ماجرای عروسی 2 معتاد با خطبه روحانی رهگذر!
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: ماجرای عروسی 2 معتاد با خطبه روحانی رهگذر!

این بار برای تهیه گزارش ایستادم، ‌وقتی که از کنار یکی از همین آدم‌های پرجنب و جوش شهر می‌گذشتم، به نظرم می‌رسید با بقیه فرق دارد، البته فرق هم داشت، زنی بود لاغر اندام، ‌آنقدر سیلی آفتاب به صورتش خورده بود که کبودی بهترین رنگ چهره‌اش بود...
به گزارش باشگاه خبرنگاران، شاید این ساده‌ترین اتفاقی بود که برای کسی رخ می‌دهد، ساده‌ترین برخورد که روزانه هر انسان آن را تجربه می‌کند و به سادگی از کنار آن می‌گذرد.
این بار برای تهیه گزارش ایستادم، ‌وقتی که از کنار یکی از همین آدم‌های پرجنب و جوش شهر می‌گذشتم، به نظرم می‌رسید با بقیه فرق دارد، البته فرق هم داشت، زنی بود لاغر اندام، ‌آنقدر سیلی آفتاب به صورتش خورده بود که کبودی بهترین رنگ چهره‌اش بود.
مانتوی کوتاه، ‌شلواری مردانه و روسری پاره بر سر داشت،‌ نداشتن دندان و حالت چشمانش معلوم بود که معتاد است و شب‌ها در خانه‌ای می‌خوابد که سقفش آسمان خداوند است.
جلو رفتم،‌ بعد از سلام خودم را معرفی کردم، ‌گفتم خبرنگار باشگاه خبرنگرانم،‌ گفت: باشگاه خبرنگاران را می‌شناسم، در بخش‌های خبری،‌ شنیده‌ام که می‌گویند این گزارش را باشگاه خبرنگاران تهیه کرده است.
سپس بی‌مقدمه رفت سر اصل مطلب و گفت نمی‌تواند مصاحبه کند و دلش نمی‌خواهد که در تلوزیون دیده شود، نمی‌خواهد اندک آبرویی را هم که دارد از بین برود. با کمی صحبت کردن قانع‌اش کردم که نه قرار است در تلویزیون نشان داده شود و نه نامش در جایی برده می‌شود.
زن جوان که کمی خیالش راحت شده بود، ‌پرسید: حالا چه می‌خواهی؟ گفتم: تنها سرگذشت زندگیت که دیگران بدانند و از آن پند بگیرند؟
روی تخته سنگی که در کنار پارک بود نشست و در حالی که به رقص آب میدان شوش نگاه می‌کرد،‌ اشک از گوشه چشمش سرازیر شد و داستان زندگی‌اش را اینگونه آغاز کرد.
«در خانه‌ای متولد شدم که تنها دلخوشی‌ام پدرم بود، او بود که با لبخند‌هایش با فشردن دستانم و با نوازش موهایم به من دلگرمی می‌داد، پدرم با موتورسیکلت کار می‌کرد و مادرم نیز خانه داری می‌کرد.
هیچ وقت توهین‌های صاحبخانه را فراموش نمی‌کنم که به خاطر پول به پدرم روا می‌داشت و در آخر هم پدرم با هزار منت و خواهش او را بدرقه می‌کرد تا من و سایر برادرانم یک شب دیگر زیر ادامه پست...