تفسیر موضوعى قرآن
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: تفسیر موضوعى قرآن

مراتب انس با قرآن‏

ایمان به قرآن اصلى‏ترین بخش از اندیشه و باور دینى هر مسلمان است. بى‏شک تجلى این ایمان و عینیت یافتن آن در اندیشه، سلوک عملى و زندگى فردى و اجتماعى، در گرو انس، ارتباط و تعامل با قرآن (پس از ایمان به الهى بودن قرآن) است و ازآنجا که میزان انس و سطح ارتباط با قرآن متفاوت است، تجلى آن ایمان در ابعاد گوناگون زندگى نیز متفاوت و گوناگون خواهد بود.


 

آنچه در اینجا به‏عنوان «مراتب انس با قرآن» ذکر مى‏شود، اصلى‏ترین مراتبى است که در این باب مطرح است. به‏یقین با مراجعه به روایات مراتب دیگرى را نیز مى‏توان بدانها افزود که در این فصل مجال پرداختن به آنها نیست. مراتب تدریجى انس با قرآن را مى‏توان پنج مرتبه دانست که به آنها مى‏پردازیم.

1. گوش فرادادن و نظر کردن به آیات قرآن‏

نخستین و عام‏ترین مرتبه انس و ارتباط با قرآن «استماع» و توجه به آیات آن است. خداوند گوش فرادادن و سکوت به هنگام تلاوت آیات آسمانى را موجب نزول لطف و رحمت الهى مى‏داند:

وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ.[1]

و چون قرآن خوانده شود، گوش بدان فرا دارید و خاموش مانید، امید که بر شما رحمت آید.

امام‏صادق علیه السلام مى‏فرماید: «هرکس به حرفى از قرآن گوش فرا دهد، [بدون آنکه آن را قرائت کند]، ثوابى برایش نوشته مى‏شود و گناهى از او پاک مى‏گردد و درجه‏اى بالا مى‏رود.»[2] از سوى دیگر، نظر کردن به آیات قرآن نیز خود نوعى انس و ارتباط با قرآن به شمار مى‏آید.

امام‏صادق علیه السلام مى‏فرماید: «

... أَنّ النَّظَرَ فى الْمُصْحَفِ عبادةٌ[3]

: نگاه کردن در قرآن عبادت است.»

2. تلاوت قرآن‏

تلاوت که نوعى ذکر زبانى است، مورد تأکید برخى آیات نیز قرار گرفته است. براى مثال، خداوند در سوره مُزَّمِّل پس از فراخواندن پیامبر به شب‏زنده‏دارى، او را به تلاوت قرآن در دل شب امر مى‏کند:

یَا أیُّهَا الْمُزَّمِّلُ* قُمِ اللَّیْلَ الّا قَلِیلًا* نِصْفَهُ أَوِ انْقُص مِنْهُ قَلِیلًا* أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا.[4]

اى جامه به خویشتن فروپیچیده، به پاخیز شب را مگر اندکى، نیمى از شب یا اندکى از آن را بکاه، یا بر آن [نصف‏] بیفزاى و قرآن را شمرده شمرده بخوان.

در ادامه همین سوره، خداوند عموم مسلمانان را مخاطب قرار داده، مى‏فرماید:

فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ.[5]

هر چه از قرآن میسّر مى‏شود بخوانید.

همچنین مستحب است قارى قرآن در آغاز تلاوت (حتى قرائت یک آیه) «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» بگوید؛ چنان‏که قرآن دراین‏باره مى‏فرماید:

فَإِذَا قَرَأْت الْقُرْآنَ فَاستَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ.[6]

پس چون قرآن مى‏خوانى، از شیطان مطرود به خدا پناه بر.

3. درک معانى و مفاهیم قرآن‏

آنان که قادر نیستند صرفاً با تلاوت آیاتْ معانى قرآن را نیز دریابند، مى‏باید با ترجمه آیات با مفاهیم اولیه موردنظر قرآن آشنا شوند و بدین وسیله نوعى ارتباط معنادار با قرآن برقرار کنند. با این گام، انسان مؤمن قادر خواهد شد با بسیارى از مفاهیم، پیام‏ها، دستورالعمل‏ها، نکات اخلاقى و عبادى و داستان‏هاى پیامبران آشنا شود. نیز در همین مرحله مى‏توان در باره ویژگى‏هاى زندگى دنیوى، برزخ، جهان آخرت، بهشت و دوزخ و ... به مجموعه‏اى از شناخت‏ها دست یافت.

4. تفسیر قرآن‏

شناخت جامع و منسجم مفاهیم و پیام‏هاى قرآن در گرو تفسیر آن است. در این مرحله، با استفاده صحیح از ابزارها و فراهم ساختن مقدمات لازم، شناخت ما از مرحله ابتدایى فراتر مى‏رود و به شکل‏گیرى یک اندیشه نظام‏مند قرآنى مى‏انجامد.

آگاهى از تفسیر قرآن در نگاه اهل‏بیت علیهم السلام از ارزش و جایگاه ویژه‏اى برخوردار است. در باره امام‏على علیه السلام نقل شده است که وى جابربن عبدالله انصارى را به داشتن دانش و آگاهى مى‏ستود.

تفسیر را از آن جهت ارجمندترین علوم دین شمرده‏اند که از یک سو فرد را به صورت مستقیم با کلام خداوند مرتبط مى‏کند و از دیگر سو ذهن و زندگى انسان را رنگى دیگر مى‏بخشد.[7]

5. تدبر در قرآن‏

مراتب گذشته هر یک در جاى خود داراى اعتبار و ارزش خاصى است. انسان مسلمان برحسب توانایى‏ها، زمینه‏ها و امکانات خود مى‏تواند در برخى از این مراتب و یا همه آنها گام بردارد.

پس از توفیق در طى مراتب پیشین، نوبت به مرتبه «تدبر» مى‏رسد. تدبر در آیات بالاترین نوع انس و ارتباط با قرآن است. تدبر عبور از سطوح اولیه و مفاهیم ظاهرى آیات و ورود اندیشمندانه به لایه‏هاى ژرف براى کشف حقایق پنهانى است؛ حقایقى که بدون توجه و ژرف‏اندیشى بر ما آشکار نمى‏شود.

قرآن عظمت و بلنداى معارف خود را این‏گونه به توصیف مى‏کشد:

لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصدِّعاً مِنْ خَشیَةِ اللَّه.[8]

اگر این قرآن را بر کوهى فرومى‏فرستادیم، یقیناً آن [کوه‏] را از بیم خدا فروتن [و] از هم پاشیده مى‏دیدى.

این توصیف بیانگر بزرگى، سنگینى و ژرفاى معارف آسمانى قرآن است. قرآن‏کریم در باره اهمیت تدبر مى‏فرماید:

أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا.[9]

آیا به آیات قرآن نمى‏اندیشند؟ یا [مگر] بر دلهایشان قفلهایى نهاده شده است؟

نیز در جایى دیگر مى‏فرماید:

کِتَابٌ أَنزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الأَلْبَابِ.[10]

 [این‏] کتابى مبارک است که آن را به سوى تو نازل کرده‏ایم تا در [باره‏] آیات آن بیندیشند، و خردمندان پند گیرند.

امام‏على علیه السلام ژرف‏اندیشى در قرآن را بهار دل‏ها دانسته است: «و قرآن را بیاموزید که آن زیباترین سخن است و در آن ژرف بیندیشید که بهار دل‏هاست.»[11]

فصل دوم: شناخت قرآن‏

 

اهمیت شناخت قرآن براى هر مسلمان از آن روست که منبع اساسى دین و ایمان و اندیشه و آنچه به زندگى معنا مى‏بخشد، قرآن است.

بنابراین قرآن اساس اندیشه دینى، جهان‏بینى حق و شریعت اسلامى است و شناخت آن نیز نقطه آغاز هرگونه شناخت و تلاش فکرى، و الهام بخش عمل و سلوک معنوى براى مسلمانان است.

اقسام شناخت قرآن‏[12]

بررسى و مطالعه در باره یک اثر در صورتى به شناخت همه‏جانبه آن مى‏انجامد که انسان پژوهشگر سه نوع شناخت را مطمح‏نظر قرار دهد:

 1. شناخت سندى؛ 2. شناخت تحلیلى؛ 3. شناخت ریشه‏اى.

شناخت عمیق قرآن نیز متوقف بر همین سه نوع شناخت است. از این‏رو، دست‏یافتن به ایمان حقیقى میسور نیست، مگر آنکه این کتاب آسمانى از هر سه زاویه مورد بررسى قرار گیرد. حال به بررسى هر یک مى‏پردازیم.

1. شناخت سندى‏

در این مرحله، پژوهشگر مى‏کوشد با استفاده از ابزارهاى لازم دریابد کتابى که در اختیار اوست، از نظر اسناد و انتساب به گوینده و یا نویسنده‏اش، تا چه میزان اعتبار دارد و آیا اسناد همه آن درست است، یا آنکه بخشى درست است و بخشى نیز نادرست، و همچنین دلیل و مدارک اطمینان‏بخش بر درستى یا نادرستى این انتساب کدام‏اند. به‏عنوان مثال کتابى که به نام دیوان حافظ مشهور است آیا همه اشعار آن بى‏کم و کاست از حافظ است یا اینکه ابیاتى ساختگى نیز وجود دارد که بدو نسبت داده شده است. اینجاست که از نسخه‏شناسى و نسخه‏هاى قدیم و معتبر سخن به میان مى‏آید.

قرآن از این نوع شناخت بى‏نیاز است؛ چنان‏که هیچ‏گاه در انتساب سوره، آیه و یا بخشى از آن به آورنده‏اش، یعنى پیامبراسلام صلى الله علیه و آله تردید و تشکیکى رخ نداده است. درواقع مسائلى از این دست که فلان سوره مشکوک است، فلان آیه در فلان نسخه هست و در فلان نسخه نیست و ... در مورد قرآن اساساً مطرح نیست. از این‏رو، هیچ کس نمى‏تواند ادعا کند و یا احتمال دهد که نسخه دیگرى از قرآن هست که با قرآنِ موجود تفاوت کلى یا جزئى دارد.[13]

دلایل بى‏نیازى قرآن از شناخت سندى‏

بى‏نیازى قرآن از این نوع شناخت معلول پیوند عواملى چند است که برخى به هویت ذاتى قرآن، پاره‏اى به تلاش‏هاى مستمر پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان راستین و برخى نیز به شرایط ویژه عصر نزول بازمى‏گردد. این عوامل به ترتیب از این قرارند:

1. پیامبرانْ وحى را به طُرق گوناگون ازجمله «علم حضورى» دریافت مى‏کنند. ماهیت این علم چنین است که در آن دریافت‏کننده (عالِم)، نسبت به آنچه دریافت کرده (معلوم)، کوچک‏ترین تردیدى روانمى‏دارد. تصریح قرآن بر فرودآمدن آیات وحى بر قلب پیامبر صلى الله علیه و آله‏[14] نیز خود گویاى رخداد چنین فرایندى در نزول قرآن است.

با این حال بنا به تصریح قرآن، پیامبراسلام صلى الله علیه و آله نسبت به دریافت و ابلاغ دقیق و معصومانه وحى- که بخش بزرگى از رسالت سنگین او به شمار مى‏آمد- حساسیت ویژه‏اى نشان مى‏داد؛ تابدانجاکه خداوند خطاب به پیامبرش چنین مى‏فرماید:

لا تُحَرِّک بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ* إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ* فَإِذَا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ* ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ.[15]

زبانت را [در هنگام وحى‏] زود به حرکت درنیاور تا در خواندن [قرآن‏] شتابزدگى به خرج دهى.

درحقیقت گردآوردن و خواندن آن بر [عهده‏] ماست. پس چون آن را برخواندیم، [همان‏گونه‏] خواندن آن را دنبال کن، سپس توضیح آن [نیز] بر عهده ماست.

2. نزول قرآن با نزول سایر کتب آسمانى تفاوت بزرگى داشت و آن اینکه قرآن به‏تدریج و در طول بیست‏وسه سال نازل گردید؛ درحالى‏که کتب آسمانى دیگر به‏یکباره نازل شده‏اند. نزول یکباره ممکن است این مشکل را ایجاد کند که نسخه اصلى پس از مدتى با سایر نسخه‏ها مشتبه گردد، امادر نزول تدریجى این‏گونه نیست. افزون بر این، نزول تدریجى آیات، فرایند دریافت اطمینان‏بخش را براى پیامبر صلى الله علیه و آله هموار، و روند فراگیرى را براى مؤمنان آسان مى‏نمود.[16]

3. یکى از اقدامات اساسى پیامبراسلام صلى الله علیه و آله براى ضبط و نگهدارى آیات این بود که از همان آغاز نزول وحى جمعى از نویسندگان مورد اعتماد خود را براى نگارش صحیح قرآن برگزید. همواره افرادى از این جمع که به «کاتبان وحى»[17] شهرت داشتند، پیامبر را همراهى مى‏کردند و کلام خدا را به مجرد نزول بر پیامبر صلى الله علیه و آله و ابلاغ آن مى‏نگاشتند. نگارش بى‏وقفه آیات قرآن از آغاز بعثت یکى از علل حفظ و مصون ماندن آن از هرگونه تغییر و تحریف بود.

4. جنبه ادبى و هنرى قرآن- که از آن به فصاحت و بلاغت تعبیر مى‏شود- و ساختار آهنگین آیات که نوازشگر روح است، چنان بر دل و جان مسلمانان تأثیر مى‏نهاد که با همه توجه و توان به فراگیرى و حفظ و ضبط قرآن همت مى‏گماشتند. این ویژگى‏ها سبب مى‏شد حفظ و به خاطر سپردن آیات به گونه‏اى روان و با صرف کمترین وقت امکان‏پذیر گردد و بدین رو در زمانى کوتاه در قالب فرهنگى فراگیر در جامعه اسلامى رواج یابد.[18] بنا به گزارش‏هاى تاریخى، در جنگ «بئرمعونه» هفتادو در جنگ «یمامه» چهارصد تن از قاریان قرآن به شهادت رسیدند.[19] بى‏گمان تثبیت قرآن در حافظه جمع بزرگى از مسلمانان مانع بروز هرگونه تغییر و تحریفى در قرآن مى‏گردید.

5. جامعه آن روز مسلمانان به لحاظ فرهنگى و سطح سواد، جامعه‏اى بسیط و بدوى بود. در چنین جامعه‏اى غیر از قرآن کتاب دیگرى یافت نمى‏شد تا مسلمانان، هم در حفظ این و هم در ضبط آن ناگزیر باشند. ذهن خالى، حافظه قوى و نداشتن سواد خواندن و نوشتن سبب شده بود مسلمانان فقط اطلاعاتشان را از راه دیدن و شنیدن کسب کنند.[20] در چنین فضایى، پیام قرآن که با احساس و عاطفه آنان سازگار بود، در قلب آنان نقش مى‏بست و چون آن را کلام خدا مى‏دانستند نه سخن بشر، برایشان مقدس بود و به خود اجازه نمى‏دادند حتى یک کلمه یا یک حرف آن را تغییر دهند و یا پس و پیش کنند. آنان پیوسته مى‏کوشیدند با تلاوت این آیات به خدا نزدیک‏تر شوند.[21] پیوند این عوامل در عصر نزول سبب شد پیش از آنکه بخواهد در این کتاب آسمانى تحریف راه یابد، آیات آن به بالاترین درجه تواتر[22] برسد؛ به گونه‏اى که انکار و یا کم و زیاد کردن حتى یک حرف آن ناممکن گردد.

2. شناخت تحلیلى‏

در این مرحله، پژوهشگر بر آن است تا به مطالب و محتواى کتابى که در اختیار دارد، آگاهى یابد و نسبت به هدف، پیام، سبک بیان و شیوه برخورد این اثر با مسائل بنیادین جهان، انسان و جامعه به شناخت درستى برسد و بدین رو عیار و ارزش علمى و محتوایى آن کتاب نیز برایش روشن گردد.

در باب شناخت تحلیلى قرآن باید دانست که قرآن مجموعاً مشتمل بر چه مسائلى است و از سویى آن مسائل چگونه و با چه سبکى عرضه شده است؟ طرح قرآن براى رساندن آدمیان به سعادت چیست؟ استدلال‏ها و برهان‏هاى قرآنى در زمینه‏هاى مختلف چگونه است؟ آیا تصویرى که قرآن از هستى و جهان مى‏نمایاند، منطبق بر دریافت‏هاى عقل سلیم است؟ آیا چون قرآن اساس و نگهبان ایمان است و پیامش یک پیام ایمانى است، عقل را رقیبى مى‏داند که باید در برابرش بایستد، یا اینکه به عکس همواره به عقل به چشم یک حامى و مدافع نگریسته، از نیروى آن یارى مى‏طلبد؟

این پرسش‏ها و صدها پرسش دیگر که ضمن شناخت تحلیلى مطرح مى‏گردد، ما را با ماهیت قرآن آشنا مى‏سازد.[23] بى‏گمان شناخت تحلیلى قرآن اساس و زیربناى ایمان و جهت‏دهنده رفتار و اخلاق مسلمانان در زندگى فردى و اجتماعى است؛ شناختى که در پرتو تفسیر روشمند این کتاب آسمانى تحقق مى‏یابد.

3. شناخت ریشه‏اى‏

پس از آنکه درستى انتساب یک اثر به پدیدآورنده‏اش اثبات شد و محتواى آن نیز به‏نیکى مورد بررسى قرار گرفت، مرحله جدیدى از شناخت آغاز مى‏شود.

در این مرحله، پژوهشگر همواره مى‏کوشد تا روشن نماید آیا مطالب، محتوا و اندیشه‏هاى مطرح‏شده در کتاب از اندیشه پدیدآورنده‏اش تراوش یافته، یا آنکه برآمده از اندیشه دیگران است؟

چنین شناختى فرع بر شناخت تحلیلى است؛ بدین معنا که تا محتواى یک اثر به‏دقت شناخته نشود، اساساً نوبت به شناخت ریشه‏اى آن نخواهد رسید.

در بررسى و شناخت قرآن، پس از مطالعه تحلیلى آن نوبت به مقایسه و شناخت تاریخى مى‏رسد. در این مرحله باید قرآن را (با همه آنچه دارد) با آثار علمى و کتاب‏هاى دیگر آن زمان به‏ویژه کتاب‏هاى مذهبى مقایسه نمود. در این سنجش مى‏باید همه شرایط ازقبیل میزان ارتباط شبه‏جزیره عربستان با دنیاى آن روز، تعداد انسان‏هاى باسوادِ آن عصر و ... در نظر گرفته شود. سپس باید ارزیابى کرد که آیا آنچه در قرآن آمده، در کتاب‏هاى دیگر نیز هست و اگر آمده، به چه نسبت؟

همچنین آیا آن مطالبى که مشابه سایر کتاب‏هاست، اقتباسى است، یا آنکه مستقل مى‏باشد و حتى باعث تصحیح اغلاط و روشن کردن تحریف‏هاى رخ‏داده در آنها مى‏شود؟

شناخت ریشه‏اى قرآن اگر به‏درستى صورت پذیرد، پژوهشگر منصِف و بى‏طرف را به «اصالت الهى» قرآن رهنمون مى‏سازد. اصالت الهى به این معناست که قرآن با همه معارف و ساختار بدیعش، از افقى بالاتر از ذهن و اندیشه پیامبر صلى الله علیه و آله به ایشان افاضه گردیده و وى صرفاً حامل این وحى و پیام بوده است. درحقیقت «اصالت الهى»، یعنى معجزه بودن قرآن و این نتیجه‏اى است که از شناخت ریشه‏اى قرآن به‏دست مى‏آید.[24]

فرض‏هاى بنیادین در شناخت قرآن‏

تنوع، گستردگى و جذابیت ساختار و معارف قرآن سبب شده است این کتاب آسمانى از منظرهاى گوناگون مورد بررسى اندیشمندان و دین‏پژوهان قرار گیرد. از سوى دیگر، دو رخداد مهم به گشوده شدن زاویه‏هاى جدیدى در پژوهش‏هاى قرآنى نوین منجر شده است: نخستین رویداد که به‏لحاظ

تاریخى نیز مقدم است، توسعه و گسترش اسلام در مناطق مختلف جهان و درنتیجه مواجهه با اندیشه‏ها و فرهنگ‏هاى گوناگون است، و دوم گام نهادن جهان به عصر جدید و درنتیجه سیطره علم و فناورى بر زندگى بشر است. از رهگذر این رخدادها نیز مسائل و مباحث جدیدى در حوزه پژوهش‏هاى قرآنى پدید آمده است.

بى‏گمان گزارش آنچه تاکنون مورد بررسى اندیشمندان قرآن‏پژوه قرار گرفته، از حوصله این بحث بیرون است، اما نقش پاره‏اى از مباحث در شناخت قرآن چنان کلیدى است که طرح آنها در اینجا- اگرچه به اجمال- ضرورى مى‏نماید. آنچه در این بخش مورد بحث قرار مى‏گیرد، تنها اندکى از این‏گونه مباحث است.

1. وحیانى بودن الفاظ قرآن‏

ابتدا باید بدین پرسش پاسخ داد که آیا خداوند «الفاظ قرآن» را نیز همانند محتواى آن بر پیامبر صلى الله علیه و آله وحى کرده، یا آنکه آنچه به پیامبر رسیده، تنها محتواى قرآن است و الفاظ و ساختار ترکیبى آن توسط خود پیامبر و یا فرشته وحى بر آن محتوا پوشانده شده است؟

دیدگاه عموم مسلمانان از آغاز بر این بوده است که قرآن با همه معارف بلند و محتواى آسمانى خود در قالب واژه‏ها، جمله‏ها و ترکیب‏هاى کلامى موجود، بر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نازل گردیده و پیامبر نیز تنها به‏عنوان واسطه میان آدمیان و خالق هستى، این پیام را دریافت و بى‏هیچ کاستى و فزونى ابلاغ نموده است.. آیات بسیارى از قرآن به‏روشنى بر وحیانى بودن الفاظ و ساختار متن عربى قرآن دلالت دارند.

بخشى از این آیات بدین قرارند:

إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لعَلَّکمْ تَعْقِلُونَ* وَ إِنَّهُ فى أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنَا لَعَلىٌّ حَکِیمٌ.[25]

ما آن را قرآنى عربى قرار دادیم، باشد که بیندیشید و همانا که آن در کتاب اصلى [لوح محفوظ] به نزد ما سخت والا و پرحکمت است.

إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ.[26]

ما آن را قرآنى عربى نازل کردیم، باشد که بیندیشید.

2. ابدیت و تغییر

چگونه مجموعه‏اى مکتوب (قرآن‏کریم) با فرض «ثباتِ» محتوا و «محدودیتِ» آیات (6236 آیه) و بدون کوچک‏ترین تغییر کیفى و کمّى، مى‏تواند با زمان- که پیوسته در حرکت و تغییر است- همراه‏ گردد و انواع نیازهاى آن را شناخته، به تناسب آنها پاسخى راهگشا و منطقى بدهد؟

این پرسش برآمده از باور به «جاودانگى قرآن» است. این باور یکى از اعتقادات اساسى انسان مسلمان است که بر اساس آن، قرآن‏کریم همواره از همان اعتبار اولیه برخوردار خواهد بود. از آنجا که زندگى بشر در گذر زمان با تحولات و تغییرات گسترده روبه‏روست و این تحولات نیز نیازهاى جدیدى را در عرصه معرفت و معیشت انسان به‏وجود مى‏آورد، این پرسش مطرح مى‏شود که چگونه یک کتاب ثابت مى‏تواند پاسخگوى نیازهاى متغیر عصرها و نسل‏هاى گوناگون باشد؟

این مسئله که از آن به «ربط میان ابدیت و تغییر» یاد مى‏شود، توجه بسیارى از اندیشمندان دینى معاصر- اعم از شیعه و سنى- را به خود معطوف ساخته است. علامه طباطبایى، شهید مطهرى، استاد معرفت، استاد سبحانى، آیت‏الله جوادى آملى، علامه اقبال لاهورى، سیدجمال‏الدین اسدآبادى، محمد رشید رضا، سیدقطب و ... ازجمله این اندیشمندان‏اند که در آثار علمى خود براى حل منطقى این مسئله بسیار کوشیده‏اند.

حوزه‏هاى مباحث قرآن‏

در یک دسته‏بندى ساده، مجموعه آیات قرآن عهده‏دار بیان معارف و احکام الهى در چهار حوزه روابط انسان با خدا، خودش، طبیعت و انسان‏هاست.

از میان این حوزه‏هاى چهارگانه، تنها دو حوزه اخیر از تحولات زمان متأثر مى‏شوند و طبیعتاً در احکام و دستورالعمل‏هاى آنها نیز تغییراتى پدید مى‏آید.[27] از این‏رو، بیشترین مباحث مربوط به چگونگى رابطه «ابدیت» و «تغییر» متوجه تغییرات در دو حوزه رابطه انسان با طبیعت و دیگر

انسان‏هاست. البته در صورتى که روابط انسان در دو حوزه نخست نیز به نوعى از تحولات عصرها و گذر ایام دچار تغییر گردد، آن دو حوزه نیز مشمول این مباحث خواهند بود.

اسرار ماندگارى قرآن در بستر زمان‏

از تدبر و مطالعه در آیات قرآن و سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله و اهل‏بیت علیهم السلام در مى‏یابیم که جاودانگى قرآن با سه عامل اساسى- که از آنها به اسرار و رموز جاودانگى قرآن یاد مى‏شود- تضمین گردیده است. در ادامه به‏اختصار به بیان هر یک مى‏پردازیم.

1. ژرفاى نامحدود قرآن‏

پیش از این آوردیم که ژرفاى نامحدود قرآن یکى از ویژگى‏هاى ذاتى این کتاب آسمانى به شمار مى‏آید. این ویژگى که در روایات از آن به «بطن» و «بطون» یاد شده، چنان مورد عنایت و تأکید پیامبر صلى الله علیه و آله و اهل‏بیت علیهم السلام قرار گرفته که بنا به اظهار جمعى از اندیشمندان دینى، «روایات بطن» ازجمله روایات متواتر شمرده مى‏شوند.[28] برخوردارى یک سخن یا متن مکتوب از «بطون»، به این معناست که آن سخن یا متن علاوه بر آنچه با ظاهرش عرضه مى‏کند، مفاهیم و مطالب دیگرى را نیز در خود دارد که با سازوکارى ویژه مى‏توان آنها را استخراج کرد.[29] علامه طباطبایى در تعریف «ظَهْر» و «بَطْن» مى‏گوید: «ظهر همان معناى ظاهر و ابتدایى است که از آیه به دست مى‏آید و بطنْ معناى نهفته در زیر ظاهر است، چه آن معنى یکى باشد یا بیشتر ....[30] برخوردارى آیات قرآن از بطون موجب تمایز میان متن قرآن و متن‏هاى انسانى شده است. آثار ادبى، عرفانى و منظومِ برخى از فرهیختگان و عارفان نامور شاید در گذر زمان برداشت‏هاى گوناگونى از آنها شود، اما چون پدیدآورندگان این‏گونه آثار در تنگناى زمان و مکان محدود بوده و قلمرو دانش آنان نیز محدود بوده، نمى‏توان و نباید هرگونه دریافتى از آثارشان را مقصود آنان تلقى نمود.

نمونه‏ای از ژرفاى قرآن‏

 خداوند بزرگ در نهى از پرستش بت‏ها مى‏فرماید:

وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشرِکُوا بِهِ شیْئاً.[31]

و خدا را بپرستید، و چیزى را با او شریک مگردانید.

ظاهر این آیه نهى از پرستش بت‏هاست. با تأمل و دقت مى‏توان دریافت که نهى از پرستش بت‏ها بدین دلیل است که این کار نوعى خضوع و فروتنى در برابر غیرخداست و بت بودنِ معبودْ فى‏نفسه خصوصیتى ندارد؛ چنان‏که خداوند اطاعت شیطان را نیز عبادت او شمرده و از آن نهى نموده است:

2 - پیوند قرآن و عترت‏

ظرفیت نامحدود قرآن که برآمده از بطون آن است، در صورتى که به فعلیت برسد و متناسب با نیازهاى زمان تفسیر گردد، با زندگى و نیازهاى مؤمنان ارتباط برقرار مى‏کند و به حاجات آنان در عرصه‏هاى گوناگون پاسخى شایسته مى‏دهد.

چنانچه سازوکارهایى به‏منظور تبیین و تفسیر آیات منظور نگردد، قرآن‏کریم- در عین تقدس و عظمت و برخوردارى از معارف بسیار- اصلى‏ترین ویژگى خود، یعنى هدایتگرى و معرفت‏بخشى را از دست مى‏دهد و بدین رو از ورود به عرصه زندگى آدمیان بازمى‏ماند.

حال باید دید براى این منظور در کنار قرآن کدام سازوکارها تعبیه شده و کیفیت بهره‏گیرى مؤمنان از آنها نیز چگونه است؟ اهمیت مطلب یادشده را مى‏توان از این سخن امام‏على علیه السلام دریافت:

هذا القرآنُ إِنَّما هُوَ خَطٌّ مسطورٌ بَیْنَ الدَّفَتَیْنِ، لَایَنْطِقُ بِلِسانٍ وَ لابُدَّ له مِنْ تَرجُمانٍ.[32]

این قرآن، خطى نوشته‏شده میان دو جلد است؛ زبان ندارد تا سخن بگوید و نیازمند کسى است که آن را به سخن درآورد.

به‏منظور تبیین و تفسیر صحیح قرآن، نخستین و اصلى‏ترین سازوکار، «پیوند جاودانه و ناگسستنى قرآن و عترت» است. تشریع اصل امامت در قرآن درحقیقت بیانگر این سازوکار بنیادى است و توصیه مکرر پیامبر صلى الله علیه و آله در توجه دادن مسلمانان به این پیوند نیز از اهمیت فراوان آن در زندگى مؤمنان حکایت دارد:

پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله فرمود: من در میان شما دو چیز گران‏بها را ترک کردم که اگر بدانها تمسک جویید، هرگز پس از من به بیراهه نخواهید رفت؛ یکى از آن دو از دیگرى بزرگ‏تر است: کتاب خدا [/ قرآن‏] که ریسمان کشیده‏شده‏اى است از آسمان به زمین و [دیگرى‏] عترت من، اهل‏بیتم.

آگاه باشید که آن دو هرگز از هم جدا نخواهند شد، تا آنکه کنار حوض بر من وارد شوند.[33] این سخن پیامبر صلى الله علیه و آله که به «حدیث ثَقَلَیْن» شهرت یافته، ازجمله روایاتى است که شیعه و اهل‏سنت بر اعتبار آن اتفاق‏نظر داشته، به تواتر آن را نقل کرده‏اند.[34]

فلسفه پیوند قرآن و عترت‏

حضور مستمر مفسرى آگاه به معارف و اسرار وحى در کنار قرآن، ضرورتى است که قرآن خود آشکارا بیان داشته است. در عصر نزول که شرایط فراگیرى وحى در جامعه مسلمانان کاملًا فراهم بود، قرآن شخص پیامبر صلى الله علیه و آله را براى عهده‏دارى این مسئولیت خطیر به مسلمانان معرفى نموده است:

وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ.[35]

و این قرآن را به سوى تو فرود آوردیم، تا براى مردم آنچه را به سوى ایشان نازل شده است‏ توضیح دهى، و امید که آنان بیندیشند.

اساساً در نگاه قرآن‏کریم یکى از مسئولیت‏هاى اصلى همه پیامبران تبیین و تفسیر وحى بوده است؛ چنان‏که در آیه‏اى مى‏خوانیم:

وَ مَا أَرْسلْنَا مِن رَسولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ.[36]

و ما هیچ پیامبرى را جز به زبان قومش نفرستادیم، تا [حقایق را] براى آنان بیان کند.

آنچه از این‏گونه آیات برمى‏آید، این است که اولًا وحى آسمانى در همه ادوار تاریخى خود، با زبان و واژگان شناخته‏شده و قابل‏فهم پیامبران و مخاطبان وحى، نازل شده است و دوم اینکه همواره یک عنصر انسانى در کنار وحى، مسئولیت تعلیم و تبیین و به عبارتى شفاف ساختن ابعاد گوناگون وحى را نیز برعهده داشته است.

ثمرات پیوند قرآن و عترت‏

از پیوند جاودانه قرآن و عترت ثمرات ارزشمندى نصیب مؤمنان و جامعه اسلامى مى‏گردد که از این قرارند:

1. تبیین و تفسیر صحیح آیات قرآن متناسب با نیازها و مسائل جدید مسلمانان و جامعه اسلامى؛

2. آموزش شیوه صحیح براى دستیابى ضابطه‏مند به مفاهیم وحى در غیاب عترت؛

3. رهبرى سیاسى جامعه اسلامى که خود دو ره‏آورد ارزشمند را به دنبال دارد:

یک. رهبرى سیاسى اهل‏بیت علیهم السلام، به تبیین دقیق و کاربردى بخش بزرگى از آیات قرآن مى‏انجامد؛ آن هم آیاتى که ناظر به شئون مختلف جامعه دینى است.

دو. با رهبرى سیاسى اهل‏بیت علیهم السلام رهنمودهاى قرآنى براى ساختن جامعه الهى و ارزش‏محور، در کمال دقت و اطمینان به‏کار گرفته مى‏شوند و درنتیجه همگان به کرامت انسانى خود مى‏رسند.

4. تأمین حضور همیشگى «انسان کامل»- به‏عنوان اسوه نیکو و جلوه جمال حضرت حق- در میان آدمیان.

3. اجتهاد روشمند در قرآن‏

همان‏گونه که پیش‏تر آمد، پیوند قرآن و عترت، پیوندى مستمر و ناگسستنى است، اما نکته آزاردهنده این است که دسترسى به این سازوکار براى همگان در همه زمان‏ها و مکان‏ها مقدور نیست؛ حال این عدم‏دسترسى یا در شرایط طبیعى است، مانند فاصله طولانى تا محل زندگى امام علیه السلام و درنتیجه عدم‏امکان بهره‏مندى از ایشان، و یا در شرایط غیرطبیعى، مانند عصر غیبت، (چه کوتاه‏مدت و چه بلندمدت).

حال پرسیدنى است آیا سازوکار پیش‏بینى‏شده براى تبیین و روزآمدى قرآن، تنها در پیوند قرآن و عترت خلاصه مى‏گردد؟ اگر چنین است، آیا در غیاب عترت علیهم السلام راه براى بهره‏مندى از قرآن به‏کلى مسدود مى‏گردد و در نتیجه وحى از زندگى آدمیان رخت برمى‏بندد، یا آنکه علاوه بر سازوکار پیشین، سازوکار دیگرى نیز پیش‏بینى شده تا در چنین وضعیتى آدمیان و جامعه انسانى از فیض وحى‏آسمانى محروم نگردند؟ همچنین آیا قرآن‏کریم، پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله و عترت پاکش علیهم السلام چنین شرایطى را پیش‏بینى کرده و هدایت‏هاى لازم را ارائه داده‏اند؟

دقت در آیات قرآن، رهنمودهاى پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله و تعالیم اهل‏بیت علیهم السلام، ما را به سازوکار دیگرى نیز رهنمون مى‏سازد که آن «اصل اجتهاد» و خردورزى در آیات وحى است.

قرآن از این اصل به «تفقه در دین» یاد کرده و مؤمنان را نیز به آن ترغیب نموده است:

وَ مَا کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنفِرُوا کافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِن کلِّ فِرْقَةٍ مِنهُمْ طائفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِى الدِّینِ وَ لِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیهِمْ لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ.[37]

و شایسته نیست مؤمنان همگى [براى جهاد] کوچ کنند. پس چرا از هر فرقه‏اى از آنان، دسته‏اى کوچ نمى‏کنند تا [دسته‏اى بمانند و] در دین آگاهى پیدا کنند و قوم خود را وقتى به سوى آنان بازگشتند بیم دهند، باشد که آنان [از کیفر الهى‏] بترسند؟

«تفقه» به این معناست که کسى در طلب چیزى باشد، به‏گونه‏اى که در آن تمحض و تخصص یابد.[38] از این رو، «تفقه در دین» به معناى فراگرفتن دین به صورت تخصصى است.

فصل سوم: تفسیر قرآن‏

 

نزول آیات قرآن‏کریم هم‏زمان با بعثت آخرین پیام‏آور الهى، بسان نزول آب حیات بر کویر سوخته‏اى بود که جان‏هاى خواب‏زده انسان‏هاى عصر را بیدار کرد و در جهانى لبریز از جهالت، گمراهى و ناپاکى، دریچه‏اى از معرفت، معنویت، محبت و زندگى جاوید را بر آنان گشود.

از تلاقى دو عنصر مهم در آغاز این دوره، مواهب و برکات فراوانى نصیب جامعه انسانى گشت که امروزه نیز بشر با همه وجود- آگاهانه و یا ناآگاهانه- از همه آنها برخوردار است. اولین عنصر مهم، رشد و بلوغ فکرى انسان این عصر و عبور از دوره طفولیت است، و دیگرى نزول معارف بلند و ناب الهى در قالب کتاب آسمانى قرآن مى‏باشد.

آیات قرآن، حقایق نابى بود که از دریاى بیکران علم الهى تراوش مى‏یافت و بى‏هیچ ناخالصى به آدمیان ابلاغ مى‏گردید. این حقایق خالص بر وجود انسان بالغ و حقیقت‏جو چنان کارگر مى‏افتاد که او را در مضامین انسان سازش غوطه‏ور مى‏ساخت.

ترغیب‏هاى مستمر قرآن به تفکر و ژرف‏نگرى در جهان هستى و آفرینش آسمان‏ها و زمین و موجودات ریز و درشت ازجمله خود انسان، به رشد و بالندگى حوزه‏هاى اندیشه کمک شایانى نمود؛ تاجایى که راهنمایى‏ها و سلوک عملى پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله و عترت راستینش نیز راه را براى تعالى بخشیدن آن هموار ساخت.

امروز با گذشت بیش از هزار و چهارصد سال از نزول اولین آیات الهى بر پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله، رابطه منطقى و اندیشه‏محور انسان‏ها با کتاب آسمانى خود نه‏تنها به سستى و زوال نگراییده، که از قوت و استحکامى بیش از پیش نیز برخوردار گشته است. در پرتو همین رابطه گران مسلمانان با ساحت قرآن‏کریم، گنجینه‏هاى بزرگى از کتاب‏هاى علوم قرآن و تفسیر پدید آمده که به برکت آنها میلیون‏ها انسان حق‏طلب از چشمه‏سار پاک و حیات‏بخش قرآن سیراب شده‏اند.

دانش تفسیر

واژه «تفسیر» به لحاظ لغت‏شناسى، مصدر باب تفعیل از ماده «ف- س- ر» است. دو واژه «تفسیر» (ثلاثى مزید) و «فَسْرْ» (ثلاثى مجرد) به معناى روشن نمودن، پرده برداشتن و بیان کردن آمده است.[39] واژه «تفسیر» در قرآن‏کریم تنها یک بار، آن هم در همین معناى واژگانى‏اش به‏کار رفته است: «وَ لا یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْناک بِالْحَقِّ وَ أَحْسنَ تَفْسِیراً:[40] و براى تو مثل نیاوردند، مگر آنکه [ما] حق را به نیکوترین بیان براى تو آوردیم.»

دانش تفسیر در اصطلاح اندیشمندان دینى به دانشى گفته مى‏شود که به کمک آن، مفاهیم و معارف قرآن آشکار و دستورها، پندها و حکمت‏هاى آن استخراج مى‏گردد.[41] بنابراین تفسیرْ نوعى‏تلاش فکرى به‏منظور بیان معانى آیات قرآن و کشف مقاصد و مفاهیم آنهاست.[42] دانش تفسیر با نزول نخستین آیات قرآن بر پیامبراسلام صلى الله علیه و آله آغاز گردید و پس از عبور از مرحله نخست خود که به صورت شفاهى و انتقال از نسلى به نسلى دیگر صورت مى‏گرفت، به مرحله تدوین گام نهاد.[43] نخستین تفسیر مدون را مجاهدبن جَبْر (متوفاى 104) یکى از موثق‏ترین شاگردان ابن‏عباس نگاشت‏[44] و پس از وى اهتمام به نگارش تفسیر قرآن به یک سنت اسلامى تبدیل شد.

شیوه‏هاى نگارش تفسیر قرآن‏

مفسران از آغاز تاکنون همواره با دو شیوه به نگارش تفسیر پرداخته‏اند:

1. تفسیر ترتیبى‏

در این شیوه، مفسر مجموعه آیات قرآن را با ترتیب آیه‏به‏آیه مورد شرح و تبیین قرار مى‏دهد. گفتنى است از مهم‏ترین تفاسیر ترتیبى قرآن مى‏توان از تفسیر مجمع البیان‏ تألیف ابوعلى فضل‏بن حسن طبرسى، المیزان‏ تألیف علامه سید محمدحسین طباطبایى و تفسیر نمونه‏ تألیف آیت‏الله ناصر مکارم شیرازى نام برد.

2. تفسیر موضوعى‏

در این شیوه، مفسر ابتدا به جمع‏آورى آیات مربوط به یک موضوع معین- از مجموع آیات قرآن- پرداخته، پس از دسته‏بندى روشمند آنها به شرح، استخراج و جمع‏بندى معارف و مقاصد هر یک مى‏پردازد. مهم‏ترین تفاسیر موضوعى به زبان فارسى از این قرار است: تفسیر موضوعى قرآن‏کریم‏ اثر

آیت‏الله عبدالله جوادى‏آملى، منشور جاوید تألیف استاد جعفر سبحانى و پیام قرآن‏ اثر آیت‏الله ناصر مکارم شیرازى.

اصلى‏ترین روش‏هاى تفسیرى‏

همچنان که شیوه تفسیر متفاوت است، روش‏هاى به‏کار گرفته شده در تفسیر نیز گونه‏گون مى‏باشد.

اصلى‏ترین روش‏هاى رایج در تفسیر قرآن دو روش است:

1. روش تفسیر نقلى‏

در این روش، مفسر در تفسیر هر آیه فقط به نقل آیات دیگر، روایات، اقوال و آراى صحابه پیامبر و تابعین مى‏پردازد[45] و از اجتهاد و اظهارنظر- مگر به صورت محدود- اجتناب مى‏کند.

2. روش تفسیر اجتهادى‏

در این روش مفسر در تفسیر آیات، بر آثار و اخبار منقول تکیه نمى‏کند، بلکه براى رسیدن به مفاهیم و معارف آیات، برپایه اندیشه‏ورزى و استدلال روشمند به کار خود مى‏پردازد.[46] برخى از مفسرانِ صاحب‏نام همچون ابوعلى فضل‏بن حسن طبرسى در تفسیر مجمع البیان‏ و ابوعبدالله محمد بن احمد قُرْطبى در تفسیر الجامعُ لِأَحکام القرآن‏ با به‏کار گرفتن هم‏زمان دو روش بالا، آثار ارزشمند و ماندگارى را از خود برجاى نهاده‏اند.[47]

دلایل نیازمندى قرآن به تفسیر

قرآن خود را «کتاب هدایت»،[48] «کتاب روشنگر»،[49] «نور»[50] و «قرآن گویا»،[51] آیات خود را «نشانه‏هاى آشکار»[52] و زبان خود را «عربى روشن»[53] معرفى مى‏کند. با توجه به این اوصاف، قرآن کتاب روشن و روشنى‏بخش است. حال براین پایه باید پرسید آیا قرآن با این وصف اساساً نیازمند به تفسیر است؟

در پاسخ باید گفت قرآن اگرچه خودْ نور و روشنگر است، این هرگز بدین معنا نیست که شناخت و تحلیل صحیح مفاهیم و محتواى بلند آن بدون برخوردارى از ابزارهاى لازمِ شناخت، براى همگان ممکن است. درحقیقت تفسیر یکى از اصلى‏ترین ابزارهاى شناخت معارف قرآن است؛ تاجایى که خداوند به‏صراحت مسئولیت خطیر تبیین وحى را برعهده پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله نهاده است:

وَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیهِمْ.[54]

و قرآن را به سوى تو فرودآوردیم تا براى مردم آنچه به سوى ایشان نازل شده است، تبیین نمایى.

قرآن در جایى دیگر نیز تلاوت آیات بر مردم و تعلیم کتاب آسمانى را ازجمله مسئولیت‏هاى پیامبر صلى الله علیه و آله شمرده است.[55] با عنایت به این حقیقت مى‏توان برخى از مهم‏ترین ویژگى‏هاى قرآن را که نیازمندى به تفسیر را آشکارتر مى‏کند، از این قرار دانست:

1. بیان اصول و کلیات‏

یکى از ویژگى‏هاى بیانى قرآن‏کریم این است که بسیارى از معارف هدایت‏بخش خود را در قالب اصول و قواعد کلى عرضه نموده و بدین وسیله محورهاى بنیادین و راه رسیدن به کمال را در اختیار آدمیان نهاده است. این ویژگى از یک‏سو متن قرآن را فراتر از زمان و مکان خاص قرار داده و از دیگر سو راهیابى به فروعات و جزئیات آن را به تفسیر روشمند وانهاده است. این تشریح در گام نخست برعهده پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله و جانشینان راستین آن حضرت نهاده شده و در مرحله بعد نیز به تلاش، تدبر و اجتهاد روشمند آدمیان (با بهره‏گیرى از شیوه تعلیمى آن پیشوایان معصوم) موکول شده است.

امام‏صادق علیه السلام مى‏فرماید: «دستور اقامه نماز بر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شد، ولى کیفیت اقامه آن [/ تعداد رکعات آن‏] مشخص نبود، تا اینکه پیامبر خودْ این فرمان را براى مردم تشریح کرد.»[56]

2. به‏کارگیرى سبک خاص در بیان مطالب‏

قرآن در بیان مطالب و ابلاغ پیام‏هاى خود سبک ویژه‏اى را برگزیده است؛ بدین بیان که مجموعه مطالب و پیام‏هاى مربوط به یک موضوع را در یک آیه یا سوره و یا در جزء معینى از قرآن به‏گونه‏اى متمرکز نیاورده است. از این‏رو، مطالب مربوط به یک موضوع مشخص را باید در لابه‏لاى آیات و سوره‏هاى متعدد کاوید و سپس به جمع‏بندى آنها پرداخت. از سوى دیگر، پاره‏اى از آیات قرآن با تکیه بر قراین- پیوسته و یا ناپیوسته- به بیان مقاصد خود پرداخته‏اند که بدون آگاهى از این‏گونه قراین نمى‏توان به‏گونه‏اى صحیح، معانى موردنظر این آیات را دریافت. درواقع تفسیر روشمند، راه را براى رسیدن به معارف قرآن- با توجه به این سبک ویژه- هموار مى‏سازد.

3. معرفى جهان‏هاى فراطبیعى‏

ویژگى دیگر قرآن این است که ذهن و ضمیر کنجکاو بشر را به جهان‏ها و موجودات فراطبیعى و ارتباط و تأثیر و تأثر میان آنها و جهان مادى معطوف نموده است. از این رو، تصویرى که قرآن از هستى و موجودات آن پیش روى انسان مى‏نهد، به‏مراتب گسترده‏تر و پیچیده‏تر از آن چیزى است که در قلمرو حواس محدود و جزئى‏نگر بشر قرار دارد. آیات قرآن در باره عرش، روح، فرشتگان، جن و عوالم ملکوت، امر، برزخ و قیامت از این دست‏اند. بى‏شک آگاهى صحیح از محتواى بلند این‏گونه آیات در گرو تشریح و تفسیر روشمند آنهاست.

4. ژرفاى نامحدود

ویژگى دیگرى که قرآن را از متون دیگر ممتاز مى‏سازد، ژرفاى پایان‏ناپذیر آیات آن است. قرآن افزون بر معارف ارزشمندش که در قالب ظواهر و ساختار ترکیبى جملات است، معارف و پیام‏هاى بسیارى را نیز در خود نهفته دارد که در بستر زمان و با اندیشه‏ورزى همه‏جانبه در آیات آشکار مى‏گردند.

پیامبرگرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى‏فرماید: «

إِنَّ لِلْقرآنِ ظَهْراً وَ بَطْناً وَ لِبَطْنِه بَطْنٌ إِلَى‏ سَبْعَةِ أَبْطُنٍ:[57]

براى قرآن ظاهرى است و باطنى، و براى باطن آن [نیز] باطن دیگرى است تا هفت بطن.»

علاوه بر پیامبر صلى الله علیه و آله، جانشینان راستین آن حضرت نیز بر این مطلب تأکید بسیار نموده و ذهن مؤمنان ژرف‏اندیش را به این ویژگى مهم معطوف ساخته‏اند. تأکید قرآن‏کریم بر ژرف‏اندیشى و تدبر در آیات‏[58] نیز درحقیقت آگاهى دادن به ژرفاى نامحدود این کتاب آسمانى است.

اساسى‏ترین رمز ماندگارى قرآن در بستر متحول زمان، ژرفاى نامحدود آن است و بى‏تردید آگاهى بر این ژرفا در گرو تشریح مستمر و تفسیر روشمند قرآن است.[59]

5. جهان‏شمولى و ابدیت‏

اندیشه جهانى و جاودانه بودن فروغ هدایت قرآن، از اصول بنیادینى است که همه مسلمانان از آغاز ظهور اسلام تا به امروز بر آن متفق‏اند. مسلمانان همواره بر این باور بوده و هستند که قرآن در پهنه زمین و گستره زمان- تا آنجا که مرز بشریت است- کتاب هدایت همه انسانهاست.[60] این باور- که در عمق جان و اندیشه مسلمانان خوش نشسته- پیش از هر چیز برخاسته از اعلام آشکار و بدون ابهام خودِ قرآن است:

وَ مَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ.[61]

و این کتاب الهى جز ذکر براى جهانیان چیز دیگرى نیست.

تَبَارَکَ الَّذِى نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلى‏ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیراً.[62]

بزرگ [و خجسته‏] است کسى که بر بنده خود، فرقان [کتاب جداسازنده حق از باطل‏] را نازل فرمود، تا براى جهانیان هشداردهنده‏اى باشد.

قُلْ یا أیُّهَا النَّاسُ إِنِّى رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً.[63]

بگو: اى مردم، من پیامبر خدا به سوى همه شما هستم.

با توجه به ویژگى جهان‏شمولى و ابدیت قرآن، لازم مى‏آید که آیات قرآن متناسب با نیازهاى معرفتى و معیشتى عصرها و نسل‏ها شرح و تفسیرى نوین بیابد تا بسیارى از زوایاى جدید زندگى بشر از پرتو قرآن محروم نماند.

6. فصاحت و بلاغت بى‏نظیر

قرآن گرچه پیام‏ها و معارف خود را در ساختار زبان و واژگان عربى عرضه داشته، در انتخاب، ترکیب، چینش و پردازش کلمات و جملات خود چنان ظرافت‏هایى را مورد توجه قرار داده که باعث شده متن قرآن در بالاترین سطح فصاحت و بلاغت قرار گیرد. زبان عرب که انواع مجازها، استعاره‏ها، کنایه‏ها، اشاره‏ها، تشبیه‏ها، رمزها و ضرب‏المثل‏ها را در خود دارد، اگر وسیله انتقال معارف ناب و ژرف وحیانى گردد و به اوج فصاحت و بلاغت رسد، به‏یقین سخن آن سرشار از دقت‏هاى واژه‏شناختى و ظرافت‏هاى مفهومى خواهد بود. افزون بر این، قرآن براى بیان معارف و معانى موردنظر خود، از بیشترین ظرفیت الفاظ و جملات بهره جسته است. بى‏شک راهیابى صحیح به معارف نهفته در چنین متنى، مستلزم خردورزى بسیار است که این مهم جز با تفسیر روشمند میسور نیست.

7. اشاره‏ها و نشانه‏ها

باآنکه قرآن پیام‏هاى هدایت‏بخش خود را آشکارا و به‏صراحت اعلام داشته، درعین‏حال معارف و مفاهیم بلندى را نیز در قالب اشاره‏هایى ظریف بیان کرده است.

اشارات تاریخى به سرگذشت امت‏هاى پیشین، اشاره‏هاى علمى به اسرار آفرینش هستى و همچنین چگونگى سیر تکوین جسم و جان آدمى و نیز اشارات اخلاقى به ظرافت‏ها و حساسیت‏هاى سیر و سلوک، همگى صدها نکته باریک‏تر از مو در خود جاى داده‏اند. دستیابى به مفاهیم نهفته در این اشارات، در گرو بررسى عالمانه آیات وحى و تدبر در آنها از یک سو، و برخوردارى از دانش‏هاى تاریخى و تجربى و اخلاقى از سوى دیگر است.

تفسیر روشمند

چنان‏که در مبحث انس با قرآن گذشت، شناخت صحیح و جامع مفاهیم و معارف قرآن در گرو تفسیر روشمند این کتاب آسمانى است. چنین تفسیرى هنگامى میسّر است که از یک سو مفسر قرآن از شرایط لازم براى تفسیر برخوردار باشد و از سوى دیگر منابع تفسیر نیز داراى اصالت و اعتبار لازم باشند. بى‏توجهى به این مهم سبب شده است که مسلمانان و جامعه اسلامى همواره در اثر تفسیرهاى جاهلانه و یا عنادآلود اشخاص، گروه‏ها و فرقه‏هاى منحرف زیان ببینند. تفسیرهاى ارائه شده از سوى «خوارج» در نیمه نخست سده اول هجرى و همچنین گروهک «فرقان» در عصر ما، دو نمونه آشکار از این‏گونه تفسیرهاست.

نظر به اینکه شناخت تفسیر روشمند نقشى اساسى در شناخت تفسیر صحیح قرآن و تمایز آن از تفاسیر ناصواب دارد، در این بخش به‏اختصار ملاک‏ها و شرایط لازم را در این باب برمى‏رسیم.

الف) شرایط مفسر

مهم‏ترین شرایطى که مفسر قرآن باید واجد آنها باشد، بدین قرار است:

1. آشنایى با زبان و ادبیات عرب: تحصیل این شرط مستلزم فراگیرى علم لغت، صرف و نحو، اشتقاق، معانى و بیان و قرائت است.[64] بى‏شک آشنایى با این علوم به‏گونه‏اى که فهم زبان عرب را

تسهیل نماید، گام نخست در راه شناخت معارف قرآن به شمار مى‏آید.[65]

 2. شناخت اسباب نزول: مراد از اسباب نزول، حوادث، وقایع و پرسش‏هایى است که در عصر نزول وحى رخ داده و به تناسب آنها آیاتى نیز بر پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله نازل شده است. اگر مفسر از این حوادث آگاهى کافى و دقیق نداشته باشد، در تفسیر این گروه از آیات با مشکل جدى روبه‏رو خواهد شد.[66] از آنجا که شناخت اسباب نزول فقط از طریق روایات و نقل‏هاى تاریخى ممکن است، دقت در اعتبار اسنادِ این‏گونه نقل‏ها و از سویى تکیه نکردن بر نقل‏هاى غیرمعتبر و تناقض‏آلود، بسیار ضرورى مى‏نماید.[67]

3. آگاهى از روایات، سنت و سیره پیامبر صلى الله علیه و آله و اهل‏بیت علیهم السلام: سنت، مرجع شناخت و آگاهى از جزئیات و احکام تفصیلى بسیارى از فرایض است که اصول آنها در آیاتى از قرآن تشریع گردیده و جزئیات آنها نیز در روایات آمده است. بسیارى از احکام نماز، زکات، روزه، حج، معاملات، نکاح و ... از این قبیل‏اند.[68] شناخت مفسر از سنت معتبر موجب مى‏شود فهم دقیقى از این آیات به‏دست آورد.

افزون بر این، آگاهى از روایاتْ راه را براى شناخت مفاد و معارف بسیارى از آیات هموار مى‏سازد.

4. شناخت علوم قرآن: آگاهى از علوم قرآن به منزله ابزارى است که فهم روشمند معارف قرآن را هموار مى‏کند. شناخت مقاصد وحى، آیات و سوره‏هاى مکى و مدنى، تاریخ قرآن، کیفیت نزول وحى، محکم و متشابه، تفسیر و تأویل، ناسخ و منسوخ و ... ازجمله همین علوم است. با شناخت این علوم، مفسر قرآن با فضاى کلى حاکم بر قرآن آشنا مى‏شود و همین امر او را در رسیدن به معارف وحى یارى مى‏رساند.

5. پرهیز از پیش‏داورى: راهیابى به مقاصد وحى مستلزم آن است که فضاى ذهن مفسر پیش از تحقیق و کاوش همه‏جانبه در آیات وحى و سایر منابع، در اشغال آرا و دیدگاه‏هاى دیگر قرار نگرفته باشد؛ زیرا در این صورت آراى پیشین راه را بر تحقیق- به معناى واقعى- مسدود ساخته، مفسر را از دستیابى به حقیقت بازمى‏دارد.

برخى از اندیشمندان بر این باورند که مراد از «تفسیر به رأى»- که مورد مذمت شدید پیامبرگرامى صلى الله علیه و آله قرار گرفته- این است که مفسر ابتدا طبق میل خود دیدگاه مشخصى را به دیده قبول تلقى، و سپس آیات قرآن را براساس آن تفسیر نماید.[69]

6. جامع‏نگرى: دستیابى به مقاصد وحى مستلزم نگرش جامع به آیات قرآن و تحقیق همه جانبه در آنهاست و این بدان سبب است که مجموعه قرآن، کلام واحدى است که خالق هستى به‏منظور هدایت آدمیان به‏تدریج- با رعایت مصالح امت اسلامى و شرایط حاکم بر فضاى نزول- در اختیار آنان نهاده است.

این امور به طور طبیعى مقوله‏هایى ازقبیل اطلاق و تقیید، عام و خاص، منسوخ و ناسخ، اجمال و تفصیل‏[70] و ... را در قرآن پدید آورده است؛ مقولاتى که وجود آنها به معناى ارتباط و پیوند مفهومى آیات قرآن با یکدیگر است. با توجه به این حقیقت، راهیابى صحیح به مقاصد برخى آیات در گام نخست در گرو آگاهى از سایر آیات و داشتن نگرشى جامع به مجموعه قرآن است. درحقیقت مى‏توان گفت این قرآن است که خود را تفسیر مى‏کند. امام‏على علیه السلام در بخشى از سخنان خود در توصیف قرآن مى‏فرماید: «یَنْطِقُ بَعْضُه بِبَعْضٍ و یَشْهدُ بَعْضُهُ عَلَى‏ بَعْضٍ:[71] بعضى از قرآن به وسیله بعضى دیگر سخن مى‏گوید و بعضى از قرآن بر بعضى دیگر شهادت مى‏دهد.»

7. اطلاع و آگاهى از آثار پیشینیان: سخنان صحابه از آن رو که خود شاهد نزول وحى بوده‏اند، همواره در نگاه اندیشمندان قرآنى از ارزش والایى برخوردار بوده و تابعین (نسل پس از صحابه) نیز از آن جهت که این سخنان را بى‏واسطه از صحابه دریافت داشته و منتقل نموده‏اند، مورد توجه قرار گرفته‏اند.[72] افزون بر این، شناخت آراء و مطالعه آثار برجاى‏مانده از سایر مفسران قرآن، مفسر را در شناخت دقیق‏تر معارف آسمانى یارى مى‏دهد.

8. آگاهى از علم منطق: از آن روى که تفسیر قرآن مبتنى بر اندیشه‏ورزى در کلام خداوند و سپس اظهارنظر و انتساب آن به خالق هستى است، مى‏باید مفسر قرآن پیش از ورود به این عرصه خطیر به فراگیرى علم منطق و هر علمى روى آورد که فکر و اندیشه را از خطا و مغالطه در امان، و به حکمت و برهان رهنمون مى‏سازد. آشنایى با این‏گونه علوم سبب مى‏شود مفسر در برداشت از آیات، از روش صحیح و مبتنى بر قواعد علمى بهره‏مند گردد و با اطمینان بیشترى به تفسیر بپردازد.

9. آگاهى از سایر علوم: بى‏گمان آگاهى مفسر از آنچه در حوزه‏هاى علوم‏انسانى و تجربى مورد کاوش دانشمندان قرار گرفته، راه را براى درک معارف بلند وحى در بسیارى از آیات هموارتر مى‏سازد.

اهمیت این‏گونه شناخت‏ها از آن روست که از یک سو بسیارى از آیاتْ مؤمنان را به مطالعه طبیعت و موجودات آن فراخوانده‏اند و از دیگر سو خود قرآن نیز در این زمینه معارف فراوانى را عرضه داشته است. پژوهش‏هاى انجام‏شده در علوم‏انسانى، تجربى و روانشناسى به‏ویژه آنچه در عصر جدید به انجام رسیده، از اسرار فراوانى از طبیعت، موجودات و پدیده‏هاى آن پرده برداشته است. از این رو، آگاهى از این دانش‏ها مفسر را در فهم عمیق‏تر قرآن یارى مى‏دهد.

10. رعایت دوراندیشى و احتیاط معقول: وسعت و ژرفاى وحى آسمانى و مفاهیم آن سبب ظرافت و پرمخاطره شدن فهم و اظهارنظر در آیات قرآن شده است.[73] این امر به طور طبیعى دقت و احتیاطى معقول را در اندیشه‏ورزى و تفسیر قرآن مى‏طلبد. پرهیز برخى صحابه از ورود به عرصه تفسیر و اظهارنظر در آیات قرآن شاید بیشتر به‏منظور رعایت همین اصل بوده باشد.[74]

تفسیر به رأى‏

درصورتى‏که مفسر واجد شرایط پیشین نباشد و یا در تفسیر آیات، منابع سه‏گانه کتاب، سنت و عقل را مرجع خود قرار ندهد، نمى‏توان کار او را تفسیرى ضابطه‏مند دانست. در روایتى از پیامبراسلام صلى الله علیه و آله نقل شده که خداوند فرمود: «

مَا آمَنَ بِى مَنْ فَسَّرَ بِرَأْیِهِ کَلَامِى:[75]

هر کس کلام من [/ قرآن‏] را با رأى خود تفسیر کند، به من ایمان نیاورده است.»

و نیز در روایت دیگرى از پیامبر صلى الله علیه و آله چنین مى‏خوانیم: «

مَنْ قَالَ فِى الْقُرآنِ بِرَأْیِه فَقَدْ کَفَرَ:[76]

هر کس در قرآن با رأى خود سخن بگوید، به‏یقین کافر شده است.»

عمده‏ترین عوامل تفسیر به رأى عبارت است از:

1. تکیه بر حدس و گمان شخصى در تحلیل معناى آیات؛

2. گرایش‏ها و حب و بغض‏هاى شخصى، فرقه‏اى، مذهبى و کلامى؛

3. علم‏زدگى و تکیه بر فرضیه‏هاى علمى بدون توجه به اصول، شرایط و قواعد تفسیر صحیح قرآن.

بخش دوم: معارفى از قرآن کریم‏

 

فصل اول: خدا در قرآن‏

 

درآمد

هریک از کتب آسمانى ضمن آیات خود سیماى ویژه از خداوند را به دست مى‏دهد که شناخت آن، نقش بسیار مهمى در فهم دیگر معارف دینى و میزان تعهد به دستورهاى الهى دارد.

اسما و صفات خدا در یک نگاه‏

وَ لِلّهِ اْلأَسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِهَا.[77]

قرآن‏مجید و روایات اسلامى خداوند را داراى «نام‏هاى نیک» دانسته‏اند؛ نام‏هایى که بیانگر صفات اویند. آیه مذکور نام‏هاى نیک را تنها از آنِ خداوند مى‏داند.[78] اینکه «اسماء حُسنى» مخصوص خداوند است، از این‏روست که اسماء او حاکى از کمالات اوست و از دیگر سو واجب‏الوجود، عین کمال و کمال مطلق است. از همین رو، کمال حقیقى از آنِ اوست و غیر او هرچه هست، ممکن الوجود و سراسر فقر و نیازست.

نام‏هاى نیک خداوند که در قرآن و دیگر منابع اسلامى بر پاره‏اى از آنها تأکید ویژه شده، فراوان‏اند. مثلًا در برخى از روایات اسلامى براى خداوند نودونه اسم و صفت نام برده شده است.[79] در قرآن نیز براى خداوند، اسما و صفات گوناگونى برشمرده شده که در اینجا به برخى از آنها اشاره مى‏کنیم:

1. «الله»؛ ذاتى که جامع همه کمالات است و آن کمالات را به طور مطلق دارد.

2. «واحد»؛ ذاتى که اجزایى ندارد و شبیه و مانندى براى او نیست.

3. «صمد»؛ آقا و بزرگى که همگان دست حاجت به سوى او دراز مى‏کنند و او از همه بى‏نیاز است و از سویى مقصودِ همگان مى‏باشد.

4. «اول»؛ کسى که از آغاز بوده، بى‏آنکه آغازى داشته باشد (ازلى).

5. «آخر»؛ کسى که آخر است، بى‏آنکه انتهایى داشته باشد (ابدى).

6. «باقى»؛ کسى که براى او فنا نیست.

7. «ظاهر»؛ ذات پاک خداوند به واسطه آیات و نشانه‏هایى که از قدرت و حکمتش مایه گرفته، کاملًا ظاهر و آشکار است.

8. «باطن»؛ کسى که کنه ذاتش از دسترس افکار و اندیشه‏ها بیرون است.

9. «حى»؛ کسى که فعال و مدبر است.

10. «غنى»؛ خداوند احتیاجى به غیر ندارد و نیازى به ابزار، اعضا و جوارح در او نیست.

تفسیر برخى از صفات‏

در این بخش از میان صفات الهى، چهار صفت «خالقیت، ربوبیت، علم گسترده و قدرت بى‏پایان» خداوند را برمى‏رسیم. این صفات تأثیرات گوناگون معرفتى و تربیتى دارند؛ ضمن اینکه در سوره‏هاى آغازینى که بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نازل شد، بر این صفات نیز تأکید شده‏[80] که این خود گواه اهمیت شناخت این صفات است.

الف) خالقیت‏

مطالعه عالم امکان نشان مى‏دهد که تمام موجودات، هستى خود را وامدار دیگرى هستند .

واژه «خلق» و مشتقاتش 261 بار در قرآن به‏کار رفته که در پاره‏اى موارد به توصیف آفرینش و بیان ابعاد آن پرداخته شده و در برخى موارد نیز «خالق» بودن خدا پایه معارف و اوامر الهى قرار گرفته است. در اینجا به ذکر برخى آیات مى‏پردازیم.

خداوند، آفریدگار هستى‏

اقْرَءْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِى خَلَقَ.[81]

بخوان به نام پروردگارت که آفرید.

بررسى واژگان‏

«اقرء» صیغه امر از مصدر قرائت و به معناى ضمیمه کردن حروف و کلمات به یکدیگر است.[82] «اسم» آن است که ذات یک چیز به آن شناخته مى‏شود. انسان تا ذات یک شى‏ء را نشناسد، اسم را نمى‏شناسد و به مسماى اسم معرفت نمى‏یابد.[83] بنابراین وقتى این واژه به‏کار مى‏رود، منظورْ شناخت خواص و آثار و بلکه در مواردى نیز مرادْ ذات موجود است. مثلًا هنگامى که حضرت آدم تمام اسم‏ها را فراگرفت، تنها با نام موجودات آشنا نشد، بلکه به خواص، آثار، صفات و ویژگى‏هاى آنها نیز معرفت یافت. بنابراین اسم عبارت است از برجستگى‏ها و نشانه‏هایى که دلیل بر رفعت و بزرگى مسمى هستند.

«رب» نیز به معناى اصلاح‏گر چیزى، تدبیرکننده و نگهدارنده نعمت‏بخش است.[84] پروردگار دو عرصه دارد: تکوینى و تشریعى. در ربوبیت تکوینى، لوازم رشد طبیعى موجودِتحت‏تربیت فراهم مى‏شود و مربى ابزار بالندگىِ لحظه‏به‏لحظه او را در عرصه حیات تقدیر کرده، سرانجام او را به شکوفایى مى‏رساند. اما در ربوبیت تشریعى، قوانین و مقررات لازم براى تکامل موجود مختار در اختیارش نهاده مى‏شود و او را تا رسیدن به شکوفایى راهبرى مى‏کند.

براى واژه «خلق» نیز دو معنا آورده‏اند: یکى ایجاد کردن چیزى بعد از معدوم بودن آن، و دیگرى نظم دادن چیزى از ماده‏اى که پیش‏تر ایجاد شده است. در اینجا مراد معناى نخست است.

«آفرینش» در کلام عرب، یعنى به‏وجود آوردن شى‏ء به‏گونه‏اى که نمونه سابقى نداشته باشد.

البته آغازش از تقدیر و اندازه‏گیرى است؛ بدین معنا که در مرحله اول باید حدود هستى موجود مشخص شود و سپس آفرینش صورت پذیرد.

آفریدگارى، نقطه آغازین معرفت‏

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در آغاز رسالت مأمور شد تا پروردگارش را «هستى‏آفرین» بخواند. به نظر جمعى از مفسران امر به خواندن «اقرء» در این آیه، امر به خواندن بر مردم است. به سخن دیگر، خداوند از آن حضرت مى‏خواهد تا صفات پروردگارش را بر مردم بخواند و معرفت را از شناخت او- به‏عنوان «آفریدگار» هستى و انسان- شروع نموده، از سویى بر خالقیتش نیز تکیه کند.

قرآن بر انحصار «آفرینش» به خداوند متعال اصرار دارد و دیگران را با همه دانایى و توانایى‏شان قادر به آفرینشِ حتى کوچک‏ترین و کم‏ارزش‏ترین موجود نمى‏داند:

إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ.[85]

کسانى را که جز خدا مى‏خوانید هرگز [حتى‏] مگسى نمى‏آفرینند، هرچند براى [آفریدن‏] آن اجتماع کنند.

پردازش، اندازه‏گیرى و هدایت‏

سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ اْلأَعْلَى‏* الَّذِى خَلَقَ فَسَوّى‏* وَ الّذى قَدَّرَ فَهَدَى‏.[86]

نام پروردگار والاىِ خود را به پاکى بستاى، همان که آفرید و هماهنگى بخشید و آنکه اندازه‏گیرى کرد و راه نمود.

این آیات، آفرینش موجودات را توأم با «پردازش، اندازه‏گیرى و راهنمایى» شمرده است.

آفریننده هستى، اجزاى هر موجود را در جایى قرار داده که بهتر از آن تصور نشود. مثلًا در مورد انسان چشم، گوش و هر عضو را در جایى نهاده که اگر در جایى دیگر مى‏نشست، کارایى‏اش هرگز به این اندازه نبود.[87] این عمل تسویه نام دارد. همچنان‏که «تسویه» در آفرینش هریک از موجودات متصور است، نسبت به مجموعه تمام موجودات نیز صورت مى‏پذیرد؛ به این معنا که خداوند همه موجودات هستى را در یک مجموعه کاملًا مرتبط و هماهنگ آفرید و پرداخت نمود، به‏گونه‏اى که هر یک ازموجودات- اعم از بسیط و مرکب- در مجموعه هستى نقش شایسته خود را ایفا کنند.[88] عمل دیگر «تقدیر» است. تقدیرِ هر چیزى عبارت است از تدبیر مخصوص آن. هر یک از موجودات خلقتى به‏خصوص، صورتى خاص و سیر زندگى و رشد تکاملى ویژه‏اى دارند. این ویژگى‏ها همان تقدیرها و اندازه‏گیرى‏هاى هستى‏آفرین است که به مقتضاى حکمت صورت گرفته است.

ب) ربوبیت‏

قرآن‏کریمْ خداوند را تنها پروردگار انسان و تمام موجودات عالم مى‏داند. واژه «رب» و مشتقاتش 981 بار در قرآن آمده است. «رب» در لغت به معناى اصلاح شى‏ء و اقدام به تأمین مصالح آن است. بر همین پایه، مربى نیز اصلاح‏گر شى‏ء است؛ چه او موجود را در رشد تدریجى‏اش تا رسیدن به مرز نهایى کمال یارى‏گر است.[89] قرآن خداوند را صاحب‏اختیارى مطلق و اصلاح‏گر کاملى ترسیم مى‏کند که نه‏تنها انسان‏ها، بلکه تمام موجودات هستى را مى‏پروراند.

مربى انسان کیست؟

فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأى‏ کَوْکَباً قَالَ هَذا رَبِّى فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَاأُحِبُّ الْآفِلِینَ* فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هَذا رَبِّى فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِى رَبِّى لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّینَ* فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قَالَ هَذا رَبِّى هَذا أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّى بَرِى‏ءٌ مِمّا تُشْرِکُونَ.

).« پس چون شب بر او پرده افکند، ستاره‏اى دید؛ گفت:« این پروردگار من است.» و آنگاه چون غروب کرد، گفت:« غروب‏کنندگان را دوست ندارم.» و چون ماه را در حال طلوع دید، گفت:« این پروردگار من است.» آنگاه چون ناپدید شد، گفت:« اگر پروردگارم مرا هدایت نکرده بود قطعاً از گروه گمراهان بودم.» پس چون خورشید را برآمده دید، گفت:« این پروردگار من است. این بزرگتر است.» و هنگامى که افول کرد، گفت:« اى قوم من، من از آنچه‏[ براى خدا] شریک مى‏سازید بیزارم.»( انعام( 6): 76- 78.)

این آیات تأملات حضرت ابراهیم علیه السلام در امر پروردگار را گزارش کرده است. آن حضرت با درکى که از ملکوت آسمان‏ها و زمین یافت، به ابطال ربوبیت و الوهیت بت‏ها پرداخت.

پروردگار انسان، همان پروردگار هستى‏

در آیات متعددى پروردگار انسان‏ها خالق و سپس مدبر و پروردگار هستى دانسته شده؛ چنان‏که در سوره اعراف آمده:

إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ اْلأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ یُغْشِى اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَ اْلأَمْرُ تَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ.[90]

در حقیقت، پروردگار شما آن خدایى است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید؛ سپس بر عرش [جهاندارى‏] استیلا یافت. روز را به شب- که شتابان آن را مى‏طلبد- مى‏پوشاند، و [نیز] خورشید و ماه و ستارگان را که به فرمان او رام شده‏اند [پدید آورد.] آگاه باش که [عالم‏] خلق و امر از آنِ اوست. فرخنده خدایى است پروردگار جهانیان.

جمله «ألا له الخلق والأمر» تأکیدى مجدد بر این حقیقت است. با توجه به قراینى که در آیه هست، چنین بر مى‏آید که منظور از «خلقْ» آفرینش نخستین، و مراد از «امر» قوانین و نظاماتى است که به فرمان پروردگار در عالم هستى حاکم است و آن را در مسیر خود رهبرى مى‏کند.

این تعبیر مى‏رساند کسى که آفریننده پدیده‏هاست، مدبر و پروردگار آنها نیز هست. بنابراین جهان همانطور که در حدوثش نیازمند به خداوند است، در تدبیر و اداره‏اش نیز وابسته به اوست.

برهان ابراهیم علیه السلام علیه نمرود

یکى از مهم‏ترین مناظره‏هاى پیامبران الهى با پادشاهان و مترفان معاصرشان بحث در صاحب‏اختیارى و ربوبیت بوده است. در این میان گزارش برخى مناظره‏ها در قرآن آمده است:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِى حَاجَّ إِبْرَاهِیمَ فِى رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللهُ الْمُلْکَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّىَ الَّذِى یُحْیِى وَ یُمِیتُ قَالَ أَنَا أُحْیِى وَ أُمِیتُ قَالَ إِبْرَاهِیمُ فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى کَفَرَ وَ اللّهُ لا یَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمِینَ.[91]

آیا از [حالِ‏] آن کس که چون خدا به او پادشاهى داده بود [و بدان مى‏نازید، و] با ابراهیم در باره پروردگارش محاجّه [مى‏] کرد، خبر نیافتى؟ آنگاه که ابراهیم گفت: «پروردگار من همان کسى است که زنده مى‏کند و مى‏میراند.» گفت: «من [هم‏] زنده مى‏کنم و [هم‏] مى‏میرانم.» ابراهیم گفت: «خدا [ىِ من‏] خورشید را از خاور برمى‏آورد، تو آن را از باختر برآور.» پس آن کس که کفر ورزیده بود مبهوت ماند. و خداوند قوم ستمکار را هدایت نمى‏کند.

نمرود گمان مى‏کرد که اراده قتل و حفظ جان مردم همان «احیا» و «میراندن» حقیقى است، از این رو خود را- که گاه مباشر یا آمر قتل یا رهایى افراد از مرگ بود- در قدرت، نظیر پروردگار موردِ ادعاى ابراهیم علیه السلام مى‏دانست.

مناظره موسى علیه السلام با فرعون‏

در سوره شعراء نیز مناظره موسى و هارون علیهما السلام با فرعون آمده است. فرعون مدعى بود که پروردگار و صاحب‏اختیار دیگران است، اما موسى و هارون علیهما السلام این ویژگى را خاص خداوند مى‏دانستند:

فرعون گفت: «و پروردگار جهانیان چیست؟» گفت: «پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است، اگر اهل یقین باشید.» ... [موسى دوباره‏] گفت: «پروردگار شما و پروردگار پدران پیشین شما.» ... [موسى‏] گفت: «پروردگار خاور و باختر و آنچه میان آن دو است، اگر تعقّل کنید.»[92] در این مناظره، حضرت موسى علیه السلام از پروردگارى خداوند بر تمام هستى و صاحب‏اختیارى او یادکرده و آن را دلیل نفى پروردگارى و صاحب‏اختیارى فرعون شمرده است. چنان‏که گفتیم، خدا پروردگار تمام هستى است؛ زیرا آفریننده آن است. آفریدگار بهترین راه‏هاى گذر از «هست» ها به «باید» ها را مى‏داند و مخلوقاتش را تا رسیدن به مرحله نهایىِ شکوفایى، تدبیر و فرمانروایى مى‏کند.

همه موجودات نیز جزئى از کل نظام هستى‏اند؛ آن سان که راه تکامل آنان نیز از این نظام تأثیر مى‏پذیرد. پس اینکه نظام تربیتى و رشد آنان در دو حوزه تکوین و تشریع- یا یکى از آن‏دو- به دیگرى واگذار شده باشد، هیچ برهان و دلیلى بر این امر نداریم.

بر پایه این آیات، ویژگى پروردگار انسان عبارت است از: پرورش تکوینى تمام هستى (اعم از آسمان‏ها، زمین و موجودات بین آنها)، پرورش انسان‏هاى حال و گذشته، و پروردگارى مشرق و مغرب و آنچه بین آنهاست.

ج) دانش گسترده‏

یکى دیگر از اوصاف خداوند علم و دانایى اوست. قرآن‏کریمْ خداوند را موجودى آگاه به جزئیات امور و پدیده‏ها، گذشته و حال و آینده، دنیا و آخرت، غیب و شهادت، ظاهر و باطن، نیات و گفتار و همچنین موجودى عالم به اسرار و مخفى‏تر از اسرار معرفى کرده است.[93] در آیات نورانى قرآن‏کریم، علم خداوند پایه بسیارى از دستورها، تحولات و وقایع تکوینى و تشریعى، و فردى و اجتماعى قرار گرفته است.[94] علم خداوند به افراد، امور و پدیده‏ها، از هرکس و هر چیز حتى از خود موجودات به آنها بیشتر است.[95] هرچند خداوند برخى از دانش‏ها را به دیگران تعلیم مى‏دهد،[96] در پاره‏اى از موارد علم آنها را

نزد خود نگاه مى‏دارد؛ آن‏سان که حتى عالى‏ترین موجودات از آن بى‏اطلاع‏اند.[97] آیات قرآن علم الهى را بن‏مایه تربیت انسان دانسته و از سویى توجه به این صفت الهى را در خدمت تربیت آدمى به‏کار گرفته است.[98] بیشتر صفات به‏کاررفته در قرآن- مانند رؤیت، سمیع، بصیر، حکیم، خبیر، لطیف، شاهد و مشتقات آنها- بیانگر علم الهى و ابعاد مختلف آن است.

عالم، محضر خدا

أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ یَرى‏.[99]

مگر ندانسته که خدا مى‏بیند؟

ابوجهل در آغاز رسالت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نسبت به ایشان برخوردهاى تندى داشت. از این‏رو خداوند براى تسلى‏دادن به پیامبراسلام صلى الله علیه و آله و تهدید ابوجهل به‏خاطر آزارهایى که به آن‏حضرت روامى‏داشت، این آیه را نازل فرمود.

حال ممکن است این سؤال پیش آید که چگونه فردى مانند ابوجهل باید بداند که خداوند مى‏بیند؟

در پاسخ گفته‏اند این علم لازمه اعتقاد به هستى‏بخش مطلق است. بت‏پرستان و مشرکان نیز اعتراف داشتند که جهانْ هستى‏بخش مى‏خواهد؛ یعنى کسى که خود هستى را از جایى دیگر برنگرفته باشد.[100] آفرینش امرى مستمر است. به دیگر سخن، موجودات دوام افاضه وجود را از سوى واجب‏الوجود لازم دارند از این‏رو به طور مستمر در محضر خالق خود هستند و لحظه‏اى از او غایب نمى‏گردند.

د) قدرت بى‏پایان پروردگار

یکى از مهم‏ترین مباحث صفات کمال و جمال خداوند، مسئله «قدرت» است. آیات بسیارى خداوند را بدین صفت توصیف کرده‏اند. واژه‏هایى چون «قادر، قوى، عزیز، بطش، قهر و غالب» هر یک به‏گونه‏اى توانایى بى‏پایان خداوند را باز نموده است.[101] اثبات توانایى مطلق و فراگیر خداوند کار دشوارى نیست. لازمه آفرینش هستى و همچنین تدبیر و ثبات امور انسان و سایر موجودات عالم، وجود قدرت و توانایى خالق و مدبر موجودات را به اثبات مى‏رساند. از همین رو در سوره حج پس از آنکه خلقت و تدبیر انسان و گیاه را ذکر کرده، آن را فعل خداوند مى‏شمرد، قدرت او را نیز متذکر مى‏گردد:

یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِى رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ‏وَ نُقِرُّ فِی اْلأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفَّى وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلى‏ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَ تَرَى اْلأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ* ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْىِ الْمَوْتى‏ وَ أَنَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدِیرٌ.

« اى مردم، اگر در باره برانگیخته شدن در شکّید، پس‏[ بدانید] که ما شما را از خاک آفریده‏ایم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت کامل و[ احیاناً] خلقت ناقص، تا[ قدرت خود را] بر شما روشن گردانیم. و آنچه را اراده مى‏کنیم تا مدتى معین در رحمها قرار مى‏دهیم، آنگاه شما را[ به صورت‏] کودک برون مى‏آوریم، سپس‏[ حیات شما را ادامه مى‏دهیم‏] تا به حد رشدتان برسید، و برخى از شما[ زودرس‏] مى‏میرد، و برخى از شما به غایت پیرى مى‏رسد به‏گونه‏اى که پس از دانستن‏[ بسى چیزها] چیزى نمى‏داند. و زمین را خشکیده مى‏بینى و[ لى‏] چون آب بر آن فرود آوریم به جنبش درمى‏آید و نمو مى‏کند و از هر نوع‏[ رستنیهاى‏] نیکو مى‏رویاند. این‏[ قدرت نماییها] بدان سبب است که خدا خود حق است، و اوست که مردگان را زنده مى‏کند و[ هم‏] اوست که بر هر چیزى تواناست.»( حج( 22): 5- 6.)

در آیه اخیر، کلمه «ذلک» به آفرینش انسان و گیاه و تدبیر امور آنها اشاره دارد که این خود چند مطلب را به اثبات مى‏رساند: اول آنکه «الله» حق است و امرى موهوم، باطل و خیالى نیست؛ زیرا وجود حقیقى و غیرخیالى پدیده‏ها و نظام متقن و ثابتى که بر آنها جارى است، پدیدآورنده و مدبرحقیقى را کشف کرده، ثابت مى‏کند که خداوند امرى موهوم نیست.

دوم آنکه، انتقال خاک مرده از وضعى به وضعى دیگر و رساندش به مرحله انسانى و نیز انتقال زمین مرده- به وسیله آب- به صورت نباتى که به‏کرّات روى مى‏دهد، ثابت مى‏کند همین موجودى که در تدبیرش چنین بعثت‏هاى پى‏درپى و مستمرى دارد، توان زنده‏کردن مردگان و بعثت انسان‏ها را نیز دارد.

سوم آنکه: «ایجاد و تدبیر انسان و نبات، در کنار دیگر موجودات هستى شکل مى‏گیرد و کسى مى‏تواند انسان و گیاهان را هستى دهد و امر آن دو را انتظام بخشد که کل هستى را آفریده و آن را تدبیر نموده باشد. پس اگر کسى قدرت بر آفرینش و تدبیر این دو (انسان و گیاهان) را داشته باشد، قدرت بر هر چیزى خواهد داشت؛ همان‏گونه که هستى‏بخش و مدبر همه چیز خواهد بود.»[102] قرآن ضمن بیان آفرینش آسمان‏ها و زمین هفتگانه، امر خدا را در میان این پدیده‏هاى عظیم یاد کرده، آن را دلیل و راهنماى اثبات قدرت مطلق خداوند و دانش گسترده او شمرده است:

اللّهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ اْلأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ اْلأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَىْ‏ءٍ عِلْماً.[103]

خدا همان کسى است که هفت آسمان و همانند آنها هفت زمین آفرید. فرمان [خدا] در میان آنها فرود مى‏آید، تا بدانید که خدا بر هر چیزى تواناست، و به راستى دانش وى هر چیزى را در بر گرفته است.

این آیه به عظمت قدرت خداوند در آفرینش آسمان‏ها و زمین و نیز هدف نهایى آفرینش اشارتى پرمعنا دارد. جمله «و من الارض مثلهن‏»، یعنى همان‏گونه که آسمان‏ها هفتگانه‏اند، زمین نیز هفتگانه است.[104] در عظمت آسمان‏هاى هفتگانه همین بس که خداوند مى‏فرماید:

إِنّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزِینَةٍ الْکَواکِبِ.[105]

ما آسمان این دنیا را به زیور اختران آراستیم.

از این آیه بر مى‏آید که آنچه ما مى‏بینیم و علم و دانش بشر به آن احاطه دارد، همه مربوط به آسمان اول است و ماوراى این ثوابت و سیارات، شش عالم دیگر وجود دارد که فعلًا از دسترس علم ما بیرون است.

اگر عدد هفت در مورد آسمان‏ها و زمین علامت تکثیر باشد و مراد از آن عدد هفت ریاضى نباشد (آن‏گونه که در تعابیر فارسى و عربى نیز رواج دارد)، در این صورت عظمتِ فوق تصور آسمان‏ها و زمین‏هاى متعدد در عالم هستى، تصویر روشن‏ترى مى‏یابد.[106] یکى از ثمرات تدبیر در امر آفرینش آسمان‏ها و زمین‏هاى هفتگانه با نظام متقن و استوارى که در آنها جریان دارد، درک قدرت خداوند بر همه موجودات و احاطه علمى او بر جمله مخلوقات و پدیده‏هاست. هیچ متفکرى در مسئله آفرینش غور نکرد، مگر آنکه بى‏تردید قدرت گسترده و بى‏پایان آفریدگار و علم فراگیر او را به مخلوقات دریافت.

فصل دوم: جهان‏هاى دیگر

 

درآمد

این جهان با حواس ظاهرى قابل درک است و از همین روى در اصطلاح اسلامى از آن به عالم «شهود» تعبیر مى‏شود. اما هستند جهان‏هاى دیگرى که با قواى روحى و عقلانى انسان و یا گزارش وحى شناخته مى‏شود. از آنجاکه این بخش هستى در حوزه درک حواس ظاهرى و ملموس ما نیست، از آن به جهان غیب تعبیر مى‏گردد. جهان غیب شامل عوالم گوناگونى چون «لاهوت، مجردات، ملکوت، برزخ و قیامت» است.

«انبیا و وحى‏هاى الهى راهنمایان جهان غیب‏اند. آنان آمده‏اند تا مردم را [به‏] غیب و ماوراى ظاهر و محسوساتْ مؤمن و معتقد سازند. البته به اینکه مردم به غیب ایمان بیاورند، اکتفا نکرده‏اند، بلکه آنان میان مردم و غیب رابطه برقرار کرده‏اند و حلقه اتصال میان مردم و غیب شده و آنان را به مددهاى غیبى و عنایت‏هاى خاص غیبى در شرایط خاص مؤمن نموده‏اند. در اینجاست که مسئله غیب عملًا با زندگى مردم تماس پیدا مى‏کند.»[107]

این فصل به معرفى چهار جهان «لاهوت، ملکوت، برزخ و قیامت» و راه رسیدن به شناخت دو جهان نخست و بیان برخى ویژگى‏هاى جهان برزخ و آثار تربیتى قیامت مى‏پردازد.

1. عالم لاهوت‏

یکى از عوالمى که به حکم برهان نیز ثابت گردیده، عالم الوهیت است؛ یعنى ذات واجب‏الوجود، مستجمع جمیع صفات کمالى است که در آن مرتبه از وجود آنچه هست، یک وجود اطلاقى است و بس. ذات پروردگار به‏تنهایى خود عالمى است و از سویى عظیم‏ترین عوالم نیز هست؛ زیرا ذات حق محیط بر همه عوالم پایین‏تر است و ذره‏اى از وجود از احاطه قیومى او بیرون نیست. این عالم به‏اصطلاح عالم لاهوت نامیده مى‏شود.

ارزش یقین به عالم لاهوت‏

عالم لاهوت براى ما به حکم برهان و دلیل قطعى ثابت است، اما موضوع مهم، یقین به عالم لاهوت است؛ بدین معنا که انسان در حوزه علم و دانایى به آرامش و ثبات فهم دست یابد و مطلب آن چنان آشکار شود که نفس و جان آدمى به آن آرام گیرد.[108] یقین گران‏بهاترین نعمتى است که خداوند به بندگان عنایت مى‏کند. بسیارى از معارف دینى و غیر آن از این‏رو که به مرتبه یقین و باور کامل نمى‏رسند، باعث مى‏گردد که انسان به اعمال مغایر با اعتقادات و باورهاى خود دست یازد.

امام صادق علیه السلام در این باب مى‏فرماید: «هیچ چیزى گرانبهاتر از یقین نیست.»[109] ازجمله اولین درخواست‏هاى امام‏سجاد علیه السلام در دعاى مکارم الاخلاق، دستیابى به مراتب بالاى یقین است: «

وَاجْعَلْ یَقِینِى أَفْضَلَ الْیَقِین.»

از مهم‏ترین آثار یقین به عالم لاهوت، بزرگ شدن خدا و کوچک شدن دیگران در دل است.

استاد جوادى آملى دراین‏باره مى‏نویسد: «انسانى که حکمت جهان را مشاهده مى‏کند، دیگر نام لذت‏هاى جهان را لذت نمى‏نهد. کسى که به مقام یقین رسید، درون جهان و درون خود و دیگران را مى‏بیند، لذا نه به خود متکى است و نه به غیرخدا دل مى‏بندد و نه از غیرْ مدد مى‏طلبد؛ چون مى‏داند چیزى درون انسان و غیرانسان نیست. اگر او به این مقام برسد، هرگز آن محبوب راستین را رها نمى‏کند و او را براى خود او مى‏پرستد.»[110]

عبادت، راه تحصیل یقین‏

وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّى‏ یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ.[111]

این آیه بیانگر رمز و راز تمامى عبادات است. رسیدن به مرحله یقین ثمره عبادت است و در پرتو آن، به اینکه جهانْ مبدأ و معاد و مسیرى دارد، اعتقادى راسخ یافته، از تردید و دودلى رها مى‏گردیم‏

2. عالم ملکوت‏

یکى دیگر از عوالم هستى، ملکوت است. این عالم بالاتر از عالم مُلک و طبیعت و پایین‏تر از عالم فرشتگان و عقول مجرده محض است.[112] فلاسفه مى‏گویند: این عالم از قوه، حرکت، زمان و مکان مجرد است، اما از ابعاد مجرد نیست. بنابراین عالم ملکوتْ جسمانى است، اما مادى نیست؛[113] یعنى ابعادِ ماده را دارد، ولى ثقل و دیگر خصوصیات آن را ندارد. شهید مطهرى در باره رابطه عالم ملک و ملکوت، همسو با مفسران مى‏نویسد: ملکوتِ عالم نسبت به جهان، نظیر قدرت روح انسان بر اندام اوست.[114] مفسران در اینکه مراد از ملکوت آسمان‏ها و زمین چیست، وحدت‏نظر دارند. اینان برآن‏اند که ملکوت در اصل از ریشه «مُلک» بر وزن حُکم و به معناى حکومت و مالکیت است و حروف «و» و «ت» براى تأکید و مبالغه به آن افزوده شده و منظور از ملکوت در قرآن نیز قدرت، حکومت مطلق خداوند بر سراسر عالم هستى و تدبیر جهان است. بنابراین «ملکوت» به جنبه ارتباطى پدیده‏هاى هستى با پروردگار عالم و تسلط، قدرت، حکومت و تدبیر خداوند بر موجودات اشاره دارد. به سخن دیگر، «ملکوت» همان وجود اشیاست از جهت انتسابى که به خداى سبحان داشته و قیامى که به ذات او دارند.[115] در برخى آیات از ملکوت آسمان‏ها و زمین یاد شده که در اینجا به ذکر دو آیه مى‏پردازیم.

3. عالم برزخ‏

گفتیم که در تعبیرات قرآنى، عالم غیب (در مقابل عالم شهادت) انواعى دارد که یکى از آنها عالم برزخ است. برزخ به معنى چیزى است که در میان دو شى‏ء حایل شود. سپس این واژهْ بسط معنایى‏یافته، به هر امرى اطلاق مى‏شود که در میان دو چیز یا دو مرحله قرار گیرد. مثلًا اگر سالنى در میان دو اتاق قرار گرفته باشد، سالنْ برزخ میان این دو است.

در اینجا منظور از برزخْ جهانى است که میان دنیا و عالم آخِرت قرار دارد. توضیح اینکه، وقتى روح از بدن جدا مى‏شود، پیش از آنکه بار دیگر در قیامت به بدن اصلى بازگردد، در عالمى که میان این دو عالم است و برزخ نامیده مى‏شود، قرار خواهد گرفت.[116] در باب برزخ مباحث گوناگونى مطرح است: اثبات عالم برزخ، ویژگى این عالم، سؤال قبر، فشار قبر، رابطه ارواح برزخى با این جهان، بهره‏گیرى ارواح از اعمال نیک دیگران، فلسفه برزخ، همگانى بودن برزخ و .... این مسائل به تفصیل در مباحث عقلى و کلامى و روایات اسلامى آمده است. حال در اینجا به بررسى یکى از آیات مرتبط با برزخ مى‏پردازیم:

برزخ، مرگ تا بعثت‏

حَتّى‏ إِذا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّى أَعْمَلُ صَالِحاً فِیمَا تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ.[117]

تا آنگاه که مرگ یکى از ایشان فرا رسد، مى‏گوید: پروردگارا، مرا بازگردانید، شاید من در آنچه وانهاده‏ام کار نیکى انجام دهم. نه چنین است، این سخنى است که او گوینده آن است و پشاپیش آنان برزخى است تا روزى که برانگیخته خواهند شد.

در این آیات و آیات بعد از آن، حالات مشرکان از هنگام مرگ تا قیامت و از قیامت تا ابد بیان شده و دو آیه نیز مربوط به منزلگاه مرگ و برزخ است.

در عبارت «حَتّى‏ إِذا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ‏» لفظ «حتّى» مربوط به مطالب گذشته در باره کافران است.

در همین آیات که توصیفات مغرضانه این کافران آمده، از شرک و تکذیب آنان یاد شده و سپس مى‏فرماید: اینها که برهان‏پذیر نیستند، بر مشى خود خواهند بود تا آن‏گاه که مرگ به سراغ یکى از آنها آید. در این لحظه احساس مى‏کند به پایان همه لذت‏ها و فرصت‏ها رسیده است و از سوى دیگر

چشمى به آخرت بازکرده، صحنه‏هایى وحشت‏آور مى‏بیند و متوجه نقش ایمان و بندگى خدا در تغییر این وضعیت مى‏شود.

«قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ‏»؛ در این هنگام به پروردگار استغاثه مى‏کند. استغاثه به نام پروردگار به معناى دانستن و شناختن مالک و صاحب‏اختیار امور انسان در این لحظات پراضطراب است. درواقع مهم‏ترین تقاضاى آنان بازگشت به دنیا و دادن فرصت جبران است.

«لَعَلِّى أَعْمَلُ صَالِحاً فِیمَا تَرَکْتُ‏»؛ کافر به هنگام مرگ تأثیر عمل شایسته را دریافته، بر او آشکار مى‏شود که خرج کردن شایسته مال، ثروت، دارایى و سرمایه عمر، در تضمین حیات جدید بسیار مؤثر است. از همین رو مى‏گوید: پروردگارا! مرا برگردان، شاید در ثروتى که ترک کرده‏ام، عمل شایسته انجام دهم و آن را به شایستگى مصرف کنم.

«وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ‏»؛ کلمه «وراء» از کلمات اضداد است که هم به معناى پشت سر است و هم به معناى پیش رو. در قرآن به هر دو معنا به کار رفته است:

وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً.[118]

[چرا که‏] پیشاپیش آنان پادشاهى بود که هر کشتى [درستى‏] را به زور مى‏گرفت.

در آیه مورد بحث، «وراء» به‏معناى پیش روست. بنابراین «وراءَکَ یوم کذا»، یعنى چنین روزى دنبال توست و این تعبیر بدین جهت است که زمان طالب آدمى است؛ یعنى منتظر است که آدمى از آن عبور کند.[119] مراد از برزخ عالم قبر یا عالم مثال است؛ عالمى که مردم در آن بعد از مرگ زندگى مى‏کنند تا قیامت فرارسد. کیفیت این زندگى براى صالح و طالح متفاوت است. ویژگى‏هاى این عالم به‏تفصیل در روایات اسلامى آمده است. از باب نمونه، در تفسیر کنزالدقائق‏ آمده است که امام‏صادق علیه السلام فرمود:

«قبر همان برزخ است.»[120] عمربن یزید مى‏گوید: خدمت امام‏صادق علیه السلام عرض کردم: شنیدم که فرمودى «تمام شیعیان ما با وجود ضعف‏هایى که دارند، در بهشت‏اند.» امام فرمود: راست گفتى؛ همه آنها به خدا قسم در بهشت‏اند. گفتم: فدایت شوم! برخى از گناهانْ بزرگ و زیادند. امام فرمود: اما در قیامت همه شما به شفاعت پیامبر یا وصى او در بهشت هستید، ولى به خدا قسم! از شما در مورد برزخ مى‏ترسم. عرض کردم: برزخ چیست؟ فرمود: قبر، از هنگام مرگ شیعه تا روز قیامت.[121] امام سجاد علیه السلام فرمود: قبر یا باغى از بهشت و یا کوره‏اى از کوره‏هاى آتش جهنم است.[122]

4. عالم قیامت‏

از دیگر عوالمى که بخشى از غیب شمرده شده، قیامت است. ایمان به این عالم- که از اصول مسلمانى است- پس از اصل توحید مهم‏ترین اصلى است که قرآن از آن یاد کرده؛ چنان‏که حدود

1200 آیه (نزدیک به یک پنجم قرآن) از روز قیامت، کیفیت حشر اموات، میزان و حساب و ضبط اعمال، بهشت و جهنم، جاودانگى عالم آخرت و جز اینها سخن گفته است.

در آیات قرآن حدود 70 بار قیامت توصیف شده است که هر یک از آنها به حوادث گوناگون جهان آخرت اشاره دارد. قرآن براى نشان دادن این ویژگى‏ها- که بى‏تردید آثار تربیتى درخورى دارد- از این توصیفات بهره برده است.[123]

از آیات نیز به شبهات منکران معاد پاسخ داده شده است.[124]

تفسیر موضوعى قرآن (جمعى از نویسندگان)، ص: 117

آثار زیانبار انکار جهان آخرت‏

در برخى از آیات آثار تربیتى ایمان به معاد و آثار زیانبار انکار معاد ذکر شده است. حال در اینجا به ذکر برخى از آثار مزبور بسنده مى‏کنیم.

یک. زینت اعمال و کورى باطن‏

إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ.[125]

کسانى که به آخرت ایمان ندارند، کردارهایشان را در نظرشان بیاراستیم [تا همچنان‏] سرگشته بمانند.

در این آیه، ایمان نداشتن به آخرت سبب تزئین اعمال بد انسان در نظر آدمى مى‏شود. مراد از عبارت «زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ‏» آن است که عمل را به‏گونه‏اى مى‏آراییم که آدمى شیفته آن شود؛ آن‏سان که تمام آنچه انجام مى‏دهند، نیکو بشمارند و بر آنها تکیه کنند و آن‏گونه شیفته اعمال‏شان شوند که گمان کنند نیکوترین کار همان است که انجام مى‏دهند. تحلیل این اثر در آیاتى از سوره کهف چنین آمده است:

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا* الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِى الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً* أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَزْناً.[126]

بگو: «آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه گردانم؟»، [آنان‏] کسانى‏اند که کوشش‏شان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود مى‏پندارند که کار خوب انجام مى‏دهند. [آرى،] آنان کسانى‏اند که آیات پروردگارشان و لقاى او را انکار کردند، در نتیجه اعمالشان تباه گردید، و روز قیامت براى آنها [قدر و] ارزشى نخواهیم نهاد.

آدمى در زندگى دنیا تمام همتش براى رسیدن به سعادت است و این میسور نیست، مگر آنکه طریق حق را بپیماید که اگر جز این شود، زیان خواهد دید، اما با این همه، خسارتش قابل‏رفع است و امید نجات او مى‏رود. اما اگر راه خطا رفت و همان باطل را پذیرفت و واقعاً از حق روى‏گردان شد، چنین کسى از هر زیاندیده‏اى زیانبارتر است و عملش از هر عملى بى‏نتیجه‏تر؛ چه آنکه دیگر امید نجاتش نمى‏رود.[127] کسى که قیامت را باور نکند، به سعادت و رستگارى حقیقى نیز- که تنها در آن جهان محقق مى‏شود- ایمان نمى‏آورد و درنتیجه تنها براى رسیدن به سعادت‏هاى توهمى در دنیا مى‏کوشد؛ سعادت‏هایى که درواقع چیزى جز لذت نیست.[128] آن‏کس که به آخرت ایمان ندارد، بى‏تردید غیر از لذت دنیا سعادتى نمى‏شناسد و طبیعى است اعمالى که او را به این لذت برساند، آنها را عامل تأمین سعادت مى‏داند و تنها به آن بسنده مى‏کند.

اینکه این دلخوشى‏ها و زینت یافتن‏ها به خدا نسبت داده شده (زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ‏)، کنایه از آن است که نظام حکیمانه الهى چنین اقتضایى را دارد؛ یعنى انسان در نظام هستى به‏گونه‏اى آفریده شده که به عقاید و آرمان‏هایش وابسته است، به‏گونه‏اى اعمالش را در چارچوب آن آرمان‏ها، زشت و زیبا مى‏بیند. اگر کسى آخرت را باور نکرد و دنیا را تنها جایگاه حیات ارزیابى نمود، لذت و رنج و زشت و زیباى او نیز به همین‏جا محدود مى‏گردد. از این‏رو، یکى از وظایف پیامبران نشان دادن عوالم دیگر و گسترده کردن افق دید انسان‏هاست.

کلمه «یعمهون» از ریشه «عمه» به معناى کورى و بى‏بصیرتى است‏[129] و ازاین‏رو که کورى باطنى همراه با تحیر و سرگردانى است، قرآن این گروه از منکران قیامت را کوران سرگردان و متحیر مى‏شمرد.

دو. عدم فهم عمیق و بى‏علاقگى به شنیدن معارف قرآن‏

وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً* وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِى آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِذا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِى الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى‏ أَدْبَارِهِمْ نُفُوراً.[130]

و چون قرآن بخوانى، میان تو و کسانى که به آخرت ایمان ندارند پرده‏اى پوشیده قرار مى‏دهیم. و بر دلهایشان پوششها مى‏نهیم تا آن را نفهمند و در گوشهایشان سنگینى [قرار مى‏دهیم‏] و چون در قرآن پروردگار خود را به یگانگى یاد کنى با نفرت پشت مى‏کنند.

این آیات یکى از آثار مهم ایمان نداشتن به عالم آخرت را یادآور مى‏شود: کسى که به عالم آخرت ایمان نداشته باشد، قدرت فهم عمیق قرآن را ندارد و در قدرت شنیدارى‏اش نسبت به آیات قرآن نیز سنگینى است؛ کنایه از اینکه حوصله شنیدن آیات را ندارد.

سه. غوطه‏ور شدن در گناهان‏

أَ رَأَیْتَ الَّذِى یُکَذِّبُ بِالدِّینِ* فَذلِکَ الَّذِى یَدُعُّ الْیَتِیمَ* وَ لا یَحُضُّ عَلى‏ طَعامِ الْمِسْکِینِ.[131]

آیا کسى را که [روزِ] جزا را دروغ مى‏خواند، دیدى؟ این همان کس است که یتیم را به سختى مى‏راند، و به خوراک‏دادن بینوا ترغیب نمى‏کند.

این آیات، دو پیامد مهم تکذیبِ مسئولیت و نظام جزا و پاداش در قیامت را ارتکاب دو عمل غیرانسانى مى‏داند: یکى راندن خشن و تند یتیمان و بى‏سرپرستان از گرد خود است و دوم ترغیب نکردن دیگران به سیر نمودن مسکینان. این ترغیب، کمترین وظیفه انسانى اغنیاست.

کم فروشى در روابط اقتصادى از دیگر آثار ایمان نداشتن به قیامت است. قرآن در آغاز سوره مطففین به این اثر اشاره کرده، آن را ناشى از بى‏اعتقادى به رستاخیز مى‏داند:

وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ* ... أَ لا یَظُنُّ أُولئِکَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ* لِیَوْمٍ عَظِیمٍ.[132]

واى بر کم‏فروشان، ... مگر آنان گمان نمى‏دارند که برانگیخته خواهند شد؟ [در] روزى بزرگ.

برخى از تأثیرات یادآورى خانه آخرت‏

دستیابى به مقام اخلاص‏

وَاذْکُرْ عِبادَنا إبراهیمَ وَ إسحاقَ و یَعقوبَ أُولِى الْأَیدى و الْأَبْصارِ* إِنّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخالِصَةٍ ذِکْرَى الدّارِ.[133]

و بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را که نیرومند و دیده‏ور بودند به یادآور، ما آنان را با موهبت ویژه‏اى- که یادآورىِ آن سراى بود- خالص گردانیدیم.

خالص یعنى عارى از عیب و آلودگى، و حقیقت اخلاص نیز بیزارى و دورى جستن از هر چیز غیر از خداست.[134] آیه نخست حضرت ابراهیم، اسحاق و یعقوب علیهم السلام را مردانى نیرومند و بااستقامت و نیز صاحبان بصیرت و بینایى توصیف کرده است.

آیه دوم تعلیل آیه پیشین است. یعنى اگر اینان صاحبان قدرت و بصیرت‏اند، از این‏روست که ما آنان را به خصلتى پاک و خالص ویژه ساختیم و آن عبارت است از یادآورى خانه آخرت.

یاد دائمى خانه آخرت موجب مى‏شود انسان به مقام اخلاص برسد و اخلاص نیز سبب مى‏گردد در راه انجام وظایف الهى، قدرتمند، استوار و صاحب بصیرت شوند.

از این‏رو، مردان خدا به سراى دیگر توجهى عمیق و مستمر دارند؛ گویى همیشه در برابر چشمانشان حاضر است و چون نگاهشان در ماوراى این زندگى زودگذر به سراى جاوید است، همواره براى آن مى‏کوشند.[135] جالب اینکه خداوند در اینجا «سرا» و خانه را مطلق ذکر کرد و نفرمود خانه‏

آخرت؛ از این‏رو که بفهماند درواقع خانه اصلى انسان آخرت است و قرارگاه‏هاى دیگر تنها گذرگاهى براى رسیدن به آن خانه.[136]

استقامت و انجام عمل صالح‏

ایمان به روز جزا در اسقامت انسان و انجام اعمال صالح نیز مؤثر است. این آثار در بسیارى از آیات آمده است. مثلًا در سوره بقره، به درگیرى سپاهیان طالوت با جالوت اشاره شده که سرانجام سپاهیان پرتعداد جالوت از سپاهیان کم شمار جالوت شکست خوردند. قرآن در اینجا به گروهى خاص از سپاهیان طالوت اشاره مى‏کند که به دیدار خداوند و ثواب آخرت امید دارند:

قَالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرِینَ.[137]

کسانى که به دیدار خداوند یقین داشتند، گفتند: «بسا گروهى اندک که بر گروهى بسیار، به اذن خدا پیروز شدند، و خداوند با شکیبایان است.»

 

فصل سوم: اهداف آفرینش‏

 

در بررسى و شناخت اهداف آفرینش در مجموع مى‏توان از سه روش بهره جست:

1. روش عقلى؛ 2. روش تجربى؛ 3. روش وحیانى؛

رویکرد این نوشتار در تعیین هدف جهان و انسان، استفاده از روش وحیانى است، هرچند که در این موضوع گاه رویکرد وحیانى، عقلى و علوم تجربى به یک نقطه مشترک مى‏رسند.

الف) اهداف آفرینش جهان‏

جهان مجموعه‏اى به‏هم‏پیوسته و پویاست که به سوى مقصدى در حال حرکت است. قرآن‏کریم آفرینش جهان را بیهوده، بى‏هدف و بازیچه نمى‏داند، بلکه جهان را هدفدار، براساس حق و عدل و در خدمت بشر و براى دانایى او معرفى مى‏کند:

وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلًا ذلِکَ ظَنُّ الَّذِین کَفَرُوا.[138]

و آسمان و زمین و آنچه را که میان این دو است به باطل نیافریدیم، این گمان کسانى است که کافر شده [و حق‏پوشى کرده‏] اند.

وَمَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ.[139]

و [ما] آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو است جز به حقّ نیافریدیم.

وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِینَ لَوْ أَرَدْنَا أَن نَتَّخِذَ لَهواً لَاتَّخَذْنَاهُ مِن لَدُنَّا إِن کُنَّا فَاعِلِینَ.[140]

و آسمان و زمین و آنچه را که میان آن دو است به بازیچه نیافریدیم. اگر مى‏خواستیم بازیچه‏اى بگیریم، قطعاً آن را از پیش خود اختیار مى‏کردیم.[141] مقصود از آسمان و زمین، جهان هستى است و منظور از چیزهاى بین آن دو، نعمت‏هاى الهى در طبیعت و موجودات زنده است.[142] واژه «حق» در این‏گونه موارد به معناى هدفدارى است.[143] در برابر آن، واژه «باطل» قرار دارد که به معناى چیزى است بى‏هدف که محال است از خداى حکیم سر زند.[144] بازیچه (لعب) نیز کارى است که هدف صحیحى ندارد[145] و بیهوده (لهو) هم به هر کارى اطلاق مى‏شود که انسان را از کار و هدف مهم بازمى‏دارد. در این آیات اشاره شده که بازى و بیهوده‏گرى با ساحت قدس الهى سازگارى ندارد و اگر بر فرض محال او سرگرمى مى‏خواست،[146] این بازیچه‏ها متناسب مقامش نبود.

از منظر آیات قرآن‏کریم آفرینش جهان را مى‏توان بر اساس اهدافى چند بیان نمود که‏

به آنها مى‏پردازیم.

1. خلقت جهان براى انسان‏

الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ فِرَاشاً وَالْسَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ الْسَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَکُمْ فَلَا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْدَاداً وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.[147]

همان [خدایى‏] که زمین را براى شما فرشى [گسترده‏] و آسمان را بنایى [افراشته‏] قرار داد؛ و از آسمان آبى فرود آورد؛ و بدان از میوه‏ها رزقى براى شما بیرون آورد؛ پس براى خدا همتایانى قرار ندهید، در حالى که خود مى‏دانید.

براساس این دسته از آیات برپایى آسمان و آرامش زمین و نیز چرخه آب در طبیعت و حیات گیاهان براى انسان و خدمتگزارى به اوست. از این‏رو بر انسان است که براى رسیدن به سعادت و تکامل خویش این نعمت‏ها و نعمت‏آفرین را بشناسد و سپاسگزار او بوده، با شرکْ راه ناسپاسى را نپوید.[148] قرآن در بخشى از سوره ابراهیم به خدمت‏رسانى پاره‏اى از مخلوقات الهى براى انسان اشاره مى‏نماید.

2. دانش افزایى بشر

اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى‏ کُلِّ شَى‏ءٍ قَدِیرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَى‏ءٍ عِلْمَاً.

خدا همان کسى است که هفت آسمان و همانند آنها هفت زمین آفرید.[149] فرمان [خدا] در میان آنها فرود مى‏آید، تا بدانید که خدا بر هر چیزى تواناست، و به راستى دانش وى هر چیزى را در بر گرفته است.[150] در این آیه، هدف از آفرینش آسمان‏ها و زمین (جهان)، علم و بالا رفتن آگاهى انسان (نسبت به صفات علم و قدرت الهى) معرفى شده است؛ علمى که یکى از کمالات مهم انسانى و معیار برترى انسان‏ها بر یکدیگر است.[151]

3. معاد و عدالت‏

وَخَلَقَ اللَّهُ السَّماوَاتِ وَالأَرْضَ بِالْحَقِّ وَلِتُجْزَى‏ کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَهُمْ لَایُظْلَمُونَ.[152]

و خدا آسمانها و زمین را به حقّ آفریده است، و تا هر کسى به [موجب‏] آنچه به دست آورده پاداش یابد، و آنان مورد ستم قرار نخواهند گرفت.

علامه طباطبائى رحمه الله در باره این آیه چنین مى‏نویسند:

آفرینش جهان براساس حق است، نه باطل و بازیچه، یعنى براى این جهان فاسدشدنى، هدفى ثابت و جاوید در وراى آن وجود دارد ... پس معناى آیه به این مطلب برمى‏گردد که خدا آسمان‏ها و زمین را به‏حق و عدل آفرید و پیامد آفرینش به‏حقْ آن است که در وراى این جهان، جهانى دیگر باشد که موجودات در آنجا جاوید بمانند، و پیامد آفرینش به عدل آن است که هر شخصى براساس دست‏آورد خود، پاداش و کیفرى را ببیند که سزاوار آن است ... و چون این مطلب در این جهان اتفاق نمى‏افتد، پس در جهان دیگر (رستاخیز) خواهد بود.[153] چنان‏که از آیات پیش نیز برمى‏آمد، همه جهان براى انسان آفریده شده است. انسان‏ها دو گونه‏اند: برخى قدرشناس نعمت‏هاى الهى‏اند و سپاسگزار، و برخى نیز راه ناسپاسى، گناه و کفر و شرک را در پیش مى‏گیرند، اما از آنجاکه نظام آفرینش برپایه حق و عدل است و جهان نیز باید به هدف خود برسد در فرجام جهانْ رستاخیزى به پا مى‏شود تا به نیکوکاران پاداش و به بدکاران کیفر داده شود. بنابراین یکى از اهداف آفرینش جهان هستى معاد و اجراى کامل عدالت است.

 اهداف آفرینش انسان‏

أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً.[154]

آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده‏ایم.

حکمت الهى اقتضا مى‏کند که کار بیهوده و بدون هدف انجام ندهد. از این‏رو، آفرینش انسان‏ها هدفى والا داشته است. قرآن‏کریم در باره اینکه هدف آفرینش انسان چه بوده است، پاسخ‏هاى مختلفى داده که به بخشى از آن اشاره مى‏کنیم.

1. آزمایش‏

الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ.[155]

همانکه مرگ و زندگى را پدید آورد تا شما را بیازماید که کدامتان نیکوکارترید، و اوست ارجمند آمرزنده.

در این آیه چند نکته درخور توجه است:

یک. هدف از «زندگى و مرگ»، آزمایش انسان معرفى شده و هدف از این آزمون نیز رسیدن به «حُسن عمل» که مفهومش تکامل معرفت و خلوص نیّت و انجام هر کار خیر است.[156] خداوند همواره انسان را با مشکلاتى مى‏آزماید تا افراد شکیبا را مشخص سازد؛[157] چنان‏که قرآن مى‏فرماید:

وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَىْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اْلأَمْوالِ وَ اْلأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِینَ.[158]

و قطعاً شما را به چیزى از [قبیل‏] ترس و گرسنگى، و کاهش در اموال و جان‏ها و محصولات مى‏آزماییم.

گاه انسان با ثروت و یا فقر و گاه نیز با خیر و یا شر مورد آزمایش قرار مى‏گیرد:

کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً.[159]

هر نفسى چشنده مرگ است، و شما را از راه آزمایش به بد و نیک خواهیم آزمود.

در آزمایش است که کمالات و هنر سپاس‏گزارى افراد و همچنین کیفیت اعمال آشکار مى‏گردد و افراد شایسته نیز مستحق دریافت پاداش مى‏شوند. اما در همان حال کسى که لغزید، نباید ناامید شود؛ چرا که خداوند آمرزنده است.

دو. «مرگ» را چیزى عدمى ندانسته، بلکه چیزى وجودى معرفى مى‏کند که شایسته آفرینش است. بنابراین مرگ نابودى نیست، بلکه انتقال از مرحله‏اى به مرحله دیگر و آغاز زندگى جدید است.[160]

سه. در این آیه «به کیفیت عمل» اهمیت داده شده است. به دیگر بیان، هدف از آزمایش آن است که آشکار گردد کدام‏یک از انسان‏ها اعمال نیکوترى انجام مى‏دهند؛ اعمالى که با معرفت و اخلاص بیشتر است.[161]

چهار. مقصود از آزمایش خداوند، نوعى پرورش است؛ یعنى انسان‏ها را به میدان عمل مى‏کشد تا ورزیده، آزموده و پاک شده، شایسته پاداش الهى و مقام قرب او گردند،[162] وگرنه خداوند چون به همه چیز داناست، از امتحان انسان بى‏نیاز مى‏باشد.[163]

2. عبادت‏

وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ.[164]

و جنّ و انس را نیافریدم جز براى آنکه مرا بپرستند.

از این آیه چند نکته مهم برمى‏آید:

یک. هدف از آفرینش انسان عبادت است و عبودیت، اظهار آخرین درجه خضوع در برابر معبود است. عبد کسى است که همه وجودش به مولا و صاحب خود تعلق دارد؛ بدین‏گونه که اراده‏اش تابع اراده او، و خواستش تابع خواست اوست و در اطاعت از او هرگز سستى نمى‏کند.

دو. «عبادت» تنها به نماز و روزه و ... نیست، بلکه انجام تمام دستورهاى الهى است.[165] از این رو، هر کارى که با نیت الهى صورت پذیرد، عبادت است؛ مانند خدمت به مردم، تحصیل، تدریس، پژوهش و کار کردن براى تأمین معاش خانواده و جز اینها. بنابراین اگر عبادت هدف آفرینش انسان است، مقصود همه کارهاى نیکى است که زمینه‏ساز سعادت فردى و اجتماعى است. البته عبادات و کارهاى نیک داراى مراتبى است که هدف آفرینش رسیدن به مراحل عالى آنهاست.

سه. در برخى احادیث از امام‏صادق علیه السلام و از امام‏حسین علیه السلام این‏گونه روایت شده:

اى مردم! خدا مردم را خلق نکرد، مگر براى اینکه او را بشناسند و هنگامى که او را شناختند، او را عبادت کنند و هنگامى که او را عبادت کنند، با بندگى خدا از بندگى غیراو بى‏نیاز مى‏شوند.[166] معرفت و علم مقدمه هر عبادت به شمار مى‏رود و عبادت نیز خود سرچشمه معرفت بیشتر است.

3. رحمت‏

وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَا یَزَالُونَ مُخْتَلِفِینَ* إِلَّا مَن رَحِمَ رَبُّکَ وَلِذلِکَ خَلَقَهُمْ‏

وَتَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ.[167]

و اگر پروردگار تو مى‏خواست، قطعاً همه مردم را امّت واحدى قرار مى‏داد، در حالى که پیوسته در اختلافند، مگر کسانى که پروردگار تو به آنان رحم کرده، و براى همین آنان را آفریده است. و وعده پروردگارت [چنین‏] تحقّق پذیرفته است [که:] البتّه جهنّم را از جنّ و انس یکسره پر خواهم کرد.

در این آیات چند نکته حایز اهمیت است:

یک. هدف آفرینش انسان‏ها «رحمت» و مهر الهى معرفى شده است.[168] البته انتخاب رحمت الهى، اختیارى است و همه مى‏توانند از آن بهره گیرند. بنابراین بر انسان‏هاست که در راستاى همین هدف حرکت کنند تا مهر و رحمت الهى شامل حالشان شود.

دو. وحدتْ مظهر رحمت الهى است، از این رو خداوند در قرآن انسان‏ها را از تفرقه منع کرده، آنها را به وحدت و چنگ زدن به ریسمان الهى (قرآن و اهل‏بیت علیهم السلام و ...) دعوت مى‏کند.[169] سه. این آیه به یکى از سنت‏هاى آفرینش که زیربناى مسائل مربوط به انسان است، اشاره دارد و آن، اختلاف و تفاوت در ساختمان روح، جسم، فکر، ذوق و عشق انسان‏ها و همچنین آزادى اراده و اختیار است.

4. ملاقات الهى‏

یَا أَیُّهَا الإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلَاقِیهِ.[170]

اى انسان، حقّاً که تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى کرد.

إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ.[171]

ما از آنِ خدا هستیم، و به سوى او باز مى‏گردیم.

از این آیات مى‏توان پاره‏اى از نکات را دریافت:

یک. انسان به‏عنوان موجودى تلاشگر و زحمت‏کش،[172] تلاشش هدفدار و در حال حرکت و سیر است.[173] دو. هدف سیر و غایت تلاش‏هاى انسان، پروردگار است‏[174] و انسان در نهایت با او ملاقات مى‏کند.

سه. در این آیه و آیات دیگر،[175] از ملاقات الهى یاد شده است. مفسران در مورد لقاى الهى چند تفسیر ذکر کرده‏اند:

1. مقصودْ شهود باطنى و لقاى شهودى پروردگار است؛[176] چنان‏که از امام‏على علیه السلام حکایت شده:

«من پروردگارى را که نبینم، نمى‏پرستم.»[177] 2. مقصود از ملاقات پروردگار، حضور در صحنه رستاخیز و ملاقات آن صحنه یا ملاقات ثواب و عذاب الهى در رستاخیز است؛[178] یعنى منظور بازگشت به سوى پروردگار در رستاخیز است که همان هدف نهایى و غایت حرکت انسان مى‏باشد.[179] شهید مطهرى در این‏باره با طرح آیه «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ»[180] مى‏گوید:

اگر قیامتى نباشد، خلقت عبث است ... اگر بازگشت به خدا نباشد، خلقت عبث است. در آیات‏

مکرر در قرآن مسئله قیامت را از یک طرف با مسئله به‏حق بودن و باطل نبودن خلقت و لغو و بازى نبودن خلقت توأم کرده ... [یا] درواقع استدلال کرده است. یک استدلال که قرآن در باره قیامت دارد، استدلالِ به‏اصطلاح لِمى است؛ یعنى به دلیل اینکه این عالم خدایى دارد و این خدا کار عبث نمى‏کند و کار او به‏حق است و باطل و بازیچه نیست و خلقتْ چنین خالق حکیمى دارد، رجوع و بازگشت به پروردگار هست و درحقیقت این قیامت و بازگشت به خداست که توجیه‏کننده خلقت این عالم است و تعبیر قرآن بر این اساس است.

چهار. از آیه ششم سوره انشقاق (براساس هر کدام از تفاسیر ملاقات) چنین برمى‏آید که رنج انسان وقتى تمام مى‏شود که پرونده دنیا بسته شود و انسان با خداى خویش یا نتایج اعمال نیکش ملاقات کند.

فصل چهارم: قرآن و علم‏

قرآن‏کریم به روش‏هاى علمى و منابع مختلف علم اشاره کرده است؛ بدین بیان که گاه به شیوه عقلى توجه کرده، انسان‏ها را به خردورزى و تفکر فرامى‏خواند؛[181] و گاه توجه انسان را به طبیعت جلب کرده، او را به کیهان‏شناسى و طبیعت‏شناسى، انسان‏شناسى و ... تشویق مى‏کند؛[182] زمانى توجه انسان را به عمق تاریخ معطوف داشته، داستان‏هاى عبرت‏آموز پیامبران و ملت‏هاى پیشین را بیان، و یا وقایع تاریخى صدر اسلام (همچون جنگ‏ها و ...) را گزارش و ثبت مى‏کند[183] و گاه نیز از وحى و الهامات الهى به انسان‏ها سخن مى‏گوید[184] و علم الهى را که از نزد خدا به برخى انسان‏ها مى‏رسد (علم لدنى)، گوشزد مى‏کند.[185] آرى، هرچند هدف قرآن بیان جزئیات تمام علوم بشرى نیست، مى‏توان در آن اشاراتى به علوم مختلف را یافت. به عبارت دیگر، قرآن به روش تعقلى، تجربى، نقلى و شهودى توجه، و نمونه‏هایى از آنها را در ضمن آیات قرآن یادآورى نموده است. درواقع همین توجه قرآن به روش‏ها و منابع علوم، به معناى جواز و بلکه لزوم به‏کارگیرى این منابع است.

اشارات علمى قرآن‏

قرآن‏کریم در بیش از هزار آیه به مباحث علوم مختلف اشاره کرده است‏[186] که این آیات را مى‏توان به سه بخش تقسیم نمود:

 اشارات علمى اعجازآمیز قرآن‏

معناى اعجاز علمى قرآن‏

در قرآن آیاتى هست که در آنها نوعى رازگویى علمى است؛ یعنى مطلبى علمى را بیان مى‏کند که پیش از نزول آیه، کسى از آن آگاهى نداشته و بعدها دانشمندان علوم تجربى آن را کشف کرده‏اند.

بنابراین اگر قرآن در مورد مطلبى علمى خبر دهد که در کتاب‏هاى آسمانى گذشته بدان اشاره شده، یا در مراکز علمى یونان، ایران و ... در لابه‏لاى کتاب‏هاى علمى و آراى دانشمندان آمده است- و احتمال مى‏رود که از راهى به محیط حجاز عصر نزول راه یافته- و یا مطلبى بوده که به‏طور طبیعى با وسایل آن زمان و یا به‏صورت غریزى قابل‏فهم بوده، این امور معجزه علمى به شمار نمى‏آید.

تاریخچه بحث اعجاز علمى‏

تفسیر علمى قرآن با پیشینه‏اى دراز، از قرن سوم و چهارم هجرى قمرى در آثار مکتوب بوعلى سینا (370- 438 ق) دیده مى‏شود[187] و با فراز و فرودهایى تا قرن حاضر ادامه یافته است، اما مبحث اعجازعلمى قرآن که از بطن تفسیر علمى بیرون آمده، در قرن اخیر مورد توجه دانشمندان مسلمانان و غیرمسلمانان قرار گرفته است؛ آن‏سان که بسیارى از دانشمندان مسلمان در این باب کتاب‏ها نوشته و ادعاى اعجاز علمى کرده‏اند. در میان خاورشناسان، موریس بوکاى‏ ازجمله کسانى است که با رویکردى مثبت به اشارات علمى قرآن نگریسته و در برخى موارد به‏صراحت اذعان داشته است که قرآن مطالبى علمى را بیان کرده که تا قرن‏ها بعد براى انسان ناشناخته بوده است.[188] مواردى که اعجاز علمى شمرده شده، بدین شرح است:

1. نیروى جاذبه‏

اللَّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا.[189]

خدا [همان‏] کسى است که آسمانها را بدون ستونهایى که آنها را ببینید برافراشت.

برخى دانشمندان و مفسران معتقدند که این آیه به نیروى جاذبه و اعجاز علمى قرآن اشاره دارد؛[190] زیرا ابوریحان بیرونى (440 ق)[191] و بعدها به روایت مشهور، نیوتن در قرن هفدهم میلادى این نیرو را کشف کردند.[192] از این رو، اشاره قرآن به ستون‏هاى نامرئى بین کرات آسمانى، نوعى رازگویى علمى قرآن است.

از آنجاکه واژه «عمد» جمع و به معناى «ستون‏ها» است، ممکن است نیروى جاذبه یکى از مصادیق آیه باشد؛ یعنى احتمال دارد نیروها یا ستون‏هاى متعددى بین کرات آسمانى وجود داشته باشد که هنوز کشف نشده است.

2. حرکت‏هاى خورشید

وَالشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ.[193]

و خورشید به [سوى‏] قرارگاه ویژه خود روان است. تقدیرِ آن عزیز دانا این است.

قرآن در آیات متعددى‏[194] به حرکت‏هاى خورشید اشاره کرده که برخى صاحبنظران این آیات را اعجاز علمى قرآن دانسته‏اند؛ چرا که به حرکت‏هاى مختلف خورشید اشاره دارد که برخلاف تصورات رایج در محافل علمى عصر نزول بوده است.

3. زوجیت‏

وَمِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِیهَا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ.[195]

و از هرگونه میوه‏اى در آن، جُفت جُفت قرار داد.

در آیات متعددى از قرآن به زوجیت میوه‏ها، گیاهان و انسان‏ها،[196] در پاره‏اى آیات به زوجیت چیزهایى که انسان از آنها اطلاعى ندارد[197] و در برخى آیات نیز به زوجیت همه موجودات اشاره شده است:

وَمِن کُلِّ شَىْ‏ءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکمْ تَذَکَّرُونَ.[198]

و از هر چیزى دو گونه [یعنى نر و ماده‏] آفریدیم، امید که شما عبرت گیرید.

واژه «زوج» در عالم حیوانات به نر و ماده، و در غیرحیوانات نیز به هر کدام از دو چیزى که قرینه یکدیگرند، گفته مى‏شود. این در حالى است که به چیزهاى مقارن، مشابه و متضاد نیز اطلاق‏مى‏شود.[199]

4. لقاح (زایا کردن گیاهان و ابرها توسط بادها)

وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ فَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً.[200]

و بادها را باردارکننده فرستادیم و از آسمان، آبى نازل کردیم.

مفسران و صاحب‏نظران این آیه را به دو گونه تفسیر کرده‏اند:

یک. این آیه به لقاح گیاهان اشاره دارد؛ یعنى ابرها فرستاده مى‏شوند تا گرده‏هاى گیاهان نر را به گیاهان ماده برسانند و آنان را زایا کنند.[201] برخى صاحب‏نظران این مطلب را اعجاز قرآن دانسته‏اند؛ چرا که بشر در اواخر قرن هیجدهم یا اوایل قرن نوزدهم به مسئله تلقیح پى برد.[202] دو. برخى دیگر از مفسران، مضمون این آیه را لقاح ابرها و بارور شدن آنها دانسته‏اند؛[203] چه در ادامه آیه، مسئله نزول باران را مطرح مى‏کند که نتیجه لقاح ابرهاست. یکى از دانشمندان، این آیه را معجزه جاودانى مى‏داند که بیش از هزار سال پیش موضوعى را بیان کرده که نتیجه تحقیقات جدید است؛ چرا که منظور از این آیه همان تأثیر باد در اتحاد الکتریسته مثبت و الکتریسته منفى در دو قطعه ابر و آمیزش و لقاح آنهاست.[204] البته مانعى ندارد که آیه فوق به لقاح ابرها و گیاهان مرده اشاره داشته باشد؛[205] زیرا بخش اول آیه مطلبى کلى را مى‏گوید (زایاگرى بادها) که اعم از لقاح ابرها و گیاهان است، اما در ادامه آیه یکى از نتایج این لقاح را تذکر مى‏دهد که همان نزول باران از ابر است؛ چنان‏که لقاح گیاهان نیز یکى از مصادیق آنهاست.[206] البته اشاره علمى قرآن به لقاح ابرها اعجاز علمى قرآن است؛ زیرا این مطلب تا سال‏هاى اخیر کشف نشده بود. اما اشاره قرآن به لقاح گیاهان مطلب شگفت‏انگیز علمى قرآن است، اما اعجاز علمى قرآن به شمار نمى‏آید؛ چرا که انسان‏هاى صدر اسلام به‏اجمال از تأثیر گرده‏افشانى برخى گیاهان (همچون خرما) اطلاع داشتند.

5. چینش مراحل آفرینش انسان‏

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِن طِینٍ* ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِى قَرَارٍ مَکِینٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ.[207]

و به یقین، انسان را از عصاره‏اى از گِل آفریدیم. سپس او را [به صورت‏] نطفه‏اى در جایگاهى استوار قرار دادیم. آنگاه نطفه را به صورت علقه درآوردیم. پس آن علقه را [به صورت‏] مضغه گردانیدیم، و آنگاه مضغه را استخوانهایى ساختیم، بعد استخوانها را با گوشتى پوشانیدیم، آنگاه [جنین را در] آفرینشى دیگر پدید آوردیم. آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است.

قرآن‏کریم در آیات متعددى از آفرینش انسان و مراحل آن یاد کرده است.[208] از مجموع این آیات مى‏توان دریافت که مراحل زندگى انسان پانزده مرحله است:

1. خاک (یعنى تراب وطین)؛[209] 2. مرحله آب (یعنى ماء، ماء دافق و ماء مهین)؛[210] 3. مرحله منى (نطفة من منى)؛[211] 4. مرحله نطفه مخلوط (نطفه امشاج)؛[212] 5. مرحله علقه؛[213]

6. مرحله مضغه؛[214] 7. مرحله تنظیم و تصویر و شکل‏گیرى؛[215] 8. مرحله شکل‏گیرى استخوان‏ها؛[216] 9. مرحله پوشاندن گوشت بر استخوان‏ها؛[217] 10. مرحله آفرینش جنس جنین؛[218] 11. مرحله آفرینش روح یا دمیدن جان در انسان و پیدایش گوش و چشم؛[219] 12. مرحله تولد طفل؛[220] 13. مرحله بلوغ؛[221] 14. مرحله کهنسالى؛[222] 15. مرحله مرگ.[223] گفتنى است هر کدام از این مراحل نیاز به شرح و توضیح دارد. این آیات اشارات علمى ارزنده‏اى را دربردارد که برخى پزشکان را به حیرت آورده؛ به‏گونه‏اى که آنها را دلیل بر اعجاز علمى و بلکه اعجاز بلاغى قرآن دانسته‏اند.[224]

فصل پنجم: قرآن و بهداشت روان‏

 

درآمد

«فشار روانى» را «بیمارى تمدن جدید» نام نهاده‏اند، از این‏رو راهکارهاى مقابله با آن و تأمین بهداشت روانى انسان معاصر اهمیت ویژه‏اى یافته؛ به‏گونه‏اى که برخى روانشناسان، عصر حاضر را عصر اضطراب نامیده‏اند؛[225] اضطرابى که هسته مرکزى بسیارى از بیمارى‏هاى روانى تلقى مى‏شود.

بهداشت روانى‏

در مورد بهداشت روانى تعریف‏هاى متعددى بیان شده که به دو مورد اشاره مى‏کنیم:

1. براساس تعریف سازمان بهداشت جهانى ()، بهداشت روانى عبارت است از حالت رفاه کامل جسمى، روانى و اجتماعى، نه اینکه تنها بیمارى نباشد.[226]

2. بهداشت روانى به معناى سلامت فکر است و منظور نشان دادن وضع مثبت و سلامت روانى است که مى‏تواند به ایجاد تحرک، پیشرفت و تکامل فردى، ملى و بین‏المللى کمک نماید؛ زیرا وقتى سلامت روانى شناخته شد، براى دست‏یابى به آن اقدام مى‏شود و بدین رو راه براى تکامل فردى و اجتماعى بازمى‏گردد.[227]

فشار روانى‏

فشار روانى یا استرس، نقطه مقابل بهداشت روانى است که براى آن تعریف‏هاى متعددى بیان شده:

1. براون و کمپ بل (1944 م): فشار روانى چیزى است که از خارج بر فرد تحمیل مى‏شود و ناراحتى‏هاى جسمانى و روانى در پى دارد.[228] 2. اضطراب یک حالت احساسى- هیجانى است که از ویژگى‏هاى برجسته آن ایجاد حالت بى‏قرارى و دلواپسى است که با اتفاقات زمان و شرایط مکانى تناسب ندارد.[229]

نشانه‏هاى فشار روانى‏

بخشى از آشکارترین بازتاب‏هاى فشار روانى در رفتار و احساسات از این قرار است:

1. ایجاد اختلال در تفکر صحیح و عاقلانه؛

2. خستگى و عدم‏انعطاف در نگرش و بینش؛

3. پرخاشگرى نابجا و تحریک‏پذیرى؛

4. انزوا و ترک وابستگان؛

5. افراط در خوردن، کشیدن سیگار و نوشیدن مشروب؛

6. گرایش به سرعت در حرکت، سخن و حتى تنفس؛

7. ناتوانى در حفظ آرامش خود؛

8. بى‏نظمى در رفتار؛

9. گیج شدن و چند بار فکر کردن در باره عقاید خاص؛

10. حالت تأثیر عاطفى مانند خشم یا نشاط ناگهانى، افسردگى یا فعالیت بیش از حد.[230]

شفا بخشى قرآن‏

وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً.[231]

و ما آنچه را براى مؤمنان مایه درمان و رحمت است از قرآن نازل مى‏کنیم، و [لى‏] ستمگران را جز زیان نمى‏افزاید.

در آیات متعددى، از قرآن با عنوان «شفا» یاد شده؛ آن‏سان که گاه قرآنْ شفادهنده دل‏ها معرفى شده است: «قَدْ جَاءَتْکُم مَوْعِظَةٌ مِن رَبِّکُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِى الصُّدُورِ:[232] به یقین، براى شما از جانب پروردگارتان اندرزى، و درمانى براى آنچه در سینه‏هاست، و رهنمود و رحمتى براى گروندگان [به خدا] آمده است.»

این در حالى است که قرآن در کنار شفا، مایه هدایت نیز دانسته شده: «قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدًى وَشِفَاءٌ:[233] بگو: «این [کتاب‏] براى کسانى که ایمان آورده‏اند رهنمود و درمانى است.»

شفابخشى قرآن از دیدگاه امام على علیه السلام‏

از امیرمؤمنان علیه السلام چنین حکایت شده است: «از قرآن براى بیمارى‏هاى خود شفا بخواهید و براى حل مشکلاتتان از آن یارى طلبید؛ چرا که در آن، درمان بزرگ‏ترین دردهاست: درد کفر، نفاق، گمراهى و ضلالت.»[234]

نیز در کلام دیگرى مى‏فرماید: «قرآن داروى شفابخشى است که هیچ بیمارى از آن برنمى‏خیزید.»[235]

گستره شفابخشى قرآن‏

قرآن‏کریم قطره‏هاى زلال باران رحمت الهى است که بر همگان مى‏بارد و همچون غذایى نیروبخش است که اگر یک دانشمند نیک سرشت از آن بخورد، براى تعلیم و تربیت و دانش‏افزایى نیرو مى‏گیرد، و اگر به یک ستمگر داده شود، براى بیدادگرى بیشتر از آن سود مى‏برد؛ درحالى‏که غذا یکسان است، اما تفاوت در افراد و زمینه‏هاى فکرى و درونى آنهاست.[236] قرآن مایه هدایت کسانى است که در جستجوى حق هستند و با همین انگیزه به سراغ قرآن مى‏آیند، نه افراد متعصب، لجوج و منفى‏نگر که هرگز از قرآن بهره‏اى نخواهند برد.[237]

تاریخ، شاهدى گویا بر شفابخشى قرآن‏

یکى از شواهد شفابخشى قرآن، مطالعات تاریخى است؛ بدین‏معناکه با مقایسه عرب جاهلى پیش از نزول قرآن، با تربیت‏شدگان مکتب قرآن و پیامبر صلى الله علیه و آله مى‏توان دریافت که پس از نزول وحى، تحولى عظیم روى داده که در آن شفابخشى قرآن کاملًا جلوه‏گر است. آنها نه‏تنها با نسخه شفابخش قرآن، درمان یافتند، بلکه آنچنان نیرومند شدند که ابرقدرت‏هاى جبار جهان را نیز به زانو درآوردند.

دویست سال پس از تعالیم قرآن، جامعه‏اى متمدن به وجود آمد که در آن وحدت در تفکر و وحدت عملى جامع نمود یافت و از این سو تفرقه‏ها و غارتگرى‏ها جاى خود را به حاکمیت قانون داد.

بیمارى‏هاى درمان‏پذیر

قرآن‏کریم نسخه‏اى الهى است که بسیارى از دردها را معرفى نموده و راهکارهاى درمان آنها را نیز مشخص کرده است. درواقع قرآن به چنین دردهایى پرداخته است:

الف) بیمارى‏هاى فکرى و عقیدتى مانند کفر و گمراهى؛

امام‏على علیه السلام این دردها را بزرگ‏ترین دردهاى بشرى معرفى مى‏کند؛[238] چرا که موجب انحراف کلى در زندگى بشر شده، سرمایه عمر، تلاش و سعادت جاودانى انسان را به نابودى مى‏کشاند.

ب) بیمارى‏هاى اجتماعى‏

مانند جهل، تفرقه، ظلم، ستیزه‏جویى، خشونت و جنگ، فقر، فسادهاى اجتماعى، خیانت، زن‏ستیزى و پیمان‏شکنى از جمله مهم‏ترین بیمارى‏هاى اجتماعى بشر در طول تاریخ بوده است. قرآن‏کریم براى این بیمارى‏ها راهکارهاى مناسب معرفى کرده که بدانها مى‏پردازیم.

1. دانش افزایى‏

یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ.[239]

تا خدا [رتبه‏] کسانى از شما را که گرویده و کسانى را که دانشمندند [بر حسب‏] درجات بلند گرداند.

جهل و ناآگاهى نوعى نقصان فردى است که جامعه را زبون و بیمار کرده، زمینه تسلط خرافات و استعمار و استثمار را فراهم مى‏سازد. قرآن‏کریم با دعوت به علم عملًا با این بیمارى فردى و اجتماعى مبارزه کرده است.

2. عدالت محورى‏

«إِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى‏:[240] عدالت کنید که آن به تقوا نزدیکتر است.»

ستمکارى به خویشتن و دیگران نوعى بیمارى است. قرآن‏کریم انسان‏ها را به دادگسترى‏ فرامى‏خواند[241] و عدالت را به تقوا نزدیک‏تر دانسته، به‏کرّات ستمکاران را سرزنش و تهدید مى‏کند[242] و راه توبه را به‏سوى آنان مى‏گشاید.[243] قرآن همچنین مردم را از تمایل به ستمکاران و تکیه بر آنان برحذر مى‏دارد.[244] در اسلام عدالت شرط گواهى دادن، داورى کردن، امامت جماعت، رهبرى امت و موارد دیگر[245] است تا افراد جامعه اسلامى به‏سوى عدالت‏ورزى حرکت کنند و از ستمکارى فاصله گیرند. تا بدین رو جامعه‏اى سالم و عدالت‏محور داشته باشند و از سویى بهداشت روانى آنها در اجتماع نیز تأمین گردد.

3. تعدیل ثروت‏

فقر یکى از عوامل فشار اقتصادى و روانى بر مردم و زمینه‏ساز فساد اجتماعى و فردى است.

قرآن‏کریم راه‏هایى مختلف را برشمرده که موجب شود فقر رخت بربندد: وضع مالیات بر درآمد (خمس، زکات و ...)،[246] توزیع عادلانه اموال عمومى (انفال و ...)،[247] تشویق به بخشش و نیکوکارى،[248] ممنوعیت رشوه‏خوارى‏[249] و رباخوارى‏[250].

4. سفارش به امانت‏دارى و رعایت عهد و پیمان‏

وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کَانَ مَسْؤولًا.[251]

و به پیمان [خود] وفا کنید، زیرا که از پیمان پرسش خواهد شد.

خیانت در امانت و پیمان‏شکنى نوعى بیمارى اجتماعى است که موجب بى‏اعتمادى مردم نسبت به یکدیگر مى‏گردد. از همین رو، قرآن مردم را به امانت‏دارى و رعایت عهد و پیمان فراخوانده است تا اعتماد عمومى به وجود آید و سلامت مردم در روابط اجتماعى نیز تأمین گردد.

5. دعوت به وحدت‏

وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَلَا تَفَرَّقُوا.[252]

و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید.

اگر اختلافات اجتماعى از حد طبیعى فراتر رود، موجب تفرقه و پراکندگى جامعه مى‏شود که نوعى بیمارى اجتماعى است. قرآن‏کریم ضمن برحذرداشتن از تفرقه، کشمکش‏هاى اجتماعى را موجب سستى خوانده است: «وَلَاتَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا:[253] و با هم نزاع مکنید که سُست شوید.»

قرآن همچنین همگان را به وحدت فراخوانده‏[254] تا جامعه اسلامى به سامان رسد و از عوارض این بیمارى مصون بماند.

6. فراخوان به صلح و پرهیز از جنگ (جز در موارد ضرورى)

«إِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا:[255] اگر به صلح گراییدند، تو [نیز] بدان گراى.»

جنگ و ستیز یکى از بلاهاى اجتماعى است که در طول تاریخْ بشر را آزار داده است، از این رو قرآن‏کریم انسان‏ها را به صلح فرامى‏خواند[256] تا بشریت از این بلاى اجتماعى مصون بماند. البته در موارد ضرورى دفاع از خود و جامعه جایز است و جهاد اسلامى نیز در همین راستاست.

7. سالم‏سازى محیط با امر به معروف و نهى از منکر و مبارزه با فساد

وَلِتَکُن مِنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلى الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.[257]

و باید از میان شما، گروهى، [مردم را] به نیکى دعوت کنند و به کار شایسته وادارند و از زشتى بازدارند، و آنان همان رستگارانند.

فساد فردى و اجتماعى، بناى جامعه را سست و سپس آن را ویران مى‏کند، اما قرآن‏کریم با دستورهایى پیشگیرانه، از این بلاى اجتماعى جلوگیرى کرده است.[258] نهى‏ازمنکر نوعى مبارزه با فساد است، چنان‏که قوانین جزایى اسلام نیز همین نقش را دارد.

از این‏رو، امربه‏معروف نیز جامعه را در راستاى اهداف عالى رشد مى‏دهد و سلامت آن را تداوم مى‏بخشد. آرى، قرآن اعلام مى‏کند که خداوند فساد را دوست ندارد[259] و جزاى فسادگران مرگ است‏[260] تا بدین رو جامعه‏اى سالم و محیطى مساعد براى رشد و بالندگى شخصیت انسان فراهم گردد.

8. دفاع از حقوق زنان‏

وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ* بِأَىِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ.[261]

پرسند چو زان دخترک زنده به‏گور: به کدامین گناه کشته شده است؟

آزار بانوان و پایمال کردن حقوق آنان پیشینه‏اى طولانى در تاریخ دارد.[262] همچنین عرب جاهلى به زنان ارث نمى‏دادند، بلکه گاه زنان را به‏عنوان ارث نیز تقسیم،[263] و دختران را نیز زنده‏به‏گورمى‏کردند.[264] هنوز هم در جهان آزار زنان و شکستن حریم آنها به‏گونه‏هایى دیگر ادامه دارد. اما قرآن‏کریم با وضع قوانین مختلف، از حقوق زنان دفاع کرد؛ بدین‏گونه که با زنده‏به‏گور کردن دختران مخالفت کرد و حق ارث براى آنان قرار داده، حق مهریه و هزینه زندگى آنان را به رسمیت شناخت.[265] آرى، قرآن با زن‏ستیزى مبارزه نمود و جایگاه، منزلت و کرامت زن مسلمان را رفعت بخشید.

ج) بیمارى‏هاى اخلاقى، روحى و روانى‏

مانند نفاق، تکبر، حسد، دنیاطلبى، ترس، شهوت‏پرستى و نگرانى و اضطراب. این بیمارى‏ها بهداشت روانى انسان را تهدید کرده و در طول تاریخ پیامدهایى منفى در زندگى بشر بر جاى نهاده است. از این رو، قرآن‏کریم این انحرافات اخلاقى را برشمرده، ما را بدین امور فرا مى‏خواند:

1. ترک نفاق و در پیش گرفتن اخلاص‏

قُلْ إِنِّى أُمِرْتُ أَن أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ.[266]

بگو: من مأمورم که خدا را- در حالى که آیینم را براى او خالص گردانیده‏ام- بپرستم.

نفاق یعنى دو چهره بودن و دو شخصیت از خود نشان دادن که نوعى بیمارى روانى است.

قرآن‏کریم منافقان را سرزنش نموده‏[267] و ضمن سفارش به اخلاص، افراد مخلص را نیز ستوده است.

درواقع در سایه اخلاص، سلامت و بهداشت روانى انسان تأمین مى‏شود.

2. پرهیز از ترس، و ترغیب به شجاعت در امور

ترس بى‏مورد نوعى بیمارى روانى است. از این‏روى، قرآن‏کریم مردم را دعوت مى‏کند که از مردم‏نهراسند،[268] بلکه با فراهم آوردن امکانات، دشمنان خدا را به هراس افکنند.[269]

3. دعوت به آرامش و امنیت‏

«أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:[270] آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش مى‏یابد.»

نگرانى و اضطراب عامل اساسى بیمارى‏هاى روانى است که زندگى و بهداشت روانى انسان را تهدید مى‏کند. قرآن‏کریم ضمن توجه به مسئله آرامش و امنیت انسان، راه رسیدن به آن را ذکر خدا دانسته و البته وعده آن را به مؤمنان داده است.[271]

4. دورى از تکبر و دعوت به فروتنى‏

وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ وَلَا تَمْشِ فى الأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ* وَاقْصِدْ فِى مَشْیِکَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِکَ إِنَّ أَنکَرَ الأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ.[272]

و از مردم [به نِخوت‏] رُخ برمتاب، و در زمین خرامان راه مرو که خدا خودپسندِ لافزن را دوست نمى‏دارد. و در راه‏رفتنِ خود میانه‏رو باش، و صدایت را آهسته ساز، که بدترین آوازها بانگ خران است.

تکبر بى‏جا، نوعى بیمارى اخلاقى و روانى است که قرآن آن را سرزنش کرده‏[273] و در مقابل، مردم را به فروتنى خوانده است‏[274] تا بهداشت اخلاقى و روانى آنان تحقق یابد.

5. ترک دنیاپرستى و روى آوردن به انفاق و ایثار

بهره‏مندى از دنیا و مواهب الهى نیکوست، اما دلبستگى به دنیا و آن را هدف نهایى خود قرار دادن، زیبنده نیست. از این رو، قرآن‏کریم دلبستگى انسان را به دنیا مى‏کاهد و او را به ایثار و انفاق تشویق‏ مى‏کند.[275] درحقیقت مادى‏گرى بى‏حدومرز از عوامل بیمارى‏هاى روانى است.[276]

6. دورى از شهوت‏پرستى و درپیش‏گرفتن اعتدال در امور

وَأَنکِحُوا الأَیَامَى‏ مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ.[277]

بى‏همسران خود، و غلامان و کنیزان درستکارتان را همسر دهید. اگر تنگدستند، خداوند آنان را از فضل خویش بى‏نیاز خواهد کرد، و خدا گشایشگر داناست.

ازدواج امرى نیکوست، اما شهوت‏پرستى آن‏چنان مذموم است که روح و جسم انسان را تخریب مى‏کند. از همین‏رو، قرآن‏کریم انسان را به ازدواج و اعتدال در امور تشویق مى‏کند.[278] شایان ذکر است که قرآن‏کریم استفاده حلال، معقول و معتدل از دنیا و نعمت‏هاى آن‏[279] و نیز لذت بردن از همسر حلال را ممنوع نمى‏سازد،[280] بلکه دلبستگى افراطى به این امور را ناپسند مى‏شمرد.

عوامل فشار روانى و راهکارهاى قرآن براى تامین بهداشت روانى‏

شناخت همه عوامل مؤثر در فشارهاى روحى و راهکارهاى تأمین بهداشت روانى، از حوصله این بحث بیرون است، از این رو تنها به برخى از مهم‏ترین آنها مى‏پردازیم.

عوامل فشار روانى‏

1. برهم‏خوردن تعادل حیاتى بدن که این عوامل باعث آن مى‏شود: خستگى، ناخوشى، استرس زایمان و بیمارى مزمن؛

2. نقش سازمانى (موقعیت شغلى، منزلت اجتماعى و پیشرفت حرفه‏اى)؛

3. بحران‏هاى خانوادگى (طلاق، سوگ همسر، سوگ فرزند و مسائل اقتصادى خانواده)؛

4. محیط (آلودگى صوتى، آلودگى هوا، قوانین و مقررات انعطاف‏ناپذیر، مهاجرت)؛

5. سیاست، شامل فشارهاى روانى سیاست‏مداران (عطش قدرت، فشار کارى و ...)، رابطه سلطه‏گر و سلطه‏پذیر (احساس نابرابرى)، جنگ روانى (شایعه‏پراکنى و ...) و بحران‏هاى سیاسى و اقتصادى؛

6. شخصیت، شامل تیپ و (افراد پرشتاب و کندشتاب)، شخصیت بدبین و همچنین وسواس و وسوسه؛

7. دودلى و تردید؛

8. احساس خلأ اخلاقى که ناشى از این عوامل است: یادآورى خاطرات تلخ (حافظه عاطفى و نفس لوّامه)، احساس گناه، حسادت و تهمت‏هاى ناروا؛

9. احساس خلأ معنوى که عواملى چند باعث آن است: خلأ وجودى، احساس تنهایى و طردشدگى، نداشتن پشتیبان و تکیه‏گاه و همچنین خرافات و تصورات باطل؛

10. باورهاى اعتقادى و دینى (فشار مسئولیت و تکلیف و نیز ترس از مرگ).[281]

راهکارهاى تأمین بهداشت روانى‏

قرآن به دو طریق جان‏هاى آدمیان را شافى است:

اول اینکه گاه قرآن از بیمارى‏هاى روحى، اخلاقى و اجتماعى جلوگیرى کرده، بدین طریق بهداشت روانى انسان را تأمین مى‏کند. مثلًا براى سالم‏سازى محیط به «امربه‏معروف» سفارش مى‏کند و یا با سفارش به «توکل» و «ذکر»، مانع از احساس تنهایى مى‏شود. این پیشگیرى اولیه، از بروز فشارهاى روانى جلوگیرى مى‏کند.

دوم آنکه گاهى قرآن به درمان بیمارى‏ها مى‏پردازد که این خودْ پیشگیرى ثانویه است؛ یعنى هنگامى که جامعه‏اى گرفتار فساد و گناه شد، «نهى‏ازمنکر» را پیشنهاد، و یا «توبه» را براى پاکسازى روح توصیه مى‏کند. قرآن در پیشگیرى درجه سوم، از عوارض زودرس و یا دیررس بیمارى مى‏کاهد؛ بدین‏بیان که شخص گناهکار پس از توبه، به دامن اجتماع بازمى‏گردد.

راهکارهاى تأمین بهداشت روانى در قرآن‏کریم بسیار آمده که ما به مهم‏ترین آنها مى‏پردازیم:[282]

1. راهکارهاى معرفتى براى تأمین بهداشت روانى‏

مقصود از این راهکارها، روش‏هاى شناختى براى مقابله با فشار روانى است که به دیدگاه و اعتقاد فرد نسبت به هستى، آغاز و فرجام جهان و زندگى و معناى آن مى‏پردازد و از سویى تأثیر آن را در افزایش یا کاهش فشارهاى روانى و تأمین بهداشت روانى او مورد ارزیابى قرار مى‏دهد.

یک. وحدت شخصیت انسان و رابطه آن با توحید قرآنى‏

قرآن‏کریم انسان را به توحید و وحدت معبود فراخوانده،[283] از این سو او را از دوگانگى در شخصیت و دو چهرگى (نفاق) بازمى‏دارد[284] تا وحدت روان و بهداشت روانى انسان تأمین گردد. برخى صاحب‏نظران دراین‏باره مى‏گویند: «پژوهش‏ها در منابع و مجموعه آثار در سلامت روان نشان مى‏دهد که اساسى‏ترین و مهم‏ترین مسئله در شخصیت سالم، وحدت روان و تعهد مذهبى است.

وحدت روان، با سیستم ارزشى که بتواند به حیات معنا و هدف بدهد، مرتبط است. در بین سیستم‏هاى ارزشى، مذهب بالاترین قابلیت براى ایجاد وحدت شخصیت را داراست. اساس و مبناى مذهب اسلام بر وحدت و توحید مى‏باشد. وحدت شخصیت و یگانگى روان انسان، مظهر و نماینده بارز توحید ذات مقدس خالق است.»[285]

دو. نقش ایمان در بهداشت روانى‏

الَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُهْتَدُونَ.[286]

کسانى که ایمان آورده و ایمان خود را به شرک نیالوده‏اند، آنان راست ایمنى و ایشان راه‏یافتگانند.

این آیه را از شاخص‏ترین آیات مربوط به آرامش روانى دانسته‏اند[287] که در آن امنیت، آرامش،بهداشت روانى و هدایت را از آثار ایمان برمى‏شمارد. آرى، هنگامى که ترس شدید بر جان انسان پنجه مى‏افکند و او خود را تنها احساس مى‏کند، تنها عاملى که مى‏تواند با این احساس مقابله کند، ایمان به خداست.

سه. ممنوعیت یأس و ناامیدى در قرآن و تأثیر امید در کاهش افسردگى‏

وَلَا تَیْأَسُوا مِن رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَایَیْأَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ.[288]

از رحمت خدا نومید مباشید، زیرا جز گروه کافران کسى از رحمت خدا نومید نمى‏شود.[289]

رو «یأس از رحمت الهى» از گناهان کبیره به شمار مى‏آید. درواقع قرآن مى‏خواهد که مسلمانان به رحمت الهى امیدوار باشند و به دام افسردگى و یأس درنغلطند.

آرى، مسلمانانْ جهان را بن‏بست مشکلات نمى‏بینند و در سخت‏ترین حالات بر خدا تکیه مى‏کنند و به رحمت او امیدوارند، از این رو با آرامش زندگى مى‏کنند و مشکلات را بهتر برمى‏تابند.

نتایج [یک آزمون‏] نشان داد بیمارانى که باورهاى مذهبى قوى‏تر داشتند و اعمال مذهبى راانجام مى‏دادند، نسبت به گروه دیگر کمتر افسردگى داشتند. همچنین دانستن خداوند به‏عنوان منشأ قدرت و آرامش و انجام فرایض دینى، به صورت معنادارى با درجه پایین افسردگى در هنگام ترخیص از بیمارستان ارتباط داشته است.[290]

چهار. تاثیر هدف‏مندى و معنادارى زندگى در بهداشت روانى‏

انسان در زندگى نیازمند هدف و معناست. انسان بى‏هدف که زندگى را بى‏معنا مى‏داند، مشکلات روحى و جسمى را بر نمى‏تابد، از این‏رو، خیلى زود از پاى درمى‏آید و گاه به بن‏بست مى‏رسد و به خودکشى اقدام مى‏کند. اما انسانى که در پرتو آموزه‏هاى وحى الهى پرورش یافته، جهان آفرینش را عبث و بیهوده و بى‏هدف نمى‏داند: «مَا خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ:[291] [ما] آسمانها و زمین و آنچه را که میان آن دو است جز به حقّ نیافریدیم.»

از آنجاکه زندگى انسان بى‏هدف و بى‏معنا نیست‏[292] و از سویى جهانْ مبدأ و منتهى و هدفى دارد[293] و آن خداوند بزرگ است، در راه او باید کوشید تا به ملاقاتش رسید،[294] اگرچه در این راه مرارت‏هاى بسیارى باشد.

گاه از معناجویى و معنادارى زندگى انسان و هدفمندى آن با عنوان «حس انسجام» یاد مى‏شود.

پنج. اصل قضا و قدر و تصادفى نبودن رویدادها (توحید افعالى)

از منظر قرآن، امور جهان تصادفى نیست، بلکه تحت نظارت خدا انجام مى‏پذیرد.[295] فرد مسلمان با اینکه خود را مجبور و غیرمسئول نمى‏داند، توحید افعالى را مى‏پذیرد؛ بدین معنا خدا را سرچشمه هر حرکت و تأثیر، و پرورش‏دهنده همه موجودات مى‏داند. براساس این بینش، همه نیکى‏ها و مصیبت‏ها بر پایه تقدیر الهى است و خداوند براساس حکمت و مصلحت کارها را سامان داده و خیر و خوبى انسان‏ها را مى‏خواهد و مشکلات نیز براى امتحان و رشد آنهاست:[296] أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ* وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ.[297]

آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها مى‏شوند و مورد آزمایش قرار نمى‏گیرند؟ و به یقین، کسانى را که پیش از اینان بودند آزمودیم، تا خدا آنان را که راست گفته‏اند معلوم دارد و دروغگویان را [نیز] معلوم دارد.

شش. تاثیر اعتقاد به معاد و نگاه مثبت به مرگ در بهداشت روانى‏

اللّهُ یَتَوَفَّى اْلأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتِى قَضى‏ عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ اْلأُخْرى‏ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِى ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.[298]

خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى بازمى‏ستاند و [نیز] روحى را که در [موقع‏] خوابش نمرده است، [قبض مى‏کند]؛ پس آن [نفسى‏] را که مرگ را بر او واجب کرده، نگاه مى‏دارد و آن دیگر [نفس‏ها] را تا هنگامى معین [به سوى زندگى دنیا] بازپس مى‏فرستد. قطعاً در این [امر] براى مردمى که مى‏اندیشند، نشانه‏هایى [از قدرت خدا] ست.

قرآن‏کریم از مرگ با عنوان «توفّى»، یعنى گرفتن کامل جان انسان- توسط فرشتگان- یاد مى‏کند؛[299] بدین مفهوم که مرگ نابودى نیست، بلکه دروازه ورود انسان از یک جهان به جهان دیگر است. براساس این بینش، یاد مرگ براى مؤمنان- به‏عنوان مقصد زندگى دنیوى و آغاز زندگى اخروى- آسودگى خاطر و راحتى در برخورد با مشکلات دنیوى را در پى دارد؛ زیرا انسان‏هاى‏

شایسته با مرگ به ملاقات خدا مى‏رسند: «وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ:[300] و از خدا پروا کنید و بدانید که او را دیدار خواهید کرد، و مؤمنان را [به این دیدار] مژده ده.»

هفت. رابطه توکل با بهداشت روانى‏

إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللّهُ فَلا غالِبَ لَکُمْ وَ إِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِى یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ.[301]

اگر خدا شما را یارى کند، هیچ‏کس بر شما غالب نخواهد شد، و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟ و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند. همچنین آیات بسیارى از قرآن انسان‏ها را به توکل بر خدا فراخوانده است.[302] توکل به معناى آماده‏سازى مقدمات کار و تلاش کامل و سپس تکیه و اعتماد بر قدرت بى‏کران الهى است، نه به معناى رها کردن کارها.[303] کسى که بر خدا تکیه مى‏کند، احساس مى‏کند که تکیه‏گاهى قدرتمند و همیشه زنده دارد که همواره همراه اوست،

ارتباط با منبع قدرت معنوى‏

ارتباط با سرچشمه هستى و انجام اعمال مذهبى تامین کننده بهداشت روانى انسان است و این مطلب در آیات قرآن اشاره شده است و برخى پژوهش‏هاى تجربى روانشناختى نیز آن را تایید مى‏کند.

اول. یاد خدا

الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّهِ أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.[304]

همان کسانى که ایمان آورده‏اند و دلهایشان به یاد خدا آرام مى‏گیرد. آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش مى‏یابد.

یاد و ذکر خدا، سبب مى‏شود که به او متصل گردیم این ذکر گاه در الفاظ تبلور مى‏یابد و گاه نیز در دل، که البته یاد درونى و ذکر قلبى مرتبه‏اى بالاتر دارد.

دوم. دعا

وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِى عَنِّى فَإِنِّى قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِىْ وَلْیُؤْمِنُوا بِى لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ.[305]

و هرگاه بندگان من، از تو در باره من بپرسند، [بگو] من نزدیکم، و دعاى دعاکننده را- به هنگامى که مرا بخواند- اجابت مى‏کنم، پس [آنان‏] باید فرمان مرا گردن نهند و به من ایمان آورند، باشد که راه یابند.

قرآن‏کریم بارها از دعا سخن گفته و مردم را به دعا کردن تشویق نموده‏[306] و از این سو، وعده پاسخگویى و اجابت را نیز داده است. دعا به معناى خواندن خداوند و یارى جستن از قدرت بى‏کران اوست. به‏هنگام دعا نوعى رابطه عاطفى بین انسان و خدا برقرار مى‏شود؛ به‏گونه‏اى که انسان مى‏تواند دردهاى ناگفتنى‏اش را با او در میان گذارد.

سوم. نماز

وَأَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى‏ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ.[307]

و نماز را برپا دار، که نماز از کار زشت و ناپسند بازمى‏دارد.

قرآن‏کریم بارها مسلمانان را به نماز فراخوانده،[308] و آن را مایه ذکر و دورى از گناهان مى‏داند.[309] در واقع انسان مى‏تواند از نماز یارى بجوید.[310] نماز نوعى دعاى سامان‏یافته است که مسلمانان موظف‏اند روزى پنج بار آن را انجام دهند.

در دین مبین اسلام، نماز- به‏عنوان عبادت برتر- عامل مؤثرى است در نجات انسان از غوطه‏ور شدن در آلودگى‏ها، و منشأ مهمى است براى خودسازى فرد و جامعه. نمازى که با آگاهى، عشق، خشوع و اخلاص به جاى آورده شود،

[311]

 

 



[1] ( 1). اعراف( 7): 204.

[2] ( 2). بحارالأنوار، ج 89، ص 201.

[3] ( 3). الکافى، ج 2، ص 614.

[4] ( 5). مزّمّل( 73): 1- 4.

[5] ( 6). مزّمّل( 73): 20.

[6] ( 5). نحل( 16): 98.

[7] ( 3). بنگرید به: مناهل العرفان فى علوم القرآن، ص 384.

[8] ( 1). حشر( 59): 21.

[9] ( 2). محمّد( 47): 24.

[10] ( 3). ص( 38): 29.

[11] ( 1). نهج البلاغة، خطبه 110.

[12] ( 1). مطالب این بخش برگرفته از این اثر استاد مطهرى است: آشنایى با قرآن، ج 1 و 2.

[13] ( 2). آشنایى با قرآن، ج 1 و 2، ص 12.

[14] ( 1). شعراء( 26): 193- 194؛ بقره( 2): 97.

[15] ( 2). قیامت( 75): 16- 19.

[16] ( 1). براى آشنایى با فلسفه و فواید نزول تدریجى قرآن، بنگرید به: مناهل العرفان، ص 49- 56.

[17] ( 4). بنگرید به: پژوهشى در تاریخ قرآن کریم، ص 201- 212؛ البیان فى تفسیر القرآن، ص 253؛ مناهل العرفان فى‏علوم القرآن، ص 200.

[18] ( 5). بنگرید به: مناهل العرفان فى علوم القرآن، ص 199.

[19] ( 1). بنگرید به: البیان فى تفسیر القرآن، ص 253.

[20] ( 2). بنگرید به: مناهل العرفان فى علوم القرآن، ص 234.

[21] ( 3). آشنایى با قرآن، ج 1 و 2، ص 12.

[22] ( 4). بنگرید به: همان، ص 123- 125. مراد از تواتر این است که یک خبر، مطلب، گزارش و یا مجموعه، چنان زبانزدعام و خاص شود که در درستى و اعتبار آن نتوان تشکیک کرد.

[23] ( 2). بنگرید به: آشنایى با قرآن، ج 1 و 2، ص 16- 17.

[24] ( 1). بنگرید به: همان، ص 16- 19.

[25] ( 4). زخرف( 43): 3- 4.

[26] ( 5). یوسف( 12): 2.

[27] ( 1). بنگرید به: اسلام و مقتضیات زمان، ج 2، ص 41- 42.

[28] ( 1). بنگرید به: محاضرات، ج 1، ص 214؛ تفسیر و مفسران، ج 1، ص 99؛ روش‏شناسى تفسیر قرآن، ص 254.

[29] ( 2). بنگرید به: علوم قرآنى، ص 91.

[30] ( 3). المیزان، ج 3، ص 74.

[31] ( 1). نساء( 4): 36.

[32] ( 1). نهج‏البلاغة، خطبه 125.

[33] ( 2). بحارالأنوار، ج 23، ص 106.

[34] ( 3). بنگرید به: آلاء الرحمن فى تفسیر القرآن، ج 1، ص 100- 101.

[35] ( 4). نحل( 16): 44؛ بدین آیه‏ها نیز بنگرید: نحل( 16): 64؛ مائده( 5): 19؛ جمعه( 62): 2.

[36] ( 1). ابراهیم( 14): 4.

[37] ( 1). توبه( 9): 122.

[38] ( 2). مفردات الفاظ القرآن، ص 643.

[39] ( 1). بنگرید به: تاج العروس، و لسان العرب، ذیل ماده« فَسْرْ».

[40] ( 2). فرقان( 25): 33.

[41] ( 3). بنگرید به: البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 33.

[42] ( 1). بنگرید به: المیزان، ج 2، ص 9.

[43] ( 2). بنگرید به: تفسیر و مفسران، ج 2، ص 9.

[44] ( 3). بنگرید به: همان، ج 2، ص 9 و ج 1، ص 304- 311.

[45] ( 1). بنگرید به: تفسیر و مفسران، ج 2، ص 17؛ مناهل العرفان فى علوم القرآن، ص 386.

[46] ( 2). تفسیر و مفسران، ج 2، ص 224.

[47] ( 3). همان، ص 15.

[48] ( 4). بقره( 2): 2.

[49] ( 5). مائده( 5): 15؛ یوسف( 12): 1؛ شعراء( 26): 2؛ نمل( 27): 1؛ قصص( 28): 2 و دخان( 44): 2.

[50] ( 6). همان.

[51] ( 7). حجر( 15): 1.

[52] ( 8). بقره( 2): 99؛ نور( 24): 1؛ حدید( 57): 9 و مجادله( 58): 5.

[53] ( 9). شعراء( 26): 195.

[54] ( 1). نحل( 16): 44.

[55] ( 2). بنگرید به: جمعه( 62): 2.

[56] ( 3). الکافى، ج 1، ص 286.

[57] ( 1). کتاب الصافى فى تفسیر القرآن( تفسیر صافى)، ج 1، مقدمه 4.

[58] ( 1). بنگرید به: ص( 38): 29؛ نساء( 4): 82؛ محمّد( 47): 24 و نحل( 16): 44.

[59] ( 2). براى آگاهى بیشتر در باره« ظهر» و« بطن» قرآن بنگرید به: قرآن در اسلام؛ قرآن و چگونگى پاسخ‏گویى به نیازهاى زمان.

[60] ( 3). بنگرید به: تسنیم، تفسیر قرآن کریم( تفسیر تسنیم)، ج 1، ص 31.

[61] ( 4). قلم( 68): 52.

[62] ( 5). فرقان( 25): 1.

[63] ( 6). اعراف( 7): 158.

[64] ( 3). بنگرید به: الإتقان فى علوم القرآن، ج 2، ص 231 و 232.

[65] ( 1). بنگرید به: البرهان فى علوم القرآن، ج 2، ص 190؛ نیز: مفردات الفاظ القرآن، ص 54.

[66] ( 2). بنگرید به: الإتقان فى علوم القرآن، ج 1، ص 38؛ نیز: البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 45- 46.

[67] ( 3). قرآن در اسلام، ص 103- 106.

[68] ( 1). بنگرید به: البرهان فى علوم القرآن، ج 2، ص 201 به بعد.

[69] ( 2). بنگرید به: التفسیر و المفسّرون، ج 1، ص 172.

[70] ( 1). بنگرید به: الإتقان فى علوم القرآن، ج 2، ص 225؛ البرهان فى علوم القرآن، ج 2، ص 192.

[71] ( 2). نهج‏البلاغة، خطبه 133.

[72] ( 3). بنگرید به: البرهان فى علوم القرآن، ج 2، ص 174؛ الإتقان فى علوم القرآن، ج 2، ص 225.

[73] ( 1). بنگرید به: البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 37.

[74] ( 2). بنگرید به: مناهل العرفان فى علوم القرآن، ص 420.

[75] ( 1). وسائل الشیعه، ج 27، ص 45.

[76] ( 2). البرهان فى علوم القرآن، ج 2، ص 181.

[77] ( 1).« و نامهاى نیکو به خدا اختصاص دارد، پس او را با آنها بخوانید.»( اعراف( 7): 180.)

[78] ( 2). استفاده از« لام اختصاص» و تقدم خبر( لله) بر مبتدا( الاسماء الحسنى).

[79] ( 3). بنگرید به: التوحید، ص 195- 217؛ پیام قرآن، ج 4، ص 46- 55.

[80] ( 2). مثلًا درسوره علق- اولین سوره نازل‏شده در مکه- بر صفات« خالقیت، ربوبیت و علم الهى» تأکید شده( علق( 96): 1- 3 و 14.) و در سوره قلم- دومین سوره نازل‏شده در مکه- نیز بر صفت« علم و قدرت الهى» تأکید رفته است.( قلم( 68): 7، 16 و 42- 44.)

[81] ( 1). علق( 96): 1.

[82] ( 2). بنگرید به: مفردات الفاظ القرآن، ص 668.

[83] ( 3). بنگرید به: همان، ص 428.

[84] ( 4). بنگرید به: معجم مقاییس اللغة، ج 2، ص 381- 384.

[85] ( 1). حج( 22): 73.

[86] ( 1). اعلى( 87): 1- 3.

[87] ( 2). ترجمه المیزان، ج 20، ص 441.

[88] ( 3). بنگرید به: من وحى القرآن، ج 22، ص 221.

[89] ( 2). بنگرید به: معجم مقاییس اللغة، ج 2، ص 381؛ مفردات الفاظ قرآن، ص 336.

[90] ( 2). اعراف( 7): 54.

[91] ( 1). بقره( 2): 258.

[92] ( 1).« قالَ فِرْعَوْنُ وَ ما رَبُّ الْعَالَمِینَ* قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُمَا إِنْ کُنْتُمْ مُوقِنِینَ* ... قالَ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبائِکُمُ اْلأَوَّلِینَ* ... قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَیْنَهُما إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ.»( شعراء( 26): 23- 28.)

[93] ( 1). بنگرید به: بقره( 2): 29، 33، 95، 127 و 155؛ حج( 22): 7؛ مائده( 5): 97؛ آل‏عمران( 3): 129؛ نحل( 16): 74؛ نور( 24): 19؛ هود( 11): 6؛ رعد( 13): 8؛ انعام( 6): 73؛ توبه( 9): 94 و 105؛ مؤمنون( 23): 92؛ سجده( 32): 6.

[94] ( 2). بنگرید به: بقره( 2): 137، 169، 187، 197، 216، 224، 227، 246 و 247؛ نحل( 16): 19؛ توبه( 9): 78؛ آل‏عمران( 3): 167.

[95] ( 3). بنگرید به: بقره( 2): 140، آل‏عمران( 3): 119؛ فاطر( 35): 11؛ هود( 11): 31؛ اسراء( 17): 54؛ نجم( 53): 32.

[96] ( 4). بنگرید به: نساء( 4): 113؛ علق( 96): 4؛ الرحمن( 55): 3؛ بقره( 2): 31 و 228.

[97] ( 1). بنگرید به: طور( 52): 52؛ احزاب( 33): 63؛ انعام( 6): 123.

[98] ( 2). بنگرید به: بقره( 2): 169، 197، 235 و 273؛ علق( 96): 14؛ آل عمران( 3): 92 و 142؛ محمّد( 47): 30؛ انعام( 6): 59؛ جمعه( 62): 8، نساء( 4): 25؛ مائده( 5): 7؛ انفال( 8): 53.

[99] ( 3). علق( 96): 14.

[100] ( 4). بنگرید به: ترجمه المیزان، ج 20، ص 546.

[101] ( 1). مثلا واژه« عزیز» 119 بار،« قدرت» 122 بار،« غلب» 122 بار،« قوى» 132 بار،« قهر» 132 بار و« بطش» 132 بار در قرآن آمده که در اغلب موارد به خداوند اشاره دارد.

[102] ( 1). بنگرید به: ترجمه المیزان، ج 14، ص 488؛ تفسیر کنز الدقائق، ج 9، ص 49.

[103] ( 2). طلاق( 65): 12.

[104] ( 3). مفسران در زمینه هفتگانه بودن زمین نظریات مختلفى دارند. در این‏باره بنگرید به تفاسیر: ترجمه المیزان ج 19، ص 549؛ نمونه، ج 24، ص 260؛ کنز الدقائق، ج 13، ص 318؛ احسن الحدیث، ج 11، ص 218.

[105] ( 4). صافات( 37): 6.

[106] ( 1). بنگرید به: تفسیر نمونه، ج 24، ص 260.

[107] ( 1). امدادهاى غیبى در زندگى بشر، ص 55.

[108] ( 1). براى بررسى معناى واژه یقین از نگاه قرآن، بنگرید به: مفردات الفاظ القرآن، ص 892؛ قاموس قرآن، ج 7، ص 268- 269. نیز از نظر واژگانى بنگرید به: فرهنگ عمید، ص 1321.

[109] ( 2). میزان الحکمة، ج 4، ص 3713.

[110] ( 3). حکمت عبادات، ص 48.

[111] ( 4).« و پروردگارت را پرستش کن تا یقین تو را فرا رسد.»( حجر( 15): 99.)

[112] ( 1). بنگرید به: اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج 5، ص 194- 195.

[113] ( 2). بنگرید به: شرح مبسوط منظومه، ج 4، ص 62- 64.

[114] ( 3). بنگرید به: نبوت، ص 186.

[115] ( 4). براى آگاهى بیشتر در باره ملکوت عالم بنگرید به: ترجمه المیزان، ج 7، ص 221 به بعد.

[116] ( 1). بنگرید به: پیام قرآن، ج 5، ص 443؛ قاموس قرآن، ج 181- 182؛ مفردات الفاظ القرآن، ص 118؛ معاد، ص 47.

[117] ( 2). مؤمنون( 23): 99- 100.

[118] ( 4). کهف( 18): 79. در این آیه به معنى پشت سر آمده است:« فَنَبذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهم: پس، آن عهد را پشت سرِ خود انداختند.»( آل‏عمران( 3): 187.)

[119] ( 5). بنگرید به: ترجمه المیزان، ج 15، ص 7؛ معاد، ص 47؛ تفسیر کنز الدقائق، ج 9، ص 213.

[120] ( 1). تفسیر کنز الدقائق، ج 9، ص 213.

[121] ( 2). مخزن العرفان، ج 9، ص 61.

[122] ( 3). بحارالأنوار، ج 6، ص 214.

[123] ( 1). بنگرید به: المحجة البیضاء، ج 8، ص 331 و نیز پیام قرآن، ج 5، ص 50- 124.

[124] ( 15). نظیر یس( 36): 81( مشکل اعاده معدوم)؛ ابراهیم( 14): 48 و حدید( 57): 21( رد شبهه آکل و مأکول).

[125] ( 1). نمل( 27): 4.

[126] ( 2). کهف( 18): 103- 105.

[127] ( 1). بنگرید به: ترجمه المیزان، ج 13، ص 547، ذیل آیات 103- 104 سوره کهف.

[128] ( 2). تفاوت لذت با سعادت آن است که لذت حالت مطلوبى است که امکان تمام شدنش وجود دارد و معمولًا نیزخالص نبوده و همراه با درد و رنج‏هاى دیگر است، اما سعادت به آن لذتى که دائمى باشد و خالص از هر درد و رنجى، اطلاق مى‏گردد.

[129] ( 3). بنگرید به: مفردات الفاظ القرآن، ص 588.

[130] ( 1). اسراء( 17): 45- 47.

[131] ( 3). ماعون( 107): 1- 3.

[132] ( 1). مطففین( 83): 1- 4.

[133] ( 1). ص( 38): 45- 46.

[134] ( 2). بنگرید به: مفردات الفاظ القرآن، ص 292- 293.

[135] ( 3). بنگرید به این تفاسیر: ترجمه المیزان، ج 17، ص 323؛ نمونه، ج 19 ص 308؛ احسن الحدیث، ج 9، ص 238؛ کنز الدقائق، ج 11، ص 253.

[136] ( 1). بنگرید به: تفسیر نمونه، ج 19، ص 308.

[137] ( 2). بقره( 2): 249.

[138] ( 2). ص( 38): 27.

[139] ( 3). احقاف( 46): 3.

[140] ( 1). انبیاء( 21): 16- 17.

[141] ( 2). به این آیات نیز بنگرید: دخان( 44): 38- 39؛ جاثیه( 45): 42؛ تغابن( 64): 3.

[142] ( 3). المیزان، ج 18، ص 186.

[143] ( 4). همان، ص 172.

[144] ( 5). همان، ج 17، ص 196. البته ایشان احتمال مى‏دهد که واژه« باطل» گاه به معناى« لعب» نیز باشد که در آن صورت آیه 27 سوره ص با آیه 16 سوره انبیاء همسان مى‏شود.

[145] ( 6). مفردات الفاظ القرآن، ص 741.

[146] ( 7). واژه« لو» در زبان عرب براى شرط ممتنع به کار مى‏رود.

[147] ( 1). بقره( 2): 22. نیز بنگرید به: غافر( 40): 64.

[148] ( 2). بنگرید به: المیزان و تفسیر نمونه، ذیل همین آیه.

[149] ( 2). در باره« هفت آسمان» و آفرینش آسمان و زمین بنگرید به: پژوهشى در اعجاز علمى قرآن.

[150] ( 3). طلاق( 65): 12.

[151] ( 4).« یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ.»( مجادله( 58): 11.)

[152] ( 1). جاثیه( 45): 22.

[153] ( 2). المیزان، ج 18، ص 172.

[154] ( 3). مؤمنون( 23): 115.

[155] ( 4). ملک( 67): 2.

[156] ( 1). تفسیر نمونه، ج 24، ص 316.

[157] ( 2). بنگرید به: بقره( 2): 155.

[158] ( 3). بقره( 2): 155.

[159] ( 4). انبیاء( 21): 35.

[160] ( 5). علامه طباطبایى بر آن است که اگر مرگ چیز عدمى باشد، از نوع عدم ملکه است که حظى از وجود دارد.( مانند کورى نسبت به بینایى)، از این رو مى‏تواند خلق شود.( بنگرید به: المیزان، ج 19، ص 349.)

[161] ( 1). برخى مفسران« احسن عملًا» را به معناى یاد مرگ یا آماده شدن براى مرگ تفسیر کرده‏اند که در حقیقت اشاره به مصداق‏هاى آیه( کار نیک) است.( تفسیر نمونه، ج 24، ص 316)

[162] ( 4). بنگرید به: تفسیر نمونه، ج 24، ص 316؛ المیزان، ج 19، ص 349.

[163] ( 5). در حدیثى از امام‏رضا علیه السلام نیز بدین مطلب اشاره شده است.( بنگرید به: تفسیر نورالثقلین، ج 5، ص 380.)

[164] ( 6). ذاریات( 51): 56.

[165] ( 2). در برخى احادیث به این مطلب اشاره شده است.( بنگرید به: تفسیر نورالثقلین، ج 5، ص 132؛ تفسیر صافى، ج 5، ص 75.)

[166] ( 3). تفسیر نورالثقلین، ج 5، ص 132.

[167] ( 1). هود( 11): 118- 119.

[168] ( 2). در این آیه،« ذلک» به رحمت بازمى‏گردد، نه اختلاف.( بنگرید به: المیزان، ج 11، ص 63؛ مجمع البیان، ج 5، ص 311.)

[169] ( 3). بنگرید به: آل‏عمران( 3): 103.

[170] ( 4). انشقاق( 84): 6.

[171] ( 5). بقره( 2): 156. مضمون این آیه به‏گونه‏اى دیگر در این آیات نیز آمده: بقره( 2): 46؛ مؤمنون( 23): 115؛ فجر( 89): 28؛ آل‏عمران( 3): 109؛ نجم( 53): 42؛ فاطر( 35): 18. همچنین با تعابیر دیگرى در سوره‏هاى نجم و فاطر:« أَنَّ إِلَى‏ رَبِّکَ الْمُنتَهَى‏.»( نجم( 53): 42.)؛« وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِیرُ.»( فاطر( 35): 18.)

[172] ( 1). مفردات الفاظ القرآن.

[173] ( 2). این آیه متضمن معناى سیر است؛ زیرا با« الى» متعدى شده است.( المیزان، ج 20، ص 242.)

[174] ( 3). بنگرید به: همان.

[175] ( 4). بنگرید به: بقره( 2): 46؛ انعام( 6): 31؛ یونس( 10): 45؛ کهف( 18): 110؛ عنکبوت( 29): 5 و 23؛ روم( 30): 8؛ سجده( 32): 10 و 23؛ فصلت( 41): 54.

[176] ( 5).« ان المراد بملاقاته انتهاؤه الى حیث لاحکم الاحکمه من غیر ان یحجبه عن ربّه حاجب.»( المیزان، ج 20، ص 243.) و آیت‏اللَّه مکارم شیرازى ملاقات خدا از طریق شهود باطن را یک احتمال دانسته است.( تفسیر نمونه، ج 26، ص 299.)

[177] ( 6). عن على علیه السلام:« ما کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَه.»( الکافى، ج 1، ص 97.)

[178] ( 7). تفسیر صافى، ج 5، ص 304؛ مجمع البیان، ج 10، ص 699؛ تفسیر تبیان، ج 10، ص 309 و تفسیر نمونه، ج 26، ص 299.

[179] ( 8). علامه طباطبایى آیه 6 سوره انشقاق را نیز متضمن دلیل بر معاد مى‏داند؛ زیرا ربوبیت جز با عبودیت تمام نمى‏شود و عبودیت جز با مسئولیت نیست و مسئولیت جز با رجوع و حساب، و حساب جز با کیفر تمام نمى‏شود.( بنگرید به: المیزان، ج 20، ص 242.)

[180] ( 9). مؤمنون( 23): 115.

[181] ( 1). در باره« تعقل» بنگرید به: بقره( 2): 73 و 242؛ یوسف( 12): 2؛ انبیاء( 21): 10؛ مؤمنون( 23): 80؛ زخرف( 43): 3. در مورد« تفکر» نیز بنگرید به: بقره( 2): 219؛ روم( 30): 8؛ آل‏عمران( 3): 191؛ نحل( 16): 44؛ حشر( 59): 21.

[182] ( 2). بنگرید به: رعد( 13): 2 به بعد؛ حج( 22): 5؛ مؤمنون( 23): 12- 21؛ نحل( 16): 3- 17.

[183] ( 3). بنگرید به: انبیاء( 21)، یونس( 10)، یوسف( 12) و کهف( 18).

[184] ( 4). بنگرید به: شورى( 42): 51؛ مؤمنون( 23): 27؛ طه( 20): 38.

[185] ( 5).« وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَدُنَّا عِلْماً.»( کهف( 18): 65.)

[186] ( 2). این آیات را برخى نویسندگان 1322 آیه شمرده و آنها را در زمینه علوم مختلف فهرست کرده‏اند.( بنگرید به: العلوم فى القرآن، ص 36- 35.)

[187] ( 3). بنگرید به: رسائل ابن سینا، ص 128- 129؛ درآمدى بر تفسیر علمى قرآن، ص 293 به بعد.

[188] ( 1). بنگرید به: مقایسه‏اى میان تورات، انجیل، قرآن و علم.

[189] ( 2). رعد( 13): 2. همچنین بنگرید به: لقمان( 31): 10.

[190] ( 3). تفسیر نمونه، ج 17، ص 29 و ج 10، ص 110- 111؛ پیام قرآن، ج 8، ص 146؛ دانش عصر فضا، ص 55- 56. برخى دانشمندان نیز آیات دیگر قرآن( مرسلات( 77): 25 و فاطر( 35): 41) را اشاره‏اى به نیروى جاذبه دانسته‏اند.( بنگرید به: اعجاز قرآن از نظر علوم امروزى، ص 88- 99؛ مطالب شگفت‏انگیز قرآن، ص 43؛ دانش عصر فضا، ص 55؛ تفسیر نمونه، ج 18، ص 187.)

[191] ( 4). مطالب شگفت‏انگیز قرآن، ص 41.

[192] ( 5). تاریخ علوم، ص 264.

[193] ( 1). یس( 36): 38.

[194] ( 2). بنگرید به: انبیاء( 21): 33؛ رعد( 13): 2؛ فاطر( 35): 13؛ زمر( 39): 5؛ لقمان( 31): 29؛ ابراهیم( 14): 33.

[195] ( 2). رعد( 13): 3.

[196] ( 3). بنگرید به: رعد( 13): 2؛ شعراء( 26): 7؛ یس( 36): 36؛ حج( 22): 5؛ لقمان( 31): 10؛ ق( 50): 7؛ طه( 20): 53؛ اعراف( 7): 189.

[197] ( 4). بنگرید به: یس( 36): 36.

[198] ( 5). ذاریات( 51): 49.

[199] ( 1). بنگرید به: مفردات الفاظالقرآن، ص 384؛ تفسیر نمونه، ج 18، ص 377- 378.

[200] ( 6). حجر( 15): 22.

[201] ( 1). منهج‏الصادقین، ج 5، ص 158؛ رابطه علم و دین، ص 36؛ رهبران راستین، ص 256- 263؛ مرزهاى اعجاز، ص 118.

[202] ( 2). القرآن و الطب، ص 24- 26؛ تفسیر نمونه، ج 11، ص 61؛ قرآن و آخرین پیامبر، ص 179.

[203] ( 3). مجمع‏البیان، ج 6، ص 513؛ باد و باران در قرآن، ص 59 و 126؛ تفسیر نمونه، ج 11، ص 61.

[204] ( 4). راه تکامل، ص 57.

[205] ( 5). مطالب شگفت‏انگیز قرآن، ص 62؛ پیشگوئى‏هاى علمى قرآن، ص 91- 93.

[206] ( 6). بنگرید به: زنده جاوید و اعجاز جاویدان، ص 35- 36.

[207] ( 1). مؤمنون( 23): 12- 14.

[208] ( 2). بنگرید به: مؤمنون( 23): 12- 14؛ حج( 22): 5؛ غافر( 40): 67؛ قیامت( 75): 37- 39؛ علق( 96): 2؛ طارق( 86): 6؛ انسان( 76): 2؛ سجده( 32): 6- 9.

[209] ( 3). بنگرید به: حج( 22): 5؛ مؤمنون( 23): 12؛ غافر( 40): 7. در مورد آفرینش انسان از خاک دو احتمال وجود دارد: یکى اینکه منظور، آفرینش انسان اوّلى(/ آدم) از خاک تشکّل انسان از خاک، یعنى عناصر خاک در بدن انسان وجود دارد.( بنگرید به: تفسیر نمونه، ج 20، ص 165 و ج 14، ص 23.)

[210] ( 4). بنگرید به: طارق( 86): 6؛ سجده( 32): 6- 9؛ در مورد آفرینش انسان از آب، چند احتمال وجود دارد: یکى اینکه حیات همه موجودات زنده به آب بستگى دارد؛ دوم آنکه قسمت عمده بدن انسان و بسیارى از حیوانات را آب تشکیل مى‏دهد و سوم اینکه تنها آفرینش انسان اولیه( آدم) از آب بوده است.( بنگرید به: تفسیر نمونه، ج 13، ص 396 و ج 15، ص 126؛ معارف قرآن، ص 329- 330.)

[211] ( 5). قیامت( 75): 37- 39.

[212] ( 6). بنگرید به: انسان( 76): 2.

[213] ( 7). بنگرید به: مؤمنون( 23): 12- 14؛ حج( 22): 5؛ غافر( 40): 67.

[214] ( 1). مؤمنون( 23): 12- 14؛ حج( 22): 5.

[215] ( 2). سجده( 32): 6- 9.

[216] ( 3). مؤمنون( 23): 12- 14.

[217] ( 4). همان.

[218] ( 5). قیامت( 75): 37- 39.

[219] ( 6). سجده( 32): 6- 9؛ مؤمنون( 23): 14.

[220] ( 7). غافر( 40): 67.

[221] ( 8). مؤمنون( 23): 12- 14؛ حج( 22): 5؛ غافر( 40): 67.

[222] ( 9). حج( 22): 5؛ غافر( 40): 67.

[223] ( 10). تقریباً در انتهاى تمام آیاتى که آدرس آن آمد، از مرگ سخن رفته است. نکته دیگر آنکه، برخى از مفسران و پزشکان آیات و مراحل فوق را به‏گونه‏اى دیگر دسته‏بندى کرده و مراحل خلقت انسان را هفت مرحله دانسته‏اند.( بنگرید به: تفسیر نمونه، ج 20، ص 165 و ج 14، ص 23؛ الفرقان و القرآن، ص 493؛ التمهید فى علوم القرآن، ج 6، ص 80.)

[224] ( 11). طب در قرآن، ص 84.

[225] ( 1). مجموعه مقالات همایش نقش دین در بهداشت روان( نقش دین در بهداشت روان)، ص 67. براساس آمار سازمان بهداشت جهانى، از نظر سطح ابتلا به بیمارى‏هاى روانى، کشورهاى انگلستان، فنلاند، اسکاتلند و ایرلند در رأس کشورهاى جهان قرار دارند.

براساس آمار، در اروپا و آمریکا 9/ 26 درصد زنان و 5/ 12 درصد مردان به بیمارى افسردگى مبتلا هستند و تقریباً 3 درصد جمعیت نیز دچار اضطراب‏اند.( شناخت درمان افسردگى، ص 18.) براساس برخى گزارشها، بررسى‏هاى روان‏پزشکان ایرانى در استان‏هاى مختلف نشان مى‏دهد 45 تا 55 درصد مراجعه‏کنندگان به پزشک، مبتلا به اختلال روانى هستند.( نگاهى قرآنى به فشار روانى، ص 13.)

[226] ( 2). خلاصه روانپزشکى علوم رفتارى، روانپزشکى بالینى، ج 1؛ نیز: اسلام و بهداشت روانى، ج 1، ص 195.

[227] ( 1). اصول بهداشت روانى، ص 13.

[228] ( 2). نگاهى قرآنى به فشار روانى، ص 35- 36.

[229] ( 3). اسلام و بهداشت روان، ج 1، ص 155.

[230] ( 1). بنگرید به: فشار روانى، مارتین شفر، ص 37- 43؛ فشار روانى، کوپر، ص 16.

[231] ( 1). اسراء( 17): 82.

[232] ( 2). یونس( 10): 57.

[233] ( 3). فصلت( 41): 44.

[234] ( 5).« فَاسْتَشفعُوه مِنْ أَدوائکُم وَ اسْتَعینُوا بِه عَلَى‏ لأوائکُم فإِنَّ فیه شِفاءٌ مِنْ أَکْبرِ الدّاءِ و هُوَ الْکُفرُ والنِّفاقُ والْغَىُّ و الضَّلال.»( نهج‏البلاغه، خطبه 176.)

[235] ( 1).« شِفاءٌ لا تُخْشى‏ أَسقامُه.»( نهج البلاغه، خطبه 198.)

[236] ( 3). یعنى مقتضى( نور قرآن) وجود دارد، ولى مانع از درون افراد است.

[237] ( 4). بنگرید به: تفسیر نمونه، ج 12، ص 237- 238.

[238] ( 6). نهج‏البلاغة، خطبه 176.

[239] ( 2). مجادله( 58): 11.

[240] ( 3). مائده( 5): 8.

[241] ( 1). بنگرید به: مائده( 5): 8؛ نساء( 4): 135؛ انعام( 6): 152؛ نحل( 16): 90.

[242] ( 2). بنگرید به: آل عمران( 3): 57، 140، 151 و 192؛ نساء( 4): 168؛ انفال( 8): 25.

[243] ( 3). بنگرید به: نساء( 4): 64.

[244] ( 4). بنگرید به: یونس( 10): 113.

[245] ( 5). بنگرید به: بقره( 2): 124؛ طلاق( 65): 2؛ نساء( 4): 3.

[246] ( 6). بنگرید به: بقره( 2): 43 و 83 و 110؛ انفال( 8): 41.

[247] ( 7). بنگرید به: سوره انفال( 8): 1.

[248] ( 8). بنگرید به: بقره( 2): 262؛ فرقان( 25): 64؛ حدید( 57): 7.

[249] ( 9). بقره( 2): 188.

[250] ( 10). بنگرید به: بقره( 2): 275 و 278؛ آل‏عمران( 3): 130.

[251] ( 11). اسراء( 17): 34 نیز بنگرید به: مؤمنون( 23): 8.

[252] ( 1). آل‏عمران( 3): 103.

[253] ( 2). انفال( 8): 46.

[254] ( 3). آل‏عمران( 3): 103.

[255] ( 4). انفال( 8): 61.

[256] ( 5). نیز بنگرید به: محمّد( 47): 35؛ نساء( 4): 90 و 128؛ حجرات( 49): 9.

[257] ( 1). آل‏عمران( 3): 104.

[258] ( 2). بنگرید به: لقمان( 31): 17؛ آل‏عمران( 3): 114؛ توبه( 9): 71.

[259] ( 3). بنگرید به: بقره( 2): 205.

[260] ( 4). بنگرید به: مائده( 5): 33.

[261] ( 5). تکویر( 81): 8- 9.

[262] ( 6). بنگرید به: نظام حقوق زن در اسلام و مسئله حجاب.

[263] ( 7). بنگرید به: ذیل آیه 22 نساء( 4).

[264] ( 1). بنگرید به: تکویر( 81): 8.

[265] ( 2). بنگرید به: نساء( 4): 7 و 11؛ بقره( 2): 226- 241.

[266] ( 3). زمر( 39): 11، نیز بنگرید به: زمر( 39): 2 و 14؛ بقره( 2): 139.

[267] ( 4). بنگرید به: بقره( 2): 8- 20؛ منافقون( 63).

[268] ( 1). بنگرید به: احزاب( 33): 34؛ مائده( 5): 44.

[269] ( 2). انفال( 8): 60.

[270] ( 3). رعد( 13): 28.

[271] ( 4). بنگرید به: بقره( 2): 38، 62 و 112؛ مائده( 5): 69؛ انعام( 6): 48.

[272] ( 5). لقمان( 31): 18- 19.

[273] ( 6). بنگرید به: احقاف( 46): 20؛ غافر( 40): 60؛ اعراف( 7): 36 و 133؛ ابراهیم( 14): 21.

[274] ( 7). حدید( 57): 16.

[275] ( 1). بنگرید به: بقره( 2): 200؛ آل‏عمران( 3): 14 و 185؛ نساء( 4): 77، 94 و 134؛ انعام( 6): 32.

[276] ( 2). نقش دین در بهداشت روان، ص 67.

[277] ( 3). 9 نور( 24): 32.

[278] ( 4). بنگرید به: نور( 24): 32؛ نساء( 4): 3.

[279] ( 5). بنگرید به: بقره( 2): 201؛ اعراف( 7): 31.

[280] ( 6). بنگرید به: نور( 24): 32؛ نساء( 4): 3.

[281] ( 1). نگاهى به فشار روانى، ص 98- 164.

[282] ( 2). براى آگاهى بیشتر در باره این تقسیمات بنگرید به: نگاهى قرآنى به فشار روانى؛ اصول بهداشت روانى؛ اسلام و بهداشت روان، ج 1 و 2.

[283] ( 1). بنگرید به: بقره( 2): 163؛ نساء( 4): 171؛ مائده( 5): 3؛ توحید( 112).

[284] ( 2). بنگرید به: بقره( 2): 8- 20؛ منافقون( 63).

[285] ( 3). مقاله« نقش مذهب در سلامت روان»، نقش دین در بهداشت روان،( مجموعه سخنرانى‏ها) سخنرانى ش 5.

[286] ( 4). انعام( 6): 82.

[287] ( 5). نگاهى قرآنى به فشار روانى، ص 183.

[288] ( 3). یوسف( 12): 87.

[289] جمعى از نویسندگان، تفسیر موضوعى قرآن (جمعى از نویسندگان)، 1جلد، دفتر نشر معارف - قم، چاپ: چهل و دوم، 1391.

[290] ( 1). فصلنامه اندیشه و رفتار( مجله روانپزشکى و روانشناسى بالینى)، ضمیمه ش 9- 10، تابستان و پاییز 76، ص 41.

[291] ( 2). احقاف( 46): 3؛ نیز بنگرید به: انبیاء( 21): 16- 17؛ دخان( 44): 38- 39؛ ص( 38): 27.

[292] ( 3).« أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَاتُرْجَعُونَ.»( مؤمنون( 23): 115.)

[293] ( 4). مؤمنون( 23): 115؛ آل‏عمران( 3): 109؛ بقره( 2): 156.

[294] ( 5).« یَا أَیُّهَا الإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلَاقِیهِ.»( انشقاق( 84): 6.)

[295] ( 3). بنگرید به: کهف( 18): 23- 24؛ انعام( 6): 59.

[296] ( 4). بنگرید به: بقره( 2): 155؛ عنکبوت( 29): 2- 3.

[297] ( 5). عنکبوت( 29): 2- 3.

[298] ( 5). زمر( 39): 42.

[299] ( 6). بنگرید به: زمر( 39): 42؛ سجده( 32): 11.

[300] ( 1). بنگرید به: بقره( 2): 223 و نیز: انشقاق( 84): 6.

[301] ( 8). آل‏عمران( 3): 160.

[302] ( 1). آل‏عمران( 3): 122 و 160؛ مائده( 5): 11 و 23؛ توبه( 9): 51؛ یونس( 10): 84.

[303] ( 2). در مورد« توکل» تعریف‏هاى بسیارى شده است. دراین‏باره بنگرید به: معراج السعادة، ص 779؛ تفاسیر قرآن‏ذیل آیات توکل.

[304] ( 2). رعد( 13): 28.

[305] ( 2). بقره( 2): 186.

[306] ( 3). بنگرید به: فرقان( 25): 77؛ مریم( 19): 4؛ ابراهیم( 14): 40.

[307] ( 1). عنکبوت( 29): 45.

[308] ( 2). بنگرید به: بقره( 2): 110 و 238؛ اسراء( 17): 78.

[309] ( 3). بنگرید به: طه( 20): 14.

[310] ( 4). بنگرید به: بقره( 2): 45 و 153.

[311] جمعى از نویسندگان، تفسیر موضوعى قرآن (جمعى از نویسندگان)، 1جلد، دفتر نشر معارف - قم، چاپ: چهل و دوم، 1391. تفسیر موضوعى قرآن (جمعى از نویسندگان) ؛ ص197

چهارم. قرائت قرآن و تأثیر آن در کاهش اضطراب‏

«فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرآنِ:[311] هرچه از قرآن میسّر مى‏شود بخوانید.»

قرآن‏کریم به‏کرّات مسلمانان را به قرآن خواندن فرامى‏خواند[311] و از آنان مى‏خواهد هنگامى که دیگران قرآن مى‏خوانند، سکوت کنند و به آن گوش فرادهند.[311] ازجمله راه‏هاى انس با قرآن و سخن گفتن با خدا تلاوت قرآن است. قرآن آهنگى دلنشین دارد و تلاوت آن بر جان آدمى مى‏نشیند و به او آرامش مى‏بخشد.

دو. قوانین بازدارنده براى تأمین بهداشت روانى‏

ممنوعیت خودکشى‏

«وَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ:[311] و خودتان را مکشید.»

براساس آموزه‏هاى قرآن‏کریم و روایات اهل‏بیت علیهم السلام خودکشى نه تنها جایز نیست،[311] بلکه گناه کبیره‏اى است که انسان را به دوزخ مى‏کشاند. این نوع نگرش و ایمان مذهبى به خدا و معاد از جمله عوامل بازدارنده خودکشى‏هاست.

. قوانین کنترل‏کننده شهوت براى تأمین بهداشت روانى‏

شهوت یکى از نعمت‏هاى الهى است که در وجود انسان نهاده شده؛ به‏گونه‏اى که استفاده معتدل و صحیح از آن موجب بقاى نسل انسان مى‏شود، اما زیاده‏روى در آن، عوارض سوء جسمانى و روانى دارد.

قرآن‏کریم با نشان‏دادن راه صحیح استفاده از این نیرو، زنان و مردان را به ازدواج تشویق کرده،[311] اما در همان حال راهکارهایى براى جلوگیرى از انحرافات جنسى و سوءاستفاده از این نیرو قرار داده است که به آنها مى‏پردازیم.

یک. حجاب‏

حجاب راهکارى است پیشگیرانه که رعایت آن براى مردان و زنان امرى ضرورى است که البته ضوابط و مقدار آن به تناسب جنسیت آنان متفاوت است. در برخى آیات قرآن چنین دستور داده شده:

قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکَى‏ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ.[311]

به مردان با ایمان بگو: «دیده فرو نهند و پاکدامنى ورزند، که این براى آنان پاکیزه‏تر است، زیرا خدا به آنچه مى‏کنند آگاه است.»

در جاى دیگر نیز به‏پیامبر صلى الله علیه و آله چنین مى‏فرماید:

یَا أَیُّهَا الْنَّبِىُّ قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلَابِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنَى‏ أَن یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً.[311]

اى پیامبر، به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو: «پوششهاى خود را بر خود فروتر گیرند. این‏

براى آنکه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند [به احتیاط] نزدیکتر است، و خدا آمرزنده مهربان است.

از این آیات چنین برمى‏آید که حجاب در زندگى انسان سه ره‏آورد مهم دارد:

1. پاک‏کننده و رشدآور است؛

2. نشانه افراد باعفاف است و آنها را به جامعه معرفى مى‏کند؛

3. از آزارهاى افراد شهوت‏ران جلوگیرى مى‏کند. به سخن دیگر حجاب براى بانوان نوعى مصونیت اجتماعى به‏وجود مى‏آورد و موجب مى‏شود که حریم آنان حفظ شده و بهداشت روانى و اجتماعى آنان تأمین گردد.

هنگامى که بانوان باحجاب باشند، زمینه رشد مفاسد اجتماعى کمتر مى‏شود و زن‏آزارى در اجتماع کاهش مى‏یابد. درواقع بدین رو خانم‏ها خاطرى آسوده‏تر خواهند داشت.

دو. ممنوعیت انحرافات جنسى‏

قرآن‏کریم به تربیت جنسى اهمیت داده، راه صحیح ارضاى جنسى را که همانا ازدواج است، تأیید مى‏کند.[311] قرآن برخى موارد را انحراف جنسى مى‏شمرد:

1. زنا:

الزّانِیَةُ وَ الزّانِى فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لاتَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِى دِینِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ.[311]

به هر زن زناکار و مرد زناکارى صد تازیانه بزنید، و اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، در [کار] دین خدا، نسبت به آن دو دلسوزى نکنید.

2. لواط:

إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِن دُونِ النِّسَاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ.[311]

شما از روى شهوت، به جاى زنان با مردان درمى‏آمیزید، آرى، شما گروهى تجاوزکارید.

3. استمنا (خودارضایى):[311] قرآن‏کریم براى سالم‏سازى محیط جنسى اجتماع، حتى نگاه شهوت‏آمیز مردان به زنان و بالعکس را ممنوع اعلام کرده؛[311] چرا که زمینه‏ساز انحراف جنسى است.

این انحرافات جنسى- که قرآن‏کریم ممنوع اعلام کرده- زیان‏آور و زمینه‏ساز برخى بیمارى‏ها مانند ایدز است؛ ضمن آنکه محیط اجتماعى را آلوده ساخته، بهداشت روانى را در معرض خطر قرار مى‏دهد. درحقیقت این دستورهاى کنترل‏کننده و از سویى دستور نهى‏ازمنکر که در آیات قرآن آمده،[311] نوعى پیشگیرى از بیمارى‏هاى جنسى است که جلوه دیگرى از تأمین بهداشت روانى مى‏باشد.[311]

راهکارهاى عاطفى تأمین‏کننده بهداشت روانى‏

در قرآن‏کریم سفارش‏هایى عاطفى هست که در ازدیاد محبت و پیوندهاى اجتماعى و خانوادگى تأثیر بسزایى دارد و از این طریق بهداشت روانى مردم فزونى مى‏یابد.

یک. محبت به پدر و مادر و صله‏رحم (گسترش نظام حمایت خانواده)

«وَوَصَّیْنَا الْإنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْناً:[311] و به انسان سفارش کردیم که به پدر و مادر خود نیکى کند.»

قرآن‏کریم در آیات متعددى در باره محبت به پدر و مادر و «صله‏رحم»[311] سفارش کرده است.

صله‏رحم و محبت به پدر و مادر به صورت‏هاى مختلفى همچون دید و بازدید، یارى‏رسانى و ... تبلور مى‏یابد و باعث تقویت پیوندهاى خانوادگى و اجتماعى مسلمانان شده، نظام حمایتى، عاطفى را در اجتماع شکل مى‏دهد.

برخورد مثبت عاطفى و اجتماعى خویشاوندان، یکى از مؤثرترین عوامل در برخورد با رویدادها و موقعیت‏هاى فشارزاى زندگى است. در این دنیاى مالامال از فشار روانى، اگر بدانیم کسانى از ما حمایت مى‏کنند، بیشتر در مقابل فشارها مقاومت مى‏کنیم و بدین رو بهداشت روانى ما تأمین مى‏شود. لئونارد سایم‏ در پژوهش خویش اهمیت حمایت اجتماعى را در سلامت روان تأیید کرد. او نتیجه گرفت افرادى که با دیگران ارتباط نزدیک ندارند، در مقایسه با کسانى که معاشرت بسیار دارند، دو تا سه برابر بیشتر مى‏میرند.[311] در برخى مقالات نیز آثار صله‏رحم در زندگى فردى و اجتماعى و سلامت روانى انسان مورد بررسى قرار گرفته است. در این مقالات نشان داده شده که صله‏رحم در احساس ایمنى، همانندسازى، احساس ارزشمندى و کاهش اضطراب اجتماعى مؤثر است.[311]

دو. سفارش به صبر و بالا رفتن سطح مقاومت‏

«وَاسْتَعِینُوْا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ:[311] از شکیبایى و نماز یارى جویید.»

قرآن‏کریم بارها انسان‏ها را به شکیبایى فراخوانده‏[311] و از سویى الگوهاى صبر همچون یعقوب، ایوب و ... را در قرآن معرفى کرده است.[311] قرآن به صابران مژده مى‏دهد که در هنگام سختى‏ها به یاد خدا باشند و آیه استرجاع‏ إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ.[311] را بر زبان جارى سازند.

این سفارش‏ها و نویدهاى قرآنى موجب مى‏شود که انسان در حوادث زندگى خود را تنها احساس نکند. اگر انسان در برابر عوامل استرس‏زا و تضادهاى اجتماعى صبور و مقاوم نباشد، مشکلاتش پیچیده‏تر مى‏گردد و چه‏بسا مسئله‏اى کوچک به معضلى بزرگ تبدیل شود. بنابراین اگر در برابر مشکلات عجولانه برخورد نکند، فشار روانى‏اش کاهش مى‏یابد.[311]

سه. توبه‏

قرآن‏کریم به «توبه» گناهکاران توجه ویژه کرده و از مؤمنان مى‏خواهد که توبه کنند و به سوى خدا بازگردند تا رستگار شوند.[311] نیز اعلام مى‏کند که خدا توبه‏کاران را دوست دارد: «إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ»[311]

در احادیث نیز آمده است که توبه‏کننده، همچون کسى است که تاکنون گناهى نکرده است.[311] توبه که نخستین مرحله رسیدن به سلامت است، نوعى تخلیه هیجانى به شمار مى‏رود. مقصود از تخلیه هیجانى آن است که انسان از راه‏هاى صحیح برون‏ریزى عاطفى (توبه، دعا، نیایش، گریستن، زیارت و ...) عقده‏گشایى کند تا بدین روى ضعف‏ها و کسالت‏هایش جبران، و بهداشت روانى‏اش تأمین گردد.

وقتى انسان از گذشته پشیمان شود و راه توبه پیش‏گیرد، اضطراب و فشار روانى‏اش کاهش مى‏یابد و به آرامش مى‏رسد.[311]

 راهکارهاى تأمین بهداشت روانى در حوزه اجتماع‏

قرآن‏کریم به روابط اجتماعى سالم انسان‏ها توجه کرده، سفارش‏هایى در این باب دارد که زمینه‏ساز روابط بهتر مسلمانان و پیوندهاى عاطفى و حمایتى در اجتماع است؛ آن‏سان که فشارهاى روانى مردم را مى‏کاهد و بهداشت روانى آنان را تقویت و یا تأمین مى‏کند. اینک به برخى از اینها مى‏پردازیم.

یک. حمایت اقتصادى از اقشار آسیب‏پذیر

قرآن در این مورد به انفاق، خمس و زکات سفارش کرده‏[311] که موارد مصرف آن غالباً اقشار آسیب‏پذیر

جامعه هستند. درواقع حمایت از آنان موجب کاهش فشار اقتصادى و روانى بر آنان و کاهش بزهکارى در جامعه مى‏شود.

دو. حمایت از یتیمان‏

«فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ:[311] و اما یتیم را میازار.»

قرآن‏کریم به‏کرّات در باره حمایت از یتیمان سفارش نموده و مردم را از خوردن مال یتیمان بازداشته است.[311] حمایت از کودکان بى‏سرپرست موجب کاهش اضطراب آنان و تأمین زندگى آینده و درنتیجه سبب کاهش انحراف و بزهکارى در جامعه مى‏شود.

سه. حمایت اقتصادى و روانى از بیماران روانى و عقب‏ماندگان ذهنى‏

قرآن‏کریم در این باب نیز به مؤمنان سفارش کرده که از آنان حمایت اقتصادى کرده، رفتارى محبت‏آمیز و درست با آنها داشته باشند؛ امرى که موجب کاهش دردهاى آنان و جلوگیرى از پیامدهاى منفى در آینده مى‏شود.

چهار. انسان مأمور به وظیفه است، نه نتیجه‏

«لَا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا:[311] خداوند هیچ‏کس را جز به قدر توانایى‏اش تکلیف نمى‏کند.»

یکى از عوامل فشار روانى هنگامى است که انسان نتواند وظیفه خود را انجام دهد. قرآن وظیفه انسان را به اندازه توانایى او مى‏شمارد و بدین رو او را از این دغدغه و فشار روانى رهایى مى‏بخشد. از این رو، انسان مسلمان در برابر شکست‏ها هرگز مأیوس نمى‏شود.

پنج. حُسن‏ظن به مردم‏

بدبینى به یکدیگر یکى از مواردى است که موجب فشار روانى مى‏شود از همین‏روى، قرآن‏کریم «گمانه‏زنى بدبینانه» را سرزنش مى‏کند و حتى برخى گمان‏هاى بد را گناه مى‏شمارد: «إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ:[311] پاره‏اى از گمانها گناه است.»

در حدیثى از امام على علیه السلام چنین نقل شده: «حسن‏ظن مایه راحتى دل و سلامت دین است.»[311] این عمل موجب مى‏شود که مردم در اجتماع احساس آرامش و امنیت کنند.

شش. ازدواج، زمینه‏ساز بهداشت روانى فرد و جامعه‏

افراد مجرد تحت‏تأثیر تحریکات جنسى گاه گرفتار فشارهاى روانى و فسادهاى اجتماعى مى‏شوند.

قرآن‏کریم با دعوت به ازدواج‏[311] از این فشارها مى‏کاهد و سلامت روانى فرد و اجتماع را تأمین مى‏کند.

هفت. سالم سازى اجتماع با مسئولیت‏پذیرى همگان (امربه‏معروف)[311]

فصل ششم: سنت‏هاى الهى‏

 

سنت در لغت و اصطلاح‏

«سنت» در لغت به معناى سیره، شیوه و روش است.[311] گرچه برخى این واژه را مختص به شیوه نیکو و درست دانسته‏اند،[311] از نظر عموم واژه‏شناسان این کلمه مى‏تواند شیوه نیکو و نادرست را نیز دربرگیرد؛[311] چنان‏که در روایتى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است:

مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُها وَ أَجْرُ مَنْ عَملَ بِها إِلَى‏ یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَیِّئَةً کَانَ عَلَیْهِ وِزْرُهَا وَ وِزْرُ مَنْ عَملَ بِهَا.[311]

هرکس سنت نیکو پایه‏گذارى کند، براى او و براى کسى که بدان عمل کند، تا روز قیامت پاداش نیکو خواهد بود و هرکس سنت نادرستى را بنیان نهد، وزر و وبال آن برعهده او و کسى که بدان عمل کند، خواهد بود.

تقسیم‏بندى سنت‏هاى الهى‏

در نگاهى جامع مى‏توان سنت‏هاى الهى را به سه دسته اساسى بخش‏بندى کرد:

1. سنت‏هاى ناظر به هستى و نظام تکوین مانند قانون هدایت تکوینى؛

2. سنت‏هاى مربوط به انسان و نظام انسانى نظیر سنت امتحان و امداد؛

3. سنت‏هاى حاکم بر نظام تکوین و نظام انسانى مانند سنت تدریج و قانون علیت.

سنت‏هاى مربوط به انسان و نظام انسانى را نیز مى‏توان سه دسته دانست:

یک. سنت‏هاى الهى که منحصر به مؤمنان صالح است، نظیر سنت هدایت خاص؛

دو. سنت‏هاى الهى که به کافران و فاسقان اختصاص دارد، مانند سنت مکر، املا و استدراج؛

سه. سنت‏هاى عام و فراگیر که هر دو دسته مؤمنان صالح و کافران فاسق را دربرمى‏گیرد، نظیر سنت امتحان.

ویژگى‏هاى سنت‏هاى الهى‏

براى سنت‏هاى الهى ویژگى‏هاى متعددى مى‏توان برشمرد که آگاهى از آنها ما را با اهمیتشان بیشتر آشنا مى‏سازد. این ویژگى‏ها در باره تمام تقسیمات پیش‏گفته صادق است.

1. هدفمندى‏

مهمترین ویژگى سنت‏هاى الهى هدفمند بودن آنهاست. به عبارت روشن‏تر، سنت‏هاى الهى بسان برخى از قوانین بشرى نیستند که برخاسته از سلایق اشخاص و گروه‏ها است و بدون در نظر گرفتن هدفى خاص یا معقول تنظیم مى‏شوند. هدفمندى سنت‏ها هم از رهگذر برخوردارى خداوند از صفت حکمت (برهان لم) و هم با در نظر گرفتن حکیمانه بودن هر یک از سنت‏هاى الهى (برهان إن) اثبات مى‏شود.

تفاوت دیگر سنت‏هاى الهى با قوانین بشرى در این است که گاه قوانین بشرى به‏منظور تأمین نیازهاى قانونگذار تدوین مى‏شود، یا دست‏کم قانونگذار بسان سایر شهروندان به وضع آن قانون‏

نیازمند است. قانون حفظ اسرار حکومت و یا ممنوعیت دخالت در حریم شخصى اشخاص از این دست است.

اما در سنت‏ها یا قوانین الهى تمام اهداف و دستاوردهاى سنت‏ها به نظام هستى یا انسان‏ها بازمى‏گردد؛ زیرا خداوند- در مقام بنیانگذار و مجرى این سنت‏ها- غنى مطلق و بالذات است و هرگز گرد نیاز بر دامنش نمى‏نشیند.[311] براى مثال، هدف از سنت امتحانْ رشد و تکامل آدمیان و جدا شدن انسان‏هاى مؤمن و خالص از انسان‏هاى منافق و ناخالص است‏[311] و هدف از سنت کیفر دنیوى ستمکاران نیز اجراى عدالت و ستاندن داد ستمدیدگان از آنهاست، نه به‏خاطر تشفّى خشم الهى.

سنت تدافع‏[311] نیز ازجمله سنت‏هایى است که رعایت اصل مصلحت و خیر انسان‏ها در آن کاملًا آشکار است. با این توضیح، اهدافى را مى‏توان براى سنت‏هاى خداوند برشمرد:

یک. صلاح خواهى‏

خداوند کانون خیر و صلاح است و اصالتاً هرگز براى بندگان خود شر و بدى را اراده نکرده است. این نکته بارها در آیات قرآن مورد تأکید قرار گرفته که خداوند نسبت به همه بندگان مهربان و صاحب فضل و نیکى است‏[311] و حتى در تشریع و تنظیم برنامه‏هاى عبادى، دشوارى و سختى بندگانش را نخواسته است‏[311] و هرگز به اندازه نخ باریک هسته خرما به آنان ستم روانمى‏دارد.[311]

دو. کمال‏خواهى‏

خداوند رشد و کمال انسان‏ها در سایه عبودیت و قرب به خود را هدف آفرینش معرفى کرده‏[311] و از آنجا که خداوندْ کاملى است مطلق، طبیعتاً براى انسانى که خلیفه اوست،[311] در مجموعِ برنامه‏ها و قوانین خود کمال او را لحاظ کرده است. سنت‏هاى خداوند نیز مشمول همین قاعده است. سنت ارسال پیامبران،[311] امداد و حمایت الهى از مؤمنان صالح‏[311] و هدایت خاص آنان‏[311] و ... با در نظر گرفتن زمینه‏هاى رشد و کمال انسان‏هاى شایسته پیش‏بینى شده است.

2. سازوارى‏

مقصود از سازوارى آن است که سنت‏هاى الهى را نباید با قوانین حکومت‏ها در عرصه‏هاى مختلف اقتصادى، اجتماعى، سیاسى و فرهنگى مقایسه کرد که در بسیارى از موارد به دلیل ناسازوارى و گاه تناقض با یکدیگر بسان جزایر پراکنده‏اند که به‏سختى مى‏توان با کشیدن پل میان ساکنانشان تعامل برقرار کرد.

3. فراگیرى‏

از جمله ضعف‏هاى قوانین بشرى آن است که عموماً منطقه‏اى بوده و براساس جغرافیاى فکرى و انسانى خاصى تنظیم شده‏اند. شاید در اینجا مهم‏ترین عامل محدودیتْ آن باشد که پدیدآورندگان این قوانین، خود به محیط و منطقه‏اى خاص تعلق داشته و هرگز نخواسته و نتوانسته‏اند خویش را از حصر جغرافیایى مکانى خارج سازند. از همین روست که قوانین بسیارى از کشورها و ملت‏ها با یکدیگرمتفاوت است و بسیارى از آنان به دلیل ناظر بودن به شرایط خاص محیطى و جغرافیایى، در سایر مناطق قابل‏تسرّى و اجرا نیستند، اما سنت‏هاى خداوند از این محدودیتها آزادند و درحقیقت تمام انسان‏ها- با هر زبان، رنگ، نژاد و ملیت- را دربرمى‏گیرد. مثلًا وقتى خداوند در باره امت‏ها مى‏فرماید که آنان را در اثر کفر و ستم به عذاب استیصال یا عقوبت دنیوى گرفتار، و یا به دلیل کفران و ناسپاسى، نعمت‏ها را از آنان سلب خواهد نمود و یا همچنین اعلام کرده است که رحمت خاص و ولایت و حمایت الهى شامل حال مؤمنان خواهد شد و هیچ پرهیزگارى در بن‏بست زندگى گرفتار نخواهد ماند، یا فاسقان بى‏خبر دچار مکر الهى خواهند شد و ... تمام این سنت‏ها در سرتاسر گیتى بدون هیچ تفاوت و کم و کاستى تحقق خواهد یافت؛ اعم از آنکه مخاطب این سنت‏ها سفیدپوستان باشند یا سیاه‏پوستان، شمال‏نشین باشند یا جنوب‏نشین و یا به کشورهاى ثروتمند تعلق داشته باشند یا جهان‏سوم. این امر از فرامکانى بودن و نیز عدالت خداوند و عدم‏تبعیض میان بندگان حکایت دارد.

4. ثبات و ماندگارى‏

سنت‏هاى خداوند بسان قوانین بشرى نیست که هر از چندگاهى با تغییر اوضاع و احوال مردم و مقتضیات هر عصر و برخورد با ضعف‏ها و اشکالاتِ برنامه‏ها و قوانین پیشین تغییر کنند، یا دست‏کم تغییر آن در یک سده تنها یک‏بار اتفاق افتد، بلکه به عکس، به تصریح قرآن سنت‏هاى خداوند از آغاز آفرینش تا فرجام هستى- که معلوم نیست چقدر به طول خواهد انجامید- بدون هیچ تغییر و دگرگونى اجرا شده و خواهد شد.

در آیاتى چند پس از پاى‏فشارى بر سنت خداوند در باره امت‏هاى پیشین، بر ماندگارى و عدم تغییر آن تأکید رفته است: در سوره احزاب پس از تأکید بر سنت هلاک ساختن منافقان دین‏نما در میان امتهاى پیشین اعلام شده است که این سنت در باره دین‏نمایان دروغین در امت اسلامى نیز جارى خواهد بود:

سُنَّةَ اللَّهِ فى الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا.[311]

در باره کسانى که پیش‏تر بوده‏اند، [همین‏] سنت خدا [جارى بوده‏] است، و در سنت خدا هرگز تغییرى نخواهى یافت.

نتایج بررسى سنت‏ها

سنت‏ها و قوانینى که در نظام تکوین به صورت عام‏اند (نظیر سنت و قانون ارتباط متقابل میان علت‏ها و معلول‏ها) و نیز سنت‏هایى که در حیات فردى و اجتماعى به صورت خاص جارى هستند (مانند سنت امتحان)، همگى حکایت‏گر دست‏کم چهار امرند:

1. با عنایت به فراگیرى و تخلف‏ناپذیرى سنت‏هاى الهى مى‏توان به این نتیجه رسید که در سرتاسر گیتى و در فراخناى تاریخ تنها یک اراده حکمفرماست و آن اراده خداوندى است؛ خداوندى قاهر، قادر و عادل که در اجراى سنت‏هاى خود میان گذشتگان و مردم این روزگار، اغنیا و مستمندان، پیامبران و توده مردم تفاوت نمى‏نهد.

2. از هم سویى و سازوارى این سنت‏ها و هدفمندى آنها که در یک‏یکشان مشهود است، مى‏توان به حکیمانه بودن آنها و حکمت مطلق خداوند که مجرى این سنت‏هاست، پى‏برد. بارى، قانون‏مندى و قانون‏گرایىِ پیکره هستى هرگز با پوچ‏گرایى و لغومنشى جمع‏پذیر نیست.

3. سریان سنت‏هاى الهى در نظام تکوین، مبیّن نظم گسترده و شگفت‏آورى است که بر اجزاى عالم حاکم است؛ نظمى حیرت‏انگیز که بنیاد عالم براساس آن استوار و پابرجاست. مثلًا اگر نظام علت و معلول- که براساس اراده خداوند مبنى بر انجام امورِ منطبق بر اسباب شکل گرفته- کنار نهاده‏شود، پژوهش‏هاى علمى در عرصه‏هاى مختلف علوم- که از پیش‏زمینه‏هاى اصلى و بنیادین آنها سریان نظام علت و معلول در تمام اجزاى هستى است- هرگز به نتیجه نخواهد رسید.

4. وجود و حتمیت سنت‏هاى خداوند در عرصه حیات انسانى- به‏ویژه سنت‏هایى همچون هدایت خاص که ویژه مؤمنان است و سنت مکر که مختص کافران و فاسقان است- بر معنادار بودن هستى و رویکرد آن به سوى خیر و نیکى و حمایت از صالحان و مؤمنان تأکید دارد. این امر ضمن آنکه مؤمنان صالح را در راهشان پایدارتر مى‏کند، براى فاسقان نیز هشدارى است تا به راهى که سازوار با سنت‏هاى حاکم بر هستى است، بازگردند.

فراگیرى سنت امتحان‏

خداوند در سوره عنکبوت پندار عدم‏امتحان مؤمنان با صرف ادعاى دین‏باورى را باطل دانسته و اعلام کرده است این سنت که براى گذشتگان اعمال شده، همچنان براى همه مؤمنان نیز استمرار خواهد یافت:

أَحَسِب النَّاس أَن یُترَکُوا أَن یَقُولُوا ءَامَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ* وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ.[311]

آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها مى‏شوند و مورد آزمایش قرار نمى‏گیرند؟ و به‏یقین، کسانى را که پیش از اینان بودند، آزمودیم.

در جایى دیگر نیز بر این نکته پاى فشرده شده که همه انسان‏ها در رهگذر بیم و ترس، گرسنگى، کاستى اموال، جان‏ها و دستاوردها امتحان خواهند شد:

وَ لَنَبْلُوَنَّکُم بِشىْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الأَمْوَالِ وَ الأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشّرِ الصَّابِرِینَ.[311]

و قطعاً شما را به چیزى از [قبیلِ‏] ترس و گرسنگى، و کاهشى در اموال و جان‏ها و محصولات مى‏آزماییم، و مژده ده شکیبایان را.

حکمت امتحان‏

هنگامى که از امتحان انسان‏ها سخن به میان مى‏آید، بى‏درنگ این پرسش به ذهن مى‏رسد که مگر خداوند از حقیقت جان انسان‏ها و میزان خالصى و ناخالصى آنان خبر ندارد که در پى آزمونشان برآمده است؟ از نظر این دست از پرسشگران، امتحان الهى بسان امتحان‏هاى متداول بشرى است که مثلًا دانشجویان براى ارزیابى میزان توان علمى خود باید از سد کنکور عبور کنند، یا براى ارزیابى میزان احاطه به مباحث طرح‏شده در کلاس‏ها مى‏باید آزموده شوند. بارى، این آزمون‏ها مسبوق به جهل و ناآگاهى از سطح علمى مخاطب است، اما چنین جهلى در ساحت حضرت بارى که علم او مطلق، حضورى و فراتر از حصار زمان و مکان است، معنا ندارد. بنابراین آزمون و امتحان انسان‏ها به چه منظور انجام مى‏گیرد؟ با درنگریستن در آیات قرآن در زمینه امتحان انسان‏ها مى‏توان به این پرسش دو پاسخ داد که بدان‏ها مى‏پردازیم:

1. زمینه‏سازى رشد و تعالى انسان‏

تفاوت اساسى امتحان‏هاى واقعى بشرى و امتحان‏هاى الهى آن است که در امتحان‏هاى بشرى هدف اساسى، در وراى امتحان دنبال شده و آن هدف در پایان امتحان تحقق مى‏یابد. از این منظر، امتحان تنها مقدمه و رهگذارى براى رسیدن به آن هدف است و خود اصالتاً هیچ نقشى ندارد. اما در امتحان الهى افزون بر هدف، رشد و تعالى انسان‏ها نیز مطمح نظر است؛ درست نظیر طلا و نقره در کوره انداختن که تنها براى دانستن میزان خالصى آنها نیست، بلکه در کنار این هدف بر آن‏اند تا آنها را از ناخالصى‏ها نیز بپیرایند. از این جهت باید انتخاب چهار واژه پیش‏گفته، یعنى امتحان، ابتلا، فتنه و تمحیص را براى تبیین سنت آزمایش، بسیار حکیمانه دانست. بارى، چنان‏که در روایتى آمده است، «انسان‏ها بسان معدن‏هاى طلا و نقره هستند»[311] که ظهور طلا و نقره وجودشان در سایه گداختن در تنور آزمایش‏هاى الهى میسر است. بدین رو خداوند پس از اعلام سنت امتحان با شیوه‏هاى مختلف، فرموده است:

وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ* الَّذِینَ إِذَا أَصابَتْهُم مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ.[311]

و مژده ده شکیبایان را؛ [همان‏] کسانى که چون مصیبتى به آنان برسد، مى‏گویند: «ما از آنِ خدا هستیم و به سوى او بازمى‏گردیم.

2. جداسازى راستگویان از مدعیان دروغین‏

بسیارى از مردم مدعى‏اند که انسان‏هایى دین‏باور و درست‏کارند، اما اگر همینان را در جایى گردآورند، یا به صورت غیرحضورى از آنان پرسش کنند که در عرصه ایمان و عمل صالح براى خود چه نمره‏اى قائل هستید، بسیار اندک‏اند کسانى که واقع‏بینانه و به‏دور از ادعاهاى کاذب و بزرگنمایى‏ها نمره کمى به خود بدهند و یوسف‏وار بگویند که من نفس را از بدى تبرئه نمى‏کنم: «وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْس لَأمَّارَةٌ بِالسُّوءِ:[311] و من نفس خود را تبرئه نمى‏کنم، چرا که نفس قطعاً به بدى امر مى‏کند.»

3. سنت امداد

یکى از سنت‏هاى الهى که در باره مؤمنان به یک شکل، و براى کافران نیز به شکلى دیگر جارى است، سنت امداد مى‏باشد.

سنت امداد را مى‏توان چنین تعریف نمود: «خداوند براساس شایستگى‏ها و خواسته‏ها مسیرانسان‏ها را هموار ساخته، بى‏آنکه مانع آرمان‏هاى آنان شود، راه رسیدن به مقصد را برایشان تسریع مى‏کند.» به استناد این قانون، خداوند مؤمنان و آخرت‏خواهان را براى رسیدن به کمال مطلوب یارى مى‏رساند و در مقابل بى‏آنکه مانع شود، راه رسیدن کافران و فاسقان را به مقاصدشان- که خود بر رسیدن به آن تأکید دارند- تسریع مى‏بخشد. این قانونِ فراشمول در این آیه شریفه آمده است:

مَن کانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلَاهَا مَذْمُوماً مَدْحُوراً* وَ مَنْ أَرَادَ الآخِرَةَ وَ سعَى‏ لَهَا سَعْیَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئکَ کَانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً* کُلًاّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَ مَا کَانَ عَطَاءُ رَبِّکَ محْظُوراً.[311]

هر کس خواهان [دنیاى‏] زودگذر است، به‏زودى هرکه را خواهیم [نصیبى‏] از آن مى‏دهیم؛ آن‏گاه جهنم را که در آن خوار و رانده داخل خواهد شد، براى او مقرر مى‏داریم، و هر کس خواهان آخرت است و نهایت کوشش را براى آن بکند و مؤمن باشد، آنان‏اند که تلاش آنها مورد حق‏شناسى واقع خواهد شد. هر دو [دسته، یعنى‏] اینان و آنان را از عطاى پروردگارت مدد مى‏بخشیم، و عطاى پروردگارت [از کسى‏] منع نشده است.

از این آیه چند نکته مهم برمى‏آید:

1. مردم دو دسته هستند: گروهى دنیاطلب و گروهى دیگر آخرت‏خواه‏اند.

2. از دنیا به‏عنوان «عاجله»، یعنى پدیده‏اى شتاب‏آمیز، و از جهان پس از مرگ نیز با عنوان رایج آخرت به معناى فردایى پس از امروز یاد کرده است تا نشان دهد که دنیاپرستان براساس غریزه شتاب‏خواهى خواهان آن‏اند تا از لذایذ نقد دنیا به هر قیمتى بهره برند، اما در برابر، مؤمنان عاقبت‏اندیش به فردایى بهتر مى‏اندیشند؛ نکته‏اى که

امداد الهى به مؤمنان و صالحان‏

از آموزه‏هایى که قرآن به کرّات بدان تأکید کرده، حمایت ویژه خداوند از بندگان دین‏باور و صالح است.

چنان‏که پیش از این نیز گفتیم، به اذعان عموم مفسران دو صفت رحمن و رحیم پس از اسم جلاله «الله»- که 114 بار در قرآن آمده- براى تبیین این نکته است که خداوند در کنار صفت رحمانیت و مهرگسترى نسبت به همه انسان‏ها که به آن رحمت عام مى‏گویند[311] داراى رحمت ویژه نسبت به‏

مؤمنان نیز هست که واژه رحیم بدان ناظر است. براساس همین رحمت خاص، بارها در قرآن تأکید شده که خداوند دوستدار، حامى و یار مؤمنان است:

اللَّهُ وَلىُّ الَّذِینَ ءَامَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ.[311]

خداوند سرور کسانى است که ایمان آورده‏اند؛ آنان را از تاریکى‏ها به سوى روشنایى به‏درمى‏برد.

همچنین بارها در کنار یادکرد قصه‏هاى پیامبران و امت‏هاى پیشین، از سنت یارى کردن پیامبران و مؤمنان نیز یاد کرده است، هرچند که آنان در ظاهر ضعیف و اندک بوده‏اند. در واقع بر همین مبناست که غلبه بر کافران سنت تغییرناپذیر خداوند اعلام شده است: «کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبنَّ أَنَا وَ رُسُلِى:[311] خدا مقرر کرده است که حتماً من و فرستادگانم چیره خواهیم گردید.»

این درحالى است که خداوند یارى کردن مؤمنان را به‏عنوان حقى تخلف‏ناپذیر بر عهده گرفته است: «وکانَ حَقّاً عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤمِنینَ.»[311]

باز براساس همین سنت امداد است که خداوند سرانجامِ جهان را از آنِ صالحان مى‏داند که با پیروزى بر کافران، فاسقان و ستمکاران، وارث زمین خواهند شد:

وَ لَقَدْ کَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّالِحُونَ.[311]

و درحقیقت، در زبور پس از تورات نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به ارث خواهند برد.

فصل هفتم: ازدواج‏

 

یکى از شیرین‏ترین و پرخاطره‏ترین رخدادهاى دوران حیات هر شخص ازدواج است؛ زیرا پسر یا دختر در سایه ازدواج، افزون بر پاسخ‏یابى معقول و منطقى به نیازهاى غریزى، براى یک عمر در کنار خود، همنشین و هم‏رازى مى‏یابد که مى‏تواند بهتر و بیشتر از هرکس دیگر- حتى والدین و دوستان نزدیک- شادى‏ها و کامیابى‏هاى خود را با او تقسیم کند و در برخورد با تلخى‏ها و ناکامى‏ها به او پناه آورد. فرد در کنار همسر و در پرتو تلاش دو سویه، به استقلال مالى مى‏رسد و با برخوردارى از فرزندان، ضمن آنکه بازار زندگى‏اش رونق و صفایى دوباره مى‏یابد، به نیاز جاودانه زیستن خود نیز پاسخى درخور مى‏دهد و با تربیت فرزندانى صالح، خود را از نعمات دنیوى و اخروى بهره‏مند مى‏سازد.

آنچه در این بین جاى پرسش دارد، این است که اولًا نگاه دین به پدیده ازدواج چیست؟ دوم آنکه، ویژگى‏هاى همسر شایسته کدام است؟ و سوم اینکه، اسلام براى تحکیم روابط خانوادگى چه تمهیداتى اندیشیده است؟ در این فصل به دو پرسش نخست پاسخ مى‏دهیم و به پرسش سوم نیز در فصل «روابط خانوادگى» خواهیم پرداخت.

جایگاه و ثمرات ازدواج از منظر قرآن و روایات‏

در کتاب مقدس در سِفْر تکوین (کتاب پیدایش) آمده است که خداوند پس از ورود آدم به باغ عدن براى آنکه او را از تنهایى بیرون آورد، خواب را بر او مستولى ساخت و سپس یکى از استخوان‏هاى‏دنده‏اش را گرفت و از آن همسرش حوا را آفرید،[311] اما از آیات قرآن چنین برمى‏آید که اولًا آفرینش حوا پیش از این انجام گرفته است؛ چه آنکه در بخشى از آیات خطاب به آدم آمده است که تو با همسرت در بهشت ساکن شوید: «وَ قُلْنا یَا آدَمُ اسْکُنْ أنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ.»[311] همچنین به هر دو خطاب شد که شیطان دشمن شماست: «فَقُلْنا یَا آدَمُ إنَّ هذا عَدُوُّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ.»[311] نیز آمده است که شیطان، آدم و حوا هر دو را فریب داد: «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ.»[311]

دوم آنکه، قرآن آفرینش حوا را از جان آدم مى‏داند، نه استخوان دنده‏اش. به سخن دیگر، گوهر آفرینش زن و مرد یکى است:

یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذى خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها.[311]

اى مردم! از پروردگارتان که شما را از «نفس واحدى» آفرید و جفتش را [نیز] از او آفرید، پروا دارید.

براساس این آیات، آفرینش حوا با فاصله کوتاهى پس از آفرینش آدم و حتى پیش از ورود او به بهشت خاص انجام گرفته است. این امر از نیاز غریزى و فطرى انسان به داشتن همسر حکایت دارد.

بدین جهت خداوند در آیات متعددى در نظر گرفتن همسر براى انسان‏ها- اعم از زن یا مرد- را از نعمت‏هاى خود برشمرده است؛ مانند:

وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أنْفُسِکُمْ أزْواجاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أزْواجِکُمْ بَنینَ وَ حَفَدَةً.[311]

و خدا براى شما از خودتان همسرانى قرار داد و از همسرانتان براى شما پسران و نوادگانى نهاد.

افزوده شدن جمله «وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أزْواجِکُمْ بَنینَ وَ حَفَدَةً» اشاره به نعمت فرزنددارى دارد که در سایه ازدواج میسر است و خود یکى از نیازهاى عاطفى انسان به شمار مى‏رود. خداوند در آیه نخستِ‏

سوره نساء پس از اشاره به آفرینش آدم و حوا ایجاد و کثرت نسل انسانى را در سایه همین زوجیت مى‏داند:

خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا کَثیراً وَ نِسَاءً.[311]

و جفتش را [نیز] از او آفرید و از آن دو، مردان و زنان بسیارى پراکنده کرد.

براساس این آیه، ازدواج افزون بر ارضاى نیازهاى عاطفى و فرزنددارى و از سویى پاسخ به حس جاودانه ماندن، باعث تکثیر و بقاى نسل آدمى مى‏شود. در سوره روم تصویرى روشن‏تر از ثمرات ازدواج نمایانده شده است.

وَ مِنْ آیاتِهِ أنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أنْفُسِکُمْ أزْواجاً لِتَسْکُنُوا إلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمةً.[311]

و از نشانه‏هاى او اینکه از [نوع‏] خودتان همسرانى براى شما آفرید تا بدانها آرام گیرید، و میانتان دوستى و رحمت نهاد.

از این آیه چند نکته مهم برمى‏آید:

1. چنان‏که اشاره کردیم، وجود همسر یکى از نشانه‏هاى قدرت و مهر خداوند نسبت به بندگان است که جاى شکر و سپاس دارد.

2. جمله «خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أنْفُسِکُمْ أزْواجاً» تأکیدى بر ادعاى پیشین است که زن و مرد از یک گوهر آفریده شده‏اند و چنان نیست که زن از استخوان دنده مرد آفریده شده باشد.

3. همان‏گونه که واژه‏شناسان گفته‏اند، به هر یک از مرد یا زن، زوج اطلاق مى‏شود.[311] بنابراین خطاب آیه شامل مرد و زن هر دو است؛ یعنى خداوند براى شما مردان و زنان همسرانى از جنس خودتان قرار داده، نه آنکه تنها خطاب به مردان باشد که خداوند براى شما از زنان همسرانى قرار داده است.

4. حکمت ازدواج در این آیه، سکون و آرامش‏یافتن مرد در کنار زن، و زن در کنار مرد دانسته شده است. این بدان معناست که از یک سو انسان به آرامش نیاز دارد و از دیگر سو کسى که همسرى‏ برنمى‏گزیند، درحقیقت سکون و آرامش روحى و فکرى خود را در معرض آسیب قرار داده است؛ آرامشى که بخشى از آن مربوط به نیازهاى جنسى، و بخشى دیگر ناظر به نیازهاى عاطفى است.

علامه طباطبایى دراین‏باره مى‏گوید:

ازآنجاکه زن و مرد نسبت به یکدیگر ناقص و نیازمندند، هریک به دیگرى روى مى‏آورد تا در کنار او آرامش بگیرد؛ زیرا هر ناقصى به کمالش مشتاق، و هر نیازمندى به چیزى که نیازش را برطرف کند، نیازمند است.[311] شهید مطهرى نیز دراین‏باره چنین آورده است:

تجربه نشان داده است که افرادى که در تمام عمر به‏خاطر هدف‏هاى معنوى، مجرد زندگى کرده و نخواسته‏اند زن و بچه داشته باشند که مانع رسیدن آنها به معنویات شود، در همه آنها یک نوع نقص- ولو به صورت خاصى- وجود داشته است. گویى انسان یک نوع کمال روحى دارد که آن کمال روحى جز در مدرسه خانواده در هیچ مدرسه‏اى کسب نمى‏شود.[311] 5. عمرى کنار هم زیستن و در شادى‏ها و غم‏ها شریک یکدیگر بودن، محبت و همدلى ویژه‏اى مى‏طلبد که بسیار فراتر از محبت‏هاى رایج میان دوستان است. بدین رو خداوند چنین محبت و پیوند قلبى را با تصرف تکوینى در میان دلهاى زن و مرد ایجاد کرده است: «وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً.»

در تفاوت مودت و رحمت گفته شده که رحمت مهر باطنى و قلبى است و مودت اثرى است که درنتیجه آن، مهر قلبى بر زبان یا رفتار ظاهر مى‏شود؛[311] یعنى خداوند در دل و در زبان و رفتار شما مهر و ملاطفت نسبت به یکدیگر را قرار داد.

بر پایه این ثمرات، بسیار طبیعى است که ازدواج به‏عنوان سنت رایج میان پیامبران مورد تأکید باشد. بدین‏رو خداوند در توصیف پیامبران علیهم السلام چنین آورده است:

وَ لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنا لَهُمْ أزْواجاً وَ ذُرّیَّةً.[311]

و قطعاً پیش از تو [نیز] رسولانى فرستادیم و براى آنان زنان و فرزندانى قرار دادیم.

این آیه در پاسخ به کسانى آمده که مى‏گفتند کسانى که اقتضائات بشرى داشته، مانند سایر مردم غذا مى‏خورند، در بازار راه مى‏روند[311] و ازدواج مى‏کنند، شایستگى پیامبرى و هدایت مردم را ندارند و این تنها فرشتگان‏اند که به دلیل پیراستگى از این شائبه‏ها سزاوار آن‏اند که در دریافت وحى و ابلاغ آن به مردم وساطت کنند. قرآن در پاسخ به این سخنان مى‏گوید: سنت ازدواج و فرزنددارى فقط به پیامبرخاتم صلى الله علیه و آله اختصاص ندارد، بلکه این سنت رایج میان همه پیامبران است.[311] به عبارت روشن‏تر، از نظر خداوند میان اقتضائات بشرى و رسیدن به مقام پیامبرى منافاتى وجود ندارد.

اسلام و تشویق به ازدواج‏

افزون بر آیات پیش‏گفته- که براى ازدواج آثار مادى و معنوى برشمرده و آن را سنت پیامبران علیهم السلام دانسته- در اسلام حتى در باره پیشگامى و تسریع در ازدواج تشویق‏هاى فراوانى شده است. در سوره نور دراین‏باره چنین آمده:

وَ أنْکِحُوا اْلأَیامَى‏ مِنْکُمْ وَ الصَّالِحِینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ إمائِکُمْ إنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ* وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذینَ لا یَجِدُونَ نِکاحاً.[311]

بى‏همسران خود، و غلامان و کنیزان درستکارتان را همسر دهید؛ اگر تنگدست‏اند، خداوند آنان را از فضل خویش بى‏نیاز خواهد کرد، و خدا گشایشگر داناست و کسانى که [وسیله‏] زناشویى نمى‏یابند، باید عفت ورزند.

«أیامى‏» جمع «أیم» است به معناى کسى که همسر ندارد؛ حال چه اصلًا ازدواج نکرده، یا به هر دلیل همسرى نداشته باشد.[311] براى بهتر دانستن مفهوم این آیه، نکاتى را در باره آن بازمى‏گوییم:

1. فرمان به والدین براى همسر دادن فرزندان در این آیه، پس از آیاتى آمده که در آنها از مردان‏ و زنان مؤمن خواسته شده چشمان خود را از حرام فروپوشند و خود را پیراسته نگاه دارند و نیز از زنان مؤمن خواسته شده که زینت‏هاى خود را آشکار نساخته، روسرى بر سر کنند.[311] با این رهنمون‏ها فرمان به ازدواج داده شده و سپس اعلام شده که اگر کسى امکان ازدواج نداشت، پاکدامنى پیشه کند:

«وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذینَ لا یَجِدُونَ نِکاحاً.»

این رهنمون‏ها حاکى از چهار مرحله در برخورد با غریزه جنسى است:

یک. دعوت مردان و زنان مؤمن به عفت چشم و دامن، و مبارزه با خواهش‏ها و امیال نفسانى؛

دو. دعوت از دختران و زنان براى حفظ پوشش و پرهیز از زینت‏گرایى، به‏منظور دامن نزدن به شهوت‏رانى و امیال شهوانى؛

سه. فرمان به والدین براى مهیا ساختن زمینه‏هاى ازدواج جوانان و بیم نداشتن از فقر و مستمندى؛

چهار. ضرورت حفظ و پاکدامنى براى جوانانى که به هر دلیل زمینه ازدواج براى آنان فراهم نیست.

این نکات بیانگر آن است که اسلام با سرکوب غرایز جنسى مخالف است؛ تاآنجاکه ضمن دعوت به کنترل این غریزه، ازدواج را بهترین راه‏حل براى برخورد با این پدیده مى‏داند.

2. ممکن است این پرسش مطرح شود که چرا به‏جاى فرمان دادن یا دعوت جوانان به ازدواج، اولیاى آنان مخاطب فرمان الهى قرار گرفته‏اند؟[311] این امر از حکمت و عقلانیت بى‏بدیل احکام قرآنى حکایت دارد؛ زیرا جوانان چه به‏دلیل مشکلات مالى و عدم‏اشتغال و چه به‏علت شرم و آزرم عموماً از اقدام مستقیم دراین‏باره مى‏پرهیزند. از این‏روى، مناسب‏تر آن است که والدین آنان مخاطب این فرمان قرار گیرند. از سوى دیگر، هیچ منعى ندارد که خطاب آیه را عام‏تر دانسته، حکومت اسلامى را نیز- که در سطحى ولایت و مسئولیت امت را برعهده دارد- مشمول این فرمان بدانیم. به دیگر سخن، بر حکومت اسلامى نیز لازم است زمینه‏هاى لازم براى تسهیل و تسریع ازدواج جوانان را فراهم سازد.

3. جمله «إنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏» حکایت از آن دارد که مهم‏ترین عامل بازدارنده ازدواج براى جوانان، بیم از فقر و مستمندى است.

بارى، اندیشه هزینه مراسم ازدواج، تأمین معاش، مسکن و سایر نیازمندى‏هاى زندگى زناشویى معمولًا جوانان را از ازدواج بازمى‏دارد. خداوند براى این دست از جوانان حمایت الهى و بى‏نیازسازى خانواده‏ها را ضمانت کرده است. این بدان معناست که خداوند از رهگذار اسباب و علل عادى و متداول، زوج‏هاى جوان را- که براى حفظ پاکدامنى خود و در پاسخ به دعوت خداوند ازدواج کرده‏اند- از تنگناهاى مادى مى‏رهاند. بر همین اساس، در روایات آمده است اگر کسى به خاطر ترس از فقر ازدواج نکند، دچار سوءظن به خدا شده است. امام‏صادق علیه السلام مى‏فرماید:

مَنْ تَرَکَ التَّزْوِیجَ مَخَافَةَ الْفَقْرِ فَقَدْ أَسَاءَ الظَّنّ بِاللّهِ عَزَّوجَلَّ، إنَّ اللّهَ یَقُولُ: إنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ.[311]

هر کس از بیم فقر ازدواج را ترک کند، به خداوند متعال بدگمان شده است؛ چه خداوند مى‏فرماید:

اگر آنان [/ جوانان در آستانه ازدواج‏] تنگدست‏اند، خداوند آنان را از فضل خویش بى‏نیاز خواهد کرد.

نیز در روایتى دیگر، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ازدواج را مایه افزایش روزى دانسته است:

اتَّخِذُوا الأَهْلَ فَإِنَّهُ أَرْزَقُ لَکُمْ.[311]

ازدواج کنید که باعث فراوانى روزى شما مى‏شود.

روایات نیز همسو با قرآن بر اهمیت و ترغیب به ازدواج پاى فشرده‏اند. محورهاى مورد تأکید روایات بدین شرح است:

1. ازدواج سنت پیامبر صلى الله علیه و آله و رویگردانى از آن نیز رویگردانى از سنت آن حضرت به شمار مى‏رود:

النِّکَاحُ سُنَّتىِ فَمَنْ رَغبَ عَنْ سُنَّتِى فَلَیْسَ مِنِّى.[311]

این درحالى است که محبوب‏ترین و محکم‏ترین بنیاد در اسلام ازدواج دانسته شده:

مَا بُنِىَ فِى الإسْلَامِ بِنَاء أَحَبّ إلَى اللّهِ عَزَّوجَلَّ و أَعَزّ مِنَ التَّزْوِیجِ.[311]

هیچ بنایى در اسلام نزد خداوند محبوب‏تر و گرامى‏تر از ازدواج تشکیل نشده است.

2. ازدواج زمینه به‏دست آوردن نیم یا بخشى از دین اعلام شده و تحصیلِ بخش دیگر آن نیز با تقوا دانسته شده است: «مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أَحْرَزَ شَطْرَ دِینِه فَلْیَتَّقِ اللّهَ فِى الشَّطْرِ الثَّانى.»[311]

بر همین اساس عبادت همسردار، بر افراد عزب ترجیح داده شده است.[311] 3. از ترک ازدواج به‏دلیل بیم از فقر، نهى شده و حتى ازدواج زمینه کسب روزى معرفى شده است؛ چنان‏که روایات آن را ذکر کردیم.

4. از آنجاکه عزب ماندن و عدم‏پاسخگویى معقول و منطقى به نیازهاى غریزى، شخص را در معرض آفات و انحرافات اخلاقى و رفتارى قرار مى‏دهد، در روایاتْ کسانى که تا لحظه مرگ عزب بمانند بدترین مردگان دانسته شده‏اند: «شرارُ مَوْتَاکُمْ الْعزَّابُ.»[311]

5. در احادیث، دختران به‏مثابه میوه‏هاى درختان مى‏باشند که مى‏باید در زمان مناسب چیده شوند. از این‏رو به تعجیل در ازدواج در سنین جوانى توصیه شده است.[311] 6. در روایات براى کسانى که زمینه ازدواج جوانان را فراهم مى‏سازند، پاداش‏هاى اخروى وعده داده شده است:

مَنْ زوّج اعزباً کانَ مِمّن یَنْظرُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلیهِ یَومَ الْقِیامَةِ.[311]

هر کس مقدمات ازدواج جوان مجردى را فراهم آورد، جزو کسانى خواهد بود که خداوند در روز قیامت به آنها [با مهربانى و رأفت‏] مى‏نگرد.

تفکر رهبانى ترک ازدواج‏

از آنچه از قرآن و روایات در باره ازدواج گفتیم، مى‏توان بدین نتیجه رسید که اسلام با غریزه جنسى برخوردى منطقى و واقع‏بینانه دارد و ضمن تأکید بر ضرورت وجود این غریزه و حکمت خداوند در پیش‏بینى آن، ازدواج را بهترین راه‏حل براى پاسخ به این غریزه مى‏شناسد. در برابر برخورد اسلام با

غریزه جنسى، تفکر رهبانیت و ترک ازدواج نیز هست که در گذشته و حال پیروانى داشته و دارد.

مقایسه‏اى میان تفکر رهبانى و نگاه اسلامى به ازدواج‏

مقایسه چنین تصویر نامناسبى از زن و ازدواج (در ادیان غیرآسمانى یا ادیان آسمانىِ دستخوش تحریف) با آنچه در اسلام در باره ارزش و جایگاه زن و ازدواج آمده، اصالت و آسمانى بودن دین اسلام را اثبات مى‏کند. بارى براساس روایات اسلامى، محبت و عشق به زنان ازجمله اخلاق پیامبران بوده است. امام‏صادق علیه السلام فرموده است: «

مِنْ أَخْلَاقِ اْلأَنْبِیاءِ حُبُّ النِّسَاءِ.»[311]

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده است:

حُبِّبَ الَىّ مِن دنیاکُم النِّساءُ و الطّیبُ و جُعِلَ قُرَّةَ عینى فِى الصَّلاةِ.[311]

از دنیاى شما، زنان و عطر محبوب من است و روشنى چشم من نماز است.

هنگامى که شمارى از اصحاب پس از شنیدن نکوهش دنیا از زبان پیامبر صلى الله علیه و آله به مسجد رفته، سوگند یاد کردند که تا زنده‏اند روزها روزه بگیرند و شب‏ها را نخوابند و از همسرانشان فاصله بگیرند، پیامبر مردم را گردآورد و چنین فرمود:

چرا گروهى زنان، غذا، عطر، خواب و لذایذ دنیا را بر خود حرام کرده‏اند؟ بدانید که من شما را فرمان نداده‏ام که کشیش و راهب باشید، و در دین من کنار گذاشتن گوشت و زنان و صومعه‏نشینى نیست؛ گردش امت من روزه، و رهبانیت آنان جهاد است ... بدانید که پیش از شما گروهى به‏خاطر سخت‏گیرى زیاد بر خود، هلاک شدند و خداوند نیز بر آنان سخت گرفت.[311] آن گاه این آیه نازل شد:

یَا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لَاتُحَرِّمُوا طَیِّباتِ مَا أَحَلَّ اللّهُ لَکُمْ وَ لَاتَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ* وَ کُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَلالًا طَیِّباً.[311]

اى کسانى که ایمان آورده‏اید! چیزهاى پاکیزه‏اى را که خدا براى [استفاده‏] شما حلال کرده، حرام مشمارید و از حد مگذرید- که خدا ازحدگذرندگان را دوست نمى‏دارد- و از آنچه خداوند روزىِ شما گردانیده، حلال و پاکیزه را بخورید.

از گفتار پیامبر صلى الله علیه و آله چنین برمى‏آید که ترک ازدواج به بهانه رهبانیت از سوى کشیشان و راهبان، در دوران ایشان رایج بوده است.

ویژگى‏هاى همسر شایسته از نگاه قرآن‏

گرچه قرآن به‏صراحت ویژگى‏هاى همسر شایسته را باز نگفته، از لابه‏لاى آیات مى‏توان شمارى از ویژگى‏ها را به دست داد در اینجا به بررسى چهار ویژگى بسنده مى‏کنیم:

1. ایمان و خداباورى‏

در فرهنگ و آموزه‏هاى قرآن هماره ایمان بر تمام ارزش‏هاى مادى ترجیح داده شده است. بدین جهت در قرآن به‏عکس نگاه تحقیرآمیز مترفان و متکبران که ثروت و جایگاه اجتماعى را ارزشى انسانى و مایه فخر و مباهات مى‏دانستند، بر این نکته تأکید شده که پیامبران علیهم السلام عموماً از انسان‏هاى متوسط و گاه توده فقیر انتخاب شده‏اند؛ تاجایى‏که مشرکان اعتراض مى‏کردند چرا قرآن بر افراد متموّل و نام‏آورى همچون ولیدبن مغیره فرود نیامده است:

وَ قالُوا لَوْ لَانُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلَى‏ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ.[311]

و گفتند: چرا این قرآن بر مردى بزرگ از [آن‏] دو شهر فرودنیامده است؟

انبیا نیز ملزم شدند از پیروان پابرهنه خود در برابر طعنه کافران حمایت کنند؛ چنان‏که قرآن دراین‏باره مى‏فرماید:

وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذیِنَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِىِّ یُریدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُریدُ زینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیَا.[311]

و با کسانى که پروردگارشان را صبح و شام مى‏خوانند [و] خشنودى او را مى‏خواهند، شکیبایى پیشه کن و دو دیده‏ات را از آنان برمگیر که زیور زندگى دنیا را بخواهى.

این درحالى است که سوره عبس نیز براى هشدار به کسانى که به‏خاطر فقرْ مستمندان را تحقیر مى‏کنند، فروفرستاده شد.[311] بر این اساس، خداوند ایمان را مهم‏تر از هر ارزش مادى دیگر- ازجمله زیبایى- دانسته است.

خداوند در سوره بقره شرط ازدواج با مشرکان را ایمان آنان دانسته است:

وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتَّى‏ یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَ لا تُنْکِحُوا الْمُشْرِکینَ حَتّى یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولئِکَ یَدْعُونَ إِلَى النّارِ وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ.[311]

و با زنان مشرک ازدواج مکنید تا ایمان بیاورند. قطعاً کنیز باایمان بهتر از زن مشرک است، هرچند [زیبایى‏] او شما را به شگفت آورد، و به مردان مشرک زن مدهید تا ایمان بیاورند. قطعاً برده باایمان بهتر از مرد آزاد مشرک است، هرچند شما را به شگفت آورد. آنان [شما را] به سوى آتش فرامى‏خوانند، و خدا به فرمان خود، [شما را] به سوى بهشت و آمرزش مى‏خواند.

چنان‏که پیداست، نهى در این آیه شامل ازدواج پسران و دختران آزاد مسلمان با دختران و پسران آزاد مشرک است. خداوند در این مقام تذکر مى‏دهد که اگر مردى مسلمان و آزاد- که بالطبع باید با زن آزاد که هم‏کفو اوست، ازدواج کند- کنیزى مؤمن را به همسرى برگزیند، بهتر از ازدواج با دخترى آزاد و زیبا اما فاقد ایمان است. همچنین به‏عکس، ازدواج دختر مسلمان آزاد با بنده مسلمان، بهتر از ازدواج با جوان مشرکِ بى‏ایمان است، هرچند آزاد و زیبا باشد. به دیگر بیان، ایمان و خداباورى و یکتاپرستى، بر آزاد و زیبا بودن ترجیح داده شده است. استدلال قرآن بر این برترى آن است که گرچه مشرکان- به دلیل آزاد و زیبا بودن- برترى ظاهرى دارند، چون زناشویى با آنان باعث لغزش‏هاى عقیدتى و اخلاقى فرد مسلمان مى‏شود، کنیزان و بردگان مسلمان بر آنان ترجیح دارند. این امر براى جوانان که گاه سخت شیفته و شیداى جمال و زیبایى ظاهرى یا موقعیت مادى و اجتماعى دختران و پسران مى‏شوند و ارزش‏هاى دینى و معنوى را فداى آن مى‏سازند، هشدار و رهنمون مناسبى است.

گفتنى است بسیارى از ازدواج‏هایى که براساس زیبایى‏هاى ظاهرى شکل گرفته، بعدها از هم فروپاشیده است.

نکته دیگر آنکه، به زن و شوهرها نیز توصیه شده است که به ارزش‏هاى معنوى اهتمام ورزند. در سوره نساء پس از توصیه به مردان براى معاشرت نیک با زنان اعلام شده که اگر ظاهر زنانتان یا هر جهت دیگر آنان چندان خوشایندتان نیست، نباید از یاد ببرید که چه‏بسا خداوند به‏خاطر ارزش‏هاى‏پنهان معنوى و روحى، خیر فراوان در آنها به ودیعت نهاده باشد:

وَ عَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اللّهُ فیهِ خَیْراً کَثیراً.[311]

و با آنها به شایستگى رفتار کنید و اگر از آنان خوشتان نیامد، پس چه‏بسا چیزى را خوش نمى‏دارید و خدا در آن مصلحت فراوان قرار مى‏دهد.

در روایات، ضمن همتا دانستن مردان و زنان، چنین دستور داده شده که در صورت برخوردارى شخص از دین و امانت‏دارى، با ازدواج او مخالفت نکنید که باعث فتنه و فساد مى‏شود.[311] از سویى دیگر توصیه شده که همواره دین بر زیبایى، مال، نسب و موقعیت اجتماعى ترجیح داده شود. چنانکه رسول‏اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:

تُنْکَحُ الْمَرْأَةُ على‏ أَربعِ خصال: على‏ مالِها، و على دینِها، و على جمالها، و على حَسَبها و نسبها، فعلیکَ بذاتِ الدّین.

با زن به خاطر چهار خصلت ازدواج مى‏شود: به خاطر مالش، دینش، زیبایى‏اش و حسب و نسب خانوادگى، تو به خاطر دینش ازدواج کن.[311]

2. عفت و پاکدامنى‏

خداوند یکى از ویژگى‏هاى همسران بهشتى را طهارت و پاکى آنان دانسته است:

«وَ لَهُمْ فیها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ:[311] و در آنجا همسرانى پاکیزه خواهند داشت.»

این ویژگى در سه آیه تکرار شده که انتخاب آن در میان سایر ویژگى‏ها بیانگر اهمیت آن است.[311] طهارت مورد اشاره در این آیه، افزون بر عفت و پاکدامنى مى‏تواند به طهارت و پاکى روحى آنان نیز اشاره داشته باشد؛ یعنى همسران بهشتى علاوه بر آلوده نبودن دامنشان از هرگونه گناه، از نظرروحى نیز داراى صفاى باطن‏اند؛ آن سان که گَرد رذایل اخلاقى- که معمولًا به پیوند زناشویى آسیب مى‏رساند- بر آینه جانشان ننشسته است. در سوره رحمن نیز در توصیف همسران بهشتى آمده است:

فِیهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌ.[311]

در آن [باغ‏ها، دلبرانى‏] فروهشته‏نگاه‏اند که دست هیچ انس و جنى پیش از ایشان به آنها نرسیده است.

«طَرْف» به معناى نگاه است و «قَاصِرَاتُ الطَّرْف»، یعنى زنانى که تنها چشمشان به همسرانشان دوخته است و هرگز به دیگران چشم هوس نمى‏دوزند.[311] بى‏تردید یکى از بنیادى‏ترین ارکان حفظ و ماندگارى بناى خانواده، عفیف بودن همسران به‏ویژه زن پیش از ازدواج و پس از آن است. در روایتى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: از گیاه روییده در مزبله اجتناب کنید. سؤال شد: اى رسول‏خدا! مقصود از چنین گیاهى چیست؟ فرمود: زنى زیبا که در خانواده‏اى ناصالح رشد کرده است.[311] شاید تمثیل چنین دخترانى به گیاهان روییده در مزبله، از آن روست که آنها باوجود زیبایى ظاهرى، به‏دلیل تربیت غلط و همنشینى با خانواده لجام‏گسیخته، عفت و پاکدامنى براى آنان مفهوم روشنى ندارد. البته این امر را نباید تنها ویژه دختران و زنان دانست، بلکه عفت و پاکدامنى مردان نیز در حفظ و ماندگارى و دل‏سپردن زن به حریم و حرمت خانواده تأثیر بسزایى دارد. شاید یکى از معانى آیه «الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ»[311] همین نکته باشد؛ یعنى زنان پلید شایسته مردان پلیدند و به‏عکسْ مردان پلید نیز شایسته زنان پلید. اما در برابر، زنان پاک براى مردان پاک، و مردان پاک نیز براى زنان پاک‏اند.[311] ضرورت مجانست و هم‏سنخى در طهارت و پاکى میان زن و مرد، از پیام‏هاى اصلى این آیه است.

3. نیک خلقى‏

اخلاق نیک و خوش‏خلقى به‏مثابه روغنى است که از سایش و فرسودگى قطعات انسانى در اثر برخورد و اصطکاک مداوم جلوگیرى مى‏کند. زن و شوهرى که در سراسر زندگى مى‏باید یکدیگر را در کنار هم نظاره‏گر باشند، اگر یکى یا هر دوى آنان خوش‏خلق نباشند، خیلى زود زندگى‏شان به جدایى مى‏انجامد. گرچه بدرفتارى و سوءخلق ممکن است براى لحظاتى زمام نفس افراد را از دستشان برباید، اگر این رفتارها ملکه نشده باشد، هم‏چنان تحمل‏پذیر است. اما آنجا که بدخلقى صفت راسخ و ماندگار نفسانى فرد شود مقابله با آن بسیار دشوار خواهد بود. آمار نشان مى‏دهد که یکى از مؤثرترین عواملى که همسران را به طلاق مى‏کشاند، سوءخلق آنهاست. بنابراین بهترین راه مقابله با این آسیب، انتخاب همسرى خوش‏خلق در آغاز راه ازدواج است.

برخى از مفسران مقصود از آیه «فیهِنَّ خَیْراتٌ حِسانٌ»[311] در توصیف همسران بهشتى را زنان خیّر، نیک‏منش، زیبارو و زیباسیرت دانسته‏اند. بر این اساس مقصود از «حسان» تنها زیبایى اندام و چهره نیست، بلکه زیبایى سیرت را نیز دربرمى‏گیرد[311] که بالطبع خوش‏خلقى از برترین مصادیق آن است.

در روایات نیز از ازدواج با بدخلق‏ها نهى شده است. شخصى مى‏گوید از امام‏رضا علیه السلام در نامه‏اى پرسیدم: کسى از خویشاوندانم از دخترم خواستگارى کرده است، اما او سوءخلق دارد. امام فرمود: اگر بدخلق است، با او وصلت نکن.[311]

4. برخوردارى از فضایل اخلاقى‏

قرآن‏کریم ضمن تبیین ماجراى موسى علیه السلام، گریز او از مصر به خاطر کشتن یکى از قبطیان و ورودش به دیار شعیب و ملاقات با دختران او و یارى رساندن به آنان در سیراب کردن گوسفندان و سرانجام ازدواج با یکى از آن دختران را بیان کرده است.

محور اصلى طرح این ماجرا بیانى است از مقدمات به رسالت رسیدن موسى علیه السلام، اما در کنار آن، نکات درس‏آموزى در باره معیارهاى همسر شایسته به دست داده شده که براى روشن شدن این امر

نخست آیات این ماجرا را از نظر مى‏گذرانیم:

و چون به آب مدین رسید، گروهى از مردم را بر آن یافت که [دام‏هاى خود را] آب مى‏دادند، و پشت سرشان دو زن را یافت که [گوسفندان خود را] دور مى‏کردند. [موسى‏] گفت: «منظورتان [از این کار] چیست؟» گفتند: « [ما به گوسفندان خود] آب نمى‏دهیم تا شبانان [همگى گوسفندانشان را] برگردانند، و پدر ما پیرى سالخورده است.» پس براى آن دو [گوسفندان را] آب داد، آن گاه به سوى سایه برگشت و گفت: «پروردگارا! من به هر خیرى که سویم بفرستى، سخت نیازمندم.» پس یکى از آن دو زن درحالى‏که به آزرم گام برمى‏داشت، نزد وى آمد [و] گفت: «پدرم تو را مى‏طلبد تا تو را به پاداش آب دادن [گوسفندان‏] براى ما، مزد دهد»، و چون [موسى‏] نزد او آمد و سرگذشت [خود] را بر او حکایت کرد، [وى‏] گفت: «مترس که از گروه ستمگران نجات یافتى.» یکى از آن دو [دختر] گفت: «اى پدر! او را استخدام کن؛ چرا که بهترین کسى است که استخدام مى‏کنى: هم نیرومند [و هم‏] مورد اعتماد است.» [شعیب‏] گفت: «من مى‏خواهم یکى از این دو دختر خود را [که مشاهده مى‏کنى‏]، به نکاح تو درآورم، به این [شرط] که هشت سال براى من کار کنى و اگر ده سال را تمام گردانى، اختیار با توست و نمى‏خواهم بر تو سخت گیرم و مرا ان‏شاءالله از درستکاران خواهى یافت.»[311] از این آیات هفت نکته دانسته مى‏شود:

1. دختران شعیب پیامبر در اطراف شهر مدین بسان سایر مردم به چراى گوسفندان اشتغال داشتند. آنان پیرى پدر و ناتوانى او را دلیل کار خود اعلام کردند. این امر ضمن تأکید بر اهمیت یارى والدین و ضرورت همکارى و همدلى اعضاى خانواده در تأمین نیازهاى اقتصادى، بیانگر نکته مهم دیگرى است و آن اینکه دین با حضور زنان در اجتماع و برعهده گرفتن کارهاى دشوار- همچون شبانى گوسفندان- هیچ مخالفتى ندارد.

2. از جمله «لا نَسْقِى حَتَّى‏ یُصْدِرَ الرِّعَاءُ»[311] چنین برمى‏آید که دختران شعیب ضمن حضور در اجتماع مردان، از اختلاط و هم‏دوشى با آنان- که مستلزم شکستن حریم الهى است- اجتناب‏

کرده‏اند. از جمله «فجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِى عَلَى اسْتِحْیَاءٍ»[311] نیز در مى‏یابیم که منش دختران شعیب در زندگى رعایت شرم، آزرم و حیا بوده است.

بر این اساس، زنان با رعایت اصل عدم‏اختلاط و اصل عفت و حیا آزادند تا مسئولیت‏هاى جارى زندگى را بر عهده گیرند. از سوى دیگر، همین دو جمله شخصیت اخلاقى و رفتارى دختران شعیب را نیز به تصویر کشیده که بى‏تردید در گزینش یکى از آنان به‏عنوان همسر مؤثر بوده است.

3. موسى جوان مجردى که تنها در بیابان‏ها راه مى‏سپرد، به دختران شعیب رسید و بى‏آنکه تحت تأثیر هواهاى نفسانى خود باشد با کمال عفت و پاکدامنى با آنان به گفتگو پرداخت و با وجود گرسنگى و خستگى شدید، گوسفندان دختران شعیب را آب داد. این امر نشان مى‏دهد که سخن گفتن دختران و پسران با یکدیگر درصورتى‏که با هدفى معقول و به دور از هوس‏هاى شیطانى باشد، بى‏اشکال است. از دیگر سوى، عفت و پاک‏منشى موسى علیه السلام مورد توجه دختران شعیب قرار گرفت؛ چنان که یکى از آنان یعنى «صفورا» که بعداً به همسرى او درآمد، به پدرش توصیه کرد که او را استخدام کند؛ زیرا او مردى قوى و امین است. توانمندى موسى علیه السلام با کشیدن آب از ته چاه براى آنان آشکار شد، اما امانت‏دارى او چگونه برایشان ثابت شد؟ گفته‏اند هنگامى که موسى علیه السلام به همراه یکى از دختران شعیب روانه خانه شعیب بود، وزش باد دامن آن دختر را بالا زد و موسى با دیدن این صحنه از او خواست تا از آن دختر پیشى‏گیرد تا چشمش به چنین صحنه‏هایى نیفتد.[311] پس آنان چه در برخورد اولیه و چه به هنگام برگشت موسى به خانه شعیب، عفت و پاکدامنى او را دریافتند و بر همین اساس یکى از آنان موسى را به امانت‏دارى ستود و بى‏تردید همین صفات اخلاقى بود که در پیشنهاد شعیب مبنى بر ازدواج او با یکى از دخترانش مؤثر افتاد.

4. روح فتوت و جوانمردى در رفتار موسى با یارى رساندن به دختران شعیب- با وجود خستگى و گرسنگى زیاد و آن هم بى‏هیچ چشمداشت مادى- موج مى‏زند. او با این کار نشان داد که انسانى بزرگ و بافتوّت است.

5. در باره جمله «رَبِّ إِنِّى لِمَا أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ:[311] پروردگارا، من به هر خیرى که سویم بفرستى‏

سخت نیازمندم.» گفته‏اند که او چون بسیار گرسنه بود، پس از یارى رساندن به دختران شعیب زیر سایه درختى رفت و از خدا خواست تا مشتى خرما یا تکه‏اى نان‏[311] به او ارزانى دارد. این امر نشان مى‏دهد موسى علیه السلام هنگامى که دیار مصر و کاخ فرعون را ترک کرد، درحقیقت تمام آنچه داشت را رها ساخته و هیچ مالى همراه نداشته است، اما با این حال در کنار کسب امنیت، همسرى شایسته- همچون دختر شعیب- نصیبش شد و از زندگى خوش و لذت‏بخشى بهره‏مند گشت. این امر بیانگر تحقق وعده الهى است که پیش از این نیز از آن یاد کردیم و آن اینکه خداوند با لطف خود همسران فقیر را بى‏نیاز مى‏سازد. (إِنْ یَکُونُوا فُقرَاءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ‏.)[311] 6. شعیبِ پیامبر با دیدن موسى علیه السلام و ارزیابى شخصیت انسانى و اخلاقى او، ازدواج با یکى از دخترانش را به وى پیشنهاد مى‏کند، با آنکه این امر خلاف مرسوم و عادت است؛ زیرا خواستگارى مى‏باید از سوى داماد باشد، نه پدر عروس. این امر نشان مى‏دهد که از نظر قرآن آنجا که انسان به دامادى صالح و شایسته و برخوردار از سجایاى اخلاقى برخورد و خود نیز دخترى هم‏کفو و شایسته داشت، بسیار بجا و نیکوست که خود پیشدستى کرده، با پیشنهاد ازدواج مقدمات این پیوند را فراهم آورد.

7. مهر از شرایط ازدواج، و هدیه‏اى است که خداوند برعهده گرفتن و پرداخت آن را از سوى مردان لازم دانسته است. در این ماجرا چون شعیب دانست که موسى علیه السلام مالى ندارد، با واگذارى مسئولیت اداره امور زندگى‏اش به مدت هشت یا ده سال (در عین تحفّظ بر اصل مهر) آن را متناسب با توان داماد خود در نظر گرفت. افزون بر این، با مخیر ساختن موسى علیه السلام میان هشت یا ده سال و تأکید بر اصل عدم‏سخت‏گیرى (وَ مَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ‏)،[311] به همه خانواده‏ها این پیام مهم را ابلاغ کرد که در ازدواج باید بر اصل آسان‏گیرى و رعایت توان جوانان پاى فشارند.

رعایت همین نکات، پیوندى مستحکم میان موسى علیه السلام و همسرش برقرار کرد و او نیز در پاسخ به محبت و بزرگوارى شعیب، به جاى هشت سال، ده سال به او خدمaت نمود.[311]