زندگی نامه شهیدان احمد، محمود و هادی وکیلی ناطق
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: شهید احمد وکیلی ،شهید محمود وکیلی ،شهید هادی وکیلی ،حجت الاسلام والمسلمین حسینعلی وکیلی

زندگی نامه شهیدان  احمد، محمود و هادی  وکیلی ناطق از فرزندان  حضرت حجت الاسلام والمسلمین حسینعلی وکیلی ناطق

22012022051

17012022019


زند گی نامه مبارزاتی پاسدار شهید احمد وکیلی ناطق به قلم همرزم دوران انقلابش علی محرابی

پاسدار شهید احمد(سعید) وکیلی ناطق

مقدمه:

علی محرابی که در مراسم ختم شهادت حاج آقا مصطفی خمینی(ره) فرزند امام خمینی(ره) در اول آبان سا ل 1356 با  احمد وکیلی آشنا شده و  این آشنایی به دوستی تبدیل می شود که  تا پیروزی انقلاب و شهادت احمد  ادامه پیدا می کند.

احمد پس از پیروزی انقلاب به کمیته‌ی  انقلاب اسلامی و سپس به سپاه پاسداران می پیوندد و علی محرابی خود را برای شرکت در کنکور دانشگاه آماده می سازد, اما همچنان هر دو با هم در ارتباط بودند, تا اینکه احمد به همراه تعداد دیگری از برادران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آزاد سازی شهر سنندج که توسط ضد انقلاب اشغال شده بود شرکت نمود, مجروح شد و به اسارت آنها درآمد, در همین زمان علی محرابی هم با بسته شدن دانشگاهها که ضد انقلابیون آنجا را به سنگر مبارزه علیه نظام نوپای اسلامی تبدیل کرده بودند عازم خدمت مقدس سربازی شد. در حین خدمت متوجه شهادت یار دیرینش احمد می شود. علی تصمیم می گیرد زندگی نامه‌ی مبارزاتی  او را که خود, شاهد آن بوده به رشته‌ی  تحریر بیاورد و به چاپ رساند.

مجموعه‌ی به تحریر درآمده آماده می شود اما وی قبل از انجام مراحل چاپ در عملیات فتح المبین مجروح می شود, پس از معالجه و قبل از پایان دوران نقاهت که همزمان با شروع عملیات بیت المقدس می باشد به منطقه باز می گردد وبا آنکه خدمت سربازیش تمام شده بود و  علیرغم مخالفت دوستان, در عملیات شرکت می کند و به فوز عظیم شهادت نائل می آید.   روحشان شاد

-  قسمتی از نامه ارسالی علی(مجید) محرابی به پدر شهیداحمد(سعید) وکیلی ناطق                        

زندگی نامه‌ی  برادر شهید احمد وکیلی ناطق

  ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون-(آل عمران, 169)

به یاد شهید گلگون کفن دیگری از هزاران شهید وطن.

به یاد حماسه آفرینی از هزاران هم رزم ما در ایران, فلسطین, اریتره و افغانستان,... به یاد هابیل شهید که بدست قابیل پست, ناجوانمردانه شهید شد.

 به یاد شهید احمد وکیلی که سلاح بر دست گرفت وحسین وار جنگید و خروشید.

 او با سلاح شهادت به جنگ کفر و تبعیض رفت, تا بار دیگر عدالت را برایمان به ارمغان بیاورد.  او شیری از بیشه‌ی  عدالت بود. رزمنده ای پیکار جو و سخت در مقابل دشمن. او آموخته‌ی  مکتب حسین بود و می دانست که در مقابل شرک و کفر چگونه بجنگد و چگونه مردن را آموخته بود. و شعارش توحید بود و سلاحش شهادت, با این شعار و با این سلاح به جنگ رفت تا اسلام و آزادی را به ارمغان آورد و اینگونه انتخاب کرده بود. «به جای شور و شادی, درد-  نبودن را به جای بودن ننگین -  و میدان را به جای بستر رنگین- و محراب شهادت را سجودی جاودان دارد- عدالت را به پا تا پای جان دارد»

 او عاشق شهادت بود.و این را بارها می گفت که اگر شهادت من خدمت به اسلام است من این را انتخاب کردم . او علی گونه این راه را انتخاب کرد و به سوی شهادت رفت و با جان  استقبالش نمود. آری برادر«شهات مرگ دلخواه است - شهادت راه الله است- شهادت سر به سر عشق است- یک عشق گدازان - شهادت شور آزادی است- شور از قفس رستن -  عدالت خواهی و حق را ستودن دل به حق بستن- شهادت پاسخ خون است بر پیغام آزادی - - شهادت صحنه‌ی  حق است بر اعلام آزادی - شهادت چشمه‌ی  جوشان ایمان است. شهادت در راه قرآن است شهادت زینت مرد است»   او با این سلاح به جنگ رفت.

و اکنون شرح مختصری از زندگی نامه‌ی  لاله‌ی  زیبا و گلگون خوی و گلگون روی, رزمنده و شیری آهنین پیکر از سپاه قم سپاه حق, جنود الله و یار عاشق و سرسخت روح الله. که مادر نام او بنهاد احمد.

برادر شهید احمد وکیلی ناطق فرزند حجه الاسلام حسین وکیلی ناطق سطح تحصیلات اول علوم انسانی متولد سال 1340 ساکن قم مجرد (خیابان مولوی کوچه‌ی  فردوسی جنب قصابی مقدم پلاک 73) . او پس از پایان تحصیلات ابتدایی به مرحله‌ی  راهنمایی و پس از موفقیت از مرحله‌ی  راهنمایی, پای به دبیرستان گذاشت. تحصیلات متوسطه را در دبیرستان صدوق (ششم بهمن سابق)در رشته‌ی علوم انسانی  شروع کرد. او دیگر بزرگ شده بود و همه چیز را می دانست. ظلم را شناخته بود و ظالم را از مظلوم تشخیص می داد. وچون در خانواده ای روحانی به دنیا آمده بود سطح معلومات مذهبی او بالا بود. و اینجا بود که افکارش با افکار خود فروختگان هماهنگی نداشت و همین امر تضاد شدیدی میان او و ایادی خود فروخته بوجود می آورد. و از اینجاست که عشق سوزان او بخالق خود در وجودش نقش می بندد. و اورا به سوی شدنها می خواند.

برادر شهیدم برایم تعریف می کرد: “اولین برخورد من در دبیرستان شروع شد. اینطور که روز 4 آبان سال 1356 بود. ما را به زوربه خیابان آوردند و دست هر کس عکس شاه مخلوع را دادند که بالا بگیرند. آن روز مراسم شروع شد. دست دوستم که مبصر بود یک عکس بسیار بزرگ شاه را دادند و به من هم گفتند یکطرف عکس را بگیر! من نیز این کار را کردم. ما توی راه نقشه می کشیدیم که عکس را یک جایی محکم به زمین بزنیم و خلاصه این کار را کردیم و پلاکارد را چنان بر زمین کوبیدیم که عکس شاه خائن پاره شد و من با یک دنیا شادی و سرور از میدان گریختم ولی دوستم را گرفتند که این چه کاری بود؟! چرا عکس را زمین انداختید؟! و او نیز در جواب گفته بود که چون پلاکارد سنگین بود از دوشمان بر زمین افتاد!»

 او بتها را نمی خواست و ظالم ها را دوست نداشت چه رسد به اینکه عکس نامیمون و جهنمی آنهارا بر دوش بکشد. او رنج و درد چندین ساله‌ی  خود و هم تباران را بر دوش می کشید. او عاشق مظلومان بود و فقط برای شادی آنان بود که لبخند می زد و گرنه تمام وجودش درد بود. او چنان از ظلم و ظالم بیزار بود که می خواست با پنجه هایش آنان را خفه کند چه رسد به این که عکسشان را بر دوش کشد. او از تمام شاهان بیزار بود و برای نابودی آنها دندان به هم می سایید زیرا قرآن فرموده بود: «قالَت اِنَّ المُلوُک اِذا دَخَلوُا قَریَهً افسَدوُها وَ جَعَلوُا اَعِزَّهً اَهلُها اَذِلَّه وَ کَذالِکَ یَفعَلوُن»  خلاصه آن روز هم اینچنین گذشت  در اول آبان  سال 1356 فرزند بزرگ امام خمینی (حاج آقا مصطفی «ره»)  که در عراق, همراه امام در حال تبعید به سر می برد و خود از پیروان اصیل طریق علم و دانش و جهاد و مبارزه  بود به شکل مرموزی درگذشت.

آن روز, روز بســیار دردنـاکی برای ملت ایران از جمله مردم قم بود. همین قدر که من به یاد دارم اکثــر مردم قم در عزای این دانشـمند بزرگ می گریستند و بر روی بعضی از مساجد قم پرچم سیاه بالا رفت. سخنرانی باشکوهی در حسینیه‌ی  آیت الله نجفی ایراد گشت. آنروز خیلی شلوغ بود. گارد شهربانی قم به خیابانهای اطراف حرم و حسینیه آمد و آن مناطق, سخت در محاصره قرار گرفت. من در آن روز برادر شهیدم را با لباس سیاهی دیدم. و خلاصه او همچنان با همان لباس سیاه در جامعه دیده می شد. روزی از او پرسیدم احمد چرا لباس سیاهت را در نمی آوری؟ در جواب گفت: دیگر از این پس همیشه عزا خواهد بود! و اوچه راست می گفت, از آن  پس تا به امروز همیشه عزا بوده است. تا دیروز کشتارهای فجیع بدست سرسپردگان رژیم منفور پهلوی و امروز به قول امام, عزایی که منافقان و ضد انقلابیون هر روز در گوشه ای از ایران به راه می اندازند. تا دیروز کشتار بوسیله‌ی  کفار بی وطن از خدا بی خبر و امروز بدست خوارج نهروانی و منافق عصر اتم. او از آنروز به بعد با همان لباس سیاهش به دبیرستان می رفت. روح بلند پرواز و همت مردانه اش چون کوهی بود که هرگز از خصم و تفنگ خصم و ایادی خصم نمی هراسید. او همچون شیری از امام و اعلامیه های امام و فرزند امام سخن می گفت. آنروزها  برای عده ای تعجب آور بود که چگونه جوانی با این سن و سال از این حرفها می زند و اینچنین دلباخته‌ی  امام خویش گشته است. آری او راهش را یافته بود. راهی بس زیبا و پر ارج,  راهی که در کوچه پس کوچه هایش دشمنان بسیاری کمین کرده بودند و راهی پر درد و رنج با زندانهای مخوف و هولناک, ولی او از اینها ترسی نداشت چون خدای بزرگ را داشت وهمواره اینچنین می سرود که “من همواره در راه مسلمانی - برآن ایمان محکمتر ز کوه خویش پایبندم - تنم را گر, به دار ظلم آویزند- و چشمم را اگر بر کاسه ها ریزند -  و جسمم را اگر سوزند - لبانم را اگر دوزند -  زمین را سرخ ازخونم اگر سازند -  محالست اینکه از یادم رود آن عهد و سوگندم -  هزاران بار اگر در راه ایمانم -  بگیرندم -  بسوزندم -  اگر بر سنگ کوبندم -  بر این افسانه سازیهای پوچ دشمنان -  همواره با هر ضربه‌ی  شلاق می خندم -  و با راه خدا هم عهد و پیمانم- و با روح خداوند است پیوندم” 

کم کم انقلاب در شهر قیام و شهر روحانیت شروع می گشت. اعلامیه های امام از نجف به قم می رسید و در حوزه‌ی  علمیه بطور مخفی پخش می شد.

آری او از آن همه بیراهه, راهش را یافته بود. او عاشق خالقش بود. و در این راه از هیچ ظالمی  نمی‌هراسید. تا آنکه رژیم منفور پهلوی دست به جنایت دیگری زد و در روزنامه های استعماری خود بی رحمانه ترین توهین را به امام خمینی کرد. این گستاخی رژیم خشم ملت را بیشتر برافروخت و دلهای آنها را بیش از پیش جریحه دار نمود. سخنرانیها بر علیه رژیم سفاک و خونخوار پهلوی پالانی در قم شروع شد حضرت آیت الله نجفی برای استیضاح دولت سخنرانی ایراد کرد و سپس آیت الله گلبایگانی و آیت الله وحیدی و آیت الله روحانی و آیت الله مشکینی و آیت الله خلخالی, ربانی املشی, حسین نوری, کلانتر, رضوانی و غیره همه سخنرانی ایراد کردند تا آنکه در سخنرانی آیت الله نوری ملت به خیابان ریختند و شروع به تظاهرات نمودند, رژیم دست به کشتار زد و واقعه‌ی  19 دی را بوجود آورد. برادر شهیدم احمد وکیلی می گفت: من در آن واقعه بودم, البته خود من هم بودم ولی اورا به طور کامل نمی شناختم, می گفت: “به مدرسه‌ی علمیه ی  حجتیه بیشترین گلوله شلیک شد و من دیدم که چندین روحانی در خون خود غلطیدند.» او مرا برد و نشان داد و گفت: یک روحانی در حالیکه تیر به پیکرش خورده بود, مردانه ایستاد و با خون خود نوشت, درود بر خمینی. که اکنون هم این خونها بر روی دیوار می باشد و دست خونی شهیدی بر روی دیوار نقش بسته شده است.  آن روحانی کین سخن قبل از شهادت گفت:

(من از بهر نجات ملت مستضعف ایران

ز عمق دل زنم فریاد و می گویم

تو را آزاد,مادر زاد, ای انسان

و این را گفت و با تیری

که زد بر سینه اش دشمن

به خون خویش در غلطید و من

با خون سرخ او نوشتم بر در و دیوار

شهیدان قلب تاریخند

در آنروز اینها خیلی جالب و دیدنی بود و از طرفی قلب هر انسانی را رنجیده می نمود. این وقایع هم گذشت. دوستی ما به مرحله اخوت و برادری رسید. و با  به کمال رسیدن این اخوت, من و برادر شهیدم احمد بیشتر به هم نزدیک شدیم. چند روزی از ماه مبارک رمضان سال 57 نگذشته بود که من احمد را دیدم و حال احوال گرمی با او نمودم در حالیکه شتاب زده و غمگین بود, پرسیدم: این چه حالتی است؟ در جوابم گفت نمی دانی امروز(تقریبا 20 روزقبل از اعلام حکومت نظامی) چه فاجعه‌ی  بزرگی رخ داد! گفتم: چه شد؟ در جواب گفت: در خیابان چهارمردان گاردی ها چندین جوان را با گلوله ناجوانمردانه زدند و در همان حالت که داشت صحبت می کرد چهره اش ناگهان قرمز شد. خون  در رگ‌هایش جوشش کرد و با چشمانی مضطرب و غمگین گفت: نبودی ببینی جوانی را, چنان با گلوله زدند که خونش بر روی دیوار پاشید؛تا خیابان خلوت شد و دیدم گاردیها رویشان را به طرف کوچه ای دیگر نموده اند من با دوستم وسط خیابان پریدیم, جوان را برداشته و به سمت کوچه‌ای دویدیم زیرا می‌ترسیدیم که مبادا گارد‌یها بیایند و دوباره با شلیک گلوله به ما حمله کنند و جسد را بردارند در این لحظه کمی سکوت کرد و من که متعـجب و نگــران و غمــگین, ماجــرا را گوش می دادم ناگهان از جا پریدم, گفتم: خوب, چه شد؟ گفت: نمی‌دانی! مغز جوانک بر روی دستم پاشیده, به خانه می‌روم تا غسل کنم.

نزدیک بود اشک از گونه‌هایش جاری شود, تنهایش گذاشتم و لحظه ای بعد پس از خداحافظی به خانه رفت.

آن روزها قم بوی خون و شهادت می‌داد, هر روزچندین شهید بر روی زمین می‌غلطیدند و روزی چندین مجروح و تیرخورده به بیمارستان تحویل داده می‌شد. پس از واقعه‌ی 19دی که تقریبا هفت ماه می‌گذشت مردم قم دیگر روی آزادی را ندیدند. هر روز صدای رگبار گلوله بود و هر روز صدای خروش بی‌امان ملت رنجدیده و ستم‌کشیده‌ بودکه با فریادمرگ بر شاه تمام کوچه‌ها و خیابان‌ها را زیر پا می‌گذاشتند. قم یکپارچه عصیان بود و نافرمانی, قم یکپارچه انقلاب بود و دگرگونی, قم مملو از دوستی و اخوت اسلامی و قم یکپارچه خمینی رهبر بود. اینجا بود که دشمن می‌کوشید تا برای خفه کردن این نهضت اسلامی دست به کشتار بزند, به همین خاطر بعد از واقعه‌ی نوزده دی, قم شده بود یک پایگاه نظامی با هزاران سرباز. در هر خیابان  چندین تانک و تعداد زیادی سرباز با کامیون‌های ارتش دیده می‌شد . از همه‌ی  خیابان‌ها مهم‌تر خیابان چهارمردان بود که اکنون به نام خیابان انقلاب معروف است.

من بعد از شنیدن آن واقعه, بسیار غمگین شدم.  به خانه که رفتم, با خدای خود عهد کردم که از این به بعد کمتر در خانه بمانم, و هر کجا که  احمد می رود من هم با او بروم. فردای آنروز بعد از افطار بود,  دیدم احمد از خیابان می‌گذرد و به طرف حرم می‌رود. سلام و علیک کردم و احوالش را پرسیدم سخنانش بوی غم می داد. گفتم کجا می روی؟ گفت تظاهرات. با او به راه افتادم و با یک دنیا شادی و سرور به طرف حق می رفتم, بطرف فلاح و رستگاری. آری وجودش مملو از دوستی و محبت بود و قیافه ای جذاب و دوست داشتنی داشت. من سکوت کرده بودم تا آنکه احمد شروع کرد و گفت من غسل شهادت کرده ام, از این پس همیشه با غسل شهادت خواهم بود و می دانم که در این راه عمری بس کوتاه خواهم داشت. قلبم ناگهان لرزید. گفتم احمد جان من غسل شهادت نکرده ام و اگر شهید شوم چه خواهد شد در جواب گفت هیچ فرقی ندارد. خوشحال و دلشاد با او راه می رفتم از کوچه پس کوچه‌‌ها به مدرسه حجتیه می‌رفتیم؛ از او پرسیدم که چرا از خیابان نمی‌رویم؟ در جواب گفت: همه جا پر از مأمورین شهربانی و گارد است شاید دستگیر شویم. تا به مدرسه رسیدیم, به حجره‌ای رفتیم, در آنجاچندطلبه و شخصی بودند. با همه دست دادم و با همه آشنا شدم, او مرا معرفی کرد و نامم را برایشان گفت: من نیز چون زیاد روزنامه می خواندم و اکثر اعلامیه‌های امام را خوانده بودم شروع به صحبت کردم. با شروع سخنانم خیلی مطمئن شدند و دیدند جوانی هستم تحصیلکرده. همانشب را پس از یک ساعت حرف زدن به تظاهرات رفتیم. تظاهرات شبانه معمولا در خیابان چهارمردان بر پا می شد. و باید بگویم که خیابان چهارمردان خیابانی است قدیمی با کوچه های پر پیچ و خم که هیچ کس با چند  بار رفتن, مسیر آن کوچه ها را یاد نمی گیرد مگر پس از دهها بار رفت و آمد در این کوچه ها. با گذشتن از این کوچه ها به مسجدی رسیدیم که تظاهرات از آنجا شروع می شد. ما دسته جمعی با احمد و سایر دوستانش که در حجره  بودند به تظاهرات ملحق شدیم. راستش آنروزها من اصلا آن کوچه ها را بلد نبودم و لذا خیلی مواظب بودم که احمد را گم نکنم. خلاصه آنروز هم گذشت.

من با احمد صمیمی تر شدم و کم کم محرم اسرار یکدیگر شدیم. بطوریکه آنقدر با هم به تظاهرات می رفتیم که تمام دوستان می پنداشتند, من و احمد با هم برادر هستیم یعنی از یک مادر هستیم. آری من و احمد واقعا با یکدیگر برادر بودیم و شاید یک روح بودیم در دو کالبد. تقریبا ده روز از ماه مبارک رمضان سال 1357 می گذشت . من و احمد همچنان صمیمی به قیام علیه کفر پرداخته بودیم و با عشق به شهادت مبارزه می کردیم. احمد هر روز به مسجد امام حسن(ع) در چهار راه بازار می آمد و من او را آنجا می یافتم و با هم به تظاهرات می رفتیم. ایام همچنان می گذشت تا شب نوزدهم ماه مبارک رسید. شب ضربت خوردن مولای متقیان علی(ع) آن شب قم, غوغائی بود. خیابان چهارمردان کربلا و آن شب عاشورا.

من آن شب برادر شهیدم احمد را گم کردم و ناامید بودم و خود به تنهایی دوست نداشتم به تظاهرات بروم. لحظه ای متفکر و سرگردان ماندم  تا آنکه به‌ یادم آمد یک سری به حجره بزنم(مدرسه‌ی  حجتیه) به حجره رفتم کسی را نیافتم. درب حجره قفل بود,  از همان کوچه های قبلی شروع کردم به حرکت زیرا نمی شد از خیابان رفت. تا بالاخره به اواسط خیابان چهارمردان رسیدم . دیدم همه‌ی  ملت تظاهر کننده جمع شده و فریاد مر گ بر شاه می زنند, اندکی بعد احمد را یافتم. با او بودم تا پس از کمی جنگ و گریز, صداهای مداوم گلوله, تک تک جوانها را روی خیابان می انداخت, به شهادت می رساند و یا زخمی می کرد. تا اینکه‌ یکی از بچه ها فریاد زد شیخ علی تیر خورد! شیخ علی تیر خورد! همه متوجه صدا شدند, ناگهان احمد فریاد زد علی بیا که شیخ علی خودمون تیر خورده. 

آری شیخ علی تیر خورده بود و در زمین می غلطید. بچه ها پریدند و اورا برداشتند,  امیدی به زنده ماندنش نبود.او را به کمک دو نفر از دوستان به هر نحوی بود با ماشین از کوچه های باریک به خیابان و از آنجا به بیمارستان بردند. ما آن شب را در خیابان ماندیم. تظاهرات تاساعت 3 نیمه شب ادامه داشت.

من و احمد و دو دوست مهربان دیگر که همیشه در آن حجره جمع می شدیم بنام یحیی و علی بنا  تصمیم گرفتیم پس از این مصیبت به خانه نرویم و سحری را در مسجدامامزاده سلطان محمد شریف خوردیم . صبح فرا رسید. در خیابانها سکوت مطلق حکم فرما بود. نشانه‌ی  دهها لاستیک که در خیابان آتش زده شده بود دیده می شد. چندین ماشین ارتشی و آتش نشانی که آتش زده شده بود در خیابان به چشم می خورد. خیابان مملو از در و پیکر مغازه ها و بانکها بود. کف خیابان خونی بود و بالاخره هیچ ماشینی رفت و آمد نمی کرد. یعنی این خیابان,  بیروت قم بود که از دو ماه قبل بسته بود و هیچ گاه ماشینی در آن رفت و آمد نمی کرد. مگر در مواقع استثنائی, زیرا خیابن چهارمردان همیشه دردست مبارزین بود و مبارزین هم پایگاه توده ای داشتند. آن روز صبح دهها ماشین گارد را به آن خیابان آورده بودند و صدها کماندو در آن خیابان در آمد و شد بود. ما دیدم که هیچ راهی برای رفتن نیست و نمی دانستیم در بیمارستان تا صبح چه بر سر شیخ علی آمده است. تا آنکه احمد از همه‌ی  ما وارد تر بود و راه را به خوبی می دانست و از کوچه پس کوچه ها هدایتمان کرد تا به مدرسه‌ی حجتیه رسیدیم. درب حجره‌ی شیخ علی, همان یار دیرینمان بسته بود. هر چهار نفرمان ناراحت بودیم تا یکی از دوستان را که همیشه به حجره می آمد بنام جواد فری (جواد دل آذر) سررسید   از او پرسیدیم که از شیخ علی چه خبر؟ در جواب گفت به بیمارستان نکویی برده ایم و حالش خوب است.

کم کم حال شیخ علی خوب شد ولی تا مدتی نمی توانست به تظاهرات بیاید چرا که دو گلوله به پایش خورده بود.

ما هر روز و هر شب تا آخر ماه مبارک رمضان با احمد در تظاهرات بودیم تا اینکه آخرین شب ماه مبارک رمضان رسید, احمد و من دوباره به تظاهرات رفتیم در آن شب شیخ علی اوسطی , یکی از روحانیون مبارز و مجاهد حوزه‌ی  علمیه‌ی  قم را دیدیم, اورا همیشه می دیدیم ولی برخورد نداشتیم. او یکی از سنگ اندازان ماهر بود و با وجود سن و سالش(در حدود 45 سال) همچون جوانی رزمجو سنگ با سنگ انداز به طرف کماندوها پرتاب می کرد. احمد او را بیشتر می شناخت و با او شروع به صحبت کردن نمود. اوبا همان صدای زیبا و لهجه‌ی شیرینش گفت: فردا قلوه سنگ را با فرغون بیاورید و در هر کوچه‌ یک فرغون بریزید که من می خواهم فردا شب رگبار بزنم.

ولی جلادان و دژخیمان شاه روز بعد او را با تیر زدند و او با یک دنیا سعادت و کامیابی به دیار باقی شتافت و غمی بزرگ و دوباره بر چهره‌ی  ما دو دوست دیرین نشست. یادش گرامی باد. 

در قم روزانه دهها تن کشته و زخمی می شدند. قم شهر خون بود و شهادت و صحنه‌ی نبردی سخت بین رزمندگان با فاشیستهای جلاد. در این صحنه دشمن بیشتر آسیب می دید, زیرا همه جا برای رزمندگان پایگاه بود و همه‌ی  خانه ها برای انقلابیون باز بود ولی دشمن تنها و غریب و بدون پایگاه و هرکسی که پایگاه مردمی نداشته باشد محکوم به نابودی است . وقتی رزمجو و رزمنده گفته می شود صرفا یک عده‌ی  مشخص نیستند. ملت قم همه و همه جنگجو بودند, پیرمرد و پیرزن, کودک و بزرگ, دختر و پسر همه و همه درکنار هم می جنگیدند و مسئله‌ی  دیگر آنکه جنگ در قم به مرحله‌ی  چریکی رسیده بود, دست هر کس تعدادی نارنجک دست ساز و کوکتل مولوتوف و سنگ دیده می شد. دشمن ضربه‌ی سختی می خورد. و لذا دست به کار شدیم, مقداری شیشه تهیه کردیم و کوکتل مولوتوف ساختیم و از برادرانی که با هم به حجره رفت و آمد داشتیم کمک گرفتیم و طریق ساختن نارنجک دستی را یاد گرفتیم. کار ما شده بود اول پخش اعلامیه , سپس پرتاب مواد آتش زا و نارنجک من و احمد تصمیم گرفتیم از این پس دیگر بطور مسلحانه با دشمن به مبارزه برخیزیم. مهمترین پایگاه ما در مدرسه‌ی حجتیه بود تا روزیکه عده ای از دوستان به مسافرت رفتند تا بلکه بتوانند اسلحه ای جورکنند. درحجره سه نفر ماند, برادر احمد  وکیلی, من و یکی دیگر از برادران بنام کاکو, که بچه‌ی شیراز بود و ما  او را به این نام  صدا  می زدیم, چون ما عادت داشتیم اغلب شبها را در حجره می خوابیدیم و به خانه نمی رفتیم آن شب هم آنجا ماندیم.

اذان مغرب گفته شد و کم کم شب فرا می رسید, حکومت نظامی هم آغاز می شد و باید تا ساعت مقرر به خانه می رفتیم ولی ما بر طبق عادت همیشگی آنجا ماندیم. ساعت, 11  را نشان می داد که ناگهان برادر احمد وکیلی گفت علی برویم خانه. گفتم چرا ؟ گفت کار دارم.  با اصرار او من هم آماده شدم تا به خانه برویم  ولی وقت دیر شده بود. همه جا  مملو از دشمن  بود در هر گوشـه ای ممکن بود  دشمن کمین کرده باشد  و هر لحظه ای می رفت تا باصدای ایستی سکوت شب شکسته و تیری شلیک شود. ولی ما بدون ترس و بدون واهمه می رفتیم خدا نیز یارمان بود.

 برادر احمد وکیلی از یک طرف به خانه شان رفت و من هم راهی خانه ی خودمان شدم.

صبح فرا رسید و ما نیز بدون آنکه فکر کنیم شب گذشته که در حجره نبودیم ممکن است اتفاقی افتاده باشد,  دوباره روز از نو روزی از نو,  به طرف مدرسه‌ی  حجتیه حرکت کردیم, در مدرسه‌ یکی از طلبه ها را که آشنا بود دیدیم. سلام واحوالپرسی کردیم و طبق معمول جویای اخبار شدیم, در جواب گفت هیچ می دانید که کاکو  را گرفته اند؟ گفتیم نه ! ما نیز متعجب و متحیر به‌ یکدیگر نگاه کردیم. یعنی باورمان نمی شد, تا اینکه او گفت: من خودم می شنیدم که چگونه ناله و زاری می کرد و گویا بسیار کتکش زدند. در هر صورت احمد پرسید چگونه آمدند؟ در جواب گفت: شب هنگام کماندوهای ارتش با نردبان وارد مدرسه شدند و همه‌ی  مدرسه را محاصره کردند و صاف رفتند به طرف حجره, گویا حجره لو رفته بود. آنها آمده بودند تا همه را شب هنگام دستگیر کرده و ببرند. در صورتی که خدای بزرگ یار ما بود. آن برادری را که گرفته بودند دیگر حتی بعد از انقلاب هم از او خبری نشد. نمی دانیم او را کشتند یا آزاد شد! برادر احمد وکیلی گفت: علی بیا از این به بعد بصورت مخفی, کار انجام دهیم و کمتر به حجره سر بزنیم زیرا حجره لو رفته است و ممکن است کار دستمان بدهد. احمد و من هر دو دست بکار خرید و تهیه‌ی  مواد منفجره شدیم و به دنبال خانه ی امن می گشتیم که پس از مدتی پدرم خانه مان را فروخت و به خانه‌ی  دیگری کوچ کردیم. خانه‌ی  جدید مان خیلی از شهر دور بود  و کمتر سوء ظن به آن می رفت  و لذا برای درست کردن نارنجک و نگهداری, خانه ی ما انتخاب شد.

از این پس احمد هر روز به خانه‌ی  ما می آمد و مالی وضع خراب بود و احتیاج به مقداری پول برای خرید سه راهی (سه راهی فلزی لوله ی آب) داشتیم که برادر شهید احمد با هم در درست کردن مواد منفجره کوشش می کردیم. مقداری باروت و مواد منفجره به دست آوردیم تا که خلاصه دست به کار شدیم, اولین آزمایش خود را آغاز کردیم, نارنجکی ساخته بودیم ولی طریقه‌ی  فتیله ساختن را بخوبی نمی دانستیم تا آنکه پدرم بهترین نوع ساختن فتیله را به من آموخت و ما نیز با ساختن فتیله به بیابانی رفتیم و فتیله را در بیابان به نارنجک متصل نمودیم و منفجر کردیم و دیدیم نتیجه‌ی  بسیار عالی دارد. خوشحال و شاد بازگشتیم ولی بسیار محتاطانه عمل می کردیم که مبادا کسی متوجه شود و لو برویم. در هر صورت خود را  برای مقابله با رژیم خونخوار و سفاک پهلوی آماده می کردیم. ولی از نظر وکیلی گفت من می توانم مقداری پول از مادرم بگیرم. او مقدار 50 تومان پول گرفت من هم به همین مقدار از مادرم پول گرفتم و جمعا صد تومان شد و مقداری سه راهی خریدیم احمد گفت علی باید از این پس خیلی مواظب باشیم و باید کمتر به تظاهرات برویم. باید در کمین ایستاد و برای کشتن دشمن آماده شد. در این صورت باید نامهای خود را هم عوض کنیم تا ما را نشناسند. شاید یک روزی به محله بریزند و اقدام به دستگیری نمایند, در این صورت نباید کسی نام اصلی ما را بداند. او نام خود را سعید گذاشت و من هم مجید. و شروع به کار کردیم.

هر روز احمد برای مدت سه ساعت به خانه‌ی  ما می آمد تا با هم مبادرت به ساختن نارنجک نماییم. و به کمک هم فتیله درست کنیم. احمد و من با کمک یکدیگر تعداد هفت نارنجک درست کردیم. و در خرابه ای نزدیکی خانه ما مخفی نمودیم. قم سرتاسر حکومت نظامی بود. و از ساعت هشت شب کسی حق نداشت از خانه بیرون برود. تانکها همه جا مستقر شده بودند. جلادان پهلوی در کمین مردم نشسته بودند. من هم آن شب خانه بودم. ساعت, 5/11 شب را نشان می داد که ناگهان زنگ خانه‌ی  ما به صدا در آمد. با احتیاط تمام به درب خانه رفتم و در را گشودم. احمد را دیدم که با یک موتور منتظر است. با تعجب تمام به او نگریستم و سپس گفتم احمد این موقع شب کجا ؟ در جواب گفت علی: سه تا از آن نارنجک ها را بده ! گفتم احمد با چه وضعی در این موقع شب و وقت حکومت نظامی آمده ای؟  گفت: دو بار در خیابان به من ایست دادند ولی من با استفاده از کوچه ها گریختم, تا خود را به خانه‌ی  شما رساندم. (خانه‌ی  احمد تا خانه‌ی  ما لا اقل 5 کیلومتر راه بود !). ولی او با ایمان تمام به خدا این راه پردرد سر را طی کرده بود و می خواست با سه عدد نارنجک همین راه را برگردد. از صدای صحبت ما, مادرم متوجه شد و بیرون آمد, احمد سلام کرد, مادرم تمام ماجرا را می دانست و متوجه بود که ما با هم پیمان بسته ایم که بجنگیم. من به مادرم گفتم احمد این موقع می خواهد با خود سه عدد نارنجک ببرد! صحیح است؟ مادرم گفت نه! ولی او گفت باید این کار را بکنم و از من پرسید در خانه سیگار دارید ؟گفتم, چرا داریم ولی تو که سیگاری نیستی ! گفت می خواهم یک سیگار را روشن کرده, بر لبم بگذارم تا هر وقت در راه کماندوها حمله کردند من هم با سیگار فتیله‌ی  نارنجک را روشن کنم و به طرفشان پرتاب نمایم. در هر صورت ما قبول کردیم و به او یک سیگار و سه عدد نارنجک آماده شده با فتیله همراه را به او دادیم. او با یک دنیا شادی و سرور خداحافظی نمود و از ما دور شد.

من و مادرم هر دو مضطرب و نگران حالش بودیم. و می ترسیدیم مبادا در خیابان به او تیراندازی کنند. در هر صورت شب پایان یافت و سفیده‌ی  فجر درخشان شد که نوید نور را می داد. ساعت هفت بامداد بود, با سرعت به طرف خانه شان رفتم که ببینم چه خبر است. درب خانه شان را زدم, احمد بیرون آمد. به او دست گرمی دادم, شاد بودم از اینکه برایش اتفاقی نیفتاده است. به او مجال ندادم, گفتم احمد چه خبر؟ دیشب از خانه‌ی  ما که رفتی چطور شد؟ نارنجک ها را چه کردی ؟ پرتاب کردی یا نه ؟ احمد گفت: از کوچه ها آمدم , ولی چندین جا مجبور بودم که از خیابان عبور کنم. اولین خیابان را که خواستم بروم دیدم, سر خیابان دو ماشین گارد ایستاده است. از دور متوجه شدم زیرا کلاه هایشان در زیر نور چراغ, برق می زد. دیدم راه بازگشت نیست. اگر برگردم مرا با تیر خواهند زد, بالاخره دسته‌ی گاز موتور را تا آخر چرخاندم, تا به نزدیک آنها رسیدم, به من ایست دادند و در همین حال دو کماندو به وسط خیابان پریدند ولی من فرمان را چندین بار چپ و راست کردم و به قول معروف ویراژ دادم و از مهلکه گریختم و به کوچه ای رفتم و چون کوچه پر پیچ و خم بود, آنها یارای تعقیب نداشتند. ولی آن کوچه دوباره به خیابان منتهی می شد و امکان داشت که در مهلکه‌ی  بعدی به تور دشمن بیفتم, ولی به‌ یاری خدای بزرگ از آنجا هم به سلامتی گذشتم تا به خیابان خاکفرج رسیدم. دیدم هنوز خیابان خاکفرج تظاهرات است ولی ملت پراکنده شده اند. ساعت 12 شب بود و کم کم مردم متفرق می شدند. من دیدم وقت خوبی است در کوچه ای که راه فرار داشت کمین کردم. خوب به اطرافم نگریستم و بخوبی راه فرار را به ذهنم سپردم و زمینه را آماده کردم. دیدم سربازان دور آتش لاستیکی که ساعتها بود می سوخت, جمع شده اند, فرصت را  مغتنم شمـردم و نارنجک بزرگتر را به طرفشان پرتاب کردم  تا آنها  مجال  فرار را بیابند, فرار را  برقرار ترجیح داده گریختم. ولی می دانم  با آن انفجار چندین سرباز زخمی شدند. پس از آنکه سخنان برادرم احمد تمام شد, دستی بر شانه اش گذارده و آفرین به شهامت او گفتم. و خدا را از وجود این چنین مجاهدانی سپاس بیکران گفتم.

رژیم جبار و خون آشام آریا مهری هر لحظه دست به کشتاری دیگر می زد. ما هم دست از کار نشسته بودیم و هر لحظه با برادرم احمد دست به تخریب و انفجار می زدیم تا آنکه ماه محرم فرا رسید. روزهای پیروزی ما و نابودی ظلم. این روزها که منحصر به امام شهید, حسین بن علی(ع) بود به ما درسهای زیادی می آموخت. احمد و من و همه دوستان در این راه گام بر می داشتیم. در ایام محرم قم به حد انفجار رسیده بود, دیگر در جایی از شهر بی تظاهرات نبود, همه جای قم عصیان بود و مبارزه و در این راه عده ای شهید و مجروح می شدند..

دشمن سرسخت با تانکها به داخل شهر آمده و در اکثر نقاط حساس مستقر شده بود. کسی را یارای نفس کشیدن نبود, همه جا سرباز بود و ماشین ارتشی و تانک و نفربر و گارد, ولی ایمان یکپارچه‌ی  ملت به انقلاب و مبارزه و فرمانهای حسین گونه  ی امام امت, ملت را به قیام و بسیج هر چه بیشتر وا می داشت. یک روز به تاسوعا مانده بود احمد همانروز صبح به خانه‌ی ما آمده  و با دوچرخه هفت عدد نارنجک برداشتیم و داخل خورجین گذاشتیم و به طرف خیابان چهارمردان رفتیم. هر دوی ما دوچرخه داشتیم. دوچرخه تنها وسیله ای بود که نه احتیاج به بنزین داشت و نه احتیاج به مهارت. لذا دوچرخه تنها وسیله ای بود که می شد با آن دست  به عملیات زد خیابان چهار مردان یکپارچه سنگ بود و راه بندان, بانکی سالم نبود, همه‌ی محتویات بانکها را به خیابان ریخته بودند. هیچ ماشینی در حرکت نبود. راه بندان کامل بود, سر خیابان دهها تانک و نفربر و دهها کامیون ارتش(ریو) و چندین جیپ شهربانی دیده می شد ولی ملت , مقاومتر از آن بودند که از این چیزها بترسند. تظاهرات شروع شد, و سربازان به خشونت و سفاکی تمام به ملت بی پناه حمله کردند و با تانکها وارد خیابان شدند و از روی تمام ماشین ها گذشتند و شیشه ها را شکستند, مغازه ها ی مردم را غارت کردند, دربها را شکسته و بی رحمانه دست به تیراندازی می زدند. احمد گفت: علی وضع خیلی خراب است باید با جان خود بازی کنیم و جواب این خونها ی ریخته را بدهیم. من هم قبول کردم و به طرف کوچه رفتیم تا دست به انفجار بزنیم, به دنبال دوچرخه رفتیم, دوچرخه ها داخل کوچه ای امن بود, با برداشتن هفت عدد نارنجک به خیابان نزدیک شدیم, احمد گفت: باید در بالا موضع گرفت. باتفاق هم به سمت کوچه ای حرکت نموده و از آنجا به خرابه ای رسیدیم, از خرابه راهی نزدیک به خیابان داشت و می شد با استفاده از آن خرابه به پشت بام مغازه های کنار خیابان رفت و از آنجا با نارنجک به تانک ها و سربازان آدم کش آریا مهری حمله نمود . ما هم این کار را کردیم. ما معمولا  کبریت و دو فندک در جیب داشتیم. با قرار گرفتن در موضع, تصمیم به عملیات گرفتیم. برادرم احمد وکیلی اولین نارنجک را کبریت زد و به طرف خیابان پرتاب نمود, با انفجار مهیبی, تیر اندازیها شروع شد, سربازان رژیم به در و دیوار و هوا و زمین تیر اندازی می کردند.هیچ کس در خیابان به جز سربازان نبود و بهترین موقعیت برای انتقام گیری بود. دومین نارنجک را من پرتاب کردم و به همین ترتیب هفت نارنجک را به  خیابان پرتاب کردیم و با سرعت از پشت بام به طرف خرابه حرکت کردیم و با سرعت از کوچه ها گریختیم. احمد گفت علی وضع خیلی خوب است باید برویم و دوباره نارنجک بسازیم و با سرعت بیاییم, من نیز قبول کردم و هر دو سوار دوچرخه شدیم و از کوچه پس کوچه ها به طرف خانه‌ی ما حرکت کردیم. پس از رسیدن به خانه زنگ را فشاردادم.  مادرم سراسیمه درب را باز کرد و گفت: چه خبر است؟ گفتم هیچی ! در را باز کن. مادرم که از جریان خبر نداشت در را باز کرد. وارد خانه شدیم. مادرم گفت ها چه خبر شده اینقدر نفس نفس می زنید؟ جریان را گفتیم , متوجه ماجرا شد.  گفتم که باید با سرعت دست به کار شویم و تعدادی نارنجک بسازیم او نیز مهیا شد. در خانه‌ی  ما تعدادی نارنجک آماده نشده موجود بود لذا با مادرم و احمد دست به کار شدیم تا هر چه زودتر آنها را به هم متصل نموده و فتیله برایشان بسازیم. مادرم سینی بزرگی آورد  و مقداری باروت را در کاسه ریخت و جلوی ما گذاشت و گفت مشغول شوید. خودش نیز درکنار ما نشست و در ساختن فتیله به ما کمک کرد. تعداد 10 نارنجک را آماده نمودیم ساعت هنوز دوازده ظهر نشده بود و دشمن در خیابان بود جز ما عده‌ی زیادی نیز بودند که با نارنجک به دشمن حمله می کردند و عده‌ی  زیادی نیز بودند که با سنگ و کوکتل مولوتوف به انتقام دشمن خونریز خود پرداخته بودند. ما نیز با تعداد ده نارنجک به ملت پیوستیم. هر لحظه صدای انفجار شنیده می شد ما تعداد پنج نارنجک را پرتاب کردیم, تا آنکه دشمن شکست خورد, عقب نشینی کرد و ملت دوباره از کوچه ها به خیابان ریختند. راستی روز های عجیب و پر خاطره ای بود. اکثر مردم قم مسلح به نارنجک بودند و هر زن قمی چگونه مبارزه کردن را  می دانست. تا آنکه شب تاسوعا شد. و ملت با خشم فراوان به خیابان ها ریخته , حسین حسین گفتند و خمینی خمینی فریاد میزدند. این روزها ساختن نارنجک و پرتاب کردن آن برای ما یک کسب (شغل) شده بود.

 احمد گفت باید یک کلاه و یک عینک بخریم تا ما را نشناسند.

چون دولت می دید در قم مبارزه به شکست می انجامد کم کم از نیروهای نظامی خلوت می شد, لذا دیگرکمتر دست به عملیات می زد و خورشید آزادی هر روز فروزانتر جلوه می کرد.

لذا رزمجویان قم مجبور به هجرت می شدند. ما هم تصمیم گرفتیم به تهران برویم و این کار را کردیم, البته برادران زیادی از رزمندگان شهر قم برای انتقام خون شهیدان به تهران و شهرستانها می رفتند.

شب بود, برادر احمد وکیلی به خانه‌ی  ما آمد و گفت فردا یک سری به تهران برویم و ببینیم چه خبر است, اگر احتیاج باشد از این به بعد در تهران به مبارزه‌ی  خود ادامه دهیم. من نیز قبول کردم و فردای آن روز به تهران رفتیم. و یک سری هم به دانشگاه تهران که محل تجمع تظاهر کنندگان بود, زدیم. دیدیم وضع خیلی خراب است و کشتارها خیلی بی رحمانه و فجیعانه است, بر آن شدیم که با سرعت از تهران به قم بازگردیم و تمام ساز و برگ و امکانات خود را برای سفر به تهران و مبارزه در آنجا آماده کنیم. شب ساعت هفت بود که به قم رسیدیم با هم سری به خانه‌ی احمد زدیم و دوچرخه را از خانه برداشت و با یک ساک دستی به سمت خانه‌ی  ما به راه افتادیم. حدود بیست عدد نارنجک موجود بود,  آنها را آماده کرده , بسته بندی نموده و پشت یکی از چرخها بستیم و مقدار 20 کیلو اسید و تعداد 30 شیشه‌ی  خالی و یک بسته‌ی  پلاستیکی چوب پنبه و مقداری مواد منفجره برداشته, در ساکی بزرگتر قرار دادیم و آن را پشت دوچرخه‌ی دیگر محکم نمودیم و تا مدرسه‌ی  حجتیه‌ رفتیم چرخها را آنجا قفل نموده و به امان خدا سپردیم و ساکهای سنگین را با زحمت زیاد بر دوش کشیدیم و تا سر خیابان بردیم. ساکها آنقدر سنگین بودند که همه مشکوک می شدند در هر صورت یک اتوبوس که عازم تهران بود پیدا کردیم. شاگرد اتوبوس با تعجب تمام گفت: این ساکها چیست؟ گفتیم هیچی مقداری جنس است ! در جواب گفت خب بگذارید داخل صندوق, برادرم احمد گفت: داخل ساکها شکستنی است  و امکان دارد اجناس آنجا بشکند, اگر بالا بیاوریم اشکالی ندارد؟ شاگرد راننده مقداری فکر کرد و گفت: چه اشکال دارد! بیار بالا, احمد رویش را به من کرد و گفت: می بریم عقب ماشین, جاسازی می کنیم, البته طوری گفت که فقط من متوجه شدم, و من هم قبول کردم. سوار شدیم. داخل اتوبوس فقط پنج نفر دیده می شد. ما هم با خیال راحت بدون آنکه کسی متوجه بشود ساکها را عقب ماشین جاسازی کردیم و جلو آمدیم و نشستیم. اتوبوس حرکت کرد, از قم تا تهران حدود 5/2 ساعت بود و این مدت,  وقت خوبی برای نقشه کشیدن بود , ساعت حدود 9 شب بود . یعنی دقیقا ما زمان حکومت نظـامی به تهران می رسیـدیم. که با آن سـاکهای کذائی وضع خـیلی خـراب می شد. در هر صورت ما دل را به خدا سپـرده بودیم. کم کم به تهــران  می رسیدیم. تا خلاصه اتوبوس وارد تهران شد در خیابانی تمام اتوبوسها را نگه داشته بودند تا وقت حکومت نظامی به پایان برسد. همه جا پر از سرباز بود, تمام ماشین ها را با دقت تمام می گشتند,  چهار سرباز و یک درجه دار, به سمت اتوبوس ما آمدند و درب اتوبوس را باز نموده و داخل شدند. همه مسلح بودند, ترس شدیدی وجود مارا برداشت, احمد در گوشی به من گفت: بیا خودمان را به حالت خواب بزنیم چون وضع خیلی خراب است. احمد که طرف شیشه بود و تقریبا پشت من مخفی بود می توانست خودش را به خواب بزند ولی من نه. امکان داشت وضع دگرگون شود, در هر صورت درجه دار از راننده‌ی  اتوبوس پرسید, خوب ببینم از کجا می آیی؟ راننده گفت: از اصفهان, درجه دار گفت: دروغ نگی! از قم یک موقع نیومده باشی ؟ راننده قسم خورد که نه به خدا من از اصفهان می آیم. یعنی راننده راست می گفت چون از اصفهان حرکت کرده بود و ما را به اضافه‌ی  یک نفر دیگر که جمعا سه نفرمی شدیم از قم سوار کرده بود. و دو نفر دیگر را هم از اصفهان سوار کرده بود. چون وقت حکومت نظامی بود, مسافر گیر نمی آمد. لذا مجبور بود با این تعداد کم به تهران برود. در هر صورت, درجه دار که مسلح هم بود به طرف مسافرین آمد و نگاههای تند و تیزی به مسافرین کرد و به طرف من که آمد بدقت نگاهی کرد. چون سرم را زده بودم و مانند سربازها بودم به من مشکوک شد می خواست با من صحبت کندکه کی هستی؟ و از کجا می آیی ؟ که شکر خدا, یادش رفت سرش را برگرداند و به طرف برادرم احمد نگاه نمود ولی دید خواب است, چیزی نگفت. تا اینکه به طرف راننده رفت و گفت داخل صندوق ماشین چی هست؟ راننده گفت: با شاگردم برو نگاه کن. در همین حال درجه دار به طرف پایین رفت و با شاگرد نگاهی به صندوق ماشین انداختند و دوباره درجه دار بالا آمد و از راننده پرسید ببینم! تو چی داری؟ راننده گفت: هیچی هرچی بود داخل صندوق بود, ولی گویا, درجه دار به راننده اعتماد نکرد و خودش مبادرت به جستجو در داخل ماشین کرد. وقتی که درجه دار به طرف عقب اتوبوس درحرکت بود, احمد یواش گفت: علی وضع خرابه, خدا کنه که ساکها را پیدا نکنه! وضع بحرانی بود, با چراغ قوه, زیر تمام صندلیها را گشت, ولی چون خدا یار ما بود گویا کور شد و اصلا صندلی آخر را نگشت, راننده لو نداد که عقب ماشین ساک هست, در هر صورت وقت حکومت نظامی هم کم کم به پایان میرسید. ساعت به 4 صبح نزدیک میشد.  درجه دارها و سربازان کم کم دور ماشینها را خلوت می کردند. فقط ما نبودیم بلکه تعداد زیادی ماشین اعم از اتوبوس, شخصی و کامیون  پشت سر هم ایستاده بودند .  با شروع ساعت 4, فرمان آزاد باش داده شد. همه‌ی  ماشینها حرکت کردند. اتوبوس ما هم به طرف گاراژ به حرکت درآمد. از اتوبوس پیاده شدیم. ساکها را کنار خیابان گذاشته و منتظر ماشین ایستادیم. خلاصه ماشینی پیدا کردیم و به طرف خانه دامادمان رفتیم.سپس از آنجا با تعدادی نارنجک به سمت دانشگاه رفتیم. آنروز در دانشگاه هنگامه‌ی  عظیمی بود. و دشمن بی رحمانه دست به جنایت می زد. جنگ, وسیع و گسترده شده بود و میزان کشته شدگان به صدها نفر می رسید. ما هم بیکار ننشستیم احمد دو عدد نارنجک بدست گرفت و پیشتاز میدان شد و با نارنجکها به طرف ستاد ژاندارمری حرکت کرد. من دیگر او را ندیدم. یعنی در واقع او را گم کردم. نزدیک غروب بود و ممکن بود دیر وقـت شود و لذا نمی دانســتم چه باید بکنم! چون امکان داشـت احمد خانه را بلـد نباشد لذا سـرگردان در میان فریادها  و گلوله ها به دنبال او می گشتم.من هم نارنجکهایم را پرتاب کرده بودم و چیزی نداشتم که جلوتر بروم تا اینکه او را یافتم .  دیدم دستش را بسته وسینه اش را گرفته. گفتم: احمد چه خبر ؟ کجابودی؟ گفت: بیمارستان. گفتم: بیمارستان چه می کردی ؟ گفت: تیر خورده بودم رفتم پانسمان کردم و برگشتم. با ناباوری گفتم: احمد دروغ نگو؟ با حالت جدی گفت: به خدا تیر خوردم. و سینه اش را نشان داد که از بغل تیر خورده بود یعنی گلوله از قسمت بالای سینه اش رد شده بود.

جریان را از او پرسیدم. در جواب گفت: در حالیکه‌ یکی از نارنجکها را به طرف ستاد پرتاب می کردم, ناگهان یکی از سربازان به طرفم تیراندازی کرد, و من هم مارپیچ فرار کردم, تا آنکه‌ یکی از تیرها اصابت کرد و به زمین افتادم. دیدم آسفالت خیابان خونی شده. توان بلند شدن و فرار کردن نداشتم, تا آنکه دیدم سرباز به طرفم می دود ولی در آن لحظه به خود فشاری آوردم و از زمین بلند شدم. تا مردم فاصله ای نبود. به طرف مردم دویدم و دستم را روی سینه ام گذاشتم وگفتم من تیر خورده ام, ملت با دیدن خون به طرفم دویدند و مرا سوار بر آمبولانس نموده تا بیمارستان بردند و پانسمان سرپایی کردند و مرخص نمودند و الان باز هم توان مبارزه و مقاومت را دارم. ولی وقت دیر بود و هوا تاریک می شد لذا به طرف خانه ی دامادمان حرکت کردیم و پس فردای آن روز به قم برگشتیم. احمد مدتی استراحت نمود و حالش بهتر شد و دوباره در قم فعالیت می کردیم. تا آنکه جریان 22 بهمن فرا می رسید. و با فرمان امام که (ای ملت به خیابانها بریزید) ما هم آن شب با اتوبوس به تهران رفتیم, احمد می گفت علی وضع خیلی خوب است و پیروزی از ماست.

در جریان بیست و دوم بهمن شرکت فعال داشتیم. تا انقلاب پیروز شد و ملت به پیروزی رسید و عاقبت بت سرنگون شد , و بت شکن پیروز. ولی برادر شهیدمان دست از مبارزه برنداشت , ترک تحصیل نموده و به خدمت سپاه درآمد و عاشقانه در خط امام حرکت کرد. هر چند من به چنین سعادتی نائل نگردیدم ولی او به این سعادت رسید. مدتی در تهران پاسدار بود و سپس پاسدار امام خمینی شد و در جریان نقده  شرکت داشت در غائله‌ی پاوه   نیز شرکت نمود تا آنکه به منطقه‌ی غرب اعزام شد و به خدمت شریف پاسداری در آن منطقه مبادرت ورزید تا روزی که به مرخصی آمده بود و یک سری به خانه‌ی  ما زد. که خیلی خیلی خوشحال شدم. از منطقه‌ی  غرب خبرهای داغی داشت. به قدری که من هم مشتاق هجرت شدم, تصمیم گرفتم با او به منطقه‌ی  غرب بروم. احمد گفت: من دو روز دیگر می روم اگر خواستی تو هم با من بیایی در این مدت خودت را آماده کن. به او جواب مثبت دادم و پس از دو روز آماده‌ی  سفر شدیم و با اتوبوس به کرمانشاه رفتیم و پس از ورود به سپاه مرا معرفی نمود و گفت: این برادر هم یکی از دوستان صمیمی من است با من به غرب خواهد آمد.

در آنجا به علت اعتمادی که به احمد داشتند مرا نیز پذیرفتند, لذا افتخار هجرت نصیب من هم شد. با او و تعدادی از برادران سپاه قم و اصفهان که بعداً به ما پیوستند با یک مینی بوس به طرف فرودگاه رفتیم و در آنجا منتظر هلی کوپتر ماندیم تا با آن به بانه برویم. پس از مدتی یکی از برادران سپاه کرمانشاه با یک ماشین مهمات رسید و گفت بچه ها این مهمات را داخل هلی کوپتر بگذارید, راستش من که هنوز سوار هلی کوپتر نشده بودم برایم خیلی جالب بود و ذوق زده شده بودم, و از شادی در پوستم نمی گنجیدم. خلاصه مهمات جاسازی شد و همگی سوار هلی کوپتر شدیم. من ابتدا اسم هلی کوپتر را نمی دانستم. برادر شهیدم گفت من خیلی زیاد سوار هلی کوپتر شده ام. این هلی کوپتر دو ملخ دارد و نامش شنوک است.

پس از مدت بسیار کوتاهی به سنندج رسیدیم و از آنجا دوباره با یک هلی کوپتر شنوک به سقز رفتیم و سپس با یک هلی کوپتر یک ملخه که نامش را نمی دانستم به بانه رفتیم .  نامش را از برادرم احمد پرسیدم,  او گفت: نامش توفورتین است. پس از مدت یک ماه و نیم فراگیری فنون جنگ بازگشتیم. من منتظر نام نویسی کنکور برای دانشگاه بودم لذا از سعادت جنگ در کردستان  بی نصیب ماندم . برادر شهیدم مدتی پس از بازگشت به قم به همراه عده ای دیگر از برادران پاسدار برای تمرین و آمادگی بیشتر به مرکز آموزش سپاه قم(پادگان 19 دی) رفتند. سپس در جنگ سننـدج شـرکت نمودند.            طبق اعلامیـه ای که از زندگـی نامه‌ی وی نقل شده بود. نکتــه ای که راجع به منطقه‌ی غـرب است را می نگارم. (وی به دلیل اینکه سه بار به کردستان رفته بود و اطلاعات بیشتری از منطقه داشت, در سنندج به عنوان راهنما عمل می کرد و همچنین تیراندازی وی خوب بود و به عنوان تک تیرانداز نیز عمل می کرد. وی در خیابان شاهپور سابق سنندج سه راه فرح سابق در یک سنگر از ناحیه‌ی  پا تیر می خورد و طی تحقیقاتی که برادران پاسدار از یکی از مهاجمین دستگیر شده انجام دادند, او گفته است که مهاجمین به او نزدیک می شوند دیده اند که دستهای او را بسته و او را برده اند.همرزمانش اسلحه‌ی  او را به باشگاه افسران می برند.) در هر صورت او راه امام حسین(ع) را انتخاب نمود و با شهامت و شجاعت تمام مرگ سرخ را انتخاب نمود و از رهبریهای پیامبر گونه‌ی  امام  امت خمینی بزرگ پیروی نمود و چگونه مردن را در مکتب حسین(ع) آموخت و راه جاودانگی و پرواز به سوی خدا را پیمود.

پیام شهید احمد

اسلام در طول تاریخ با خون رشد یافته است و پس از هزار و چهارصد سال اینگونه آبیاری شده است. تشیع سرخ, همیشه شاهد هزاران شهید گلگون کفن بوده است و برادر احمد تبلور عینی سال‌ها مبارزه بی امان و تداوم‌بخش شعار ایثار, عشق و شهادت بود. او به راهش عشق داشت و جز به خدا نمی‌اندیشید و بی ‌امان مبارزه می‌کرد و با ایثار خونش , وجودش و نیرویش در راه هدف مقدسش "اسلام" به مبارزه پرداخت و تا شهادت پیش رفت و دو چیز را برای ما به‌یادگار گذارد؛ خون و پیام.

ما همه می‌دانیم که انقلاب در طول مبارزات تشیع از روحانیت و در نهضت ما نیز پرچمداران انقلاب از حوزه‌ها برخواستند و به رهبری امام بزرگوار, تداوم‌بخشیده و حرکت انبیا را ادامه دادند. 19 دی نقطه عطفی در تاریخ اسلام بود زیرا که روحانیون با مشت به استقبال مسلسل می‌رفتند و او خود با شهادتش به ما آموخت که باید دنباله‌رو ولایت فقیه باشیم؛ زیرا که او فرزند 19دی بود و او از آنجا درس آموخت و از آنجا به تکامل رسید. از کوچه پس کوچه‌های بی‌رمق و از فوتبال یکدفعه, با یک جهش و با یک رشد تا مرز مبارزه.

و این درس را از از امامش آموخت که خود تجسم عینی صد ها سال مبارزه و شکنجه‌ی  بی امان بود و تداوم بخش ولایت تکوینی.

او وقتی چگونه زیستن را آموخت ,به زندگی هدف داد. دانست جهان نیز هدفمند است, پس او نیز بی هدف آفریده نشده است .  او برای خودش نیست که برای اوست. پس خوردن و زندگی کردن وسیله است نه هدف , بلکه هدف به طرف خدا رفتن , به تکامل رسیدن و به لقای پروردگار شتافتن است.

اینجا بود که وقتی به نماز خواندنش توجه می کردم, می دیدم که از خود بی خود می شدو چنان با جزع و ناله نماز می گذارد که گویی خدای خود را در پیشگاه خود می بیند. روزی به او گفتم احمد جان نمازت را با شتاب بخوان که کار داریم. گفت: (ما نیازمندیم ما باید برای خدا با عبودیت محض و خاصی که لایق اوست نماز بگذاریم. اکنون هیج کاری مهمتر از او نیست. پس زیباترین یار, اوست. کمی بنشین تا نمازی خوب به جا آورم). او همیشه نمازش طولانی بود و در سجده بیشتر می ماند. او چنان سر برخاک می نهاد که گویی عدم محض است  حقیقت هم اینچنین بود.زیرا تمام وجود ما از خاک است و در برابر عظمت خدا می بایستی اینچنین به خاک افتاد. و به درگاهش ناله کرد.

, همان که اینچنین نمازی برگزار می کرد. در سنگر, نمازهایش کوتاه بود, تکبیرش غرش تیر بود و وردش خون. و خلاصه چگونه زیستن را اینچنین آموخته بود و چگونه مردن را خود انتخاب کرد. احمد شهادت را برگزید. و مشعلی گشت فرا راه هر آنکس عمر جاودان خواهد.

و به ما نیز چگونه زیستن و چگونه مردن را آموخت. او به ما گفت که شما فانی هستید و نیازمند مطلق در برابر هستی بخش مطلق بی نیاز. پس به او بپیوندید تا معنا پیدا کنید  و با هدف گردید و قبل از آنکه مرگ شما را انتخاب کند خود, مرگ را استقبال کنید.

او سعادت را در تداوم راه امام می دانست و اینچنین نیز هست پس احمد شهیدم نه تنها من که تمامی جهان پیام تو را شنیدند و باید لبیک بگویند. و تاریخ, زندگی نامه ات را نگاشت و در صفحه‌ی  زمان درج گردید. تاشاید آیندگان برخیزند.

با درود به روان پاک امام خمینی یگانه پرچمدار عالم تشیع. این پیام را به پایان می رسانم باشد که همه‌ی  مسلمین جهت رضای پروردگار ادامه‌ی  راه دهند.

والسلام علیکم و رحمه الله

                                       علی محرابی 

- قسمتی از متن زندگی نامه مبنی بر علت نام گذاری سعید و مجید

عملیات نیروهای سپاه پاسداران قم جهت آزاد سازی باشگاه افسران سنندج :

 یک گروه 50 نفره از رزمندگان سپاه قم در تاریخ 20/1/59 جهت اعزام به سنندج و آزادسازی این شهر ابتدا برای   کسب آمادگی های لازم وارد پادگان 19 دی قم شده و پس از یک هفته به پادگان ولی عصر تهران منتقل گردیدند . این افراد پس از چند روز استقرار در تهران با اتوبوس به کرمانشاه رفتند و چون محورهای مواصلاتی به سنندج در اختیار ضد انقلاب بود پس از دو روز توقف با هواپیمای سی 130 وارد فرودگاه سنندج شدند . به دلیل نا امن بودن فرودگاه ، امکان توقف نبود و در حالی که هواپیما بر روی باند حرکت می کرد نیروها از آن پیاده شدند . سپس  با رسیدن بالگرد (شنوک)، نیروها با اسکورت دو بالگرد کبری به پادگان سنندج (مقر لشکر 28 پیاده کردستان) منتقل شدند. به گفته برادران اعزامی یکی از دو بالگردی که امنیت پرواز را تأمین می کردند هدف قرار گرفته و سقوط کرد . پاسداران به محض ورود به پادگان در صف واحد و منظم اقدام به خواندن سرود و سر دادن شعارهای انقلابی کردند به طوری که ارتشی های حاضر در محل تحت تأثیر قرار گرفته و تعدادی از آنها داوطلب شرکت در عملیات شدند . رزمندگان اسلام  از نقاط مجاور و مشرف به پادگان مورد تیراندازیهای پراکنده قرار می گرفتندکه در مواردی هم منجر به مجروحیت تعدادی شده بود . نیروها چند خودرو ارتش را با گونیهای شن سنگر بندی و با تیربار مجهز نمودند . آنها پس از مختصری استراحت شبانه با روشن شدن هوا در تاریخ4/2/59 به همراه تعدادی از برادران ارتشی و پاسداران اعزامی از تهران و کاشان و ... در قالب دو ستون پیاده و به فرماندهی محمد بروجردی در دو طرف خیابان حرکت کردند که از همان ابتدا مورد تیراندازی شدید قرار گرفتند . جعفر حیدریان فرماندهی پاسداران اعزامی از قم را که در جلو ستونها حرکت می کردند به عهده گرفت و در حالیکه از سنگرها و پشت بامها و پنجره ها و روزنه ها و از هر طرف به آنها شلیک می شد بدون داشتن جان پناهی به ضد انقلاب یورش برده و قدم به قدم و سنگر به سنگر آنها را وادار به عقب نشینی نمودند عده ای از رزمندگان اعزامی در ساعات اولیه خود را به استانداری رسانده آنجا را تصرف کردند . بقیه نیروها در معیت جعفر حیدریان به نبرد شدید و خونین با ضد انقلاب ادامه داده و به سوی باشگاه افسران که در آستانه سقوط بود وتقریبا در مرکزشهر قرار داشت حرکت کرده و برادران ارتشی مستقر در آن را که توسط گروهکها و اشرار یک ماه  محاصره شده و از نظر آب , غذا و مهمات در مضیقه بودند را از محاصره درآورده و در آنجا مستقر گردیدند . اما بعلت نیامدن نیروهای کمکی و عدم پاکسازی شهر ، محاصره نیروهای مستقر در باشگاه 20 روز دیگر ادامه پیدا کرد . محوطه استانداری و باشگاه در تیر رس بود و نیروهای مستقر در آن مورد اصابت قرار می گرفتند . تعدادی از مجروحین باشگاه افسران به دلیل طولانی شدن محاصره و نداشتن دکتر و دارو به شهادت می رسیدند ازجمله برادر یعقوب مهدی زاده  که در همان جا به خاک سپرده شد و بعدها به زادگاه خود انتقال یافت.  در این مدت نیروها از جیره ی جنگی استفاده کرده و با دشمنان می جنگیدند . با آمدن نیروهای کمکی از ورودیهای شهر در تاریخ 23/2/54 ، ضد انقلاب از شهر خارج شد و باشگاه افسران از محاصره درآمد . از مراحل اولیه درگیری تا آزاد شدن باشگاه افسران و نیروهای مستقر در آن 8 تن از پاسداران قم شهید و 13 تن مجروح گردیدند . پاسدار احمد وکیلی  قبل از ورود به باشگاه در سه راه مردوخ که محل تجمع ضد انقلاب بود از ناحیه پا مجروح شد و چون قادر به ادامه راه رفتن نبود  به اسارت ضد انقلاب درآمد و بعدها به گفته یکی از برادران ارتشی نجات یافته از زندان ضد انقلاب  ، ایشان مقاومتی عجیب از خود نشان داده و با تحمل شکنجه های فراوان و قرون وسطائی مظلومانه به شهادت رسید . با شکسته شدن محاصره باشگاه افسران ، گروههای ضربت برای پاکسازی شهر و بازجوئی از ضد انقلابهای دستگیر شده تشکیل و با رسیدن نیروهای دیگری از سپاه قم تقویت شد و شهر برای ضد انقلاب ناامن گردید . بعد از پایان درگیریها سرگرد صیاد شیرازی نسبت به پاکسازی محورهای سنندج, دیواندره و سنندج , مریوان اقدام نمود و از همین نیروها به عنوان گروه ضربت ستونهای اعزامی استفاده کرد . تعدادی از نیروهای سپاه قم نیز تا مدتها در سنندج مانده و مشغول فعالیت  علیه گروهکها و تثبیت اقتدار نظام مقدس جمهوری اسلامی در کردستان شدند . 

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجانب احمد وکیلی ناطق فرزند حسین. پس از سلام و احوالپرسی خدمت پدر و مادر ارجمندم امیدوارم که مرا ببخشید, من به شما خیلی زحمت دادم و نمی توانم زحمات شمارا به جا آورم و پس از سلام حضور خواهر و برادران ارجمندم موفقیت شما را از درگاه متعال خداوند خواهان وخواستارم 

امیدوارم که ناراحت برای من نباشید, چونکه من راه و هدف خود را انتخاب کرده ام, که اگر خدا قبول کند آن راه را تا آخرین قطره‌ی خون خود ادامه خواهم داد. و به هیچ فرد بیگانه و ضد انقلابی تا اندازه ی توانییم  اجازه نخواهم دادکه تا به ‌یک وجب از خاک ما تجاوز کنند. به پدر و مادر ارجمندم می گویم, به بچه ها بگویید که راه حســین(ع)  و راه حق را ادامه دهند و فقط گوش به فرمان امام خمینی باشند. سر شما را بیش از این درد نمی آورم و ازشما پدر و مادر خوبم و خواهر و برادرانم خداحافظی می کنم, امیدوارم مرا ببخشید.

والسلام علی من اتبع الهدی

 احمد وکیلی - 

محل نگارش ,باختران , دو روز قبل از درگیری

نحوه ی شکنجه و شهادت احمد وکیلی ناطق به بیان شاهد عینی  آقا بالا رمضانی

نقل از کتاب شبیخون

((در شکنجه گاه دمکراتها))

بنده آقا بالا رمضانی درجهدار بازنشسته ارتش می باشم که الان بعنوان یک بسیجی به جبهای نور علیه ظلمت آمده ام.شاید بپرسید چرا با این سن و سال بازنشسته شده ام؟ این داستان مفصلی دارد که بازگو می کنم ما عده ای از برادران ارتشی بودیم که ماموریت بازگرداندن حدود چهل بدن مطهر ومنور از شهدای عملیاتهای گذشته داشتیم.در محور پیرانشهر در منطقه آلواتان بود که یکی از تانک های ما را زدند در همان هنگام که می خواستم خودم را از تانک بیرون بیندازم کتف راستم هدف تیر آن کوردلان قرار گرفت و به همین صورت به اسارت افراد وحشی وخونخوار حزب کومله در آمدم.اینکه میگویم وحشی و خونخوار یک گرگ درنده گرسنه با شکارش ندارد.شما هر حیوان وحشی را که در نظر بگیرید پس هر شکار وشکم سیری ،آرام میشود تا مدتی به کسی کاری ندارد اما باور کنید این از خدا بیخبران کارهایی میکردند که فکر می کنم ضمیر لستها.هم از این اعمال شرمشان بیاید.

حدود یکسال و چندی که در دست آنها اسیر بودم به انواع واقسام وبه هر مناسبتی شکنجه شدم.شما شکنجه هایی که در زمان شاه ملعون و معدوم توسط ساواک انجام می گرفت شنیده اید اما انگار هر چند تمدنها پیشرفت میکنند و ادعای آزادی در بوقهای تبلیغاتی گوش مردم دنیا را کر می کند،نوع شکنجه ها و فشارها و قلدریها و بیر حمی ها هم پیشرفت می کند.همان اول اسارت که به پایکاه منتقل شدم،گفتند هیچ اطمینانی در حفظ اینها نیست،بهمین خاطر پاشنه های هر دو پایم را با مته ودلر سوراخ کردند و برادران دیگر را هم نعل کوبیدند و با اراجیف فحاشی بر این عملشان شادمانی می کردند .بعد از 18 روز قرار شد ما را به سبک دمکراتیک و آزادانه!!محاکمه کنند .

یادم می آید در یکی از عملیاتها تعدادی اسیر عراقی را از جبهه گیلا نغرب آورده بودند،یکی از برادران کمپوتی را که تازه باز نموده بود به یکی از اسرا که ابراز تشنگی کرد،داد و رویش را هم بوسید آن اسیر مات و مهبوت مانده بود و از این حرکت نمیدانست باید تشکر کند یا از شرمندگی بگرید و از این نمونه ها بسیار دیده یا شنیده اید نه اینکه بخواهم رفتارها را مقایسه کنم چون اصلا بی رحمی و شقاوت را از طرف دیگر دیدن ، خود مشخصه حقانیت هدف و مسیر است.بدوش گرفتن مجروح عراقی کجا و نعل زدند به پاشنه پا (بخاطر فرار احتمالی)کجا...

روز دادگاه رسید،ریس دادگاه سرهنگ حقیقی که در همان اواغل انقلاب فرار کرده بود شناختم.محاکمه بسیار سریع به انجام رسید چون جرم محکومیت مشخص بود – دفاع از حقانیت اسلام وجمهوری آن و ندادن اطلاعات – و با لطبع حکم هم مشخص،عده ای به اعدام فوری و بقیه هم به اعدامی قسطی(به تدریج).یعنی محکوم شدیم به کشیدن ناخن ها،بریدن گوشتهای بازو و پاها ، زدن توسط کابل،نوشتن شعارهای انقلابی،دمکراتیک،توسط هویه برقی وآتش سیگاربه سینه و پشت و ... وتمامی اینها بی چون و چرا اجرا می شد.که آثارش به خوبی در بدنم مشخص است.

یکبار که ناخنهایم را می کشیدند،طاقتم تمام شده بود و دیگر می خواستم اعتراف کنم و هر چه که می دانم بگویم،اما یکی از برادران سپاهی که با هم بودیم به نام سعید وکیلی،میگفت ما فقط به خاطر آمده ایم ، خود داوطلب شده ایم که بیاییم،بس بیا شرمنده خدا و خلق نشویم و لب به اعتراف باز نکنیم.سوره والعصر را برایم خواند و ترجمه کرد ، آب سردی بود که بر آتش بی طاقتم ریخته شد ، پس از آن جریان بود که سه تا دیگر از ناخن هایم را کشیدند و با نمک مرحم گذاشتند و پس از اینکه مقدار زیادی کابل زدند باز برای به درد آوردن آوردن بیشتر بدنم،در حضور دیگر برادران،مرا برهنه در یک دیگ پر از آب نمک انداختند و بیش از نیم ساعت وادارم کردند در آن بمانم و سپس برای عبرتدیگر برادران ! مرا در سلولی عمومی انداختند. فکر می کردند من معدن تمامی اسرار ایران هستم لذا از شکنجه های بیشتری هم برخوردار میشدم.البته پس از هر شکنجه مدتی به مداوایم می پرداختند آنهم نه بخاطر خود من و یا دیگران بلکه به خاطر این که مقداری از پوستم ترمیم شود تا بتوانند مجدداً  شیوه تازه تری رااعمال کنند.شاید فکر کنید شاید فکر کنید این چیزها را برای جلب احساسات شما خوانندگان عزیز می گویم اما اینها همه حقیقت محض است و دنیا بلید از این همه پستی و رذالت و کثافتی که دامنگیرش شده شرم نماید و منادین دروغین حقوق بشر بفهمند که در این منجلاب بیش از هر کسی خودشان غوطه ور ومورد تمسخر بشریتند.اینها را که میگویم همه برای سندیت در تاریخ اپنده دنیاست.دنیا بشنود که برای گرفتن اعتراف از یک اسیر ، به وسیله تیغ موکت بری سینه اش را بریده ودر آوردند،به وسیله وسایلی که حیوانات را اخته می کنند عقیم شده اند،و... واین شکنجه ها تنها برای من نبود هر که مقاومت بیشتری داشت شکنجه اش بیشتر بود و این اصلی از اصول حیوانییشان شده بود و اصل دیگر اینکه مردان باید بجنگند و زنان اعتراف بگیرند هر چه بیشتر فکر کنی که اساساً اعتقاد اینان بر چه مبنایی است کمتر به نتیجه می رسی،آیا مار کیسیستند؟یا نازیست یا فا شیستند،و یا چنگیز و یا آتیلا ودیگر خونخواران سلف خود را اسوه قرار داده اند؟من شاهد جنایاتی بودم که گفتنش نیز مشمئز کننده و شرم آور است... مرسوم است به میمنت ازدواج نوجوانی جلو پایش قربانی ذبح شود این رسم را نیز اجرا می کرد با این تفوت که در اینجا قربانیها در اینجا همان جوانان اسیر ایرانی بودند چند نفر از ما را برای دیدن عروسی دختر یکی از سرکردگان بردند پس از مراسم،آن عفریته گفت باید برایم قربانی کنید تا به خانه شوهرم بروم،دستور داد تا قربانی ها را بیاورند شش نفر از مقاومترین بچه های بسیج اصفهان را که همه جوان بودند،آوردند و تک تک از پشت سر بریده شدند واین برادران عزیز مانند مرغ سر بریده پرپر میزدند و آنها شادی و هلهله میکردند.ولی آن بی انصاف باز هم تقاضای قربانی نمود مجداً شش سپاهی،چهار ارتشی و دو روحانی آورده شدند و از طرف اقوام ودوستان و آشنایان هدیه شدند وچون دیگر برادران را که برای تماشا برده بودند به حالت بی هوشی واغماءبه زندان بر گرداندند ولی شنیدیم تا پایان مراسم عروسی  16 نفر دیگر را هم طی منازل مختلف قربانی هوسرانی شیطانی خود نموده بودند،ننگ ونفرین ابدی بر شما که اگر تنها قانون جنگل را هم بر مبنای خود قرار می دادید اینچنین حکم نمیکردید. بله،تنها گناه ما این بود که میخواستیم دست اینان را از سر مردم مظلوم کرد و مسلمان آن منطقه کوتاه کنیم چرا که بقول حضرت امام:((آنها کردستان را به فساد کشاندند و مردم کردستان را به طرز وحشتناکی اذیت وآزار کردند،آنان مردم را غارت کردند و کشتند.))اگر انسان از شنیدن حرف که آنها میخواستند حاکمیت آن منطقه را بدست گرفته و بر سر مردم مسلمان وغیور کردستان که ذخائر انقلابند حکومت کنند،برخور بلر زد و در دم جان بسپرد هیچ جای نخواهد بود چونکه ما دراین مدت چیزهایی را دیدیم که حتی شنیدنش هم ممکن است برای شما سنگین باشد.یک نمونه را برایتان عرض میکنم: قبلا اسمی از برادر سعید وکیلی برده بودم ماجرائی را که بر سر این برادر آورده شده است نقل می کنم ولی قبلا از خانواده آن شهید مرحوم پوزش میطلبم ، sهمانطور که در بالا هم گفتم تنها برای ثبت در تاریخ و اعلام آن به تمام دنیاست شاید که بشنوند و من باب دلخوشی تنها همین یک عمل را محکوم کنند هر چند که به تعبیر قرآن اولئک کالانعام بل هم اضل)):از مقاومت ترین افراد سعید وکیلی،سرگرد محمد علی قربانی،سرگروهبان جدی ودو خلبان هوا نیروز بودند که اغلب اوقات اینها زیر شکنجه بودند،سعد 75 روز زیر شکنجه بود،ابتدا به هردو پایش نعل کوبیده و به همین ترتیب برای آوردن و چوب وسنگ به بیگاری می بردند.پس از دادگاهی شدن مرحوم به شکنجه مرگ شد بلکه اعتراف کند،اولین کاری که کردند هر دو دستش را از بازو بریدند و چون وضع جسمانی خوبی نداشت برای معالجه و درمان به بهداری برده شد و پس از چند روز که کمی بهبود یافته بود آوردنش و مجداً اعتراف گرفتن شروع شد.همانطور که گفتم این بهداری بردن و معالجه کردنهایشان بخاطر این بود که مدت بیشتری بتوانند شکنجه کنند والا حیوانات وحشی را با ترحم هیچ سنخیتی نیست.پس از آن معالجه سطحی،با دستگاه های برقی تمام صورتش را سوزاندند،سوزاندن پوست تنها مقدمه شکنجه بود به این معنی که مدتی میگذرد تا  پوستهای نو جانشین سوخته شده ها شود آنوقت همان پوستهای تازه را می کنند که درد و سوزندگی اش بیشتر از قبل است و خونریزی شروع می شود و آنوقت نوبت آب نمک است که با همان جراحات داخل دیگ آب نمک می اندازند که وصفش گذشت.تمام این مراحل را سعید وکیلی با استقامتی وصف ناپذیر تحمل کرد و لب به سخن نگشود او از ایمانی بسیار بالا برخوردار بود و مرتب قرآن زمزمه می کرد.استقامت این جوان آن شقی ها را بیشتر جری میکرد انگار مسابقه ای بود بین تمام مردانگی،با تمام نامردی ها و شقاوت ها،هر چند که سعید را با سنگدلی هر چه تمام تر به شهادت رساندند اما در این مسابقه تنها سعید بود که تاج شهادت را برسر گذاشت و بر بال ملائک به ملاءاعلی پیوست.تنها به آخرین قسمت زندگی سعید وکیلی میپردازم که اگر سراسر زندگیش هم درسی نباشد همان اواخر دنیائی از ایثار و گذشت،مروت،ومردانگی،استقامت و شجاعت را به تمام ما آموخت و نمودی از عشق وایمان را جلوه گر ساخت.او که دیگر نه دستی،نه پایی،نه چشمی ونه جوارحی سالم داشت با قلبی سوخته به درگاه خدا نالید که خدا مپسند اینچنین در حضور شیاطین افتاده و نالان باشم دوست دارم فقط افتاده گی ام فقط برای تو باشد و بس ... خداوند دعایش را اجابت نمود.سعید را به دادگاه دیگری بردند و محکوم به اعدام گردید،زخمهایش را باز کردند و پس از آنکه با نمک مرحم گذاشتند داخل دیگ آب جوش که زیرش هم  آتش روشن بود انداختند و همان جا مشهدش شد و با لبی ذاکر به دیدار معشوق شتافت.اما این گرگان که از جسد بی جانش نیز وحشت داشتند دیگر اعضایش را مثله نمودند و جگرش را به خورد ما که هم سلولی اش بودیم دادند و مقداری راهم خودشان خوردند و بدنش را...الله اکبر...لااله الا الله ... اینکار تنها برای او نبود رسمی شده بود برای هر کس که زیر شکنجه جان می سپرد البته ناگفته نماند مقداری را هم برای امام جمعه ارومیه فرستادند.درود به روان پاک شهیدان بالاخص شهید سعید وکیلی.

نحوه آزادی: قبل از آزادی ما،دوتن از خلبانان هوانیروز در آن حوالی که ما بودیم مشغول گشت زنی بودند.افراد کومله با لباس مبدل به آنها علامت میدهند و آنها نیز بر زمین مینشینند افراد کومله یکی از خلبان ها را دستگیر می کند و خلبان دیگر طی درگیری زخمی هم می شود به پایگاه برگشته و گزارش ما وقع را میدهد پس از چندین روز هواپیمای شناسایی،منطقه را شناسایی میکنند و برادران رزمنده طی یک عملیات آن منطقه را آزاد و در نتیجه ما نیز آزاد شدیم.آن موقعی که عملیات صورت میگرفته و افراد کمله فراری و متواری میشدند من بیهوش بودم و در هواپیما بود که به هوش آمدم و فهمیدم که آزاد شدیم. بعلت جراحات بسیار سنگینی که داشتم امکان معالجه ام در تهران نبود بعد از 24 ساعت بوسیله بنیاد شهید به آلمان فرستاده شدم همراه من عده ی دیگری از برادرانی که آنها نیز در این عملیات آزاد شده بودند به آلمان آمدند.مدت کمی گذشت تا الحمدالله بهبودی حاصل شد و برگشتم ولی برادرانی بودند که هر دو دست و هر دو پایشان ناقص شده  بود ویا چشمها یشان را در آورده بودند،آنها ماندند تا معالجه شوند.         

خاطراتی از دوست و همرزم شهید احمد،  برادر محمد حسن جعفری:

آشنایی اینجانب با شهید احمد وکیلی به دوران طاغوت همراه باشهیدان علی ورزنده، محمد علی جودی، ابوالفضل بذرکار در فعالیت های ضد شاهنشاهی بر میگردد. حضور شهیدان فوق الذکر در شهر مقدس قم لرزه بر اندام منافقین که تحت عنوان سازمان مجاهدین خلق فعالیت های سیاسی و حتی نظامی داشتند انداخته بود. در آن روزها در خیابان ارم جنب کوچه ارک تعدادی از منافقین کوردل به انتشار نشریه و فعالیت های ضد انقلابی می پرداختند. اما زمانی که شهید احمد وکیلی به همراه شهید محمد علی جودی با موتور به سمت آنها می رفتند همگی پا به فرار میگذاشتند و حاضر به بحث و گفتگو هم نبودند. زمانی که در بیت امام(ره) پاسداری از ایشان را بر عهده داشتیم وقت نگهبانی که تمام می شد بچه ها به استراحت می پرداختند اما شهید وکیلی به همراه شهید جودی با موتور در سطح شهر به گشتزنی می پرداختند تا از فعالیت های منافقین جلوگیری کنند. یک روز به احمد گفتم شما خسته نمیشوید؟ پست دادن و نگهبانی، بعد از آن هم گشتزنی در شهر! شهید بزرگوار در جواب به من گفت: انقلاب اسلامی مزد آن را به ما داده است و ما همه مدیون انقلاب و امام هستیم.

اوایل انقلاب، ارتش انسجام خود را از دست داده بود وسازمان منظمی نداشت، سپاه تازه تشکیل شده بود و ضد انقلاب همه جا نفوذ داشت. نیروهای ضد انقلاب در استان کردستان بخصوص در شهر سنندج تجمع کرده بودند وقصد براندازی نظام جمهوری اسلامی را داشتند، در چنین شرایطی بود که جوانان گمنام و فداکاری مانند شهید احمد وکیلی، محمد علی جودی، عباس پیر ویسی و دیگر شهیدان وارد عرصه شدند و با دادن خون خود امنیت و حفظ نظام جمهوری اسلامی را تضمین نمودند.

قبل از اعزام به کردستان مدتی در پادگان نوزده دی قم در یک دوره آموزشی فشرده تحت فرمانده ای شهید محمد اویسی و شهید جعفر حیدریان و دیگر عزیزان مربی، آموزش لازم را دیدیم. همگی خود را مهیای رفتن کرده بودیم که دیدم شهید وکیلی کیسه انفرادی خود را از مواد غذایی و پوشاک پر می کند، به او گفتم احمد چه خبر است؟ این همه تدارک برای چیست؟ در جواب گفتند: که من و محمد علی جودی و عباس پیر ویسی قصد داریم بیش از سه ماه در جبهه بمانیم و به همه اینها احتیاج داریم.

سپس به کردستان اعزام شدیم و در پادگان لشگر 28 پیاده ارتش مستقر شدیم.  روز بعد (4/5/59) برای عملیات پاکسازی ضد انقلاب از سطح شهر سنندج از پادگان خارج شدیم، درگیری شروع شد ما پیشروی میکردیم و شهید احمد وکیلی در جلوی ما به راه خود ادامه میداد، بچه ها یکی یکی تیر میخوردند و در اثر آتش مستقیم ضد انقلاب شهید یا زخمی میشدند. وقتی به یک کوچه شش یا هفت متری رسیدیم، هنگامی که احمد می خواست از کوچه به سرعت عبور کند تیر به پای او اصابت کرد و بر زمین افتاد ما نمیتوانستیم پیش احمد بمانیم مجبور بودیم به پیشروی خود ادامه دهیم. دیگر از او خبر نداشتم تا اینکه خبر شهادتش را اعلام کردند.

شهید وکیلی انسانی پرکار، صبور، با تدبیر، شجاع و با تقوی بود. عاشق امام خمینی (ره) و روحانیت بود. او با وجود همه اینها گمنام بود و گمنام شهید شد.

( شهید احمد وکیلی ناطق )

زندگی نامه شهید محمود وکیلی ناطق

این شهید بزرگوار در شهر مقدس قم مورخ 1344 در یک خانواده روحانی بدنیا آمد؛ پس از گذراندن دوران ابتدایی پای به دوره‌ی راهنمایی گذاشت. دوم راهنمایی بود که عضو ستاد مقاومت شهرک امام حسن (ع) شد. او بی صبرانه به دنبال کسب آمادگی لازم برای حضور در جبهه و ادامه دادن راه برادر شهیدش احمد بود که دو سال از شهادتش می گذشت. بهمن سال شصت بود که برای آموزش عمومی به مدت یکماه عازم مرکز آموزش پادگان 21 حمزه سید الشهدا (ع) تهران شد، پس از پایان دوره آموزش در تاریخ 13/12/60 به گیلانغرب، جبهه سومار اعزام شد که مدت سه ماه و نیم ادامه داشت (30/3/61).

محمود برای مرتبه دوم به جنوب اعزام شد(10/4/61) که چهارماه طول کشید(12/8/61). او در این مدت در عملیات رمضان (22//4/61) مقابل پاسگاه زید عراق شرکت کرد اولین وصیتنامه اش را نوشت ولی در این عملیات به طور سطحی مجروح شد و به قم بازگشت و پس از بهبودی در پدافند همان منطقه(پاسگاه زید) حضور پیدا کرد.

 او سوّمین بار در تاریخ 19/8/61 عازم منطقه(عین خوش) شد تا در ادامه عملیات محرّم(10/8/61) در گردان سید الشهدا(ع) شرکت کند. او دوّمین وصیت نامه اش را نوشت ولی در تاریخ 25/8 از ناحیه دو پا مجروح شد. ابتدا به بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک منتقل و سپس به بیمارستان نمازی شیراز انتقال یافت و به مدت یکماه تحت درمان بود.

او در تاریخ 1/10/61 عازم منطقه فکه شد و در عملیات والفجر مقدماتی 18/11/61 در گردان امام سجاد(ع) شرکت کرد، این ماموریت بعد از دو ماه در تاریخ 30/11/61 پایان یافت.

محمود برای پنجمین بار عازم جنوب شد و از تاریخ 19/12/61 لغایت 19/3/62 (سه ماه) در خط پدافندی پاسگاه زید حضور یافت. هنوز کمتر از دو ماه از بازگشت وی از منطقه  نگذشته بود که در تاریخ 3/5/62 به منطقه بازگشت او سومین وصیتنامه خود را نوشت و در عملیات والفجر3(مهران- 7/5/62) و عملیات و الفجر4(مریوان- 12/8/62) در گردان سید الشهدا(ع) حضور پیدا کرد و در تاریخ 4/9/62(چهار ماه) ماموریتش پایان یافت.

هفتمین مرتبه محمود در تاریح 17/10/62 به جنوب اعزام شد اما این آخرین بار و آخرین عملیاتی بود که او در دفاع مقدس از اسلام و کشور اسلامی خود شرکت می کرد. او در عملیات خیبر که اولین عملیات آبی-خاکی بود، در جزایر مجنون حضور یافت حتی وقتی ماموریت گردانش (امام سجاد‌ع) پایان یافت در گردان دیگر داوطلبانه شرکت کرد و بعد از سه ماه حضور در منطقه هنگام نماز در تاریخ 6/1/63 به شدت مجروح شد و پس از انتقال به بیمارستان ساسان تهران بعد از یک هفته که در کما بود روحش به آسمان پرواز کرد وبه فوز عظیم شهادت نائل گردید.

سرانجام این شهید بزرگوار پس از طی دو سال از تاریخ اولین اعزام و هفده ماه حضور در جبهه به برادر شهیدش احمد پیوست تا در آن سرا، همنشین انبیا(ص) و امامان (ع) و شهدا نزد خداوند تبارک و تعالی باشند.

خاطره ای از برادر جانباز ابوالقاسم حسنی همرزم محمود وکیلی :

بنده در گردان خط شکن مالک اشتر گروهان شهید دستغیب به فرماندهی شهید عزیز مصطفی کلهری بودم.

در مرحله اول عملیات رمضان پس از نفوذ در عمق 25 کیلو متری خاک عراق از محل پاسگاه زید در پشت جاده‌ای خاکی که توسط دشمن بعثی، تازه تاسیس شده بود مستقر شدیم که بعدها مشخص شد که این جاده یکی از محورها و ضلعهای طرح مثلثی یا (ب) شکل دشمن که توسط صهیونیستها طراحی و اجرا شده و هنوز تکمیل نشده بود می باشد. روز بعد دشمن زخم خورده با حمله همه جانبه و آتش تهیه شدید به سمت پاسگاه زید از ساعت حدود 4 صبح پاتک خود را شروع کرد که تا ساعت 9شب ادامه داشت و هر جنبنده‌ای که تکان می خورد در امان نبود من هم با عده ای از برادران رزمنده در محور راست پاسگاه زید مشغول نبرد بوده و همچنین اقدام به حفر سنگر انفرادی با دست خالی و با قنداق تفنگ کلاشینکف تاشو نمودم، بعد از ظهر حدود ساعت 3عصر بود که با شهید عزیز محمود وکیلی ناطق روبرو شدم و چون از قبل همدیگر را می شناختیم و تقریبا بچه یک محل بودیم ایشان نزد من ماند و با هم سنگر را کندیم، این در شرایطی بود که از چهارطرفمان زیر آتش گلوله های تیر بار و اسلحه های سبک دشمن بودیم و با حالت درازکش سنگر را تا عمق یک متر و ابعاد یک متر حفر کردیم؛ حدود ساعت 9 شب بود که شهید عزیز محمود وکیلی گفت من می روم بالای سنگر و پشت خاکریز پُست می دهم تو هم با من حرف بزن ولی استراحت کن، ایشان تا ساعت 11شب پُست دادند و من هم تا ساعت یک و نیم شب. به ایشان گفتم یکی از رزمندگان را پیدا کند تا بعد از من نگهبانی دهد که این کار انجام شد و من با این شهید عزیز تا صبح با تمام تجهیزات انفرادی به صورت سر و ته در داخل سنگر خوابیدیم، فردای آن روز وقتی بیدار شدم دیدم هوا روشن شده و هیچ سرو صدایی نمی آید لذا به آرامی ایشان را صدا کردم و گفتم بلند شو که به نظر می رسد رزمندگان اسلام عقب نشینی کرده و ما جا مانده ایم، به آرامی از سنگر بیرون آمدیم، دیدم به جز صدای باد که رمل های بیابان را جابجا می کند هیچ صدایی به گوش نمی رسد، پس از خواندن نماز صبح من و شهید وکیلی به سمت راست خود رفته و به یک سنگر تجمّعی رسیدیم که دیدم عده ای در این سنگر که تقریبا به عمق 50سانتیمتر بود سر و ته خوابیده اند که به نظر می رسید شهید شده اند چون تقریبا زیر رمل های باد آورده مدفون شده بودند، کمی دقت کردیم دیدیم که نفس می کشند و بازدم نفس ایشان رمل ها را از جلو دهان و بینی آنها کنار می زند، لذا متوجه شدیم که زنده اند، سریع بیدارشان کردیم، در بین آنها برادر عزیز یحیی صحرایی (بعدا شهید شد) گفت: بچه ها! فورا در طول محور پخش شوید و بچه ها را بیدار کنید چون دیشب همگی از فرط خستگی خواب رفته اند، این کار را کردیم که شور و هیجان فراوانی در طول محور به پا شد، آن شب خداوند با ملائکه‌اش از خط مقدم جبهه و رزمندگان اسلام محافظت نمودند.

شهید عزیز محمود وکیلی یک دستگاه دوربین عکاسی داشت که در آن موقع از رزمندگان عکس یادگاری می گرفت، پس از این قضایا بود که ایشان چون از نیروهای گردان امام سجاد(ع) بود بدنبال گردان خود رفت و دیگر ایشان را ندیدم تا پس از اینکه در عملیات محرم مجروح شدم و چند سال هم تحت مداوا و بستری بودم، خبردار شدم که برادر عزیز محمود وکیلی ناطق شهید شده و به جمع برادران و یاران خود پیوسته است.

از خصوصیات اخلاقی این شهید عزیز این بود که همیشه خندان بودند؛ روحش شاد و راهش پر رهرو باد (انشاالله).

زندگی نامه شهید هادی وکیلی ناطق

این شهید عزیز در اول اسفند 1349 در قم و در یک خانواده روحانی پای به عرصه وجود گذاشت. دوران تحصیل ابتدایی و راهنمایی را پشت سر گذاشت. اما فراغ دو برادر شهیدش احمد و محمود خواب و آرامش را از او گرفته بود و پیوسته در فکر وصال به آنها بود تا اینکه در بسیج ثبت نام و به مرکز آموزش بسیج اعزام شد.

بعد از طی مراحل آموزش عمومی در تاریخ 12/8/65 به جبهه و در لشکر17 علی بن ابیطالب(ع) و به گردان حضرت ابوالفضل (ع) معرفی شد. پس از انجام مقدمات و گرفتن کارت و پلاک شناسایی در خط پدافندی نهر خیّن-جزیره بوارین اعزام شد و تا تاریخ 2/10/65 در این خط حضور داشت اما از آنجایی که قرار بود عملیات کربلای4 در این منطقه انجام شود و اینها تازه به جبهه آمده بودند و تجربه لازم را نداشتند به عقب منتقل و نیروهای با تجربه و کارآزموده به خط وارد شدند تا روز بعد عملیات کربلای4 انجام شود. پس از انجام عملیات که به دلیل مطلع شدن دشمن از عملیات توسط جاسوسان، برادران گردان حضرت ابوالفضل (ع) از جمله شهید هادی یک هفته به مرخصی آمدند و مجددا به منطقه بازگشتند. اما بخاطر اینکه دشمن  نیروهای ما را مجبور به عقب نشینین کرده بود، مغرورشده بود و سپس به مرخصی رفتند، دوباره نیروهای اسلام عملیات دیگری به نام کربلای5 را در همان منطقه شروع کردند(19/10/65) که هادی هم یکی از آنها بود. عملیات، موفقیت آمیز و افتخارآمیز بود وقتی نوبت گردان حضرت ابوالفضل (ع) شد در تاریخ 23/10/65 در اثر اصابت ترکش به ناحیه سر و پهلوی چپ، هادی بعد از دوماه و ده روز به برادران شهیدش پیوست. آسمانی شد و به معراج رفت. گرچه زود پرکشید اما الگویی برای نوجوانان و جوانان شد که می شود با سن کم هم خدایی شد گرچه در این عملیات ملت ایثارگر ایران شهدای زیادی را به پیشگاه امام زمان (عج) تقدیم کردند اما برگ زرین دیگری بر پیروزی های عملیات رزمندگان اسلام و شکست دشمنان ملت ایران افزودند و زمینه تصویب قطعنامه 598 در سازمان ملل که دو سال بعد منجر به پایان جنگ شد را فراهم کردند.

در قم برای بیش از صد شهید در یک روز آن هم در میان احتمال بمباران، تشییع با شکوهی توسط مردم قهرمان قم انجام شد و در حرم مطهر حضرت معصومه (س) پدر شهید( شهیدان وکیلی) برای مردم سخنرانی و آنها را به مقاومت و استمرار راه رزمندگان فرا خواند. پس از مراسم نماز بر پیکر شهیدان، سوگواری و تا گلزار شهدای علی ابن جعفر (ع) تشییع و در جوار همرزمان شهیدشان آرام گرفتند.

یادآوری می شود که در مراسم هفت این شهید بزارگوار در مسجد معصومیه (پشت میدان نو)- سه راه بازار مورد بمباران هواپیماهای صدام ملعون قرار گرفت که عده ای شهید و تعدادی مجروح شدند، شدت صدای انفجار و موج آن به حدی بود که در مسجد شنیده شد.

خداوند همه شهدا را با شهدای کربلا محشور فرماید انشالله.

از جناب آقای محمدی نجات داماد حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای وکیلی بخاطر دادن اطلاعات لازم سپاسگزارم