و نهى از منکر کوشا باشد و تنها به فکر خود نبوده دست دیگران را نیز بگیرد:

به کار نیک امر کن و خود را در شمار نیکوکاران درآر. به دست و زبان، کارِ ناپسند را زشت شمار و از آنکه کار ناپسند کند با کوشش خود را دور بدار. در راه خدا بکوش، چنانکه شاید، و از سرزنش ملامت‏گرانت بیمى نیاید.[160]

6- 1. وظیفه‏اى عمومى‏

امر به معروف و نهى از منکر، برخلاف برخى دیگر از احکام دینى و اخلاقى، وظایفى عام هستند. این دو وظیفه اخلاقى از جهات مختلف عمومیت دارند.[161] توضیح آنکه:

اولًا، همه مسلمانان، از زن و مرد و کوچک و بزرگ، مشمول این حکم هستند؛ یعنى این وظیفه،مربوط به فرد یا گروه خاصى نیست؛ بلکه وظیفه‏اى است بر عهده همه افراد جامعه، و در حقیقت، یک نوع نظارت عمومى و همگانى و ملى است؛

ثانیاً، این حکم در همه زمان‏ها قابل اجراست. توضیح آنکه با توجه به مراتب و مراحل مختلفى که امر به معروف و نهى از منکر دارد، یعنى مرحله قلبى، گفتارى و عملى، روشن است که هیچ قدرتى در هیچ زمانى نمى‏تواند از امر به معروف و نهى از منکرِ قلبى جلوگیرى کند. افزون بر این، برخى از فقیهان بزرگ، همچون شیخ طوسى و صاحب جواهر[162] تصریح کرده‏اند که امر به معروف و نهى از منکرِ عملى این است که خود فرد عملًا در اجراى فضایل و ترک رذایل بکوشد و روشن است که این مرتبه از امر به معروف و نهى از منکر نیز قابل جلوگیرى و ممانعت از سوى هیچ قدرتى نیست؛[163]

ثالثاً، نسبت به همه افراد نیز قابل اجراست؛ یعنى امر به خوبى‏ها و نهى از بدى‏ها، صرفاً متوجه فرد یا افراد خاصى نیست؛ بلکه همه افراد جامعه را به یکسان در بر مى‏گیرد، حتى حاکمان و قدرتمندان را. با استناد به این فریضه کوچک‏ترین و ضعیف‏ترین افراد جامعه مى‏تواند گریبان بزرگ‏ترین و قدرتمندترین افراد جامعه را گرفته، لغزش‏ها و خطاهاى آنان را گوشزد نموده و آنان را امر و نهى کند؛

زنى از طبقه اشراف مدینه، دست به دزدى زده بود، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله دستور اجراى حکم اسلامى را مبنى بر قطع انگشتان دست او صادر کردند. برخى از بزرگان قریش جمع شده، به محضر ایشان رفته و شگفتى خود را از این رفتار پیامبر که چگونه مى‏خواهد دست یکى از زنان صاحب نفوذ و اشرافى را قطع کند ابراز داشتند؟! حضرت در پاسخ فرمودند: عامل تباهى و انحطاط اقوام گذشته همین بود که احکام اجتماعى و قوانین الهى را فقط در حق ضعیفان و قشر فرودست جامعه اجرا مى‏کردند؛ اما هنگامى که نوبت به اقشار فرادست مى‏رسید، از اجراى دستور الهى خوددارى مى‏کردند.[164]

رابعاً، همه احکام و مسائل شرعى، اجتماعى، سیاسى، اخلاقى و فرهنگى را شامل مى‏شود؛ از مسائل فردى و فرعى گرفته تا مسائل اجتماعى و کلى.

6- 2. شرایط امر به معروف و نهى از منکر[165]

یکى از مهم‏ترین و روشن‏ترین شرایط امر به معروف و نهى از منکر «شناخت معروف و منکر» است.

کسى که معروف و منکر را نشناسد نمى‏تواند به معروف امر و از منکر نهى نماید.

دومین شرط امر به معروف و نهى از منکر، «احتمال تأثیر» است؛ زیرا هدف اصلى این فریضه، تحقق معروف‏ها و جلوگیرى از وقوع منکرها و یا رفع آنهاست. طبیعى است که اگر در جایى احتمال تأثیر ندهیم، جایى براى اجراى این فریضه نخواهد بود. البته این شرط شامل امر به معروف و نهى از منکر قلبى نمى‏شود، بلکه مربوط به مرحله زبانى و عملى امر به معروف و نهى از منکر است.

6- 3. مراتب امر به معروف و نهى از منکر[166]

براى امر به معروف و نهى از منکر، سه مرتبه و مرحله ذکر شده است: مرتبه قلبى، زبانى و عملى.

منظور از «مرتبه قلبى» این است که انسان در درون خویش از منکر نفرت داشته و معروف را دوست بدارد. امیرمؤمنان در باره این مرتبه از امر به معروف و نهى از منکر سرگذشت قوم ثمود را بازگو کرده و مى‏فرماید:

مردم! خشنودى و خشم [از چیزى‏] همگان را [در پیامد آن‏] شریک سازد [و کیفر و پاداش آنچه بدان راضى شده‏اند به آنان بپردازند] چنان‏که ماده شترِ ثمود را یک تن پى نمود و خدا همه آنان را عذاب فرمود؛ چرا [که گرد اعتراض نگردیدند و] همگى آن کار را پسندیدند.[167]

اصولًا، کسى که از مرتبه قلبى امر به معروف و نهى از منکر برخوردار نباشد، انسانى مسخ شده و داراى طبیعت و سرشتى دگرگون شده است. امام على علیه السلام، در این‏باره مى‏فرماید:

پس کسى که معروف را ستایش نکند و منکر را انکار ننماید، طبیعتش دگرگون و زیر و رو شده است.[168]

منظور از «مرتبه زبانى» این است که به هنگام مشاهده منکر، صرفاً نباید به ناخشنودى قلبى و درونى بسنده شود، بلکه باید این ناخشنودى خود را به زبان نیز آورده، اعتراض خود را به گوش فرد برسانیم.

و بالاخره باید توجه داشت که این مرتبه نیز مرتبه‏اى ایده‏آل و نهایى نیست؛ بلکه براى امر به معروف و نهى از منکر باید دست به عمل بزنیم؛ یعنى اگر مراتب و مراحل قبلى ناکافى و ناکارآمد بود، باید دست به اقدام زده، عملًا براى برچیده شدن منکر و تحقق معروف وارد میدان شویم. حتى اگر لازم باشد جان خود و عزیزان خود را نیز در راه تحقق معروف و برچیده شدن منکر فدا کنیم. البته فقیهان این مرحله از امر به معروف و نهى از منکر را وظیفه حکومت اسلامى دانسته‏اند و نه وظیفه تک تک افراد.

6- 4. راه‏هاى اجراى امر به معروف و نهى از منکر

این سه مرحله امر به معروف و نهى از منکر به‏ویژه مرحله دوم و سوم، یعنى مرحله امر و نهى زبانى و عملى، به دو صورت قابل اعمال هستند: نخست به شکل مبارزه «ایجابى» و مثبت و دوم در قالب مبارزه «سلبى» یا منفى.[169] مبارزه مثبت به این صورت است که وقتى با منکرى مواجه مى‏شویم، با قاطعیت و جدیت تمام در برابر آن ایستاده و در حد توانایى خویش از وقوع یا تکرار آن جلوگیرى کنیم؛ البته باید توجه داشت که قاطعیت و جدیت به معناى تندى و خشونت نیست، بلکه مى‏توان و مى‏باید با نرمى و مهربانى و از سر دلسوزى و با تسلط کامل بر اعصاب با منکرات برخورد کرد و به معروف امر نمود. اصولًا امر و نهى هنگامى تأثیرگذار است که همراه با همدلى و مدارا با مرتکب منکر و تارک معروف باشد. به عبارت دیگر، بیزارى و نفرت از منکر نباید به بیزارى و نفرت از مرتکب منکر تبدیل شود. خداوند به پیامبرش دستور مى‏دهد که:

اگر تو را نافرمانى کنند بگو: من از آنچه شما انجام مى‏دهید بیزارم.[170]

به همین دلیل بود که مسلمانان صدر اسلام، زمانى که مرتکب گناهى مى‏شدند، با رغبت و میل، خود خدمت پیامبر رسیده و مى‏گفتند: «پاکم ساز.» آنان به خوبى دریافته بودند که هدف از حدود شرعى، پاکسازى گناه است و نه کیفر دادن گناهکار. حضرت امام خمینى قدس سره، در این‏باره مى‏فرماید:

در باب امر به معروف و نهى از منکر، یکى از مهمات همین رفق نمودن و مدارا کردن است. ممکن است اگر انسان مرتکب معصیت یا تارک واجبى را با شدت و عنف بخواهد جلوگیرى کند، کارش از معصیت کوچک به معاصى بزرگ یا به رده [/ ارتداد و خروج از دین‏] و کفر منتهى شود؛ در ذائقه انسان، امر و نهى تلخ و ناگوار است و غضب و عصبیت را تحریک مى‏کند. آمر به معروف و ناهى از منکر باید این تلخى و ناگوارى را با شیرینى بیان و رفق و مدارا و حسن خلق، جبران کند تا کلامش اثر کند و دلِ سخت معصیت کار را نرم و رام نماید.[171]

بله، اگر در جایى برخورد نرم و لیّن به هیچ وجه پاسخ نداد و حتى موجب جسارت بیشتر مرتکبان گناه و تارکان واجبات شد، که البته بسیار به ندرت پیش مى‏آید، در آن صورت، اگر احتمال مى‏دهیم که‏برخورد خشن و تند و نگاه‏هاى خشم‏آلود و حاکى از ناراحتى تأثیر مثبت دارد، مى‏توان از این راه وارد شد و جلوى وقوع منکرات را گرفت. البته مبارزه مثبت داراى مراحل بالاتر و جدى‏ترى هم هست که بر عهده حکومت اسلامى است. تعزیر، زندان، اعدام و امثال آن را نیز مى‏توان از مصادیق مبارزه مثبت با منکرات به شمار آورد، که اجراى آنها از وظایف دولت و حکومت اسلامى است و نه افراد عادى و معمولى.

در جایى که تذکرات و توصیه‏هاى گفتارى و برخوردهاى عملى، در آن حدى که بر عهده مردم عادى است، تأثیرى در جلوگیرى از منکرات نداشت، مى‏توان از راه مبارزه منفى وارد شد و آن به این صورت است که مثلًا از نشست و برخاست با مرتکبان گناه و تارکان واجبات پرهیز کرده، دوستى و رفاقت خود را با آنان قطع کنیم. البته این کمترین کارى است که هر مسلمانى در مواجهه با وقوع منکرات مى‏تواند انجام دهد.

7. آسیب‏شناسى معاشرت با دیگران‏

7- 1. دخالت در امور خصوصى‏

امر به معروف و نهى از منکر یکى از وظایف شهروندى و اجتماعى مسلمانان است. به تعبیر دیگر، این فریضه مربوط به حیات اجتماعى است و نه زندگى خصوصى و فردى؛ بنا بر این باید از کشاندن آن به حریم خصوصى افراد به شدت پرهیز کرد. نهایت جهل است که براى امر به معروف و نهى از منکر، خود مرتکب منکر شده و معروف را باز گذاریم. کسانى که به حریم خصوصى افراد تجاوز کرده و نهانخانه ذهن و زندگى آنان را افشا مى‏کنند، باید بدانند که خود مرتکب منکرى بزرگ شده‏اند. اسلام، نه‏تنها به ما اجازه این کار را نداده، بلکه توصیه‏هاى فراوانى به پرده‏پوشى کرده است. امیرمؤمنان علیه السلام، چه زیبا این حقیقت را بیان کرده است:

بر کسانى که گناه ندارند و از سلامت دین برخوردارند، سزاست که بر گناهکاران و نافرمانان رحمت آرند و شکر این نعمت بگزارند؛ چندان که این شکرگزارى آنان را مشغول دارد و به گفتن عیب مردمان وانگذارد. تا چه رسد به عیب‏جویى که برادر را نکوهش کند و به آنچه بدان گرفتار است، سرزنش کند.

آیا به خاطر ندارد که خدا چگونه بر او بخشید و گناهان پوشید- بزرگ‏تر از گناهى که او را بدان مذمت کند- و چگونه او را مذمت کند که خود چنان گناهى کرده است [لیکن پوشیده و در پرده است‏] واگر چنان گناهى نداشته، گناهان دیگرى داشته که از آن گناه بزرگ‏تر است؛ و به خدا سوگند، اگر گناهى که کرده بزرگ نیست و گناهى است خرد، جرئت او را بر زشتى مردمان گفتن، گناهى بزرگ‏تر باید شمرد.[172]

تنها استثنا در این مورد، بازرسى از سازمان‏ها و نظارت بر ارگان‏هاى دولتى است. على علیه السلام، در توصیه خود به مالک اشتر، در باره کارکنان و مدیران مى‏گوید:

بر کارهاى آنان مراقبت‏دار و جاسوسى راستگو و وفاپیشه بر ایشان بگمار که مراقبت نهانى تو در کارهایشان، وادارکننده آنهاست به رعایت امانت، و مهربانى است بر رعیت.[173]

7- 2. شایعه پراکنى‏

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در توصیه خود به ابوذر غفارى مى‏فرماید:

اى ابوذر، براى دروغگو بودن فرد همین بس که هر چه را مى‏شنود بازگو نماید.[174]

یعنى حتى در جایى که شنیده‏هاى او عین واقع باشد، اما او بدون تحقیق و بررسى به بازگویى آنها بپردازد، دروغگو به حساب مى‏آید. چه رسد به اینکه از آنچه شنیده است بکاهد، یا بر آن بیفزاید.

با توجه به این سخن پیامبر، مى‏توان شایعه‏پراکنى را از مصادیق دروغ دانست. حتى اگر انسان انگیزه ناپسندى از نقل شایعه نداشته باشد، باید نگاه کند که آیا نقل آن، فایده‏اى هم دارد یا نه. افزون بر این، باید بیندیشد که آن شایعه، اساسى دارد یا نه. پس باید پیش از نقل هر خبرى در درستى آن تحقیق کنیم و پس از اطمینان به درستى آن را نقل کنیم.[175]

7- 3. سوءاستفاده از دیگران‏

هرگز نباید معاشرت با دیگران را به‏عنوان پلى براى رسیدن به مطامع و خواسته‏هاى شخصى خود قرار دهیم. امیرمؤمنان علیه السلام، در سفارش خود به امام حسن علیه السلام، به این نکته مهم اشاره مى‏کند که هرگز نباید به اعتماد دوستى با کسى، حق او را ضایع کرد:

و حق برادرت را به اعتماد دوستى که با او دارى ضایع مگردان، زیرا کسى که حق او را ضایع کنى دیگر برادر تو نخواهد بود.[176]

یکى از مهم‏ترین شرایط پایدارى دوستى و معاشرت با دیگران، رعایت انصاف در حق آنان است.

در این زمینه، روایات فراوانى در کتاب‏هاى روایى و اخلاقى ما وجود دارد.[177] امام على علیه السلام، مى‏فرماید:

انصاف موجب پیوند دل‏ها به یکدیگر مى‏شود[178]

با رعایت انصاف است که دوستى میان دو نفر تداوم مى‏یابد.[179] و بر پایه انصاف است که دوستى و مودت میان دو نفر استوار مى‏شود.[180] امام جواد علیه السلام، یکى از عوامل دوستیابى را انصاف در معاشرت معرفى مى‏کند؛[181] و امام على علیه السلام انصاف را یکى از راه‏هاى بهره‏مندى از دوست‏هاى فراوان مى‏داند.[182]

از این احادیث دانسته مى‏شود که اگر کسى مى‏خواهد حق معاشرت با دیگران را رعایت کند و از معاشرتى پایدار با دیگران برخوردار باشد، هرگز نباید از معاشرت و دوستى با آنان سوءاستفاده کرده و براى خود حقوق ویژه‏اى قائل باشد.

8. دوستى و دوست‏یابى‏

اهمیت دوست و نقش انکارناپذیر دوستى، در زندگى انسان، بر کسى پوشیده نیست. در برخى ازروایات، یکى از راه‏هاى شناخت دین و مذهب افراد، شناخت دوستان آنان دانسته شده است.[183] نیز یکى از نخستین راه‏ها براى قضاوت در باره شخصیت افراد، شناخت معاشران و دوستان آنان شمرده شده است.[184] بهره‏مندى از معاشران خوب، در کنار رازدارى، مساوى با بهره‏مندى از خیر دنیا و آخرت معرفى شده است.[185] در مقابل، داشتن دوستان بد، قطعه‏اى از آتش‏[186] و آفت خیر و فضیلت‏[187] دانسته شده است. معاشرت با دوستان بد، ناخواسته و ناخودآگاه، انسان را به بدى سوق مى‏دهد. اصولًا ویژگى‏هاى دوست از راه‏هاى پنهانى، به دوست منتقل مى‏شود. امام على علیه السلام، در این‏باره مى‏فرماید:

با انسان‏هاى بدخواه معاشرت نکن، چرا که طبع تو، ناآگاهانه از طبع او مى‏دزدد.[188]

     

امیرمؤمنان علیه السلام، در نامه‏اى به حارث همدانى، در باره دوست‏گزینى و انتخاب همنشین به او مى‏فرماید:

از همنشینىِ آنکه رأیش سست و کارش ناپسند بود بپرهیز که هر کس را از آنکه دوست اوست شناسند.[189]

8- 1. ویژگى‏هاى دوست‏

امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: دوستى داراى شرایط و حدودى است. اگر کسى همه آن شرایط را داشته باشد، کمال صداقت و دوستى را دارد و اگر کسى تنها برخى از آنها را داشته باشد، هرچند دوست نامیده مى‏شود، اما کمال صداقت و دوستى را ندارد و اگر کسى هیچ یک از آنها را نداشته باشد، چیزى از دوستى را ندارد و اصلًا نباید او را دوست نامید:

1. ظاهر و باطن دوست باید یکسان باشد؛

2. افتخارات دوستش را افتخار خود و شکست‏هاى او را شکست خود بداند؛

3. ثروت و قدرت، رفتار او را با دوستش تغییر ندهد؛

4. چیزى را از دوستش دریغ نورزد؛

5. در سختى‏ها دوست خود را رها نکند.

     

در روایتى که هم از حضرت عیسى علیه السلام نقل شده است و هم از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله، بهترین دوستان کسانى دانسته شده‏اند که:

1. دیدن آنان انسان را به یاد خدا اندازد؛

2. گفتارشان بر دانش انسان بیفزاید؛

3. رفتارشان یاد آخرت را در دل انسان زنده کند.[190]

     

8- 2. اعتدال در دوستى‏

نکته مهمى که در زمینه روابط میان دوستان، تذکر آن و توجه به آن بسیار مهم است حد نگه داشتن در دوستى است. همواره باید به این اصل توجه داشت که «کلُ سرّ جاوَزَ الاثنین شاع‏». پس نباید همه اسرار خود را براى‏دوستان، هر چند دوستان بسیار نزدیک، فاش کرد؛ زیرا هر دوستى‏اى ممکن است روزى به دشمنى تبدیل شود. به همین دلیل، امامان معصوم علیهم السلام سفارش کرده‏اند که اسرار خود را براى دوستان فاش نکنید، مگر مسائلى را که اگر دشمنان شما نیز از آنها مطلع شوند، ضررى نداشته باشد.[191] امام على علیه السلام، مى‏فرماید:

دوستت را چندان دوست مدار! مبادا که روزى دشمنت شود و دشمنت را چندان کینه مورز که بود روزى دوستت گردد.[192]

در دشمنى نیز باید همین نکته را مراعات کرد. اگر با کسى اختلافى پیدا کردیم، نباید کارى کنیم که هر گونه راه رجوع و بازگشت را بر روى خود و او ببندیم. تجربه نشان داده است که بسیارى از دشمنى‏ها به دوستى تبدیل خواهد شد؛ بنابراین نباید به گونه‏اى رفتار کرد که روى بازگشت نداشته باشیم. امام صادق علیه السلام مى‏فرماید:

پس از قطع ارتباط با دوستت، چندان از او بدگویى نکن که راه بازگشت را بر او ببندى؛ شاید که تجارب زندگى او را به سوى تو باز گرداند.[193]

8- 3. با که دوستى نورزیم؟

هر گاه کسانى را دیدى که آیات ما را استهزا مى‏کنند، از آنان روى بگردان تا به سخن دیگرى بپردازند و اگر شیطان از یاد تو ببرد، هرگز پس از یاد آمدن با این جمعیت ستمگر منشین. و (اگر) افراد با تقوا (براى ارشاد و اندرز با آنان بنشینند)، چیزى از حساب (و گناه) آنان بر ایشان نیست؛ ولى (این کار، باید تنها) براى یادآورى آنها باشد، شاید (بشنوند و) تقوا پیشه کنند.[194]

و (به خاطرآور) روزى را که ستمکار دست خود را (از شدت حسرت) به دندان مى‏گزد و مى‏گوید:

«اى کاش با رسول (خدا) راهى برگزیده بودم! اى واى بر من، کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم! او مرا از یادآورى (حق) گمراه ساخت بعد از آن که (یاد حق) به سراغ من آمده بود.» و شیطان همیشه خوارکننده انسان بوده است.[195]

امیرمؤمنان علیه السلام، در پاسخ به این پرسش که «بدترین دوستان کیان‏اند؟» فرمود: «کسى که گناه را در چشم انسان زیبا جلوه مى‏دهد.»[196] آن حضرت از همنشینى و دوستى با افراد چاپلوس نیز برحذر داشته است و مى‏فرماید:

با چاپلوس معاشرت نکن، چرا که کارش را در نظر تو زیبا جلوه مى‏دهد و دوست دارد که تو هم مثل او باشى.[197]

     

فصل ششم: اخلاق سیاست‏

1. جایگاه و اهمیت‏

 

یکى از مهم‏ترین ابعاد زندگى هر انسانى، زندگى سیاسى اوست. هیچ کس نمى‏تواند به طور کلى، خود را از سیاست و امور سیاسى جدا کند. حتى کسى که تصمیم مى‏گیرد در امور سیاسى دخالت نکند، در حقیقت، تصمیمى سیاسى گرفته است! سیاست جزء جدایى‏ناپذیر زندگى هر شخصى است. هر یک از ما، چه بخواهیم و چه نخواهیم، درگیر مسائل سیاسى هستیم و در بسیارى از مواقع رفتارهاى سیاسى انجام مى‏دهیم و در زمان‏هاى خاص نیز لازم است تصمیماتى سیاسى اتخاذ کنیم. به همین دلیل، همواره در زندگى سیاسى‏خود با پرسش‏هایى مواجه هستیم. پرسش‏هایى از این دست که معیار تصمیم‏گیرى‏هاى سیاسى ما چیست؟ یا چه باید باشد؟ آیا اخلاقاً مجاز هستیم کسى را به کار بگماریم یا انتخاب کنیم که به‏رغم تخصص بالا، از تعهد کافى به ارزش‏ها برخوردار نیست؟ ما به‏عنوان شهروندان و افراد عادى این جامعه، در قبال دولتمردان و سیاستمداران چه وظایفى را بر عهده داریم؟

دولتمردان در قبال مردم جامعه خود چه الزامات اخلاقى‏اى دارند؟ آیا هر کسى اخلاقاً مجاز است که خود را در معرض انتخاب مردم قرارداده و براى کسب قدرت به رقابت بپردازد؟ اصولًا آیا رقابت در عرصه سیاست، کارى شایسته و پسندیده است؟ آیا در عرصه سیاست، هدف مى‏تواند توجیه‏گر وسیله باشد؟ آیا مردم اخلاقاً ملزم به پیروى از همه قوانینى که از سوى دولتمردان به تصویب مى‏رسد، هستند؟ آیا دولتمردان، به حکم اینکه نماینده و منتخب مردم‏اند، اخلاقاً موظف‏اند به همه خواسته‏هاى مردم، هرچند خلاف خواست خداوند باشد، جامه عمل بپوشانند؟ آیا دولتمردان که وظیفه‏

توسعه اقتصادى و فرهنگى جامعه را بر عهده دارند، مى‏توانند به منظور بهره‏مندى جامعه از سود اقتصادى بیشتر، اقدام به عقد قرارداد با شرکت‏ها یا دولت‏هایى نمایند که منافع خود را مصروف اقدامات ضد انسانى و اسلامى مى‏کنند؟ آیا مردم یا دولتمردان، اخلاقاً مجازند که تصمیمات سیاسى خود را صرفاً بر محور سود مادى و رفاه دنیوى اتخاذ کنند؟ یا آنکه باید منافع و مصالح اخروى را نیز در نظر بگیرند؟

اینها بخشى از پرسش‏هاى فراوانى است که پاسخ دادن به آنها مبتنى بر تعیین موضع خود در باب رابطه اخلاق و سیاست است. به همین دلیل، یکى از بزرگ‏ترین دغدغه‏هاى اندیشمندان اخلاقى و سیاسى، در طول تاریخ، همواره حل رابطه سیاست و اخلاق بوده است. اندیشمندان مختلف کوشیده‏اند تا به این پرسش‏ها پاسخ دهند که اخلاق در سیاست چه نقش و جایگاهى دارد؟

آیا قلمرو اخلاق و اخلاقیات منفک و جداى از قلمرو سیاست است؟ یعنى رفتارها و تصمیمات سیاسى، خارج از قلمرو داورى‏ها و ارزش‏گذارى‏هاى اخلاقى بوده و سیاست مسئله‏اى غیراخلاقى است؟ یا آنکه سیاست، مسئله‏اى ضداخلاقى بوده و هر کس مى‏خواهد انسانى اخلاقى و وارسته باشد بهتر است به وادى سیاست گام نگذارد؟ و یا آنکه اخلاق را باید در همه امور سیاسى مورد توجه قرار دهیم و بکوشیم تا همه رفتارهاى سیاسى خود را بر اساس موازین اخلاقى شکل دهیم؟ یعنى اخلاق، حاکم بر سیاست و رفتارهاى سیاسى است؟

2. بیان دیدگاه‏ها

در باره رابطه اخلاق و سیاست دیدگاه‏هاى متعدد و گوناگونى از سوى اندیشمندان سیاسى و مکاتب مختلف اخلاقى مطرح شده است. ما در اینجا به بررسى سه نظریه مهم مى‏پردازیم:[198] نظریه جدایى اخلاق از سیاست؛ نظریه اصالت سیاست و تبعیت اخلاق از سیاست؛ نظریه اصالت اخلاق و تبعیت سیاست از اخلاق. در این قسمت، مى‏کوشیم به اختصار به معرفى و بررسى این دیدگاه‏ها بپردازیم.

2- 1. نظریه جدایى اخلاق از سیاست‏

برخى از نویسندگان‏[199] بر این باورند که قلمرو اخلاق، از قلمرو سیاست کاملًا جدا است. به تعبیر دیگر،

اخلاق و سیاست را مربوط به دو حوزه رفتارى کاملًا متمایز مى‏دانند. بنابراین، نه در عرصه مسائل اخلاقى مى‏توان اثرى از سیاست و امور سیاسى یافت و نه در قلمرو سیاست و تصمیمات سیاسى جا و جایگاهى براى اخلاق و ارزش‏هاى اخلاقى وجود دارد. یک رفتار مى‏تواند با نگاه اخلاقى خوب و داراى ارزش مثبت باشد؛ اما همان رفتار ممکن است از نگاه سیاسى، هیچ ارزشى اعم از مثبت یا منفى، نداشته باشد. یا یک رفتار ممکن است از نظر سیاسى، رفتارى خوب و ارزشمند تلقى شود؛ اما از نگاه اخلاقى نتوان آن را ارزش‏گذارى کرد. به تعبیر دیگر، بر اساس این دیدگاه، سیاست، امرى غیراخلاقى است (و نه ضداخلاقى). نه رفتارهاى سیاسى تحت قضاوت و ارزش داورى اخلاقى قرار مى‏گیرند و نه رفتارهاى اخلاقى را مى‏توان بر اساس موازین و ضوابط سیاسى، مورد ارزیابى و ارزش‏گذارى قرار داد. هر کدام از این دو حوزه، داراى ضوابط و قوانین خاص خود هستند. براى نمونه، فداکارى یک فضیلت اخلاقى است؛ اما در عرصه سیاست یک رذیله است. یعنى اگر یک سیاستمدار منافع و مصالح کشور خود را فداى دیگران کند، فردى ناموفق و سیاستمدارى وظیفه‏ناشناس دانسته مى‏شود. اگر کسى همه یا بخش اعظمى از دارایى خود را به دیگران ببخشد، فردى اخلاقى نامیده مى‏شود؛ اما اگر یک دولت، منافع و درآمدهاى ملى کشور خود را به کشور و دولت دیگرى ببخشد، دولتى خائن و وظیفه‏ناشناس دانسته مى‏شود. بنابراین باید گفت که قلمرو سیاست و مسائل سیاسى از قلمرو اخلاق و احکام اخلاقى منفک و مجزاست.

ماکیاولى را مى‏توان نماینده تام و تمام این نظریه به شمار آورد. وى معتقد است که پایبندى به اخلاق در عرصه سیاست، نتیجه‏اى جز شکست و نابودى در پى ندارد؛ از این‏رو به شهریاران و حاکمان توصیه مى‏کند که در عالم سیاست، هرگز نباید به فکر پرهیزگارى و ارزش‏هاى اخلاقى باشند:

هر که بخواهد در همه حال پرهیزگار باشد، در میان این همه ناپرهیزگارى، سرنوشتى جز ناکامى نخواهد داشت؛ از این‏رو، شهریارى که بخواهد شهریارى را از کف ندهد، مى‏باید شیوه‏هاى ناپرهیزگارى را بیاموزد و هر جا که نیاز باشد به کار بندد.[200]

شهریارانى که کارهاى گران از دستشان بر آمده است، آنانى بوده‏اند که راست کردارى را به چیزى نشمرده‏اند و با نیرنگ آدمیان را به بازى گرفته‏اند و سرانجام بر آنانى که راستى پیشه کرده‏اند،چیره گشته‏اند.[201]

مى‏باید بدانید که براى ستیزیدنِ با دیگران دو راه در پیش است: یکى با قانون و دیگرى با زور. روش نخستین در خور انسان است و دومین، روشِ ددان؛ و از آنجا که روشِ نخستین چه بسا کارآمد نیست، ناگزیر به دومین روى مى‏باید آورد؛ از این‏رو بر شهریار است که بداند چگونه روش ددان و انسان را نیک به کار بندد ....

برخى دیگر از طرفداران این نظریه، تقریر دیگرى از نظریه جدایى اخلاق و سیاست ارائه داده‏اند.

به این صورت که به دو نوع سیستم اخلاقى قائل شده‏اند: اخلاق فردى؛ اخلاق سیاسى و اجتماعى.

اینان تأکید مى‏کنند که فضایل و رذایل مربوط به این دو سیستم، هر چند جنبه‏هاى مشترکى ممکن است داشته باشند، اما وجوه افتراق آنها از یکدیگر به اندازه‏اى زیاد است که این دو سیستم را از یکدیگر منفک مى‏کند. هر انسانى، به‏عنوان یک فرد، داراى وظایف اخلاقى خاصى است و همان انسان وقتى به‏عنوان یک انسان سیاسى و اجتماعى در نظر گرفته مى‏شود و مى‏خواهد رفتارى اجتماعى انجام دهد و یا تصمیمى سیاسى اتخاذ نماید، باید از سیستم اخلاقى دیگرى پیروى کند.

این دو نوع سیستم اخلاقى، داراى اصول و قواعد خاص خود هستند؛ حتى در مواردى ممکن است داراى اصولى کاملًا متضاد و متعارض نیز باشند.[202]

2- 2. نظریه اصالت سیاست و تبعیت اخلاق از سیاست‏

بر اساس این نظریه، همه رفتارهاى اخلاقى، اعم از رفتارهاى فردى و اجتماعى، همچون هنر، ادبیات، علم و امثال آن، تحت سیطره و سیادتِ سیاست است. ارزش‏هاى اخلاقى تابع مصالح سیاسى و ارزش‏هایى است که رهبران سیاسى معین مى‏کنند. هر کارى که در خدمت تأمین منافع سیاسى جامعه یا حزب یا گروه خاصى باشد، ارزشمند بوده و فضیلت به شمار مى‏آید و هر کارى که ما را از دستیابى به اهداف و اغراض سیاسى جامعه یا حزب و امثال آن دور کند، کارى ناپسند بوده و از رذایل اخلاقى است. به تعبیر دیگر، اخلاق و ارزش‏هاى اخلاقى در این دیدگاه، صرفاً جنبه ابزارى دارند؛ یعنى تا آنجا ارزشمند و خوب‏اند که ما را به اهداف سیاسى‏مان برسانند، وگرنه هیچ ارزشى ندارند. به تعبیر یکى از کشیشان مسیحى: «هنگامى که موجودیت کلیسا مورد تهدید واقع مى‏شود، براى نجات و رهایى آن مى‏توان چارچوب‏هاى اخلاقى را زیر پا نهاد.» بر اساس این دیدگاه، اگر حیله‏گرى، ظلم، شکنجه، دروغ، ریاکارى، تدلیس و امثال آن، ما را به اهداف خود نزدیک‏تر سازد، داراى ارزش مثبت خواهد بود و اگر بر فرض، در جایى عدالت‏ورزى، امانت‏دارى، راستگویى، انصاف، مروت و امثال آن، ما را از اهدافمان دورتر کند، امورى زشت و ناپسند خواهد بود. به هر روى، بر اساس این نظریه، در هر جایى که میدان تلاقى اخلاق و سیاست باشد، ارزش‏هاى اخلاقى توسط ارزش‏ها و ضوابط سیاسى معین مى‏شوند.

این نظریه در عمل و حتى در نظر، مورد حمایت و تأیید بسیارى از سیاستمداران جهان واقع شده است. لنین، از رهبران مارکسیسم، مى‏گفت:[203] «اخلاق ما از منافع مبارزه طبقاتى پرولتاریا به دست مى‏آید.»؛ «براى ما اخلاقى که از خارج از جامعه برآمده باشد، وجود ندارد، و یک چنین اخلاقى جز شیادى چیزى دیگر نیست.»؛ «هنگامى که مردم از ما در باره اخلاق سؤال مى‏کنند مى‏گوییم که براى یک کمونیست، کل اخلاق در رابطه با آن نظم و دیسیپلین آهنین و در مبارزه آگاهانه علیه استثمار معنا مى‏یابد.»

نقد و بررسى‏

نخستین اشکال این نظریه، پذیرش نسبیت‏گرایى است. بر اساس این نظریه، نمى‏توان هیچ حکم اخلاقىِ ثابتى داشت؛ اخلاق، کاملًا در خدمت سیاست است. یک کار ممکن است از نظر یک حزب سیاسى، کارى خوب و پسندیده باشد و همان کار از نظر گروه و حزبى دیگر، کارى زشت و ناپسند باشد؛ و یا یک کار ممکن است در یک زمان خاص، از نظر یک جامعه، حزب یا سیاستمدارى خوب و با ارزش باشد و همان کار در زمانى دیگر براى همان جامعه، حزب یا فرد سیاسى، زشت و بى‏ارزش باشد؛ در صورتى که نسبیت‏گرایى اخلاقى، به این معنا نظریه‏اى نادرست است. دست کم اصول احکام اخلاقى، اصولى مطلق‏اند؛ یعنى همگانى، همه‏جایى و همه زمانى‏اند.[204]

اشکال دیگر این نظریه آن است که طراحان این نظریه معناى واقعى سیاست را به درستى درک نکرده‏اند. اینان در حقیقت، سیاست را نه براى وصول به سعادت حقیقى، بلکه براى ارضاى شهوات و غرایز حیوانى خود مى‏خواهند. بله، اگر کسى سیاست را براى وصول به سعادت بخواهد و هدف از سیاست را توسعه عدل و فضیلت بداند، در آن صورت هدف سیاست همان هدف اخلاق، در بخش اخلاق اجتماعى خواهد بود. و سیاست زیر مجموعه اخلاق قرار مى‏گیرد و اگر اینگونه شد، دیگر نمى‏توان از هر وسیله‏اى براى رسیدن به این هدف استفاده کرد. به تعبیر دیگر، میان هدف و وسیله باید تناسب و سنخیتى باشد.

همین نگرش به اخلاق و تابع محض سیاست دانستن آن، یکى از مهم‏ترین عوامل فروپاشى نظام‏هاى سوسیالیستى دانسته شده است. یکى از نویسندگان با بررسى علل فروپاشى این گونه نظام‏ها ریشه این فروپاشى را در «پوسیدگى کامل اخلاقى و معنوى» دانسته و مى‏گوید: «رژیم‏هاى کمونیستى اروپاى شرقى از هر دیکتاتورى غیرکمونیستى در آفریقا و آمریکاى لاتین و شاید آسیا به مراتب نیرومندتر بودند. نیروهاى پلیس‏مخفى وسیع و مؤثر و وفادار و تعداد معتنابهى تانک و سرباز به فرماندهى افسران آموزش دیده (ولى نه لزوماً پر شور و علاقه) و وسایل ارتباطى عالى در اختیار داشتند و با هیچ خطر تهاجم خارجى رو به رو نبودند .... پس باز هم مى‏رسیم به همان علتى که قبلًا گفتیم،[205] یعنى پوسیدگى کامل اخلاقى و معنوى.»[206]

2- 3. نظریه اصالت اخلاق و تبعیت سیاست از اخلاق‏

نظریه مقبول و معقول در زمینه رابطه اخلاق و سیاست، این است که اصالت با اخلاق و ارزش‏هاى اخلاقى بوده و ارزش‏هاى سیاسى نیز تابع و زیرمجموعه اخلاق هستند. در روایتى چنین مى‏خوانیم که خداوند، ابتدا پیامبرش را تأدیب و تربیت کرد و پس از آنکه تربیت او را به پایان رساند، بدو فرمود:

«به درستى که تو داراى اخلاقى بزرگ هستى» و پس از این بود که مسئولیت دین خود و حکومت بر مردم و سیاست امور آنان را بر عهده او گذاشت. رفتارهاى سیاسى نیز مانند سایر رفتارهاى اختیارى انسان، به‏عنوان موضوع احکام اخلاقى، مورد ارزش‏گذارى قرار مى‏گیرند. هدف رفتارها و تصمیم‏هاى سیاسى، در حقیقت، در راستاى هدف اخلاق بوده و چیزى خارج از آن نیست. بر اساس این دیدگاه، معیارهاى اخلاقى در همه جا و براى همه افراد، اعم از زمامداران و شهروندان عادى، یکسان است.

هر چیزى که براى افراد عادى، فضیلت باشد براى دولتمردان نیز فضیلت است و هر چیزى که براى دولتمردان زشت و نکوهیده است براى افراد عادى و در زندگى عادى نیز زشت و ناپسند است.

الگوى علمى و عملى این دیدگاه، در جهان اسلام و بلکه در سراسر تاریخ بشر، کسى نیست جز على بن ابى‏طالب علیه السلام. او کسى بود که هم در کردار و هم در گفتار خود، به خوبى نشان داد که هرگز نباید اخلاق را فداى سیاست کرد. او به خوبى نشان داد که رفتارهاى سیاسى تا آنجا ارزشمندند که در چارچوبه اخلاق و ارزش‏هاى اخلاقى باشند. از دیدگاه او، به دست آوردن همه قدرت‏هاى عالم و در اختیار گرفتن همه امکانات جهان آفرینش اگر تنها در گرو ستاندن ظالمانه پوستِ جویى از دهان مورچه‏اى باشد، ارزشى ندارد، چه رسد به اینکه براى حفظ قدرت‏هاى محدود دنیوى و یا به‏دست آوردن چند روزه حکومت و ریاست بخواهد روح خود را به دورویى، نفاق، دروغگویى و امثال آن آلوده کند! بر اساس منطق اخلاقى و سیاسى امام على علیه السلام هیچ کس اخلاقاً مجاز نیست که براى حفظ قدرت خود، هرچند حق باشد و انگیزه الهى نیز داشته باشد، مرتکب کارهاى خلاف شرع شود.

هرگز نباید با توسل به راه‏هاى نامشروع، در اندیشه کسب یا حفظ قدرت خود باشیم.

از همان نخستین روز که على علیه السلام زمام خلافت را به دست گرفت، نغمه‏هاى‏شوم مخالفت از گوشه و کنار برخاست. طلحه، زبیر، عبداللَّه بن عمر، سعید بن عاص، مروان بن حکم و شمارى دیگر ازاشراف مدینه، هنگام تقسیم بیت‏المال حاضر نشدند.[207] آنان نمى‏توانستند بپذیرند که سهم آنان با سهم بردگان دیروزشان یکسان باشد. واکنش برخى از شیعیان و نزدیکان على علیه السلام در برابر این تصمیم، به خوبى نمایانگر آن است که سیاست تبعیض‏نژادى و طبقاتى خلفاى پیشین در عمق جان مردم رسوخ کرده و تحمل عدالت و برابرى را دشوار ساخته بود؛ چنان‏که ام‏هانى، خواهر امام، از اینکه میان او و کنیز عجمى‏اش در تقسیم بیت‏المال تفاوتى گذاشته نشده است، به شگفتى درآمد و زبان به اعتراض گشود.[208] اما پاسخ قاطع امام در برابر همه این گونه اعتراض‏ها آن بود که در تقسیم بیت‏المال، به اندازه پرِ مگسى عرب را بر عجم برترى نمى‏دهد. گروهى از شیعیان، از سر خیرخواهى نزد امیرمؤمنان علیه السلام آمده از وى‏خواستند به طور موقت، بزرگان و اشراف را بر دیگران برترى دهد و پس از آنکه پایه‏هاى حکومتش استوار گردید، به عدل رفتار کند. امام در پاسخ فرمود: «مرا فرمان مى‏دهید تا پیروزى را بجویم به ستم کردن در باره آنکه والى اویم؟ به خدا که نپذیرم تا جهان سرآید و ستاره‏اى در آسمان پى ستاره‏اى برآید. اگر مال از آنِ من بود، همگان را برابر مى‏داشتم، تا چه رسد که مال، مال خدا است.»[209]

در نامه‏اى به مُصقله پسر هبیره شیبانى، والى اردشیر خُره یا فیروزآباد فارس، چنین مى‏نویسد:

از تو به من خبرى رسیده است، اگر چنان کرده باشى، خداى خود را به خشم آورده باشى و امام خویش را نافرمانى کرده. تو غنیمت مسلمانان را که نیزه‏ها و اسب‏هاشان گرد آورد و ریخته شدن خون‏هاشان فراهم آورده، به عرب‏هایى که خویشاوندان تواند و تو را گزیده‏اند، پخش مى‏کنى! به خدایى که دانه را کفیده و جاندار را آفریده، اگر این سخن راست باشد، نزد من رتبت خود را فرود آورده باشى و میزان خویش را سبک کرده. پس حق پروردگارت را خوار مکن و دنیاى خود را به نابودى دینت، آباد مگردان که از جمله زیانکاران باشى.[210]

3. وظایف اخلاقى مردم در انتخاب مسئولان‏

 

3- 1. رعایت تناسب میان فرد و مسئولیت مورد نظر

حضرت یوسف علیه السلام زمانى که خود را براى مسئولیت خزانه‏دارى معرفى کرد، به دو

متناسب با این مسئولیت هستند، یعنى امانتدارى و آگاهى، اشاره کرد و گفت: «مرا سرپرست خزاین سرزمین (مصر) قرار ده، که نگهدارنده و آگاهم.»[211]

یکى از ملاک‏هاى انتخاب افراد براى پست‏هاى مختلف، تناسب ویژگى‏ها و تخصص‏هاى آنان با پست و مسئولیت مورد نظر است. عدم رعایت این شرط موجب هدر رفتن نیروها و ضایع شدن امکانات و یأس و ناامیدى متخصصان و ده‏ها آفت و آسیب اجتماعى و روحى دیگر خواهد شد. فرض کنید که اگر ریاست سازمان نظام پزشکى کشور را به یک مهندس نمونه کشاورزى واگذار کنند، و یا بالعکس ریاست سازمان کشاورزى را به یک فوق‏تخصص قلب و عروق بسپارند، معلوم است که چه آفات و مشکلاتى پدید خواهد آمد. این افراد هرچند در حرفه خود ممکن است بسیار موفق و خدمتگذار باشند، اما تخصص‏ها و توانمندى‏هاى آنان تناسبى با چنان پست‏هایى ندارد و به احتمال قریب به یقین، نمى‏توانند در آن زمینه‏ها مسئولان موفقى باشند. امکانات و نیروهاى متخصص در آن حوزه‏ها را نمى‏توانند به خوبى شناسایى کرده و به کار گیرند.

3- 2. توجه به سوابق کارى (تجربه)

تجربه یکى دیگر از ویژگى‏هاى لازم براى انتخاب مسئولان است. به هر اندازه‏اى که یک فرد از تجربه بیشترى برخوردار باشد، به همان اندازه نیز بهتر مى‏تواند زیرمجموعه خود را کنترل و هدایت کند. امام على علیه السلام در این‏باره، به مالک اشتر توصیه مى‏کند که اهل‏تجربه را به کار گیرد. و از تجارب آنان به خوبى بهره گیرد: «و توخ منهم اهل التجربة و الحیاء.»[212]

البته، همان‏گونه که مى‏بینیم امام على علیه السلام در کنار «تجربه» مسئله «حیا» را نیز یادآور مى‏شود؛ زیرا روشن است که افراد با تجربه اگر ناپاک باشند، به مراتب، خطرناک‏تر و مخرب‏تر از دیگران خواهند بود. به قول سنایى: «چو دزدى با چراغ آید گزیده‏تر برد کالا» حاکمان و مسئولان اگر در کنار تجربه از تعهد لازم برخوردار نباشند، با توجه به آگاهى به خلأهاى قانونى و پیچ و خم‏هاى قوانین، بهتر از هر کسى مى‏توانند به ملت و اموال عمومى خیانت کنند.

3- 3. توجه به اصالت خانوادگى‏

یکى دیگر از ملاک‏هاى انتخاب مسئولان، توجه به اصالت خانوادگى افراد است. کسى را که براى‏واگذارى مسئولیتى انتخاب مى‏کنیم، باید از هر نظر شایسته باشد. به‏ندرت اتفاق مى‏افتد افرادى که از خانواده‏هاى ناصالح هستند، به صلاح گرایش یابند؛ زیرا خانواده و تربیت خانوادگى یکى از مهم‏ترین عوامل شکل‏دهنده شخصیت افراد است. به همین دلیل است که امام على علیه السلام در نامه خود به مالک اشتر مى‏فرماید:

به کسانى نزدیک شو که گوهرى نیک دارند و از خاندانى پارسایند، و از سابقتى نیکو برخوردارند.[213]

البته باید توجه داشت که به صرف اصالت خانوادگى نمى‏توان به کسى اعتماد کرد؛ و هرگز نباید نقش اختیار و آگاهى افراد را در زندگى نادیده گرفت. یک فرد ممکن است همچون پسر نوح، خاندان نبوت و هدایت را رها کند و به اختیار خود راه شقاوت را در پیش گیرد. همچنین به صرف اینکه کسى از خانواده‏اى ناصالح و بى‏تقواست، نمى‏توان گفت که او نیز حتماً راه انحراف را در پیش خواهد گرفت؛ زیرا یک فرد ممکن است همچون حَنظله باشد که پدر او ابى‏عامر، از منافقان و فاسقان بود، اما خودش در شب زفاف، حجله عروسى را رها کرد و به میدان جنگ شتافت و در جنگ احد، در رکاب پیامبر اکرم به شهادت رسید و به این افتخار نائل شد که ملائکه او را غسل دادند و پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله نیز او را ملقب به «غسیل الملائکه» گرداندند.[214]

3- 4. توجه به سوابق دینى و اخلاقى‏

کسى که به دین و موازین دینى و ضوابط اخلاقى پایبند نباشد، نه مى‏تواند به درستى به مردم خدمت کند و نه مى‏تواند احکام دینى را در جامعه اجرا کند و نه مى‏تواند گامى در جهت توسعه اخلاقى جامعه بردارد. کسى که در برابر خداوند خود را مسئول نداند، هرگز خود را در برابر مردم نیز مسئول نخواهد دانست؛ هر چند ممکن است براى ظاهرسازى و مردم‏فریبى چنین وانمود کند که مدافع حقوق مردم و جامعه است؛ اما اگر کوچک‏ترین فرصتى به دست آورد، از هیچ خیانتى به مردم و جامعه فروگذار نخواهد کرد. بنابراین هر یک از ما اخلاقاً وظیفه داریم که به سهم خود از حضور چنین افراد سست‏ایمان و غیرمعتقدى در مسئولیت‏هاى جامعه اسلامى جلوگیرى کنیم. حضور چنین کسانى در جمع مسئولان کشور اسلامى، زمینه را براى فتنه‏انگیزى دشمنان دین فراهم خواهد کرد. قرآن کریم،در باره حضور سست‏ایمانان در جمع مؤمنان مى‏فرماید:

اگر آنان همراه شما (به سوى میدان جهاد) خارج مى‏شدند، جز اضطراب و تردید، چیزى بر شما نمى‏افزودند؛ و به سرعت در بین شما به فتنه‏انگیزى (و ایجاد تفرقه و نفاق) مى‏پرداختند؛ و در میان شما، کسانى (سست و ضعیف) هستند که به سخنان آنان کاملًا گوش فرا مى‏دهند؛ و خداوند ظالمان را مى‏شناسد.[215]

امام على علیه السلام، در نامه خود به مالک اشتر او را از به کارگیرى افراد سست ایمان و داراى سوء سابقه برحذر داشته و مى‏فرمایند:

بدترین وزیران تو، کسى است که پیش از تو وزیر بدکاران بوده و آنکه در گناهان آنان شرکت نموده.

پس مبادا چنین کسان محرم تو باشند که آنان یاوران گناهکاران‏اند، و ستمکاران را کمک کار، و تو جانشینى بهتر از ایشان خواهى یافت که در رأى و گذاردن کار چون آنان بود، و گناهان و کردار بد آنان را بر عهده ندارد. آنکه ستمکارى را در ستم یار نبوده، و گناهکارى را در گناهش مددکار. بار اینان بر تو سبک‏تر است، و یارى ایشان بهتر، و مهربانى‏شان بیشتر و دوستى‏شان با جز تو کمتر. پس اینان را خاص خلوت خود گیر و در مجلس‏هایت بپذیر.[216]

بنابراین یکى از وظایف اخلاقى ما این است که در انتخاب افراد، سوابق ایمانى و اخلاقى و انقلابى آنان را به‏عنوان یک شاخص مهم همواره در نظر بگیریم. کسى که همواره خداوند را حاضر و ناظر همه اعمالش مى‏بیند، هرگز ظلم و خیانت را روا نخواهد دانست. کسى که مرگ و قیامت و صراط را باور دارد، و مى‏داند که باید در برابر همه حرکات و سکناتش پاسخگو باشد، هرگز خیال سوءاستفاده از مقام و مسئولیت را به خود راه نمى‏دهد. کسى که خود عملًا به موازین اخلاقى و ایمانى پایبند باشد، نه تنها با گفتار بلکه با رفتار خود، زمینه توسعه اخلاق و معنویت را در جامعه فراهم مى‏کند. امیرمؤمنان علیه السلام، در باره علت در نظر گرفتن این ویژگى مى‏فرمایند: «به درستى که اخلاق آنان گرامى‏تر است و آبروشان محفوظتر و طمعشان کمتر و عاقبت‏نگرى‏شان فزون‏تر.»[217]

3- 5. خوددارى از انتخاب نالایقان‏

در نظام اسلامى، همه مناصب و مسئولیت‏ها امانت و ودیعه الهى به شمار مى‏روند؛ پس باید به شدت مراقب بود که امانت الهى را به دست چه کس یا کسانى مى‏سپاریم. ابن‏عباس از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل مى‏کند که فرمود:

کسى که فردى را در قومى به‏کار گیرد که در میان آنان کسانى هستند که خداوند از آنان راضى‏تر است، پس به خداوند خیانت کرده است.[218]

از سوى دیگر، کسانى هم که خود را در معرض انتخاب مردم یا تصدى یک پست و مقام حکومتى قرار مى‏دهند، باید بدانند که آنان نیز اگر بهتر از خود را براى چنان مسئولیت‏هایى سراغ دارند، در آن صورت موظف‏اند که براى‏آنان تبلیغ کرده و بکوشند تا آن پست و مقام را بر عهده آنان بگذارند، وگرنه اینان نیز مشمول خیانت در امانت الهى شده و آن مقام را ظالمانه اشغال کرده‏اند.

امام صادق علیه السلام در این‏باره، مى‏فرماید:

کسى‏که مردم را به سوى خود بخواند، در حالى که داناتر از او در میان مردم باشد، بدعت‏گذار و گمراه است.[219]

امام على علیه السلام در باره پرهیز از انتخاب افراد نالایق، مى‏فرماید:

سزاوار نیست بخیل، بر ناموس و جان و غنیمت‏ها و احکام مسلمانان، ولایت یابد و امامت آنان را عهده‏دار شود تا در مال‏هاى آنها حریص گردد. و نه نادان تا به نادانى خویش مسلمانان را به گمراهى برد؛ و نه ستمکار تا به ستم عطاى آنان را بِبُرد؛ و نه بى‏عدالت در تقسیم مال، تا به مردمى ببخشد و مردمى را محروم سازد؛ و نه آن‏که به خاطر حکم کردن رشوت ستاند تا حقوق را پایمال کند، و آن را چنانکه باید نرساند؛ و نه آن‏که سنت را ضایع سازد، و امت را به هلاکت دراندازد.[220]

3- 6. مشورت و رایزنى‏

از آنجا که همه از تخصص و آگاهى لازم براى شناخت مدیران و مسئولان لایق و مناسب براى مناصب حکومتى برخوردار نیستند، عاقلانه‏ترین راه این است که با صاحبنظران و آگاهان و دلسوزان مشورت کنند و از راهنمایى‏ها و هدایت‏هاى آنان بهره‏مند شوند. تک‏تک آراى ما در سرنوشت کشورمان تأثیر دارد و از طرفى در روز قیامت نیز باید پاسخگوى آراى خود باشیم. بنابراین عقل و دین حکم مى‏کند که ناآگاهانه و سطحى با انتخابات برخورد نکنیم. اگر خودمان کاندیداها را نمى‏شناسیم و از توانمندى‏ها و قابلیت‏هاى آنان آگاهى نداریم، لازم است با دیگران به مشورت پرداخته و بهترین‏ها را برگزینیم. مشورت با دیگران هرچند صد در صد حقیقت و واقعیت را براى ما نشان ندهد، اما اولًا، ضریب خطا را به شدت کاهش مى‏دهد و ثانیاً، در صورت مشورت با نیک‏خواهان و افراد با صلاحیت، در پیشگاه خداوند معذور خواهیم بود. روشن است که طرف مشورت باید شرایط لازم را داشته باشد. امام على علیه السلام در نامه خود به مالک اشتر، برخى از شرایط افراد مورد مشورت را چنین بیان نموده‏اند: «و بخیل را در راى‏زنى خود در میاور که تو را از نیکوکارى باز گرداند و از درویشى مى‏ترساند؛ و نه ترسو را تا در کارها سست نماید، و نه آزمند را تا حرص ستم را برایت بیاراید ....»[221]

4. وظایف اخلاقى حاکمان در برابر مردم‏

4- 1. محبت و مدارا

ماکیاولى، در باره نوع رابطه حاکم با مردم مى‏گوید:

آیا بهتر آن است که بیش دوستمان بدارند تا از ما بترسند، یا آنکه بیش بترسند تا دوستمان بدارند؟

پاسخ این است که هر دو: یعنى هم بترسند و هم دوست بدارند؛ اما از آنجا که داشتنِ این هر دو حال با هم دشوار است، اگر قرار باشد که یکى از آن دو را برگزینیم، باید گفت همان به که بیش بترسند تا دوست بدارند ....[222]

معنى این سخنان آن است که حاکم باید با مردم همچون دشمن برخورد کند. در نظام اسلامى این رابطه کاملًا بر عکس است؛ حاکمان و مدیران باید به مردم به‏عنوان ولى‏نعمت خود نگاه کنند.

محبت به مردم در دیدگاه اسلامى، یعنى محبت به عیال خداوند، و براى محبوبیت در نزد خداوند بهترین راه این است که عیال او را دوست بداریم. صرف‏نظر از اینکه برخلاف تصور ماکیاولى، محبت‏فعال به مردم موجب تداوم و پایدارى پست و مقام مدیران و دولتمردان مى‏شود. در نظام اسلامى این محبت یک وظیفه و دستور دینى است. این وظیفه تا آنجا اهمیت دارد که خداوند به پیامبرش دستور مى‏دهد که «بال (عطوفت) خود را براى مؤمنان فرو گستر.»[223] و در آیه دیگرى همه رمز موفقیت و پیروزى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله را در محبت و مهربانى نسبت به مردم دانسته و مى‏فرماید:

به (برکت) رحمت الهى، در برابر آنان [مردم‏] نرم (و مهربان) شدى؛ و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مى‏شدند.[224]

امام على علیه السلام در عهدنامه خود به مالک اشتر چنین دستور مى‏دهد:

و مهربانى بر رعیت را براى دل خود پوششى گردان و دوستى ورزیدن با آنان را و مهربانى کردن با همگان، و مباش همچون جانورى شکارى که خوردنشان را غنیمت شمارى! چه رعیت دو دسته‏اند:

دسته‏اى برادر دینى تواند، و دسته دیگر در آفرینش با تو همانند. گناهى از ایشان سر مى‏زند، یا علت‏هایى بر آنان عارض مى‏شود، یا خواسته و ناخواسته خطایى بر دستشان مى‏رود. به خطاشان منگر، و از گناهشان درگذر ....[225]

آن‏حضرت در نامه‏اى به محمد بن أبى بکر، والى مصر چنین توصیه مى‏کند:

و برابر رعیت فروتن باش، و آنان را با گشاده‏رویى و نرمخویى بپذیر، و با همگان یکسان رفتار کن، گاهى که گوشه چشم به آنان افکنى یا خیره‏شان نگاه کنى، یا یکى را به اشارت خوانى، یا به یکى تحیتى رسانى، تا بزرگان در تو طمع ستم بر ناتوان نبندند، و ناتوانان از عدالتت مأیوس نگردند.[226]

در عین حال، همواره باید توجه داشت که همه مردمان، از نظر سطح بینش و درک اجتماعى و انسانى یکسان نیستند. بسیارى از آنان ممکن است ضوابط اخلاقى را در برخورد با حاکمان و یا در برخورد با مسائل اجتماعى مراعات نکنند؛ بنابراین ممکن است در مراجعه به مدیران، رفتارى بى‏ادبانه و ناشایست از خود بروز دهند. در اینجا هر چند مدیران با توجه به مقام و موقعیتى که از آن برخوردارند، به آسانى مى‏توانند موجبات همه نوع مشکلى را براى چنین اشخاصى فراهم سازند؛ امااخلاق اسلامى اقتضا مى‏کند که حتى‏الامکان، با بردبارى از کنار چنین مسائلى کریمانه گذشته و از وظیفه اصلى خود، یعنى خدمت به خلق، غافل نشوند. امام على علیه السلام، مى‏فرماید:

رأس سیاست، به کارگیرى مداراست.[227]

عدى بن حاتم طایى، مسیحى بود. از شام خدمت پیامبر آمد. مى‏گوید دو مطلب از پیامبر دیدم که جذبه اسلام را در دل من ایجاد کرد، یکى ساده‏زیستى پیامبر بود و دیگر اینکه همراه پیامبر در حال حرکت بودم که پیرزنى رسید و بیش از یک ساعت ایشان را معطل کرد و او با تبسم و آرامش پاسخ آن پیرزن را داد، تاجایى که من از آن همه حوصله و صبر خسته شدم. اما آن‏حضرت با کمال طمأنینه و سعه صدر با پیرزن گفتگو مى‏کرد؛ این را که دیدم دریافتم که آن حالت، عادى نیست؛ ریاست یک رئیس او را نمى‏گذارد که این قدر سعه‏صدر داشته باشد، مخصوصاً اگر دورغگو و متقلب باشد، آن تقلب و دو رویى‏اش نمى‏گذارد این قدر حوصله به خرج دهد.[228]

گفتنى است هر چند رفق و مدارا یکى از اصول اخلاقى بسیار مهم در سیاست است، اما اگر کسانى بخواهند از این برخورد سوءاستفاده کنند، باید با واکنش سخت و شدید مسئولان رویارو شوند؛ زیرا همانگونه که حاکمان باید اصل محبت و مدارا را مراعات کنند، مردم نیز باید اصل همراهى و پیروى را پیشه خویش سازند. مردم‏دارى و مدارا هرگز نباید به ارتکاب معصیت خداوند و نادیده گرفتن ارزش‏هاى الهى بینجامد. سیاستمدار، اخلاقاً حق ندارد براى شادى و خوشباشى مردم، از کنار معاصى و گناهان با تساهل و تسامح بگذرد. هرگز نباید رضایت و خشنودى خلق را با سخط و خشم خداوند تحصیل کرد.

4- 2. برخورد صادقانه با مردم‏

حاکمان باید برخوردى صادقانه با مردم داشته باشند. مشکلات و موانع را با آنان در میان گذارند.

ناتوانى‏ها و کوتاهى‏هاى خود را صادقانه بپذیرند. و اگر براى کم‏کارى‏ها و سستى‏هاى خود، دلیل یا توجیهى دارند، آن را با مردم بازگو کنند. على علیه السلام در این‏باره به مالک اشتر مى‏فرماید:

و اگر رعیت بر تو گمان ستم برد، عذر خود را آشکارا با آنان در میان گذار، و با این کار از بدگمانى‏شان‏در آر، که بدین رفتار نفس خود را به فرمان آورده باشى و با رعیت مدارا کرده و حاجت خویش را برآورده و رعیت را به راه راست واداشته.[229]

برخورد صادقانه با مردم، یعنى آنان را محرم اسرار خود دانستن؛ یعنى جز در موارد استثنایى و ضرور، همه مسائل حکومتى را با آنان در میان گذاشتن و از آنان راهنمایى خواستن. على علیه السلام، در نامه‏اى به فرماندهان سپاهیانش، وظیفه خود را به‏عنوان حاکم اسلامى در برابر آنان چنین بیان مى‏فرماید:

... بدانید حق شماست بر من که چیزى را از شما نپوشانم جز راز جنگ که از پوشاندن آن ناگزیرم و کارى را جز در حکم شرع بى رأى زدن با شما انجام ندهم، و حق شما را از موقع آن به تأخیر نیفکنم، و تا آن را نرسانم وقفه‏اى در آن روا ندانم، و همه شما را در حق برابر دانم ....[230]

برخورد صادقانه با مردم، یعنى اینکه اگر یک مدیر خود را در اجراى مسئولیتش ناتوان مى‏یابد و یا نمى‏تواند خودش را از چنگال اطرافیان خائن و نادان نجات دهد، بى‏درنگ استعفا دهد و از اعتماد مردم سوءاستفاده نکند و وقتى مى‏بیند که نمى‏تواند امانت‏دارى کند، صادقانه و دلاورانه امانت را بازپس دهد. حضرت امام خمینى قدس سره در پیامى به مناسبت 22 بهمن 1363 خطاب به مسئولان و مدیران کشور، مى‏فرماید: «هر یک در هر مقام احساس ضعف در خود مى‏کند، چه ضعف مدیریت و چه ضعف اراده از مقاومت در راه هواهاى نفسانى، بدون جوسازى، دلاورانه و با سرافرازى نزد صالحان از مقام خود استعفا کند که این، عمل صالح و عبادت است.»[231]

4- 3. فاصله نگرفتن از مردم‏

بهترین راه ارتباطى حاکمان و مدیران با مردم، دیدار حضورى و چهره به چهره است. دیدارهایى که هر کسى بتواند خواسته خود را، به خوبى و بدون هیچ ترس و واهمه‏اى بیان کند. با دیدار چهره به چهره با مردم و با رفتن در میان آنان و مشاهده حضورى وضعیت زندگى آنان است که بسیارى از حقایق آشکار مى‏شود. با فاصله گرفتن از مردم، هرگز نمى‏توان درد واقعى و مشکل حقیقى آنان را تشخیص داد. تجربه نشان داده است که نزدیکان و مقربان حاکمان، معمولًا مى‏کوشند تااوضاع جامعه را براى حاکم به گونه‏اى وانمود سازند که خوشایند او باشد. از این‏رو، در بیشتر موارد، حتى اگر از حقیقت امر آگاه باشند، آن را به گونه‏اى تعدیل شده و بزک کرده براى شخص حاکم و تصمیم گیرنده اصلى وانمود مى‏کنند. نتیجه این امر، ناآگاهى حاکم از وضعیت واقعى جامعه و مردم است. یکى از مهم‏ترین عوامل فروپاشى و انحطاط نظام‏هاى استبدادى همین موضوع بوده است؛ یعنى فاصله گرفتن حاکمان از مردم و در نتیجه نداشتن درکى درست و واقع‏بینانه از اوضاع جامعه.

على علیه السلام در نامه‏اى به قثم بن عباس، والى مکه چنین توصیه مى‏کند که «... بامداد و شامگاه براى آنان مجلس ساز. آن را که فتوا خواهد، فتوا ده و نادان را بیاموز و با دانا به گفتگو پرداز، و جز زبانت پیام‏رسان مردمان نباشد، و جز رویت دربان. و هیچ حاجتمند را از دیدار خود محروم مگردان، چه اگر در آغاز از درگاه تو رانده شود و در پایان حاجت او برآورده، تو را نستایند.»[232]

آن امام بزرگوار، در عهدنامه خود به مالک اشتر نیز چنین توصیه مى‏کند:

فراوان خود را از رعیت خویش پنهان مکن که پنهان شدن والیان از رعیت نمونه‏اى است از تنگخویى و کم‏اطلاعى در کارها؛ و نهان شدن از رعیت، والیان را از دانستن آنچه بر آنان پوشیده است باز دارد؛ پس کار بزرگ نزد آنان خرد به شمار آید، و کار خرد بزرگ نماید، زیبا زشت شود و زشت زیبا، و باطل به لباس حق درآید. و همانا والى، انسانى است که آنچه را مردم از او پوشیده دارند نداند، و حق را نشانه‏اى نبود تا بدان راست از دروغ شناخته شود ....[233]

4- 4. رعایت عدالت‏

یکى از مهم‏ترین وظایف اخلاقى حاکمان در قبال مردم، عدالت‏ورزى است: عدالت‏ورزى در همه شئون حکومت؛ حتى در توزیع امکانات و فرصت‏ها. اجراى عدالت نه تنها از وظایف اخلاقى حاکمان است، بلکه یکى از راه‏هاى نفوذ در دل و جان مردم نیز به شمار مى‏رود.[234] على علیه السلام در این‏باره مى‏فرماید:

کسى که عدالت بورزد، حکمش نافذ مى‏شود؛[235]

عدالت بورز تا قدرت و حکومتت تداوم یابد؛[236]

زمانى که حکومت بر پایه عدل و عقل استوار شده باشد، خداوند دوستداران آن را یارى و دشمنانش را خوارى رساند.[237]

آن‏حضرت در نامه‏اى به یکى از والیانش چنین دستور مى‏دهد: «و با همگان یکسان رفتار کن، گاهى که گوشه چشم به آنان افکنى یا خیره‏شان نگاه کنى، یا یکى را به اشارت خوانى، یا به یکى تحیتى رسانى، تا بزرگان در تو طمع ستم بر ناتوان نبندند، و ناتوانان از عدالتت مأیوس نگردند.»[238] همان معیار عام «هرچه براى خود مى‏پسندى براى دیگران نیز بپسند» در اخلاق معاشرت و اخلاق اجتماعى، در باب اخلاق سیاست و رابطه مدیران و حاکمان با مردم نیز ذکر شده است. على علیه السلام در نامه‏اى خطاب به محمد بن ابى‏بکر چنین مى‏نویسد: «براى عموم مردم همان چیزى را بپسند که براى خودت و نزدیکانت مى‏پسندى و هر چه که براى‏خود و نزدیکانت نمى‏پسندى براى عموم مردم نیز نپسند.»[239]

4- 5. ساده زیستى‏

على علیه السلام در نامه‏اى به عثمان بن حنیف انصارى، والى بصره که در مهمانى‏اى شرکت کرده بود که نیازمندان و تنگ‏دستان در آن مهمانى جایى نداشتند، مى‏نویسند: «گمان نمى‏کردم که تو در چنین مهمانى‏اى شرکت کنى ... بدان که پیشواى شما بسنده کرده است از دنیاى خود به دو جامه فرسوده، و دو قرصه نان را خوردنى خویش نموده. بدانید که شما چنین نتوانید کرد. لیکن مرا یارى کنید به پارسایى و در پارسایى کوشیدن و پاکدامنى و درستى ورزیدن. که به خدا از دنیاى شما زرى نیندوختم، و از غنیمت‏هاى آن ذخیرت ننمودم، و بر جامه کهنه‏ام کهنه‏اى نیفزودم .... و اگر مى‏خواستم مى‏دانستم که چگونه از عسلِ پالوده و مغز گندم، و بافته ابریشم استفاده کنم. لیکن هرگز هواى من بر من چیره نخواهد گردید، و حرص مرا به گزیدن خوراک‏ها نخواهد کشید؛ زیرا ممکن است در حجاز یا یمامه کسى حسرت گرده نانى بَرَد، یا هرگز شکمى سیر نخورد، و من سیر بخوابم و پیرامونم‏

شکم‏هایى باشد از گرسنگى به پشت دوخته، و جگرهایى سوخته .... آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمؤمنان گویند، و در ناخوشایندى‏هاى روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختى زندگى، نمونه‏اى برایشان نشوم؟»[240]

4- 6. آموزش‏هاى دینى‏

برخى چنین پنداشته‏اند که «حکومت‏ها کارى و وظیفه‏اى بیش از رسیدگى به حاجات اولیه مردم ندارند و نباید داشته باشند. خواه حکومت دینى و خواه حکومت غیردینى، آنچه را که در درجه اول باید قرار بدهند این است که حاجات اولیه، یعنى مسکن، غذا، پوشاک، بهداشت، و امثال اینها را فراهم کنند.»[241] در مقابل، فلسفه حکومت در اسلام، در حقیقت چیزى جز اجراى اسلام و تحقق معارف اسلامى در همه عرصه‏هاى زندگى بشر نیست. على علیه السلام در این‏باره، مى‏فرماید:

خدایا، تو مى‏دانى آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود، و نه از دنیاى ناچیز خواستن زیادت.

بلکه مى‏خواستیم نشانه‏هاى دین را به جایى که بود بنشانیم، و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانیم.

تا بندگان ستمدیده‏ات را ایمنى فراهم آید، و حدود ضایع مانده‏ات اجرا گردد.[242]

آن امام بزرگوار، یکى از حقوق مردم بر امام و حاکم اسلامى را حق تعلیم و تربیت دینى آنان‏

دانسته و مى‏فرماید:

مردم، مرا بر شما حقى است، و شما را بر من حقى. بر من است که خیرخواهى از شما دریغ ندارم، و حقى را که از بیت‏المال دارید بگزارم، شما را تعلیم دهم تا نادان نمانید، و آداب آموزم تا بدانید.[243]

و یا در جایى دیگر مى‏فرماید:

امام و حاکم اسلامى موظف است معارف اسلامى و ایمانى را به افراد تحت حکومتش آموزش دهد.[244]

در بحبوحه جنگ جمل، شخصى از امام على علیه السلام پرسید: «اى امیرمؤمنان، آیا به توحید و یگانگى خداوند اعتقاد دارى؟» عده‏اى از سپاهیان که در آن اطراف بودند با شنیدن این پرسش نابه‏هنگام ناراحت شده و خشمگینانه به سوى آن شخص حمله‏ور شدند و گفتند مگر سوراخ دعا گم کرده‏اى، آیا نمى‏بینى که امام در چه وضعیتى است؟ چگونه مى‏تواند به این مسائل بپردازد در حالى که مشغول نبرد با دشمنان است؟ اما على علیه السلام فرمود: «رهایش کنید؛ زیرا چیزى که این شخص به دنبالش است همان چیزى است که ما از این قوم (یعنى از اصحاب جمل) مى‏خواهیم.» یعنى جنگ ما در حقیقت بر سر مسئله توحید است. سپس با تفصیلى اعجاب‏انگیز، به پاسخ پرسش آن شخص پرداخت.[245]

5. وظایف اخلاقى مردم در برابر حاکمان‏

5- 1. همراهى‏

اما حق من بر شما این است که ... چون شما را بخوانم بیایید و چون فرمان دهم بپذیرید.[246]

حاکمان و مسئولان جامعه، زمانى مى‏توانند به اهداف خود، اعم از اهداف مادى یا معنوى، دست یابند که مردم، احکام و دستورات آنان و قوانین مورد تأییدشان را پیروى کنند؛ وگرنه اگر بهترین حاکم در رأس حکومت باشد و بهترین برنامه‏ریزى را براى سعادت و رفاه اجتماعى داشته باشد، اما از او

پیروى نشود و مردم به دستورات و احکام او توجهى نداشته باشند، هیچ فایده‏اى نخواهد داشت؛ چرا که به تعبیر امیرمؤمنان: «کسى که از او اطاعت و پیروى نکنند، گویا اصلًا اندیشه و طرح و برنامه‏اى ندارد.»[247]

گفتنى است که همراهى و پیروى از حاکم تا آنجا الزامى است که فرمان‏ها و برنامه‏هاى او در چارچوب شریعت باشد و با اسلام و احکام الهى مخالف نباشد؛ زیرا «آفریده را فرمان بردن نشاید آنجا که نافرمانى آفریننده لازم آید.»[248]

5- 2. امر به معروف و نهى از منکر[249]

یکى دیگر از مهم‏ترین وظایف دینى و اخلاقى مردم در قبال مسئولان، امر آنان به خوبى‏ها و نهى آنان از ارتکاب بدى‏هاست. اگر مردم به درستى به این وظیفه خود عمل کنند، درصد خطا و اشتباه و یا انحراف مسئولان جامعه را تا حد صفر پایین مى‏آورند. همان‏طور که پیش‏تر در بحث امر به معروف و نهى از منکر اشاره شد، در نظام اسلامى، هیچ فردى از این حکم مستثنا نیست. حتى شخص اول نظام اسلامى، اگر اشتباهى مرتکب شود، باید با رعایت ضوابط، اشتباه او را به وى یادآور شد، و یا اگر به هر دلیلى، در اجراى معروفى کوتاهى کند باید او را به اجراى آن امر کرد. در حقیقت، مردم با اجراى این وظیفه اخلاقى، ضعف‏ها و کمبودها را به مسئولان تذکر مى‏دهند و آنان را در شناخت و رفع کاستى‏ها یارى مى‏رسانند.

از طرفى، به مسئولان و حاکمان و مدیران اسلامى نیز توصیه اکید شده است که نه تنها از امر به معروف و نهى از منکر زیردستان خود و مردم عادى آزرده نشوند، بلکه منتقدان و آمران به معروف و ناهیان از منکر را عزیز بدارند و آنان را بر متملّقان و چاپلوسان و کسانى که همواره بر وفق‏مراد سخن مى‏گویند و همه امور و مسائل را عادى و بى‏اشکال جلوه مى‏دهند، ترجیح دهند.

امیرمؤمنان علیه السلام، در این‏باره به مالک اشتر چنین توصیه مى‏کنند: «و آن کس را بر دیگران بگزین که‏سخنِ تلخِ حق را به تو بیشتر گوید، و در آنچه کنى یا گویى- و خدا آن را از دوستانش ناپسند دارد- کمتر یارى‏ات کند.»[250]

6. لغزشگاه‏هاى اخلاقى مدیران‏

 

حضرت امام خمینى قدس سره در باره مرحوم مدرّس مى‏گوید:

شما ملاحظه کرده‏اید، تاریخ مرحوم مدرس را دیده‏اید که یک سید خشکیده لاغرِ- عرض مى‏کنم- لباس کرباسى (که یکى از فحش‏هایى که آن شاعر به او داده بود، همین بود که تنبان کرباسى پوشیده) یک همچو آدمى، در مقابل آن قلدرى که هر کس آن وقت را ادراک کرده، مى‏داند که زمان رضا شاه، غیر زمان محمدرضا شاه بود، آن وقت یک قلدرى بود که شاید تاریخ ما کم مطلع بود، در مقابل او همچو ایستاد. در مجلس ... یک وقت گفته بود سید، چه از جان من مى‏خواهى؟ گفته بود که مى‏خواهم که تو نباشى. مى‏خواهم تو نباشى. این آدم ... مى‏آمد در مدرسه سپهسالار درس مى‏گفت. من یک روز رفتم درس ایشان، مثل اینکه هیچ کارى ندارد، فقط طلبه‏اى است، دارد درس مى‏دهد. این طور قدرت روحى داشت ... آن وقت هم که مى‏رفت مجلس، یک نفرى بود که همه از او حساب مى‏بردند ... کانّه مجلس منتظر بود که مدرس بیاید. با اینکه با او بد بودند؛ ولى مجلس کانّه احساس نقص مى‏کرد وقتى مدرس نبود. وقتى مدرس مى‏آمد، مثل اینکه یک چیز تازه‏اى واقع شده. این براى چه بود؟ براى اینکه یک آدمى بود که نه به مقام اعتنا مى‏کرد و نه به دارایى و امثال ذلک. هیچ اعتنا نمى‏کرد، نه مقامى او را جذبش مى‏کرد .... این چه بود؟ براى اینکه وارسته بود، وابسته به هواهاى نفس نبود ...

از هیچ کس هم نمى‏ترسید ... براى این بود که از هواهاى نفسانى آزاد بود، وارسته بود، وابسته نبود.[251]

6- 1. ریاست طلبى‏

یکى از بدترین و زیانبارترین آفات حکومت و سیاست، «ریاست‏طلبى» است. اصولًا، ریاست و فرمانروایى، استعداد و زمینه بسیارى براى جذب افراد و به انحراف کشاندن آنان دارد. مدیران و حاکمان اسلامى، باید همواره مواظب باشند که این آفت در جان آنان نفوذ نکند؛ چرا که موجب هلاکت و نابودى دین و دنیاى آنان خواهد شد. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى‏فرماید:

کسى که دوست دارد مردم را در مقابل خود ایستاده ببیند، جایگاه او آتش جهنم است.[252]

امام على علیه السلام مى‏فرماید:

من چیزى زیانبارتر براى حال قلب از صداى کفش در پشت سر انسان ندیدم.[253]

6- 2. تکبر

یکى دیگر از صفات ناپسند اخلاقى که احتمال نفوذ آن در مسئولان و حاکمان بسیار است، «تکبر و غرور» است. به تعبیر زیباى على علیه السلام «آفت ریاست، فخر است»[254] آن حضرت در کلام دیگرى، فخر و تکبر را از بدترین حالات و صفات حاکمان و والیان دانسته، مى‏فرماید:

در دیده مردم پارسا، زشت‏ترین خوى والیان این است که خواهند مردم آنان را دوستدار بزرگمنشى شمارند ... و خوش ندارم که در خاطر شما بگذرد که من دوستدار ستودنم، و خواهان ستایش شنیدن ....[255]

انسان‏هاى شریف و با ظرفیت، هرگز فریفته پست و مقام دنیوى نشده و به سبب آن مبتلا به آفت تکبر و خودخواهى نخواهند شد. به تعبیر امام على علیه السلام:[256] افراد با شرف اگر به منزلتى هرچند بزرگ برسند از شادى تکبر نمى‏ورزند؛ مانند کوهى که بر اثر بادها نمى‏جنبد، و افراد پست با کمترین مقام از شدت شادى به غرور مبتلا مى‏شوند؛ مانند گیاهى که گذر نسیمى او را به حرکت در مى‏آورد.

به هر روى، راه مبارزه با این آفت خطرناک این است که:

اولًا، عظمت و کبریایى خداوند را در نظر داشته باشیم و بدانیم که در محضر خداى بزرگ، جایى براى بزرگى کردن بنده‏اى ناچیز و بى‏مقدار که حتى‏اختیار تنفس خود را نیز ندارد، نیست؛ على علیه السلام، در نامه خود به مالک اشتر چنین مى‏فرماید:

و اگر قدرتى که از آن برخوردارى، نخوتى در تو پدید آرد و خود را بزرگ بشمارى، بزرگى حکومت پروردگار را که برتر از توست بنگر، که چیست، و قدرتى را که بر تو دارد و تو را بر خود آن قدرت نیست، که چنین نگریستن، سرکشى تو را مى‏خواباند و تیزى تو را فرومى‏نشاند و خِرد رفته‏ات را به جاى بازمى‏گرداند.[257]

ثانیاً، توجه داشته باشیم که حکومت و ریاست، عروسى است که «با هیچ کس شبى به محبت به سر نبرد» و همانطور که مى‏آید، یک روز نیز مى‏رود.[258] همچنین، به عاقبت کار متکبران بیندیشیم که چگونه در همین دنیا، خوار و ذلیل مى‏شوند. امام على علیه السلام، در این‏باره به مالک اشتر چنین توصیه مى‏کند:

بپرهیز که در بزرگى فروختن، خدا را همنبرد خوانى و در کبریا و عظمت، خود را همانند او دانى که خدا هر سرکشى را خوار مى‏سازد و هر خودبینى را بى‏مقدار.[259]

ثالثاً، توجه داشته باشیم با رسیدن به یک مقام دنیوى و گرفتن حکم ریاست و حکومت بر یک بخش یا شهر یا استان و کشور چیزى بر ارزش‏هاى فردى انسان افزوده نمى‏شود، بلکه فقط بار مسئولیت انسان سنگین‏تر مى‏گردد. کسى که به سبب رسیدن به یک مقام دنیوى، با دیگران برخوردى متکبرانه داشته باشد، حماقت و نادانى خود را آشکار کرده است.[260]

رابعاً، باید به کمبودها و ناتوانى‏هاى خود، بیشتر توجه کرد. اگر انسان درکى واقع‏بینانه از خود داشته باشد، هرگز دچار کبر و غرور نخواهد شد. به تعبیر زیباى امیر مؤمنان علیه السلام:

پسر آدم را با ناز چه کار که آغازش نطفه بوده است و پایانش مردار. نه روزى خود دادن تواند و نه تواند مرگش را باز راند![261]

6- 3. خودرأیى و استبداد در تصمیم‏گیرى‏

یکى دیگر از لغزشگاه‏هاى مدیران و حاکمان، «استبداد در تصمیم‏گیرى» است. همچنان که در فصل‏هاى پیشین، به مناسبت‏هاى مختلف، یادآور شدیم، استبداد در رأى و پرهیز از مشورت با دیگران از سوى اولیاى‏دین، به شدت نکوهیده و عامل تباهى انسان معرفى‏شده است.[262] براى در امان‏ماندن از این لغزشگاه، توصیه‏هاى فراوانى به مشورت و رایزنى با دیگران شده است. امام على علیه السلام مشورت با دیگران را به منزله مشارکت در عقول و اندیشه‏هاى آنان مى‏داند.[263]

مشورت ادراک و هوشیارى دهد

 

عقل ها مر عقل را یارى دهد[264]

     

 

آن‏حضرت علیه السلام در نامه به مالک اشتر به او توصیه مى‏کند که در امور کشور خود: «با دانشمندان فراوان گفتگو کن و با حکیمان فراوان سخن در میان نه.»[265]

مشورت و رایزنى با دیگران از چنان اهمیتى برخوردار است که خداوند، پیامبر اکرم را که عقل کل و معصومِ از هر گونه خطا و لغرشى است، امر به مشورت و نظرخواهى از مردم کرده، مى‏فرماید:

به (برکت) رحمت الهى، در برابر آنان [مردم‏] نرم شدى؛ و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مى‏شدند. پس آنان را ببخش و براى آنان آمرزش بطلب؛ و در کارها با آنان مشورت کن؛ اما هنگامى که تصمیم گرفتى، (قاطع باش و) بر خدا توکل کن؛ زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد.[266]

این آیه، حاوى نکات بسیار ارزشمندى است که به برخى از آنها که مربوط به موضوع بحث ماست اشاره مى‏کنیم:[267]

این نکته روان‏شناسانه را مى‏توان به خوبى از این آیه استفاده کرد که افرادى که با دیگران به مشورت مى‏پردازند، نرمخو و قابل‏انعطاف هستند و کسانى که از مشورت با دیگران سرباز زده و خود را از رأى و نظر دیگران بى‏نیاز مى‏بینند، تندخو و سنگدل هستند.

نکته دیگر اینکه طرف مشورت ما لزوماً نباید برتر از خود ما باشد؛ بلکه در مواردى لازم است انسان با افراد پایین‏تر از خود نیز به مشورت و رایزنى بپردازد. در این آیه، خداوند به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله دستور مى‏دهد که با کسانى مشورت کند که باید آنان را مورد عفو و گذشت قرار دهد و براى بخشش‏آنان طلب مغفرت نماید: «فَاعْفُ عَنهم و استَغْفِرْ لهم و شاوِرْهم فى الامر.»

بالاخره، از این آیه به خوبى اهمیت و جایگاه ویژه مشورت استفاده مى‏شود؛ زیرا زمانى که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله، با آن عظمت و عصمت و عقلانیت، مأمور به مشورت و نظرخواهى از مردمى باشد که همه هستى و دانش و آگاهى خود را از وجود پربرکت او دارند، پیروان او و افراد عادى به طریق اولى باید به این موضوع اهمیت دهند.

البته، هدف و فلسفه مشورت صرفاً استفاده از دانش و راهنمایى دیگران نیست؛ بلکه منافع و سودمندى‏هاى دیگرى نیز در پى دارد که گاه تنها براى تأمین آن اهداف لازم است که مدیران و حاکمان جامعه با مردم به مشورت بپردازند. مشورت با مردم موجب شخصیت دادن به آنان، تقویت روحیه همکارى و همیارى اجتماعى، ایجاد انگیزه فعالیت و مشارکت عمومى و تقسیم قدرت و مسئولیت با مردم مى‏شود.[268][269]

فصل هفتم: اخلاق مناظره و گفتگوى علمى: اهداف‏

1. اهمیت مناظره و گفتگو

پس بشارت ده به آن بندگان من که به سخن گوش فرامى‏دهند و بهترین آن را پیروى مى‏کنند؛ اینان‏اند که خدایشان راه نموده و اینان‏اند همان خردمندان.[270]

و کیست خوش‏گفتارتر از آن کس که به سوى خدا دعوت نماید و کار نیک کند و گوید: «من [در برابر خدا] از تسلیم شدگانم» و نیکى و بدى یکسان نیست. [بدى را] به آنچه بهتر است دفع کن؛ آنگاه کسى که میان تو و میان او دشمنى است، گویى دوستى یکدل مى‏گردد. و این [خصلت‏] را جز کسانى که شکیبا بوده‏اند نمى‏یابند، و آن را جز صاحب بهره‏اى بزرگ، نخواهد یافت.[271]

با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به [شیوه‏اى‏] که نیکوتر است مجادله نماى. در حقیقت، پروردگار تو، به [حال‏] کسى که از راه او منحرف شده داناتر، و او به [حال‏] راه‏یافتگان [نیز] داناتر است.[272]

و با اهل کتاب، جز به [شیوه‏اى‏] که بهتر است، مجادله مکنید- مگر [با] کسانى از آنان که ستم کرده‏اند- و بگویید: «به آنچه به سوى ما نازل شده و [آنچه‏] به سوى شما نازل گردیده، ایمان آورده‏ایم؛ و خداى ما و خداى شما یکى است و ما تسلیم اوییم.»[273]

اهمیت مناظره و گفتگو بر کسى پوشیده نیست. بر اساس نص آیات قرآن کریم، خداوند براى آفرینش انسان با ملائکه به گفتگو پرداخت؛ نظر آنان را جویا شد و متناسب با موقعیت و شرایط فرشتگان و مصلحت، پرسش‏هاى آنان را در زمینه فلسفه آفرینش انسان پاسخ داد. پس از سرپیچى ابلیس از دستور الهى مبنى بر سجده بر آدم، با ابلیس نیز گفتگو کرد. علت سرپیچى او را جویا شد و به استمهال ابلیس پاسخ مثبت داد. پس از هبوط آدم بر روى زمین نیز همواره، مستقیم و غیرمستقیم، با آدمیان گفتگو داشته است و این جریان تا ابد نیز ادامه دارد. همین الان نیز، هر چند سلسله پیامبرى به پایان رسیده و خبرها و هدایت‏هاى آسمانى منقطع شده است، بندگانى در روى زمین هستند که خداوند با آنان در گفتگوست. امام على علیه السلام مى‏فرماید:

و همواره خدا را که بخشش‏هاى او بى‏شمار است و نعمت‏هایش بسیار، در پاره‏اى از روزگار پس از پاره‏اى دیگر، و در زمانى میان آمدن دو پیامبر، بندگانى است که از راه اندیشه با آنان در راز است و از طریق خرد دمساز.[274]

البته باید توجه داشت که گفتگو، انواع متعدد و متنوعى، از قبیل گفتگوى تبلیغى، ارشادى، تعلیمى، آموزشى، اقناعى و احساسى دارد. گفتگوى خداوند با فرشتگان و آدمیان را مى‏توان از نوع گفتگوهاى ارشادى، تعلیمى و هدایت‏گرایانه دانست.

اخلاق گفتگو و آداب مناظره و جدل از روزگاران دور، همواره مورد توجه اندیشمندان مختلف بوده است. در این میان، نقش منطق‏دانان و عالمان اخلاق از دیگران برجسته‏تر و چشمگیرتر است.

مى‏دانیم که یکى از مهم‏ترین بخش‏هاى کتاب‏هاى منطقى مبحث صناعات خمس است؛ یعنى صناعاتى مانند برهان، جدل، خطابه، شعر و مغالطه. منطقیان به هنگام بحث از صناعت جدل، در باره آداب و اخلاق جدل و مناظره نیز مباحثى را ارائه مى‏دهند.[275] اندیشمندان اخلاق نیز به تفصیل در زمینه جدال و مراء و گفتگوهاى علمى مباحثى را یادآور شده‏اند. ما در اینجا نیز همچون دیگر بخش‏هاى کتاب، با توجه به محدودیت‏هاى این نوشتار، به برخى از مباحث کلى و مبنایى در باره‏اخلاق مناظره و گفتگو بسنده مى‏کنیم.

2. هدف گفتگو و مناظره علمى‏

ارزشمندى گفتگو، مباحثه و مناظره، به‏عنوان فعلى از افعال اختیارى انسان، منوط به انگیزه فرد از انجام آن است، وگرنه خود گفتگو، فى‏نفسه، نه داراى ارزش اخلاقى مثبت است و نه ارزش اخلاقى منفى. باید دید که هدف فرد از ورود به عرصه گفتگو با دیگران و انجام مناظره چیست. هرچند افراد مختلف ممکن است داراى انگیزه‏هاى متفاوتى باشند، اما به طور کلى، مى‏توان انگیزه افراد را از مناظره و گفتگو یکى از موارد ذیل دانست:

2- 1. انگیزه‏هاى مثبت‏

الف) حق‏خواهى‏

گاهى براى یک فرد، حقیقت و واقعیت مسئله‏اى روشن نشده است و با گفتگو و مناظره با دیگران به دنبال فهم حقیقت است. یکى از فواید و برکات مهم گفتگو، این است که در جریان گفتگو و مباحثه و مناظره با صاحب‏نظران، بهتر و بیشتر مى‏توان حقیقت را شناخت. تجربه نشان داده است که انسان در گفتگو بهتر و دقیق‏تر و با نگاهى عمیق‏تر به مسائل مى‏نگرد و افکار و اندیشه‏هاى انسان بیشتر به حرکت درمى‏آید. در روایات فراوانى بر رایزنى علمى با دیگران و افراد صلاحیت‏دار تأکید شده است، و مباحثه و گفتگوى علمى به‏عنوان یکى از راه‏هاى کشف حقیقت و دست‏یابى به واقعیت معرفى شده است. به هر حال، یکى از مهم‏ترین و اخلاقى‏ترین اهداف مناظرات علمى باید کشف حقیقت باشد.[276] طرفین مناظره واقعاً باید در پى یافتن حقیقت باشند. حال درونى آنان باید همچون حال کسى باشد که در جستجوى گمشده‏اى مهم و گران‏قیمت است تا در نتیجه هر زمانى که آن را یافتند، خدا را شکر گفته و آرامش روحى و روانى خود را به‏دست آورند. اگر چنین باشد، بسیارى از آفات اخلاقى‏اى که ممکن است گریبانگیر طرفین مناظره شود، خود به خود رخت مى‏بندد.

اگر کسى در جستجوى حقیقت باشد، زمانى که به صورت منطقى و مستدل به او نشان داده مى‏شود که راهى که در پیش گرفته است او را به مقصد نمى‏رساند، نه تنها آزرده نمى‏شود، که سپاسگزار راهنما نیز خواهد شد.

ب) روشنگرى‏

یکى دیگر از مهم‏ترین و ارزشمندترین اهداف گفتگو، «روشنگرى و هدایت و راهنمایى دیگران»است و این البته یکى از وظایف اخلاقى ما نیز هست. یکى از مصادیق امر به معروف و نهى از منکر در حوزه معرفتى، مناظره با کسانى است که نادانسته و ناآگاهانه در عرصه اندیشه به انحراف کشیده شده‏اند و یا حقیقت براى آنان مشتبه شده است. شکر نعمتِ فهم حق، دستگیرى معرفتى و علمى از کسانى است که به هر دلیلى، از آن نعمت محروم مانده‏اند.

2- 2. انگیزه‏هاى منفى‏

گاهى هدف از مناظره، صرفاً غلبه بر طرف مقابل و به کرسى نشاندن سخنِ باطل و نادرست و غیر مستدل خود است؛ یعنى انسان با اینکه مى‏داند سخن یا ادعاى او باطل و نادرست است، اما باز هم بر آن پافشارى مى‏کند و کار را به «جدال و مراء» مى‏کشاند، که این یکى از بزرگ‏ترین و خطرناک‏ترین رذایل اخلاقى است. کسانى که از جریان سالم گفتگو عدول مى‏کنند و کار را به مراء مى‏کشانند، خبر از وجود رذایل اخلاقى فراوانى در درون خود مى‏دهند. هدف چنین کسانى از مناظره، روشن شدن حق نیست، بلکه انگیزه‏هاى دیگرى چون شهرت‏طلبى، مباهات، فضل فروشى و امثال آن دارند. اینان مى‏کوشند با هر وسیله‏اى، فکر و اندیشه یا رفتار خود را توجیه کنند. «بدیهى است مناظره‏ها و گفتگوهایى که چنین اهدافى را دنبال مى‏کنند، ... علاوه بر اتلاف وقت، سبب تقویت خوى تعصب، خودخواهى و خودمحورى و خودنمایى انسان مى‏شوند و اگر سبب گمراه‏شدن دیگرى نیز بشود، گناهى بزرگ و خطایى است که خودش را تباه و دیگرى را گمراه خواهد کرد و نامش در زمره گمراهان و گمراه کنندگان ثبت خواهد شد.»[277]

3. آداب اخلاقى مناظره‏

3- 1. تأکید بر نکات مشترک‏

دو فرد یا دو گروه زمانى مى‏توانند به مناظره و گفتگو بپردازند که مشترکاتى با یکدیگر داشته باشند وگرنه اگر بر سر هیچ مسئله‏اى با یکدیگر توافق نداشته باشند، هرگز امکان برقرارى گفتگو میان آنان نخواهد بود. بنابراین، کسانى که آمادگى انجام مناظره و گفتگو با یکدیگر را دارند، هر چند در پاره‏اى از مسائل، مانند مسئله مورد گفتگو، ممکن است با یکدیگر اختلاف‏نظر داشته باشند، اما داراى مشترکاتى نیز هستند. به نظر مى‏رسد بهتر است گفتگو بر اساس زمینه‏هاى مشترک آغاز شود.

قرآن‏کریم در این‏باره مى‏فرماید:

بگو: «اى اهل کتاب، بیایید بر سر سخنى که میان ما و شما یکسان است بایستیم که: جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم، و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیرد.» پس اگر [از این پیشنهاد] اعراض کردند، بگویید: «شاهد باشید که ما مسلمانیم [نه شما.]»[278]

3- 2. فهم موضوع‏

مناظره و گفتگو در خلأ صورت نمى‏گیرد، بلکه حتماً در باره مسئله و موضوع خاصى رخ مى‏دهد. یکى از ابتدایى‏ترین شرایط تحقق یک مناظره سازنده و سودمند این است که طرفین مناظره نسبت به موضوع بحث و همه ابعاد و جوانب آن آگاهى کافى داشته باشند. آگاهى پیشین طرفین از موضوع بحث، موجب مى‏شود، دقیقاً بدانند که در صدد اثبات یا نفى چه چیزى هستند و براى اثبات نظریه خود باید از کجا آغاز کنند و در کجا بحث را پایان دهند. اصولًا سازماندهى بحث و جلوگیرى از دخالت مسائل حاشیه‏اى منوط به تعیین و شناخت دقیق موضوع بحث است‏[279] وگرنه حاصلى جز اتلاف وقت‏

و انرژى بر سر هیچ نخواهد داشت. قرآن کریم، کسانى را که بدون اطلاع از موضوع بحث و حقیقت مسئله به مجادله و بحث مى‏پردازند، به شدت مذمت کرده است:

هان، شما [اهل کتاب‏] همانان هستید که در باره آنچه نسبت به آن دانشى‏داشتید محاجه کردید؛ پس چرا در مورد چیزى که بدان دانشى‏ندارید محاجه مى‏کنید؟ با آنکه خدا مى‏داند و شما نمى‏دانید.[280]

بلکه چیزى را دروغ شمردند که به علم آن احاطه نداشتند و هنوز تأویل آن برایشان نیامده است.

کسانى [هم‏] که پیش از آنان بودند، همین گونه [پیامبران‏شان را] تکذیب کردند. پس بنگر که فرجام ستمگران چگونه بوده است.[281]

3- 3. صراحت‏

یکى دیگر از آداب اخلاقى مناظره، «صراحت بیان» و پرهیز از تکلّف و تعارف در گفتار و دورى‏کردن‏از به کار بردن سخنان کنایه‏آمیز و چندپهلو و مبهم است. در یک مناظره حق‏طلبانه و حق‏خواهانه، هرگز نباید از کلمات و سخنانى استفاده شود که تاب تفاسیر متعدد و متنوعى را دارند. مخصوصاً در مواردى که «پاى مصالح اساسى انسان و اجتماع در میان باشد، ناگزیر باید با صراحت سخن گفت تا از تفسیرها و تحلیل‏هاى دلخواهانه و نادرست که منطبق بر منافع گروهى یا شخصى است، جلوگیرى شود.»[282]

حتى اگر مخاطب و طرف گفتگوى ما به گونه‏اى است که مى‏تواند برداشت‏هاى دیگرى از سخنان و مستندات درست و صحیح ما داشته باشد، تا جایى که ممکن است باید این فرصت را از او بگیریم و براى اثبات مدعاى خودمان مستندات و ادله‏اى توجیه‏ناپذیر بیان کنیم. به همین دلیل على علیه السلام پیش از آغاز جنگ نهروان، زمانى که ابن‏عباس را براى گفتگو با خوارج اعزام مى‏کرد، به او توصیه فرمود:

به قرآن بر آنان حجت میاور، که قرآن تاب معناهاى گوناگون دارد. تو چیزى از آیه‏اى مى‏گویى، و خصم تو چیزى از آیه دیگر، لیکن به سنت با آنان گفتگو کن، که ایشان را راهى نبود جز پذیرفتن آن.[283]

3- 4. توجه به گفته و نه گوینده‏

یکى از آداب اخلاقى مناظره و گفتگو که رعایت آن موجب مى‏شود تا مناظره از مسیر درست خارج نشود، این است که طرفین در بحث و گفتگوى خود همواره باید به بررسى ادله و مستندات یکدیگر بپردازند و هرگز نباید اجازه دهند که مسائل حاشیه‏اى چون انگیزه‏خوانى و بیان اهداف و نیات سوء طرف مقابل و امثال آن، در روند گفتگو اخلال ایجاد کنند. به تعبیر دیگر، ادب گفتگو اقتضا مى‏کند که «گفته» و «انگیخته» مورد بررسى و قضاوت قرار گیرد و نه «گوینده» و «انگیزه».

آیات و روایات نیز بر همین حقیقت تأکید دارند. براى نمونه، آیاتى که در ابتداى همین فصل ذکر شد، بهترین دلیل بر این مسئله است که از دیدگاه اسلام باید به سنجش و ارزیابى «سخن» پرداخت و نه «سخنران»؛ و به بررسى صحت و سقم «گفته» توجه نمود و نه «گوینده». این حقیقت، همان‏طور که در بحث اخلاق نقد نیز اشاره شد، مورد تأیید و تأکید اولیاى دین نیز بوده است. این‏سخن امیرمؤمنان علیه السلام که مى‏فرماید: «به گفته بنگر و نه به گوینده»[284] بهترین شاهد این حقیقت است.

آن امام بزرگوار در سخن حکیمانه دیگرى مى‏فرماید:

حکمت، گمشده حکیم است؛ پس در هر جا که باشد، آن را طلب مى‏کند.[285]

حضرت عیسى علیه السلام نیز به پیروان خود چنین توصیه مى‏کند:

حق را از اهل باطل بگیرید؛ اما باطل را از اهل حق نگیرید؛ ناقدان سخن باشید.[286]

3- 5. استدلال‏طلبى و حق‏محورى‏

یکى دیگر از شرایط تحقق گفتگوى سازنده و مناظره سودمند، این است که طرفین گفتگو حقیقتاً قصد پیروى از واقعیت و حقیقت بر اساس مستندات معقول و مقبول داشته باشند. هیچ یک از طرفین نباید به هر قیمتى، در صدد اثبات سخن خود باشد، بلکه هر دو طرف باید بنا را بر پذیرش حق و سخنان مستدل بگذارند، و هرگاه هر کدام از آنان متوجه اشتباه خود شد صادقانه به اشتباهش اعتراف نماید. و هرگز خطاهاى معرفتى و علمى خود را با خطاهاى اخلاقى نپوشاند.

قرآن کریم، در آیات متعددى، بر این حقیقت تأکید کرده است که در هر گفتگویى همواره باید دانش و پیروى از دانش، به‏عنوان مسئله‏اى بنیادین و محورى مورد توجه قرار گیرد. قرآن کریم، همچنین مجادله از روى جهل و گمان را گناهى بس بزرگ به حساب آورده و آن را علامت و نشانه‏اى از وجود رذایلى اخلاقى، مانند خود بزرگ‏بینى، دورغگویى، حق‏ستیزى، و حق‏گریزى، در درون فرد مجادله‏گر دانسته است.

کسانى که در باره آیات خدا- بدون حجتى که براى آنان آمده باشد مجادله مى‏کنند، [این ستیزه‏] در نزد خدا و نزد کسانى که ایمان آورده‏اند [مایه‏] عداوت بزرگى است. این‏گونه، خدا بر دل هر متکبر زورگویى مهر مى‏نهد.[287]

در حقیقت، آنان که در باره نشانه‏هاى خدا- بى‏آنکه حجتى برایشان آمده باشد- به مجادله برمى‏خیزند در دل‏هایشان جز بزرگ‏نمایى نیست [و] آنان به آن [بزرگى که آرزویش را دارند] نخواهند رسید. پس به خدا پناه جوى، زیرا او خود شنواى بیناست.[288]

آیا به جاى او خدایانى براى خود گرفته‏اند؟ بگو: «برهانتان را بیاورید.» این است سخن کسانى که با من هستند، و سخن کسانى [پیامبرانى‏] که پیش از من بودند. اما بیشتر آنان حق را نمى‏دانند و به همین دلیل (از آن) رویگردانند.[289]

و چیزى را که بدان علم ندارى دنبال مکن، زیرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.[290]

3- 6. ملایمت‏[291]

یکى دیگر از نکات مهم و تأثیرگذار، که همواره در هر مناظره حق‏طلبانه‏اى باید مورد توجه قرار گیرد، «ملایمت» و نرمى در گفتار و کردار است. کسى که داراى سخن و مدعایى منطقى و مستدل است، چه حاجتى به جار و جنجال و خشونت و تندى دارد؟ سلاح منطق و استدلال متقن، به مراتب، برنده‏تر و کاراتر از سلاح خشم و غضب است. اصولًا اولین آفت و ضرر خشونت و غضب در گفتار، نصیب خود فرد مى‏شود. امیرمؤمنان علیه السلام، در این‏باره مى‏فرماید:

شدت خشم سخن گفتن را دگرگون کرده، قدرت استدلال را بریده و فهم و درک را پراکنده مى‏سازد.[292]

به نظر مى‏رسد که براى جذب عقل‏ها و دل‏ها به سوى پذیرش حق، هیچ وسیله‏اى کاراتر از ملایمت و نرمى نیست. به همین دلیل، زمانى که حضرت موسى و هارون علیه السلام مى‏خواهند براى انذار فرعون حرکت کنند، خداوند به آنان دستور مى‏دهد که اگر مى‏خواهید به نفوذ سخنان خود در دل سخت فرعون و در نتیجه متذکر یا خاشع شدن او امیدوار باشید، با ملایمت و نرمى با او سخن‏بگویید: «و با او سخنى نرم گویید، شاید که پند پذیرد یا بترسد»[293] و یا مى‏بینیم که خداوند، پیامبر اکرم را به دلیل برخوردارى از این ویژگى ستوده و عامل موفقیت و جذابیت او را همین ملایمت و مدارا معرفى مى‏کند:

پس به [برکت‏] رحمت الهى، با آنان نرمخو [و پر مهر] شدى، و اگر تندخو و سختدل بودى قطعاً از پیرامون تو پراکنده مى‏شدند.[294]

4. آفات اخلاقى مناظره‏

در حقیقت، کم‏توجهى به آداب اخلاقى مناظره و یا عدم مراعات هر یک از آنها مى‏تواند به روند سالم مناظره آسیب رساند و مسیر درست آن را به انحراف بکشاند. براى نمونه کسى که دلیل‏طلبى و پیروى از دانش را محور قرار ندهد و از هواهاى نفسانى و مطامع درونى خود پیروى کند، معلوم است که اگر مورد خطاب و گفتگوى خداوند هم قرار گیرد، براى او فایده‏اى نخواهد داشت و از فواید و ثمرات گفتگو طرفى نخواهد بست. هرگز نمى‏توان جان و دل کسى را که به‏رغم وجود ادله قوى در برابر دیدگاهش، همچنان لجوجانه بر آن اصرار مى‏ورزد، با حقایق آشنا کرد. چنین کسى در حقیقت با زبان حال، خبر از حق‏گریزى و هواپرستى خود مى‏دهد.

عالمان بزرگ اخلاق، آفات اخلاقى بسیارى براى مناظره و گفتگوهاى علمى برشمرده‏اند.[295] ما در این بخش، در باره دو آفت اخلاقى بزرگ که مى‏توانند روند مناظره را به کلى مختل نماید و در آیات و روایات نیز مورد تحذیر و نکوهش قرار گرفته‏اند، توضیحات بیشترى ارائه مى‏دهیم:

4- 1. شخصیت‏زدگى‏

یکى از آفات و آسیب‏هاى اخلاقى مناظره‏ها و گفتگوهاى علمى، این است که به جاى ذکر دلیل و بیان استدلال براى نظر خود، شخصیت پیشینیان را محور قرار دهیم، و به جاى برخورد منطقى با استدلال‏هاى طرف مقابل، به تقلید کورکورانه از گذشتگان و سنت جاهلانه آنان بپردازیم. در قرآن کریم آیات متعددى در نهى از شخصیت‏زدگى و تقلید علمى کورکورانه آمده است. مخالفان و دشمنان پیامبران، زمانى که با منطق قوى و محکم آنان مواجه مى‏شدند، به جاى پذیرش نتیجه مناظره وتسلیم شدن در برابر حق، شخصیت گذشتگان خود را به رخ مى‏کشیدند و با اقتداى به آنان از پذیرش حق استنکاف مى‏کردند.

و چون به آنان گفته شود: «به سوى آنچه خدا نازل کرده و به سوى پیامبر [ش‏] بیایید»، مى‏گویند:

«آنچه پدران خود را بر آن یافته‏ایم ما را بس است» آیا هر چند پدرانشان چیزى نمى‏دانسته و هدایت نیافته بودند؟[296]

گفتند: «خواه اندرز دهى و خواه از اندرزدهندگان نباشى براى ما یکسان است. این جز شیوه پیشینیان نیست. و ما عذاب نخواهیم شد.»[297]

بلکه گفتند: «ما پدران خود را بر آیینى یافتیم و ما [هم با] پى‏گیرى از آنان، راه یافتگانیم.» و بدین‏گونه در هیچ شهرى پیش از تو هشداردهنده‏اى نفرستادیم مگر آنکه خوشگذرانان آن گفتند: «ما پدران خود را بر آیینى [و راهى‏] یافته‏ایم و ما از پى ایشان راهسپریم.» گفت: «هرچند هدایت‏کننده‏تر از آنچه پدران خود را بر آن یافته‏ایم براى شما بیاوریم؟» گفتند: «ما [نسبت‏] به آنچه بدان فرستاده شده‏اید کافریم.»[298]

4- 2. مراء یا جدالگرى‏

یکى دیگر از بدترین و مخرّب‏ترین آفت‏هاى مناظره‏ها و گفتگوهاى علمى، «جدال و مراء» است.

البته میان تعریف اصطلاحى مراء و جدال تفاوت‏هایى وجود دارد که در کتاب‏هاى اخلاقى مورد بررسى قرار گرفته است.[299] در عین‏حال، این دو در بسیارى از موارد به یک معنا به کار مى‏روند و ما نیز در اینجا آنها را به معناى واحدى. که آن عبارت است از «پیکار لفظى و ستیزه در کلام، براى چیره‏شدن بر طرف مقابل و ساکت کردن او»[300]

کسى که داراى روحیه مراء و جدال است، همواره در پى به کرسى‏نشاندن سخن خود است، هرچند باطل بودن آن براى او آشکار شود. مراء کننده، در حقیقت خبر از خودخواهى، غرور، تکبر و خودپسندى خویشتن مى‏دهد. او با رفتارش در برابر حق موضع‏گیرى کرده و خود را در زمره اهل‏باطل و حق‏ستیزان قرار داده است. مراء کننده گمان مى‏کند که اعتراف به اشتباه موجب از دست رفتن منزلت و موقعیت اجتماعى او مى‏شود؛ در حالى‏که اگر نیک بنگرد، خواهد دید که چنین نیست؛ بلکه‏کسانى که تلاش مى‏کنند تا حرف‏هاى اشتباه خود را به هر قیمتى، توجیه نمایند و بر اشتباهاتشان سرپوش نهند، اعتماد دیگران را از خود سلب مى‏کنند و نتیجه این سلب اعتماد، این مى‏شود که سخنان درست و صحیح آنان نیز مورد توجه دیگران قرار نمى‏گیرد.

به هر روى، طرفین بحث همواره باید مواظب باشند که بحث و گفتگوى آنان به مراء و جدال بى‏حاصل کشیده نشود. در روایات فراوانى از مراء و جدال به شدت نهى شده است. اولیاى دین تأکید کرده‏اند که مراء و جدال، حتى در جاهایى که حق به جانب جدال‏کننده باشد، با ایمان واقعى در تعارض و تضاد است. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در این‏باره مى‏فرماید:

هیچ کسى به کمال حقیقت ایمان نمى‏رسد مگر اینکه از مراء خوددارى کند، حتى اگر حق با او باشد.[301]

امام على علیه السلام در نکوهش مراء و ستیزه‏جویى علمى مى‏فرماید:

از مراء و دشمنى در گفتار بپرهیزید؛ چراکه این‏دو، دل‏ها را نسبت به برادران بیمار مى‏کند و دورویى و نفاق بر روى آنها مى‏روید.[302]

امام صادق علیه السلام مى‏فرماید:[303] مراء از چهار حالت بیرون نیست: یا در باره موضوعى است که هر دو طرف حقیقت آن را مى‏دانند، که در این‏صورت کار آنان جز رسوایى طرفین و ضایع شدن آن موضوع، پیامدى نخواهد داشت؛ و یا در باره موضوعى است که هیچ یک از طرفین حقیقت آن را نمى‏داند؛ روشن است که در این صورت جهل و نادانى خود را آشکار کرده و از حماقت خویش خبر داده‏اند؛ و یا آنکه در باره موضوعى است که فقط یک طرف حقیقت آن را مى‏داند که در این‏صورت، کسى که حقیقت موضوع را مى‏داند و در عین‏حال، به مراء با کسى که نسبت به موضوع جاهل است مى‏پردازدبا برملاکردن خطاهاى علمى و اخلاقى طرف مقابل به او ظلم کرده است؛ و کسى که به‏رغم جهلش نسبت به حقیقت موضوع به مراء با عالم به آن موضوع مى‏پردازد، خبر از حق‏ناشناسى و حرمت‏شکنى خود نسبت به علم و عالم داده است.

 

[304]

 

 



[1] ( 1).( علق( 96): 5- 1): بخوان به نام پروردگارت که( جهان را) آفرید.( همان کس که) انسان را از خون بسته‏اى خلق کرد. بخوان که پروردگارت( از همه) بزرگوارتر است، همان کسى که به وسیله قلم تعلیم نمود، و به انسان آنچه را نمى‏دانست یاد داد

[2] ( 2). بالتَّعلیمِ أُرسِلْتُ.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 1، ص 206، باب 4، حدیث 35)

[3] ( 3). هُوَ الَّذى بَعَثَ فى اْلأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ.( جمعه( 62): 2)

[4] ( 2). البته کشور چین در این حدیث، خصوصیتى ندارد. منظور این است که فاصله مکانى نباید مانعى براى تحصیل علم تلقى‏شود

[5] ( 3). اطلبُوا العلمَ و لو بالصِّین.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 1، ص 180، باب 1، حدیث 65)

[6] ( 4). الحِکمةُ ضالةُ المؤمنِ فَخُذْ الحکمةَ و لو مِن اهلِ النِّفاق.( همان، ج 2، ص 99، باب 14، حدیث 57)

[7] ( 5). بنگرید به: مرتضى مطهرى، ده گفتار، فریضه علم، ص 163

[8] ( 6). فَضلُ العالِم على العابدِ کَفضلِ القَمَر على سائرِ النجومِ لیلةَ البدر.( محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، ص 18، حدیث 46)

[9] ( 1). انَّ فضلَ العالِم على العابدِ کفضلِ الشَّمسِ على الکَواکبِ.( همان، ص 19، حدیث 49)

[10] ( 2). انَّ مُعلِّمَ الخَیرِ یَستَغفِرُ له دوابُّ الارضِ و حِیتانُ البَحرِ و کلُّ ذى‏روحٍ فی الهواءِ و جمیعُ اهلِ السماءِ و الارض و انَّ العالِمَ و المُتعلِّمَ فى الأجرِ سواءٌ یأتیان یَوم القیامةِ کَفَرَسَى رِهانٍ یزدَحِمان.( همان، ص 17. حدیث 40)

[11] ( 3). انفال( 8): 29

[12] ( 1). محمد حسین طباطبایى، المیزان، ج 5، ص 267 و 268

[13] ( 2). وَ اللَّهُ أخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ امَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.( نحل( 16): 78)

[14] ( 2). بنگرید به: حسن یوسفیان و احمدحسین شریفى، خردورزى و دین‏باورى، ص 105- 100

[15] ( 3). قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إنْ تَتَّبِعُونَ إلّاالظَّنَّ وَ إنْ أنْتُمْ إلّاتَخْرُصُونَ.( انعام( 6): 148)

[16] ( 1). وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ اولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا.( اسراء( 17): 36)

[17] ( 1). وَ یَدْعُ اْلإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَیْرِ وَ کانَ اْلإِنْسانُ عَجُولًا.( اسراء( 17): 11)

[18] ( 2). ذَر العجلَ، فانَّ العجلَ فى الامورِ لایدرک مطلبه و لا یُحمَد امرُه.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 1، فصل 31، ص 365، حدیث 29)

[19] ( 1). من عَشِقَ شیئاً اعشى‏ بَصرَه و أَمْرَضَ قلبَه فهو یَنظُر بعَینٍ غیرِ صحیحةٍ و یَسمعُ باذنٍ غیرِ سَمیعةٍ قدخَرقَت الشهواتُ عقلَه و اماتَتِ الدنیا قلبَه.( نهج البلاغه، خطبه 109، ص 104)

[20] ( 2). مَن ابغَضَ شیئاً ابغضَ ان یَنظُرَ الیه و ان یُذکَر عنده.( همان، خطبه 160، ص 163)

[21] ( 3). اکثَرُ مَصارِعِ العقول تَحتَ بُروقِ المَطامع.( همان، حکمت 219)

[22] ( 5). اعجابُ المَرءِ بِنفسِهِ دلیلُ ضَعفِ عقلهِ.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 1، ص 161، حدیث 51)

[23] ( 6). مَن اعجَبَ برأیه ضَلَّ.( همان، ج 1، باب 4، ص 392، حدیث 50)

[24] ( 1). محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، باب 4، ص 76، حدیث 3

[25] ( 2). من اخلَصَ للَّه‏اربعینَ صَباحاً جَرَت ینابیعُ الحکمةِ من قلبِهِ على لسانِهِ.( همان، ج 67، ص 242، حدیث 10)

[26] ( 3). نیةُ المؤمن خیرٌ من عَملِهِ.( همان، ج 70، باب 53، ص 189، حدیث 2)

[27] ( 4). بنگرید به: همان، ج 70، باب 54، ص 249، حدیث 24

[28] ( 5). محمدبن یعقوب کلینى، اصول کافى، ج 2، کتاب الایمان و الکفر، باب الاخلاص، حدیث 4

[29] ( 1). سیدروح‏اللّه خمینى( امام)، چهل حدیث، ص 331

[30] ( 2). محمدتقى مصباح، اخلاق در قرآن، تحقیق و نگارش محمدحسین اسکندرى، ج 1، ص 122 و 123

[31] ( 1). براى توضیح بیشتر در این باره، بنگرید به: عبد الله شبّر، الاخلاق، ص 15 و 16

[32] ( 2). بنگرید به: محمدتقى مصباح، ره توشه، تحقیق و نگارش کریم سبحانى، ج 1، ص 69

[33] ( 3). محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 9، ص 34 و 35، حدیث 33

[34] ( 1). محمدبن یعقوب کلینى، اصول الکافى، ج 1، کتاب فضل العلم، باب النوادر، حدیث 8

[35] ( 2). لاتَقعُدُوا إلّاالى عالمٍ یَدعُوکم من ثَلاثٍ الى ثلاثٍ: من الکبرِ الى التواضعِ و من المُداهَنةِ الى المُناصحةِ و من الجَهلِ الى العلمِ.( تنبیه الخواطر، ج 2، ص 233)

[36] ( 1). و مِن الخُسران صَرفُ الزمانِ فى المباح و ان قلَّ.( رضا مختارى، سیماى فرزانگان، ص 106)

[37] ( 2). عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 1، باب 39، ص 394 و 395، حدیث 46

[38] ( 3). العلمُ اکثرُ مِن انْ یُحاطَ به، فَخُذُوا من کلِّ علمٍ احْسَنَهُ.( همان، فصل 1، ص 120، حدیث 2198)

[39] ( 4). محمدبن یعقوب کلینى، اصول الکافى، ج 1، کتاب فضل العلم، باب 2، حدیث 1

[40] ( 1). بنگرید به: محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 10، ص 43، حدیث 11

[41] ( 1). العلمُ خَزائِنُ و مِفتاحُها السؤالُ فاسأَلوا رَحِمَکم اللَّهُ فانَّه یُؤْجَرُ اربعةٌ: السائلُ و المتکلمُ و المستمعُ و المُحِبَّ لهم.( محمدباقر مجلسى، تحف العقول، ص 41)

[42] ( 2). محمدبن یعقوب کلینى، اصول الکافى، ج 1، کتاب فضل العلم، باب 9، حدیث 2

[43] ( 3). سَلْ تَفَقُّهاً ولا تَسأَلْ تَعنُّتاً فانَّ الجاهلَ المُتعلِّمَ شبیهٌ بالعالِمِ و انَّ العالِمَ المُتَعسِّف شبیهٌ بالجاهلِ المُتَعَنِّتِ.( نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، حکمت 320، ص 419)

[44] ( 4). محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 8، حدیث 3( نقل به مضمون)

[45] ( 1). محمد اسفندیارى،« درک کردن و رد کردن»، آینه پژوهش، سال پنجم، شماره اول، ص 7

[46] ( 2). علامه مجلسى در بحار الانوار، ج 2، بابى با عنوان« النهى عن القول بغیر علم و الافتاء بالرأى و بیان شرایطه» ذکر کرده‏که مشتمل بر آیات متعددى از قرآن کریم و پنجاه روایت در این موضوع است

[47] ( 1). امام صادق علیه السلام: حَقُّ اللَّهِ على خَلقِهِ ان یَقُولُوا ما یَعلَمُون و یَکُفُّوا عَمّا لا یَعلَمُون فاذا فَعَلُوا ذلک فقد واللَّهِ ادُّوا الیه حَقَّه.( محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 2، باب 16، ص 118، حدیث 20)

[48] ( 2). لو سَکَتَ مَن لا یَعلَم سَقَطَ الاختلافُ.( همان، ص 122، حدیث 45)

[49] ( 3). انَّ مَن اجابَ فى کلِّ ما یُسئَلَ عنه لمجنونٌ.( همان، ص 117، حدیث 15)

[50] ( 4). مَن افتى الناسَ بغیر علمٍ و لا هُدىً من اللَّهِ لَعَنَتْهُ ملائکة الرحمةِ و ملائکةُ العذابِ و لَحِقَه وِزرُ مَن عَمِل بِفُتیاهُ.( همان، ص 118، حدیث 23)

[51] ( 5). لو انَّ العبادَ اذا جَهِلُوا وَقَفُوا لَم یَجْحَدُوا و لم یَکْفُرُوا.( همان، ص 120، حدیث 31)

[52] ( 6). قَیِّدوا العلمَ. قیل: و ما تقییده؟ قال: کتابَتُه.( همان، ج 2، باب 19، حدیث 35، ص 151)

[53] ( 7). همان، ص 152، حدیث 36

[54] ( 1). اکتبوا العلمَ فانَّکم لاتَحفظونَ حتى تکتبوا.( محمدبن یعقوب کلینى، اصول الکافى، ج 1، کتاب فضل العلم، باب 17، حدیث 9)

[55] ( 2). احتفِظُوا بکُتُبکم فانکم سوفَ تَحتاجون الیها.( همان، حدیث 10)

[56] ( 4). یا احمد انَّ اهلَ الدنیا کثیرٌ فیهم الجهلُ و الحمقُ لایَتَواضَعُون لِمَن یَتَعلَّمون منه و هم عند انفُسِهم عقلاءُ و عند العارِفین حُمَقاء.( دیلمى، ارشاد القلوب، 201)

[57] ( 5). پیامبراکرم صلى الله علیه و آله: حُرَمةُ العالِمِ العامِلِ بعلمِهِ کحرمةِ الشهداءِ و الصدیقین.( محمد محمدى‏رى‏شهرى، علم و حکمت در قرآن‏و حدیث، ج 2، ص 610، حدیث 1773)

[58] ( 6). پیامبراکرم صلى الله علیه و آله: تَواضَعُوا للعالمِ و ارْفَعُوه فانَّ الملائکةَ تَرفَعُ العالِمَ و تَخفَضُ أَجنِحَتِها و تَستَغْفِر له.( همان، ص 614، حدیث 1786)

[59] ( 7). همان، ص 626، حدیث 1830

[60] ( 8). پیامبراکرم صلى الله علیه و آله: مَن اکرَمَ عالماً فقد اکرَمَنى و مَن اکرَمَنى فقد اکرَم اللَّهَ و مَن اکرَم اللَّهَ فَمَصِیرُه الى الجنةِ.( همان، ص 610، حدیث 1771)

[61] ( 1). محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 10، ص 42، حدیث 6

[62] ( 2). زمر( 39): 9

[63] ( 1). مرتضى مطهرى، ده گفتار، فریضه علم، ص 172 و 173

[64] ( 2). لا مَعرفةَ کَمعرفَتِک بِنَفسِک.( محمد محمدى‏رى‏شهرى، میزان الحکمة، ج 6، ص 140، حدیث 11898)

[65] ( 3). افضلُ المَعرفةِ، مَعرفةُ الانسانِ بِنفسِه.( همان، حدیث، 11900)

[66] ( 4). نهایةُ المعرفة، انْ یَعرِفَ المرءُ نفسَه.( همان، حدیث 11902)

[67] ( 5). معرفةُ النَفس، انفعُ الْمَعارِف.( همان، حدیث 11903)

[68] ( 6). کَفى بِالمرءِ جَهلًا، انْ یجهل نفسَه.( همان، ص 141، حدیث 11913)

[69] ( 1). اعظمُ الجَهل، جَهلُ الانسانِ امرَ نَفسِه.( همان، حدیث 11914)

[70] ( 2). مَن عَرَف نفسَه جاهَدَها، و مَن جَهِل نَفسَه اهمَلَها.( همان، حدیث 11919)

[71] ( 3). المؤمن اذا ماتَ و تَرَکَ ورقةً واحدةً علیها علمٌ تکونُ تلکَ الورقةُ یومَ القیامةِ ستراً فیما بینَه و بین النارِ و أَعطاهُ اللَّهُ تبارکَ و تعالى بکلِّ حرفٍ مکتوبٍ علیها مدینةً اوسعُ من الدنیا سبعَ مرّاتٍ.( محمدباقرمجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 19، ص 144، حدیث 1)

[72] ( 1).

1.-

[73] ( 1). بنگرید به: همان، ص 35- 33

[74] ( 2). ا. ح. آریان‏پور، پژوهش، ص 25 و 26

[75] ( 2). اذا هبِتَ امراً فَقَعْ فیه، فِانَّ شدةَ توقیه اعظمُ مِمّا تَخافُ منه.( نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت 175)

[76] ( 2). انَّ اللَّهَ یأْمُرُکم ان تُؤَدُّوا الاماناتِ الى اهلِها.( نساء( 4): 58)

[77] ( 3). والّذین هم لَاماناتِهِم و عَهدهِم راعُون.( مؤمنون( 23): 8)

[78] ( 1). بنگرید به: محمد رضا حکیمى، حماسه الغدیر، ص 215

[79] ( 2). نقل تقطیعى، یعنى نقل یک مقدار از حدیث، یا متن تاریخى، یا متن حدیثى، یا متن فلسفى یا ... و حذف مقدارى دیگر، درجایى که مطلب پیوسته و مرتبط است و نقل همه مطلب چیز دیگرى را مى‏رساند، یا ممکن است خواننده از نقل همه مطالب استنباط دیگرى بکند.( همان، پاورقى ص 215)

[80] ( 3). محمدعلى فروغى، سیر حکمت در اروپا، تصحیح امیرجلال‏الدین اعلم، ص 31

[81] ( 1). براى آشنایى بیشتر با علل و عوامل نشاط و تحرک در تحقیق و همچنین عوامل احساس ناامیدى و سستى در تحقیق، بنگرید به: مسعود آذربایجانى،« ضعف و قوت انگیزه در پژوهش»، دو فصلنامه پژوهش، پیش‏شماره اول، ص 48- 37

[82] ( 2). مرتضى مطهرى، تعلیم و تربیت در اسلام، ص 421

[83] ( 6). بنگرید به: شیخ آقا بزرگ طهرانى، طبقات اعلام الشیعة نقباء البشر فى القرن الرابع عشر، ج 4، ص 1393- 1390.

[84] ( 1). لَنْ یُحرِزَ العلمَ إلّامَن یُطیلَ دَرسَه.( عبدالواحد الآمدى، غررالحکم و دررالکلم)

[85] ( 1). روایات بسیارى در نهى از تفسیر به رأى وارد شده است. بنگرید به: محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 89، باب 10، ص 112- 107. نویسنده بیست روایات در این زمینه نقل کرده است. همچنین براى آشنایى بیشتر با ابعاد مختلف این بحث، بنگرید به: عبداللَّه جوادى آملى، تسنیم تفسیر قرآن کریم، ج 1، ص 232- 175

[86] ( 2). على‏اکبر دهخدا، لغت‏نامه، واژه« انتحال»

[87] ( 3). همان

[88] ( 1). براى آشنایى بیشتر با برخى انتحال‏ها و سرقت‏هاى ادبى مهم و رسوا کننده‏اى که در طول تاریخ صورت گرفته است، بنگرید به: غلامرضا گلى زواره،« غش در پژوهش»، آینه پژوهش، ش 84، ص 59- 7

[89] ( 1). بنگرید به: ا. ح. آریان‏پور، پژوهش، ص 38

[90] ( 2). سیدحسن اسلامى، اخلاق نقد، ص 23

[91] ( 3). گفتنى است برخى از نویسندگان، با توجه به ریشه عربى واژه،« نقد» میان معناى« نقد» و« انتقاد» تفکیک قائل شده‏اند. به این صورت که گفته‏اند:« نَقَد الشئ: فَصْحَه لِیَعرِفَ جَیِّدَه مِن رَدیئَه؛ چیزى را نقد کرد، یعنى وارسى‏کرد تا نیک و بد آن را بشناسد.» و در باره سخن، چنین مى‏گویند:« نَقَد الکلام: اظهَرَ ما به مِن العیوبِ او المَحاسن؛ سخن را نقد کرد، یعنى زشتى و زیبایى آن را نمایان ساخت.» یعنى همان کارى که صرافان در روزگار قدیم انجام مى‏دادند که سکه‏هاى اصلى را از سکه‏هاى تقلبى بازشناسى مى‏کردند. نقادان و ناقدانِ یک سخن نیز به همین منظور به بررسى یک سخن مى‏پردازند. اما هرگاه تنها به عیبجویى و بیان اشکالات و ناراستى‏هاى یک اندیشه پرداخته شود، از واژه« انتقاد» به کمک حرف« على‏» استفاده مى‏کنند و مى‏گویند:« انتَقَدَ الکلامَ على قائِلِه: اظْهَرَ عیبَه؛ بر سخن گوینده انتقاد کرد، یعنى زشتى‏هایش را آشکار کرد.» صرف‏نظر از صحت و سقم این دیدگاه، ما در این نوشتار، نقد و انتقاد را به یک معنا گرفته و چنین تفکیکى را در اینجا مورد نظر نداریم

[92] ( 4). بنگرید به: غلامحسین غلامحسین‏زاده، سیر نقد شعر در ایران: از مشروطه تا 1332 ه. ش، ص 157

[93] ( 5). بنگرید به: همان

[94] ( 6). محمدعلى سلطانى،« ضرورت و شیوه نقد کتاب»، آینه پژوهش، سال اول، شماره اول، خرداد و تیر 1369، ص 10. بسیارى از مطالب این مقاله بر گرفته از مقاله آیین نقد کتاب آقاى خرمشاهى است!

[95] ( 1). بنگرید به: غلامحسین غلامحسین‏زاده، سیر نقد شعر در ایران: از مشروطه تا 1332 ه. ش، ص 160؛ محمد فنایى اشکورى، معرفت‏شناسى دینى، ص 16

[96] ( 2). احبُّ اخوانى الىَّ مَن اهدى‏ الىَّ عُیوبى.( محمدرضا حکیمى، الحیاة، ج 1، ص 196)

[97] ( 3). مَن بَصَّرَک عیبَک فقد نَصَحَک.( همان)

[98] ( 4). مَن احبَّک نَهاکَ و مَن ابغَضَکَ اغراکَ.( همان، ص 197)

[99] ( 1). مَن ساتَرَ عیبَک فهو عَدُوَّک.( همان، ج 1، ص 198)

[100] ( 2). محمدعلى سلطانى،« ضرورت و شیوه نقد کتاب»، آینه پژوهش، سال اول، شماره اول، ص 12

[101] ( 1). بنگرید به: همان، ص 13

[102] ( 3). به حکم حق‏شناسى باید بگویم که در این بخش، از کتاب اخلاق نقد، نوشته دوست عزیزم، حجت‏الاسلام دکترسیدحسن اسلامى، فراوان بهره برده‏ام. مطالعه این کتاب را به خوانندگان توصیه مى‏کنم

[103] ( 5). نهج‏البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 31، ص 299

[104] ( 6). بنگرید به: محمد اسفندیارى،« درک کردن و رد کردن»، آینه پژوهش، سال پنجم، شماره اول، ص 14- 2

[105] ( 1). محمد فنایى اشکورى، معرفت شناسى دینى، ص 28

[106] ( 1). بنگرید به: محمد اسفندیارى، همان، ص 13

[107] ( 1). بنگرید به: محمد فنایى اشکورى، معرفت‏شناسى دینى، ص 23 و 24

[108] ( 2). على اصغر خندان، منطق کاربردى، ص 218؛ همو، مغالطات، ص 197

[109] ( 3). خُذ الحکمةَ ممَّن اتاکَ بها و انْظُرْ الى ما قال و لا تَنظُرْ الى مَن قال.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 1، فصل 30، ص 355، حدیث 11)

[110] ( 4). الحکمةُ ضالةُ المؤمن فَخُذْ الحکمةَ و لو من اهلِ النفاق.( نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهیدى، حکمت 80، ص 373)

[111] ( 1). وَ لا تَسْتَوى الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ أحْسَنُ فَإذا الَّذى بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأنَّهُ وَلِىُّ حَمیمٌ.( فصلت( 41): 34)

[112] ( 3). یا أیُّها الَّذینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ کَبُرَ مَقتاً عنداللَّهِ ان تَقُولُوا ما لا تَفعَلُون.( صف( 61): 2 و 3)

[113] ( 4). طُوبى‏ لِمَن شَغَلَه عیبُه عَن عیوبِ غیرهِ.( میرزاحسین نورى، مستدرک الوسائل، ج 2، ص 378، کتاب الطهارة، باب 53، حدیث 3)

[114] ( 1). اکَبرُ العَیب ان تَعیبَ ما فیک مثلُه.( نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، حکمت 353، ص 423)

[115] ( 2). انفَعُ الاشیاءِ للمرءِ سَبْقُه الناس الى عیبِ نفسهِ ....( محمد بن یعقوب کلینى، الروضة من الکافى، ص 243، حدیث 337)

[116] ( 2). العبادةُ سبعونَ جزءاً افضَلُها طلبُ الحلال.( همان، حدیث 6)

[117] ( 3). من طلب‏[ الرزق فى‏] الدنیا استعفافاً عن الناسِ و تَوسیعاً على اهلِهِ و تَعَطُّفا على جاره لَقِىَ اللَّهَ عزوجل یومَ القیامةِ و وجهُهُ مثلُ القَمَرِ لیلةَ البدرِ.( همان، حدیث 5)

[118] ( 4). با توجه به اینکه در میان انصار پیامبر افراد متعددى« سعد» نام داشتند، در میان مورخان اختلاف است که این‏سعد انصارى، چه کسى بوده است، آیا سعد بن معاذ بوده است یا سعد بن عباده یا شخصى دیگر؟ البته این مسئله براى بحث ما مهم نیست؛ آنچه که مهم است برخورد پیامبر صلى الله علیه و آله با کارگر و اشخاصى است که براى کسب درآمد و تأمین مخارج زندگى کار مى‏کنند

[119] ( 5). ابن اثیر، اسد الغابة فى معرفة الصحابة، ج 2، ص 269

[120] ( 6). ملعونٌ من القى‏ کَلَّه على الناس.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 77، باب 7، ص 142، حدیث 1)

[121] ( 1). جیفةٌ باللیل بَطّالٌ بالنهار.( شیخ عباس قمى، سفینة البحار و مدینة الحکم و الآثار، ج 8، ص 368، ذم کثرة النوم)

[122] ( 2). محمد بن یعقوب کلینى، الفروع من الکافى، ج 5، ص 77، باب الحثّ على الطلب و التعرض للرزق، حدیث 1

[123] ( 3). لاخَیرَ فى مَنْ لایُحِبُّ جَمعَ المالِ من حلالٍ یَکُفَّ به وجهَهَ و یَقضى به دَینَه و یَصِلَ به رَحِمَه.( همان، ج 5، ص 72، باب الاستعانة بالدنیا على الاخرة، حدیث 5)

[124] ( 4). بنگرید به: همان، ج 5، ص 75 و 76، باب ما یجب من الاقتداء بالائمة علیهم السلام فى التعرض للرزق، حدیث 10

[125] ( 1). همان، ج 5، ص 73 و 74، باب ما یجب من الاقتداء بالائمة علیهم السلام فى التعرض للرزق، حدیث 1

[126] ( 2). همان، ج 5، ص 76، باب ما یجب من الاقتداء بالائمة علیهم السلام فى التعرض للرزق، حدیث 13

[127] ( 1). محسن فیض کاشانى، المحجة البیضاء فى تهذیب الاحیاء، تصحیح على‏اکبر غفارى، ج 3، ص 140

[128] ( 2). محمد بن یعقوب کلینى، الفروع من الکافى، ج 5، ص 72، باب الاستعانة بالدنیا على الاخرة، حدیث 10

[129] ( 3). یا اباذر انَّ الرَّجُلَ لَیَحرُمَ رزقَه بالذنب یُصِیبُه.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، باب 4، ص 77، حدیث 3)

[130] ( 4). فى سِعَةِ الاخلاقِ کُنُوزُ الارزاق.( شیخ عباس قمى، سفینة البحار و مدینة الحکم و الآثار، ج 2، باب الخاء بعده اللام، ص 678)

[131] ( 5). حُسنُ الخُلقِ یَزیدُ فى الرِّزق.( همان)

[132] ( 3). براى مطالعه بیشتر در این‏باره، بنگرید به: مرتضى‏مطهرى، تعلیم و تربیت در اسلام، ص 419- 410

[133] ( 4). النفسُ ان لم تَشْغَلْهُ شَغَلَک

[134] ( 1). بنگرید به: مرتضى مطهرى، تعلیم و تربیت در اسلام، ص 429 و 430

[135] ( 2). همان، ص 424

[136] ( 3). همان، ص 425

[137] ( 1). محمد بن یعقوب کلینى، الفروع من الکافى، ج 5، ص 76 و 77، باب ما یجب من الاقتداء بالائمة علیهم السلام فى التعرض للرزق، حدیث 14

[138] ( 1). بنگرید به: محسن فیض کاشانى، المحجة البیضاء فى تهذیب الاحیاء، ج 4، ص 25- 11

[139] ( 1). و اللَّه اللَّه فى جِیرانِکم فانَّهم وصیةُ نبیِّکُم ما زالَ یُوصِى بهم حتى ظَنَنّا انَّه سَیُوَرِّثُهم.( نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 47، ص 321)

[140] ( 1). جاءَ اعرابىٌ الى النبى فقال: یا رسولَ اللَّه عَلِّمْنِى عملًا ادخُلُ به الجنة، فقال: ما احبَبْتَ ان یَأتِیَهُ الناسُ الیک فَأْتِهِ الیهم و ما کرهتَ ان یأتیه الناسُ الیک فلاتأتِهِ الیهم.( شیخ حرّ عاملى، وسائل الشیعة، ج 11، باب 35، ص 228، حدیث 1)

[141] ( 2). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 31، ص 301

[142] ( 3). گفتنى است که بر اساس مکتب لذت‏گرایى شخصى، اعم از لذت‏گرایى حسى آریستیپوس و یا لذت‏گرایى اپیکور این قاعده‏جایگاهى نخواهد داشت. معیار اخلاق از دیدگاه این دو مکتب لذت شخصى است. یعنى هر کارى که لذتى شخصى براى ما به بار آورد، خوب؛ و هر کارى که لذت شخصى را نتیجه ندهد و یا احیاناً مستلزم الم و درد باشد، بد خواهد بود.( براى توضیح بیشتر در این‏باره، بنگرید به: محمدتقى مصباح، نقد و بررسى مکاتب اخلاقى، تحقیق و نگارش احمدحسین شریفى، فصل مکتب لذت‏گرایى)

[143] ( 1). محمدتقى مصباح یزدى، پند جاوید، نگارش على زینتى، ج 1، ص 210

[144] ( 2). همان، ص 210 و 211

[145] ( 1). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 47، ص 321

[146] ( 2). الخَلقُ کلُّهم عیالُ اللَّهِ فاحَبُّ الخلقِ الى اللَّهِ احْسَنُ الناسِ الى عیالِهِ.( تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 105)

[147] ( 3). رأسُ العقلِ بعدَ الدینِ التَودُّد الى الناسِ و اصطناعُ الخیرِ الى کلِ برٍ و فاجرٍ.( میرزا حسین نورى، مستدرک الوسائل، ج 2، ص 67)؛ پیامبراکرم صلى الله علیه و آله: رأسُ العقلِ بعد الایمان باللَّه عزوجل التحبُّب الى الناسِ.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، کتاب العشرة، ص 158، باب 10، حدیث 6)

[148] ( 4). التَّوَدُّد الى الناس نصفُ الایمان.( تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 108)

[149] ( 5). التَّودُّد الى الناسِ نصفُ العقل.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، کتاب العشرة، ص 168، باب 10، حدیث 35)

[150] ( 6). ... فاتقوا اللَّهَ و اصلِحوا ذاتَ بینِکم و اطیعوا اللَّهَ و رسولَه ان کنتم مؤمنین.( انفال( 8): 1)

[151] ( 1). إنَّما الْمُؤْمِنُونَ إخْوَةٌ فَأصْلِحُوا بَیْنَ أخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ.( حجرات( 49): 10)

[152] ( 4). در سال‏هاى اخیر در باره امر به معروف و نهى از منکر، کتاب‏هاى بسیار متعدد و متنوعى به نگارش درآمده است وهر کسى کوشیده است تا به فراخور توانایى‏ها و امکانات خود در این‏باره سخن گوید. از جمله نوشته‏هاى مفید در این زمینه مى‏توان آثار زیر را نام برد: مرتضى مطهرى، ده گفتار،« امر به معروف و نهى از منکر»، ص 94- 66؛ محمد اسفندیارى، بعد اجتماعى اسلام؛ و مقاله نسبتاً مفصل سید حسن اسلامى،« امر به معروف و نهى ازمنکر»، دانشنامه امام على، ج 6

[153] ( 1). وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنکَرِ وَیُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَیُطِیعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِکَ سَیَرْحَمُهُمْ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ.( توبه( 9): 71)

[154] ( 2). مرتضى مطهرى، ده گفتار، ص 76 و 77

[155] ( 3). یا بُنَىَّ أقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما أصابَکَ إنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ اْلأُمُورِ.( لقمان( 31): 17)

[156] ( 1). آمُرُهم بالمعروف و انهاهُم عن المنکرِ و اتقاهم للَّهِ و ارضاهم.( فضل بن حسن طبرسى، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، تحقیق هاشم رسولى محلاتى، ج 1 و 2، ص 614)

[157] ( 2). انَّ الامرَ بالمعروفِ و النهىَ عن المنکرِ سبیلُ الانبیاءِ و مِنهاجُ الصُّلَحاءِ فَریضةٌ عظیمةٌ بها تُقامُ الفرائِضُ و تَأمَنُ المَذاهِبُ و تَحلُّ المکاسِبُ و تُرَدُّ المَظالم و تَعمُرُ الارضُ و یَنْتَصِفُ من الاعداءِ و یَستقِیمُ الامر.( محمد بن حسن الحر العاملى، وسائل الشیعة الى تحصیل مسائل الشریعة، ج 16، کتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنکر و ما یلحق به، باب 1، ص 119، حدیث 6)

[158] ( 1). و ما اعمالُ البِّرِ کلِّها و الجهاد فى سبیلِ اللَّهِ عند الامرِ بالمعروفِ و النهى عن المنکرِ إلا کَنَفَثَةٍ فى بَحرٍ لُجِّىٍ ... و افضَلُ من ذلک کلمةُ عدلٍ عند امامٍ جائرٍ.( نهج البلاغة، ترجمه سیدجعفر شهیدى، حکمت 374، ص 429)

[159] ( 2). محمد بن حسن الحر العاملى، وسائل الشیعة، ج 16، کتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنکر و ما یلحق به، باب 1، ص 122، حدیث 13

[160] ( 3). وأمُرْ بالمعروفِ تَکُنْ من اهلِه و انْکَرْ بیدِک و لسانِک و بایِنْ مَن فَعَلَه بجُهدِک و جاهِدْ فى اللَّهِ حقَّ جهادِهِ و لَاتأْخُذْکَ فى اللَّهِ لومةَ لائمٍ.( نهج البلاغة، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 31، ص 296)

[161] ( 4). بنگرید به: محمد اسفندیارى، بعد اجتماعى اسلام، ص 76؛ سیدحسن اسلامى،« امر به معروف و نهى از منکر»، دانش‏نامه امام على، ج 6، ص 267

[162] ( 1). مرحوم شیخ طوسى معروف به« شیخ الطائفه» در کتاب النهایة، ص 299 و 300، در باره مراتب امر به معروف ونهى از منکر مى‏گوید:« و الامرُ بالمعروفِ یکون بالید و اللسان فاما بالید فهو ان یَفْعَلَ المعروفَ و یَجْتَنِبَ المنکرَ على وجهٍ یتأسى به الناس.» و صاحب جواهر نیز پس از نقل این عبارات در ادامه مى‏فرماید:« نَعَم من اعظَمِ افرادِ الامرِ بالمعروفِ و النهىِ عن المنکرِ و اعلاها و اتْقَنها و اشدّها تأثیراً خُصوصاً بالنسبةِ الى رؤساءِ الدینِ هو انْ یَلبِسَ رَداءَ المَعروفِ واجِبِهِ و مندوبِهِ و یَنْزِعَ رَداءَ المنکَر مُحرَّمِهِ و مَکروهِهِ و یَستکمِلَ نفسَه بالاخلاقِ الکریمةِ و یَنزِهَها عن الاخلاقِ الذمیمةِ.»

[163] ( 2). مرتضى مطهرى، ده گفتار، ص 92

[164] ( 3). انَّما هَلَکَ الذین مِمَّن کان قبلَکم انه اذا سَرَق فیهم الشریفُ تَرکُوه و اذا سَرق فیهم الضعیفُ قطعوه.( میرزاحسین نورى، مستدرک الوسائل، ج 18، باب 1، ص 7، حدیث 1)

[165] ( 1). بنگرید به: محمدحسن نجفى، جواهر الکلام فى شرح شرائع الاسلام، ج 21، ص 374- 366

[166] ( 1). بنگرید به: محمدحسن نجفى، جواهر الکلام فى شرح شرائع الاسلام، ج 21، ص 383- 374؛ سیدحسن اسلامى،« امر به معروف و نهى ازمنکر»، دانشنامه امام على، ج 6، ص 299- 294

[167] ( 2). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه 201، ص 237

[168] ( 3). فَمَنْ لم یَعْرِفْ معروفاً و لم یُنْکِرْ منکراً قُلِب فجُعِل اعلاه اسفَلُه.( بنگرید به: محمدحسن نجفى، جواهر الکلام فى شرح شرائع الاسلام، ج 21، ص 375)

[169] ( 1). بنگرید به: حسین مظاهرى، اخلاق و جوان، ج 1، ص 85- 83

[170] ( 2). فَإنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إنّى بَرى‏ءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ.( شعراء( 26): 216)

[171] ( 3). سیدروح‏اللّه خمینى( امام)، شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 317

[172] ( 1). نهج البلاغة، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه 140

[173] ( 2). همان، نامه 53، ص 333

[174] ( 3). یا اباذر! کَفى بالمرءِ کِذباً ان یحدث بکلّ ما یَسمَع.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، باب 4، ص 85، حدیث 3)

[175] ( 4). محمدتقى مصباح یزدى، ره توشه، ج 2، ص 252

[176] ( 2). وَ لاتُضَیِعَنَّ حقَ اخیک اتّکالًا على ما بَینک و بینَه فانَّه لیس لکَ باخٍ مَن اضَعْتَ حقَّه.( نهج البلاغة، نامه 31، ص 306)

[177] ( 3). براى نمونه بنگرید به: محمدى رى‏شهرى، دوستى در قرآن و حدیث، ترجمه سیدحسن اسلامى، ص 84 و 85

[178] ( 4). الانصاف یُؤَلِّفُ القلوبَ.( بنگرید به: همان، ص 84)

[179] ( 5). مع الانصاف تَدُوم الاخوةَ.( میرزاحسین نورى، مستدرک الوسائل، ج 2 ص 308)؛ امام على علیه السلام: الانصافُ یَستَدیمُ المَحَبَّةَ.( همان، ص 84)

[180] ( 6). امام على علیه السلام: عَلَى الانصافِ تَرسَخُ المودّةُ.( همان، ص 84)

[181] ( 7). ثلاثُ خصالٍ تُجتَلَبُ بهنَّ المحبةُ: الانصافُ فى المعاشرةِ، و المُؤاساةُ فى الشدةِ و الانطواعُ والرجوعُ الى قلبٍ سلیمٍ.( همان، ص 85)

[182] ( 8). المُنصِفُ کثیرُ الاولیاءِ و الأَوِدّاءِ.( همان)

[183] ( 1). پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله: المرءُ على دِین خلیلِهِ فَلْیَنْظُرْ احدُکم من یُخالِل.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، ص 192، باب 14، حدیث 12)

[184] ( 2). از حضرت سلیمان علیه السلام نقل شده است: لاتَحکُمُوا على رجلٍ بشیئٍ حتى تَنْظُرُوا الى مَن یُصاحِب فانَّما یُعَرفُ الرجلُ باشکالِهِ‏و اقرانهِ و یُنصَبَ الى اصحابه و اخوانه.( همان، ص 188، باب 13، حدیث 17)

[185] ( 3). امام على علیه السلام: جمعُ خیرِ الدنیا و الاخرةِ فى کِتمانِ السرّ و مصادقةِ الاخیار.( همان، ص 178، باب 11، حدیث 17)

[186] ( 4). امام على علیه السلام: صاحِبُ السوءِ قطعةٌ من النارِ.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 1، فصل 44، ص 413، حدیث 14)

[187] ( 5). لِکُلِ شئٍ آفةً و آفةُ الخیرِ قرینُ السوءِ.

[188] ( 6). امام على علیه السلام: لاتَصحَب الشریرَ فانَّ طبعَک یَسرِقُ من طبعهِ شَراً و انتَ لاتعلم.( ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 20، کلمه 147، ص 272)

[189] ( 1). و احذَرْ صحابةَ من یَفیل رأیُهُ و یُنکَر عملُهُ فان الصاحبَ مُعتَبَر بصاحبِهِ.( نهج البلاغة، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 69، ص 353 و 354)

[190] ( 1). عن ابن عباس، قال: قیل: یا رسول‏اللَّه اىُّ الجلساء خیرٌ؟ قال: مَن ذَکَّرکم باللَّهِ رؤیَتُه، و زادَکُم فى عِلْمِکم مَنطِقُهُ و ذَکَّرَکم بالاخرةِ عَمَلُهُ.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، باب 13، ص 186، حدیث 3)؛ شبیه همین سفارش‏ها از حضرت عیسى علیه السلام نیز نقل شده است.( بنگرید به: همان، ص 189، حدیث 18)

[191] ( 4). امام صادق علیه السلام قال لبعض اصحابه: لاتَطَّلِعْ صدیقَک مِن سرّک إلّاعلى ما لو اطلَعَ علیه عدوُّک لم یَضُرُّک فان الصدیقَ قد یکون عدواً یوماً.( بنگرید به: محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، باب 11، ص 177، حدیث 15)

[192] ( 5). احبِبْ حبَیبَک هوناً ما عسى ان یکونَ بَغَیضَک یوماً ما و ابغِضْ بغیضَک هوناً ما عسى ان یکونَ حبیبَک یوماً ما.( نهج البلاغة، ترجمه سیدجعفر شهیدى، حکمت 268، ص 410؛ محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، باب 11، ص 177، حدیث 14؛ همچنین نگاه کنید به ص 178، حدیث 18)

[193] ( 1). لاتتبع اخاک بعد القطیعةِ وقیعةً فیه فَتَسُدَّ علیه طریقَ الرجوعِ الیک فلَعَلَّ التجاربَ تردُّه علیک.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، کتاب العشرة، ص 166، باب 10، حدیث 31)

[194] ( 2). وَ إذا رَأیْتَ الَّذینَ یَخُوضُونَ فى آیاتِنا فَأعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى یَخُوضُوا فى حَدیثٍ غَیْرِهِ وَ إمّا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرى‏ مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ* وَ ما عَلَى الَّذینَ یَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَىْ‏ءٍ وَ لکِنْ ذِکْرى‏ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ.( انعام( 6): 68 و 69)

[195] ( 3). وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلى‏ یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلًا* یا وَیْلَتى‏ لَیْتَنى لَمْ أتَّخِذْ فُلاناً خَلیلًا* لَقَدْ أضَلَّنى عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إذْ جاءَنى وَ کانَ الشَّیْطانُ لْلإِنْسانِ خَذُولًا.( فرقان( 25): 29- 27)

[196] ( 2). محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، باب 14، ص 190، حدیث 3.

[197] ( 3). لاتَصَحبْ المالقَ فَیزِینُ لک فعلَه و یَوَدُّ انک مثلُه.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 2، فصل 85، ص 328، حدیث 157)

[198] ( 1). برخى از نویسندگان انواع نظریات مختلف در این باب را به چهار دسته تقسیم کرده‏اند. به‏عنوان مثال، بنگرید به: جولیانوپونتارا،« اخلاق، سیاست، انقلاب»، مترجم حمید غفارى، نامه فرهنگ، سال دوم، شماره 1 و 2، ص 105- 98

[199] ( 2). جولیانو پونتارا،« اخلاق، سیاست، انقلاب»، مترجم حمید غفارى، نامه فرهنگ، سال دوم، شماره 1 و 2، ص 99

[200] ( 1). نیکولو ماکیاولى، شهریار، ترجمه داریوش آشورى، ص 117 و 118

[201] ( 1). همان، ص 129

[202] ( 2). بنگرید به: سیدحسن اسلامى، امام، اخلاق، سیاست، ص 200- 195؛ و جولیانو پونتارا،« اخلاق، سیاست، انقلاب» مترجم حمید غفارى، نامه فرهنگ، سال دوم، شماره 1 و 2، ص 100 و 101

[203] ( 1). جولیانو پونتارا،« اخلاق، سیاست، انقلاب» مترجم حمید غفارى، نامه فرهنگ، سال دوم، شماره 1 و 2، ص 100

[204] ( 1). بنگرید به: محمدتقى مصباح یزدى، فلسفه اخلاق، تحقیق و نگارش احمدحسین شریفى، ص 166- 141.

[205] ( 2). دانیل شیرو،« در 1989 در اروپاى شرقى چه گذشت؟»، ترجمه عزت اللَّه فولادوند، خرد در سیاست، ص 513.( شالوده اخلاقى و معنوى کمونیسم نابود شده بود .... روشنفکران، با همه ناتوانى ظاهرى، این احساس یأس اخلاقى و معنوى و فساد را با اعتراض‏هاى جسته و گریخته و تحلیل و تفسیرهاى کنایه‏آمیز، در میان مردم دامن مى‏زدند، و جمعیت شهرنشین نیز آنقدر سواد و آگاهى داشت که بفهمد جریان چیست .... نوجوانان درس خوانده- نه فقط دانشجویان، بلکه همچنین دانش‏آموزان دبیرستان‏ها- آنقدر از وضع جهان اطلاع داشتند که بدانند دروغ شنیده‏اند و فریب خورده‏اند.)

[206] ( 3). همان، ص 515.

[207] ( 1). ابن أبى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 38

[208] ( 2). محمدبن محمدبن نعمان مفید، الاختصاص، تحقیق على‏اکبر الغفارى و محمود زرندى، ص 151

[209] ( 3). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه 126، ص 124

[210] ( 4). همان، نامه 43، ص 315 و 316

[211] ( 1). اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظٌ علیمٌ.( یوسف( 12): 55)

[212] ( 2). نهج‏البلاغه، نامه 53، ص 332

[213] ( 1). ثم الصق بذوى الاحساب و اهلِ البیوتاتِ الصالحة و السوابقِ الحسنةِ.( همان، ص 330)

[214] ( 2). بنگرید به: جعفر مرتضى العاملى، الصحیح فى سیرة النبى الاعظم، ج 4، ص 264

[215] ( 1). لَوْ خَرَجُوا فیکُمْ ما زادُوکُم إلا خَبالًا وَ لأَوْضَعُوا خِلالَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَةَ وَ فیکُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ.( توبه( 9): 47)

[216] ( 2). نهج البلاغه، نامه 53، ص 328

[217] ( 3). فانَّهم اکرَمُ اخلاقاً و اصحُّ اعراضاً و اقلُّ فى المَطامِعِ اشراقاً و ابلَغُ فى عواقبِ الامورِ نظراً.( همان، نامه 53، ص 332)

[218] ( 1). مَن استَعْمَلَ غلاماً فى عِصابةٍ فیها مَن هو ارضى‏ للَّهِ منه فقد خانَ اللَّه.( محمدباقرمجلسى، بحارالانوار، ج 23، ص 75. باب 3، حدیث 24)

[219] ( 2). مَن دعا الناسَ الى نفسِهِ و فیهم مَن هو اعلم منه فهو مبتدعٌ ضالٌّ.( همان، ج 78، ص 259، باب 23، حدیث 108)

[220] ( 3). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه 131، ص 129 و 130

[221] ( 1). همان، ص 328

[222] ( 2). نیکولو ماکیاوللى، شهریار، ترجمه داریوش آشورى، ص 124

[223] ( 1). وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِلْمُؤْمِنینَ.( حجر( 15): 88)

[224] ( 2). فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ.( آل‏عمران( 3): 159)

[225] ( 3). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 53، ص 326

[226] ( 4). همان، 46، ص 320

[227] ( 1). رأسُ السیاسةِ استعمالُ الرفق.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 1، فصل 34، ص 372، حدیث 43)

[228] ( 2). حسین مظاهرى، اخلاق در اداره، ص 16 و 17

[229] ( 1). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 53، ص 338

[230] ( 2). همان، نامه 50، ص 323

[231] ( 3). سیدروح‏اللّه خمینى( امام)، صحیفه امام، ج 19، ص 157

[232] ( 1). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 67، ص 352

[233] ( 2). همان، نامه 53، ص 337

[234] ( 3). محمد حسن نبوى، مدیریت اسلامى، ص 222

[235] ( 4). مَن عَدَلَ نَفَذَ حکمُه.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 2، فصل 77، ص 159، حدیث 203)

[236] ( 5). اعدِلْ تدم لک القدرةُ.( همان، ج 1، فصل 2، ص 127، حدیث 62)

[237] ( 1). اذا بُنِى المُلکُ على قواعدِ العدلِ و دَعائِمِ العقلِ نَصَّر اللَّهُ مُوالیه و خَذَل مُعادیه.( همان، ج 1، فصل 17، ص 283، حدیث 62)

[238] ( 2). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 46، ص 320

[239] ( 3). احِبْ لعامَّةِ رَعیّتِک ما تُحِبُّ لنفسِک و اهلِ بیتِک و اْکَرَهْ لهم ما تَکْرَهُ لنفسِک و اهلِ بیتِک.( محمدباقرمجلسى، بحار الانوار، ج 72، باب 35، ص 27، حدیث 12)

[240] ( 1). نهج البلاغه، نامه 45، ص 317 و 318

[241] ( 3). عبدالکریم سروش،« حکومت دینى، اندیشه دینى»، روزنامه ایران، 1/ 6/ 1379

[242] ( 4). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه 131، ص 129

[243] ( 1). ایها الناس انَّ لى عَلَیکم حقاً و لکم عَلىَّ حقٌ. فامّا حقُّکم عَلَىَّ فالنصیحةُ لکم و توفیرُ فَیئِکم عَلَیکم و تَعلیمُکم کَیْلا تَجْهَلُوا و تَأْدِیبُکم کَیما تَعْلَمُوا.( همان، خطبه 34، ص 35 و 36)

[244] ( 2). على الامامِ ان یُعلِّمَ اهلَ ولایتِهِ حدودَ الاسلامِ و الایمان.( الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 2، فصل 51، ص 29، حدیث 28)

[245] ( 3). شیخ صدوق، التوحید، تصحیح هاشم حسینى طهرانى، باب 3، ص 83 و 84، حدیث 3

[246] ( 4). امیرالمؤمنین علیه السلام: واما حَقّى عَلَیکم ... الاجابةُ حین ادعُوکم و الطاعةُ حین آمرکم.( نهج البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدى، خطبه 34، ص 36)

[247] ( 1). لارَأْىَ لِمَنْ لایُطاع.( همان، خطبه 27، ص 28)

[248] ( 2). لا طاعةَ لمخلوقٍ فى معصیةِ الخالق.( همان، حکمت 165، ص 391)

[249] ( 3). نظر به اهمیت و جایگاه والاى امر به معروف و نهى از منکر در حکومت اسلامى، این اصل به‏عنوان یکى از اصول کلى در قانون اساسى‏جمهورى اسلامى معرفى شده است. در اصل هشتم قانون اساسى‏چنین آمده است:« در جمهورى اسلامى ایران، دعوت به خیر، امر به معروف و نهى از منکر وظیفه‏اى است همگانى و متقابل بر عهده مردم نسبت به یکدیگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت.»

[250] ( 1). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 53، ص 328

[251] ( 2). سید روح‏الله خمینى( امام)، صحیفه امام، ج 16، ص 453- 451

[252] ( 3). من احَبَّ ان یَتَمَثَّلَ له الرجالُ قِیاماً فَلْیُتَبَوأْ مَقعَدُه مِن النّارِ.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 74، باب 4، ص 90، حدیث 3)

[253] ( 1). ما ارى شیئاً اضَرُّ بقلوبِ الرجالِ مِنْ خَفْقِ النِعالِ وَراءَ ظُهُورِهم.( محمد محمدى‏رى‏شهرى، میزان الحکمه، ج 5، ص 206)

[254] ( 2). آفةُ الرئاسةِ الفَخُر.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 1، فصل 16، ص 273، حدیث 33)

[255] ( 3). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه 216، ص 250- 249

[256] ( 4). عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 1، فصل 32، ص 365، حدیث 36

[257] ( 1). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 53، ص 326

[258] ( 2). الدولةَ کما تُقْبِلُ تُدبِر.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 1، فصل 1، ص 59، حدیث 1272)

[259] ( 3). ایّاک و مساواتِ اللَّهِ فى عظمتِهِ و التَشَبُّهِ به فی جبروتِهِ، فانَّ اللَّهَ یذِلُّ کلَّ جَبّارٍ و یَهِینُ کلَّ مُختالٍ.( نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 53، ص 326 و 327)

[260] ( 4). مَن اختالَ فى ولایتِهِ ابانَ عَن حِماقَتِهِ.( عبدالواحد الآمدى، غرر الحکم و درر الکلم، ج 2، فصل 77، ص 209، حدیث 1064)

[261] ( 5). ما لِابنِ آدمَ و الفَخرُ اوَّلُهُ نطفة و آخِرُهُ جِیفة و لایَرزق نفسَهُ و لایَدفَع حَتْفَه.( نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، حکمت 454، ص 441)

[262] ( 6). بنگرید به: محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 1، ص 160، حدیث 50

[263] ( 1). نهج البلاغه، حکمت 161، ص 391

[264] ( 2). جلال‏الدین محمدبلخى، مثنوى معنوى، دفتر اول، بیت 1043.

[265] ( 3). نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 53، ص 329

[266] ( 4). فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فى اْلأَمْرِ فَإذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ.( آل‏عمران( 3): 159)

[267] ( 5). براى توضیح بیشتر، بنگرید به: محمد اسفندیارى، بعد اجتماعى اسلام، ص 127- 115

[268] ( 1). بنگرید به: همان، ص 127

[269] شریفى، احمدحسین، آیین زندگى (اخلاق کاربردى)، 1جلد.

[270] ( 1). فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أحْسَنَهُ اولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ اولئِکَ هُمْ اولُوا اْلأَلْبابِ.( زمر( 39): 17 و 18)

[271] ( 2). وَ مَنْ أحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إلَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إنَّنى مِنَ الْمُسْلِمینَ وَ لا تَسْتَوى الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ أحْسَنُ فَإذا الَّذى بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأنَّهُ وَلِىُّ حَمیمٌ وَ ما یُلَقّاها إلّاالَّذینَ صَبَرُوا وَ ما یُلَقّاها إلّاذُو حَظِّ عَظیمٍ.( فصلت( 41): 35- 33)

[272] ( 3). ادْعُ إلى‏ سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ أحْسَنُ إنَّ رَبَّکَ هُوَ أعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِهِ وَ هُوَ أعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ.( نحل( 16): 125)

[273] ( 4). وَ لا تُجادِلُوا أهْلَ الْکِتابِ إلّابِالَّتى هِیَ أحْسَنُ إلّاالَّذینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّا بِالَّذى انْزِلَ إلَیْنا وَ انْزِلَ إلَیْکُمْ وَ إلهُنا وَ إلهُکُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ.( عنکبوت( 29): 46)

[274] ( 1). وَ ما بَرِحَ للَّهِ عَزَّتْ آلاؤُه فى البُرهَةِ و فى ازمانِ الفَتَرات عبادٌ ناجاهم فى فِکَرِهم و کَلَّمَهم فى ذاتِ عُقُولِهم.( نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه 222، ص 255)

[275] ( 2). براى نمونه، بنگرید به: محمدرضا مظفر، المنطق، ص 409- 400

[276] ( 1). بنگرید به: محسن فیض کاشانى، المحجة البیضا فى تهذیب الاحیاء، ج 1، ص 99

[277] ( 1). محمدتقى مصباح یزدى، اخلاق در قرآن، ج 3، ص 372

[278] ( 1). قُلْ یا أهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إلى‏ کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ ألّا نَعْبُدَ إلّااللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأنّا مُسْلِمُونَ.( آل‏عمران( 3): 64)

[279] ( 4). بنگرید به: محمد حسین فضل‏اللَّه، گفتگو و تفاهم در قرآن کریم، ترجمه حسین میردامادى، ص 50

[280] ( 1). ها أنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فیما لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فیما لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.( آل‏عمران( 3): 66)

[281] ( 2). بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا یَأْتِهِمْ تَأْویلُهُ کَذلِکَ کَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الظّالِمینَ.( یونس( 10): 39)

[282] ( 1). محمدتقى مصباح یزدى، اخلاق در قرآن، تحقیق محمد حسین اسکندرى، ج 3، ص 329

[283] ( 2). لاتُخاصِمْهم بالقرآنِ فانَّ القرآنَ حَمَّالٌ ذو وجوه تَقُول و یَقُولُون، ولکِنْ حاجِجْهم بالسُّنَةِ فانَّهم لَن یَجِدُوا عنها مَحیصاً.( نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، نامه 77، ص 358)؛ همچنین بنگرید به: محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 29، ص 245، حدیث 56

[284] ( 1). انظُر الى ما قال و لا تَنْظُرْ الى مَن قال.( عبدالواحد الآمدى، غررالحکم و دررالکلم، ج 1، فصل 30، ص 355، حدیث 11)

[285] ( 2). ضالةُ الحکیمِ الحکمةُ فهوَ یَطلُبها حیث کانت.( همان، ج 1، فصل 45، ص 419، حدیث 6)

[286] ( 3). خُذُوا الحقَّ مِن اهلِ الباطِل و لاتَأْخُذُوا الباطلَ مِن اهلِ الحقِ کُوُنوا نُقّادَ الکلام.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 14، ص 96، حدیث 39)

[287] ( 4). الَّذینَ یُجادِلُونَ فى آیاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ أتاهُمْ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذینَ آمَنُوا کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّارٍ.( غافر( 40): 35)

[288] ( 1). إنَّ الَّذینَ یُجادِلُونَ فى آیاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ أتاهُمْ إنْ فى صُدُورِهِمْ إلّاکبْرٌ ما هُمْ بِبالِغیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ.( غافر( 40): 56)

[289] ( 2). أمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ هذا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلی بَلْ أکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ.( انبیاء( 21): 24)

[290] ( 3). وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ اولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا.( اسراء( 17): 36)

[291] ( 4). محمدتقى مصباح یزدى، اخلاق در قرآن، ج 3، ص 332- 330

[292] ( 5). شِدَّةُ الغَضَب تُغَیّرُ المَنطقَ وَ تَقْطَعُ مادّةَ الحُجَةِ و تُفَرّقُ الفَهْم.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 71، باب 93، روایت 78، ص 428)

[293] ( 1). فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَیِّناً لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أوْ یَخْشى‏.( طه( 20): 44)

[294] ( 2). فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ.( آل‏عمران( 3): 159)

[295] ( 3). بنگرید به: محسن فیض کاشانى، محجة البیضاء فى تهذیب الاحیاء، ج 1، ص 108- 102

[296] ( 1). وَ إذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إلى‏ ما أنْزَلَ اللَّهُ وَ إلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا أ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ.( مائده( 5): 104)؛ همچنین، بنگرید به: بقره( 2): 170

[297] ( 2). قالُوا سَواءٌ عَلَیْنا أوَعَظْتَ أمْ لَمْ تَکُنْ مِنَ الْواعِظینَ إنْ هذا إلّا خُلُقُ اْلأَوَّلینَ وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ.( شعراء( 26): 138- 136)

[298] ( 3). بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ* وَکَذَلِکَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إلّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ* قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبَاءَکُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کَافِرُونَ.( زخرف( 43): 24- 22)

[299] ( 2).« مراء» در مقایسه با« جدال» معنایى گسترده‏تر دارد. مراء در معناى پیکار کلامى و رد و بدل کردن سخن به‏کار مى‏رود؛ ولى فقط به امور اعتقادى و دینى محدود نمى‏شود؛ بلکه تمام امور را در بر مى‏گیرد. همچنین در مراء، شخص سخنى را گفته و طرف مقابل به خرده‏گیرى و اعتراض لب مى‏گشاید؛ ولى‏در جدال نیازى به این نیست که شخص جدال شونده سخن آغاز کند؛ بلکه چه بسا دانستن عقاید او موجب آغاز جدال شود. نکته دیگر اینکه در مراء شخص، قصد خودنمایى و انگیزه کوچک‏کردن طرف مقابل را دارد؛ ازاین‏رو، تا طرف مقابل سخن نگوید او نمى‏تواند وارد مراء شود؛ اما در جدال، شخص قصد دارد فساد مطلب علمى طرف مقابل را به او بفهماند؛ بنابراین، نیازى نیست که شخص مقابل، سخن بگوید.( مجتبى تهرانى، اخلاق الاهى، آفات زبان، بخش یکم، ص 182)

[300] ( 3). همان

[301] ( 1). لایَستَکْمِلُ عبدٌ حقیقةَ الایمانِ حَتَّى یَدَعَ المِراءَ و ان کان مُحِقاً.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 17، ص 138، حدیث 53)

[302] ( 2). ایّاکم و المراءُ و خصومة فانَّهما یَمْرُضانِ القلوبَ على الاخوان و یُنْبِتُ علیهما النفاقُ.( محمد بن یعقوب کلینى، اصول الکافى، ج 2، ص 330، روایت 1)

[303] ( 3). امام صادق علیه السلام: المراءُ لایَخْلُو من اربعةِ اوجُه: امّا ان تَتَمارى انت و صاحبُک فیما تعلمان، فقد تَرَکْتما بذلک النصیحةَ و طَلَبْتماالفَضیحةَ و اضَعْتُما ذلک العلمَ او تَجهلانه فأَظْهَرْتُما جَهلًا و خاصَمْتُما جهلًا و اما تَعْلَمه انت فَظَلَمْتَ صاحِبَک بِطَلَبِ عَثرَتِهِ او یَعْلَمُه صاحِبُک فَتَرَکْتَ حُرمَتَه و لم‏تَنْزِله منزِلَتَه و هذا کلُّه محالٌ، فَمَنْ انصَفَ و قَبِل الحقَّ و تَرَکَ المماراةَ فقد اوْثَقَ ایمانَه واحْسَنَ صُحْبَةَ دینهِ وصان عقلَه.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، باب 17، ص 135، حدیث 32)

[304] شریفى، احمدحسین، آیین زندگى (اخلاق کاربردى)، 1جلد.