زن در میان کلدانیان، آشوریان، رومیان و یونانیان قدیم‏
ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: زن در میان کلدانیان، آشوریان، رومیان و یونانیان قد

امت‏هایى که تا کنون نام بردیم، امت‏هایى بودند که بیشتر آداب و رسوم‏شان بر اساس اقتضاء منطقه و عادات موروثى و امثال آن بود، و ظاهرا به هیچ کتاب و قانونى تکیه نداشت، در این میان امت‏هایى از قبیل کلدانیان و رومیان و یونانیان هستند که تحت سیطره قانون و یا کتاب هستند.

اما کلده و آشور، که قوانین" حامورابى" در آن حکومت مى‏کرد، به حکم آن قوانین، زن را تابع همسرش دانسته و او را از استقلال محروم مى‏دانستند. و نیز به حکم آن شریعت، زن نه در اراده‏اش استقلال داشت و نه در عمل، حتى اگر زن از شوهرش در امور معاشرت اطاعت نمى‏کرد و یا عملى را مستقلا انجام مى‏داد، مرد مى‏توانست او را از خانه بیرون کرده، و یا زنى دیگر بگیرد، و بعد از آن حق داشت با او معامله یک برده را بکند، و اگر در تدبیر امور خانه اشتباهى مى‏نمود مثلا اسراف مى‏کرد، شوهر مى‏توانست شکایتش را نزد قاضى ببرد، و بعد از آنکه جرم او اثبات شد، او را در آب غرق کند.

و اما روم، که از قدیمى‏ترین امتهایى است که قوانین مدنى وضع کرده است، اولین بارى که دست به وضع قانون زد، حدود چهار صد سال قبل از میلاد بود که به تدریج، درصدد تکمیل آن برآمد، و این قانون، نوعى استقلال به خانه داده، که در آن چهار دیوارى دستورات سرپرست خانه واجب الاجراء است، و این سرپرست یا شوهر است و یا پدر فرزندان که نوعى ربوبیت و سرپرستى نسبت به اهل خانه دارد، و اهل خانه باید او را بپرستند، همانطور که خود او در کودکى پدران گذشته خود را که قبل از او تاسیس خانواده کردند مى‏پرستید، و این سرپرست اختیار تام دارد، و اراده او در تمامى آنچه که مى‏خواهد و به آن امر مى‏کند نسبت به اهل خانه‏اش یعنى زنان و فرزندان نافذ و معتبر است، حتى اگر صلاح بداند که فلان زن و یا فلان فرزند باید کشته شود، باید بدون چون و چرا اطاعتش مى‏کردند، و کسى نبود که با وى مخالفت کند.

و زنان خانه یعنى همسر و دختر و خواهر وضع بدترى نسبت به مردان و حتى پسران داشتند، با اینکه مردان و پسران هم تابع محض سرپرست خانه بودند، ولى زنان اصولا جزء جامعه نبودند، و در نتیجه به شکایت آنها گوش نمى‏دادند، و هیچ معامله‏اى از ایشان معتبر و نافذ نمى‏شد، و مداخله در امور اجتماعى به هیچ وجه از آنان صحیح نبود، ولى مردان خانه، یعنى اولاد ذکور و برادران سرپرست و حتى پسر خوانده‏ها (چون در آن روزها پسرخواندگى در میان رومیان و همچنین یونانیان و ایرانیان و اعراب معمول بوده) مى‏توانستند با اجازه سرپرست مستقل شوند، و همه امور زندگى خود را اداره کنند.

زنان در روم قدیم جزء اعضاى اصلى خانه و خانواده نبودند، خانواده را تنها مردان تشکیل مى‏دادند، زنان تابع خانواده بودند، در نتیجه قرابت اجتماعى رسمى که مؤثر در مساله توارث و امثال آنست، مختص در بین مردان بود (مردان بودند که از یکدیگر ارث مى‏بردند، و یا مثلا شجره دودمانشان به وسیله ایشان حفظ مى‏شد) و اما زنان نه در بین خود خویشاوندى (خواهرى و دختر عمویى و غیره) داشتند، و نه در بین خود و مردان، حتى بین زن و شوهر خویشاوندى نبود، بین پسر با مادرش و بین خواهر و برادرش و بین دختر و پدرش ارتباط خویشاوندى که باعث توارث شود نبود.

بلکه تنها قرابت طبیعى (که باعث اتصال زن و مردى به هم و تولد فرزندى از آن دومى شد) وجود داشت، و بسا مى‏شد که همین نبودن قرابت رسمى مجوز آن مى‏شد که با محارم یکدیگر ازدواج کنند، و سرپرست خانه، که ولى همه دختران و زنان خانه بود، با دختر خود ازدواج کند، چون ولى دختر و سرپرست او بود همه رقم اختیارى در او داشت.

و سخن کوتاه اینکه در اجتماع خانواده، وجود زن در نظر رومیان وجودى طفیلى، و زندگیش تابع زندگى مردان بود، زمام زندگى و اراده‏اش به دست سرپرست خانه بود، که یا پدرش باشد اگر پدرى در خانه بود، و یا همسرش اگر در خانه کسى به نام همسر باشد، و یا مردى دیگر غیر آن دو، و سرپرست خانه هر کارى مى‏خواست با او مى‏کرد، و هر حکمى که دلش مى‏خواست مى‏راند.

چه بسا مى‏شد که او را مى‏فروخت، و یا به دیگران مى‏بخشید، و یا براى کام‏گیرى به دیگران قرض مى‏داد، و چه بسا به جاى حقى که باید بپردازد (مثلا قرض یا مالیات) خواهر یا دخترش را در اختیار صاحب حق مى‏گذاشت، و چه بسا او را با کتک و حتى کشتن مجازات مى‏کرد، تدبیر مال زنان نیز بدست مردان بود، هر چند که آن مال مهریه‏اى باشد که با ازدواج بدست آورده، و یا با اذن ولى خود کسب کرده باشد، ارث را که گفتیم نداشت و از آن محروم بود، و اختیار ازدواج کردن دختر و زن به دست پدر و یا یکى از بزرگان قوم خود بود، طلاقش هم که به دست شوهر بود و ... آرى این بود وضع زن در روم.

و اما یونان، وضع زن در آنجا و اصولا وضع به وجود آمدن خانواده و ربوبیت و سر پرستى خانواده، نزدیک همان وضع روم بود.

یعنى قوام و رکن اجتماع مدنى و همچنین اجتماع خانوادگى نزد آنان، مردان بودند، و زنان تابع و طفیلى مردان به حساب مى‏آمدند، و به همین جهت زن در اراده و در افعال خود استقلال نداشت، بلکه تحت ولایت و سرپرستى مرد بود. لیکن همه این اقوام، در حقیقت قوانین خود را، خودشان نقض کردند، براى اینکه اگر براى زن استقلالى قائل نبودند، باید همه جا قائل نباشند، یعنى همانطورى که یک کودک نه در منافعش مستقل است و نه در جرائمش، باید در مورد زنان نیز اینطور حکم مى‏کردند که اگر در اراده و اعمالشان آنجا که مثلا مى‏خواهند چیزى بخرند و یا بفروشند مستقل نیستند، در جرائمشان هم مستقل نباشند، یعنى اگر کار خلافى کردند، نباید خودشان جریمه شوند، و یا شکنجه گردند، بلکه باید ولى و سرپرستشان جریمه بپردازد.

ولى همانطور که گفتیم، این اقوام، طفیلى بودن زن را فقط در طرف منافعشان حکم مى‏کردند، اگر کار نیکى مى‏کردند پاداش آنها به کیسه سرپرست آنها مى‏رفت و اما اگر کار بدى مى‏کردند، خودشان شکنجه مى‏شدند.

و این خود عینا یکى از شواهد و بلکه از دلایلى است که دلالت مى‏کند بر اینکه در تمامى این قوانین زن را به این نظر که موجودى است ضعیف و جزئى است از اجتماع، اما جزئى ناتوان و محتاج به قیم، مورد توجه قرار ندادند، بلکه به این دید به او نگاه کرده‏اند که موجودى است مضر، و مانند میکروبى است که مزاج اجتماع را تباه مى‏کند، و صحت آن را سلب مى‏نماید، چیزى که هست مى‏دیدند که اجتماع حاجت حیاتى و ضرورى به این میکروب دارد، زیرا اگر زن نباشد نسل بشر باقى نمى‏ماند، لذا مى‏گفتند: چاره‏اى نیست جز اینکه باید به شان وى اعتنا کنیم و وبال امر او را به عهده بگیریم.

پس اگر جرمى و خیانتى کرد باید خودش عذاب آن را بچشد، و اما اگر کار نیکى کرد و سودى رسانید مردان از آن بهره‏مند شوند، و براى ایمنى از شرش نباید هیچگاه آزادش گذاشت، که هر کارى خواست بکند، عینا مانند یک دشمن نیرومندى که در جنگ شکست خورده باشد و او را اسیر گرفته باشند، ما دام که زنده است باید مقهور و زیر دست باشد، اگر کار بدى کند شکنجه مى‏شود، و اگر کار نیکى کند تشکر و تقدیر از او به عمل نمى‏آید.

و همین که دیدید مى‏گفتند که قوام اجتماع به وجود مردان است، باعث شد که معتقد شوند به اینکه اولاد حقیقى انسان، فرزندان پسر مى‏باشند، و بقاى نسل به بقاى پسران است، (و اگر کسى فرزند پسر نداشته باشد و همه فرزندانش دختر باشند، در حقیقت بلا عقب و اجاق کور است)، و همین اعتقاد منشا پیدایش عمل تبنى (فرزندگیرى) شد، یعنى باعث آن شد که اشخاص بى پسر، پسر دیگرى را فرزند خود بخوانند و ملحق به خود کنند، و تمامى آثار فرزند واقعى را در مورد او هم مترتب سازند، براى اینکه مى‏گفتند خانه‏اى که در آن فرزند پسر نیست محکوم به ویرانى و نسل صاحب خانه محکوم به انقراض است، لذا ناچار مى‏شدند بچه‏هاى پسر دیگران را فرزند خود بخوانند، تا به خیال خودشان نسلشان منقرض نشود، و با اینکه مى‏دانستند این فرزند خوانده، فرزند دیگران است و از نسل دیگران آمده، مع ذلک فرزند قانونى خود به حساب مى‏آوردند، و به او ارث مى‏دادند و از او ارث مى‏بردند، و تمامى آثار فرزند صلبى را در مورد او مترتب و جارى مى‏کردند.

و وقتى مردى از این اقوام یقین مى‏کرد که عقیم است و هرگز بچه‏دار نمى‏شود، دست به دامن یکى از نزدیکان خود از قبیل: برادر و برادر زاده مى‏شد، و او را به بستر همسر خود مى برد تا با او جماع کند، و از این جماع فرزندى حاصل شده، و او آن فرزند را فرزند خود بخواند و خاندان او باقى بماند.

مساله ازدواج و طلاق نیز در یونان و روم نزدیک به هم بود، در هر دو قوم تعدد زوجات جائز بود، اما در یونان اگر زن از یکى بیشتر مى‏شد یکى از آن زنان، زن قانونى و رسمى بود و بقیه غیر رسمى.

                        ترجمه المیزان، ج‏2، ص:399 -  402