بیست و چهار خبر از ابن أبى الحدید در فضائل اختصاصى أمیرالمؤمنین
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: فضائل اختصاصى أمیرالمؤمنین ،بیست و چهار خبر از ابن أبى الحدید

ابن أبى الحدید در اینجا فصل مشبعى از «مناقب» و «محامد» و «فضائل» امیر المؤمنین علیه السّلام را ذکر کرده است، و بسیارى از أحادیث مسلّمه‏اى را که راجع به آنحضرت از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد شده است نیز آورده است،  سزاوار است مااین بیست و چهار حدیث نفیس را عینا بیاوریم، و به ترجمه آن بدون شرح اکتفا کنیم. او اینطور ذکر کرده است:


خبر أوّل: یا علىّ! إنّ الله قد زیّنک بزینة لم یزیّن العباد بزینة أحبّ إلیه منها، هى زینة الأبرار عند الله تعالى: الزّهد فى الدّنیا، جعلک لا ترزأ من الدّنیا شیئا، و لا ترزأ الدّنیا منک شیئا، و وهب لک حبّ المساکین، فجعلک ترضى بهم أتباعا، و یرضون بک إماما. ««حلیة الأولیاء»، ج 1، ص 71 و أسد الغابة، ج 4، ص 23 »

«اى علىّ! حقّا خداوند ترا به زینتى زینت داده است، که بندگان خود را به زینتى پسندیده‏تر از این زینت در نزد او، زینت نداده است! این زینت، زینت أبرار است نزد خداى تعالى: زهد در دنیا. ترا طورى قرار داده است که چیزى از دنیا را نمى‏گیرى و به خود نمى‏بندى، و دنیا هم چیزى از ترا نمى‏گیرد و به خود نمى‏بندد، و خداوند به تو دوستى و محبت مساکین را بخشیده است، و بنابراین ترا طورى قرار داده است که مى‏پسندى آنها پیروان تو باشند، و مساکین نیز مى‏پسندند که تو إمام ایشان باشى! این روایت را أبو نعیم‏  در کتاب معروف خود به «حلیة الأولیاء ذکر کرده‏ است، و أبو عبد الله أحمد بن حنبل در مسند خود این عبارت را إضافه دارد که:

فطوبى لمن احبّک و صدّق فیک! و ویل لمن أبغضک و کذّب فیک! «پس خوشا به حال آن که ترا دوست داشته باشد، و درباره تو تصدیق کند آنچه وارد شده است از آیات قرآن و گفتار جبرآئیل و گفتار رسول خدا، و بدا به حال کسى که ترا مبغوض داشته باشد، و آنچه را درباره تو وارد شده است تکذیب نماید.»

خبر دوّم: پیامبر به واردین از قبیله ثقیف گفت: لتسلمنّ أو لأبعثنّ إلیکم رجلا منّى- أو قال: عدیل نفسى- فلیضربنّ أعناقکم و لیسبینّ ذراریکم، و لیأخذنّ أموالکم.

«شما اسلام بیاورید، و گرنه مى‏فرستم به سوى شما مردى را که از من است- یا آنکه گفت: همتاى نفس من است- او البتّه گردن‏هاى شما را مى‏زند، و البتّه ذرارى شما را أسیر مى‏کند، و البته أموال شما را أخذ مى‏نماید.»

عمر مى‏گوید: من هیچوقت تمنّاى إمارت و حکومت را ننمودم مگر آنروز، و سینه خود را به جلو مى‏دادم به امید آنکه رسول خدا بگوید: هو هذا آن مرد اینست! پیامبر روى خود را گردانید، و دست علىّ را گرفت و گفت: هو هذا مرّتین آن مرد اینست، آن مرد اینست! این حدیث را أحمد در «مسند» ذکر کرده است، و أمّا در کتاب «فضائل علىّ» علیه السّلام اینطور ذکر کرده است که رسول خدا گفت: لتنتهنّ یا بنى ولیعة «1» أو لأبعثنّ إلیکم رجلا کنفسى، یمضى فیکم أمرى، یقتل المقاتلة و یسبى الذّرّیّة! «اى پسران ولیعه! شما از کردار خود پشیمان مى‏شوید و دست از کارتان برمى‏دارید، و گرنه برمى‏انگیزم به سوى شما مردى را که مانند جان من است. أمر مرا در میان شما جارى مى‏کند، با جنجگویان شما مى‏جنگد، و ذرّیّه شما را أسیر مى‏کند.»

أبوذر مى‏گوید: چیزى در این حال مرا به خود متوجّه ننمود، و به ترس نینداخت، مگر سردى کف دست عمر، که از پشت من بر کمر من نهاد، و گفت: من تراه یعنى؟ «در نظر تو منظور پیامبر از این مرد کیست؟!» أبوذرّ مى‏گوید: إنّه لا- یعنیک! و إنّما یعنى خاصف النّعل، و إنّه قال: «هو هذا».

«رسول خدا ترا قصد نکرده است، بلکه آن کسى که نعل او را پینه مى‏زند، قصد کرده است. و گفته است: آن شخص، این مرد است.»

خبر سوّم: إنّ الله عهد إلىّ فى علىّ عهدا، فقلت: یا ربّ بیّنه لى! قال: اسمع! إنّ علیّا رایة الهدى، و إمام أولیآئى، و نور من أطاعنى، و هو الکلمة الّتى ألزمتها المتّقین، من أحبّه فقد أحبّنى، و من أطاعه فقد أطاعنى! فبشّره بذلک! فقلت: قد بشّرته یا ربّ! فقال: أنا عبد الله و فى قبضته، فإن یعذّبنى فبذنوبى لم یظلم شیئا، و إن یتمّ لى ما وعدنى فهو أولى. و قد دعوت له، فقلت: اللّهمّ اجل قلبه و اجعل ربیعة الإیمان بک! قال: قد فعلت ذلک، غیر أنّى مختصّه بشى‏ء من البلاء لم أختصّ به أحدا من أولیائى! فقلت: أخى و صاحبى! قال: إنّه سبق فى علمى أنّه لمبتل و مبتلى

‏ ««حلیة الاولیاء»، ج 1، ص 67 و در «مطالب السئول»، ص 21 از «حلیة الأولیاء»»

«خداوند درباره علىّ به من وصیّتى و سفارشى نموده و به مطلبى خبر داده است. به پیرو این سفارش، من گفتم: اى پروردگار من آنرا براى من روشن کن! خداوند گفت: بشنو! حقّا و تحقیقا علىّ لوا و پرچم هدایت است، و إمام و پیشواى أولیاى من است، و نور کسى است که از من پیروى کند، و اوست کلمه من که از حقایق و سرائر آگاه، آن کلمه‏اى که آنرا ملازم مردمان باتقوى کرده‏ام. کسى که وى را دوست بدارد حقّا مرا دوست داشته است، و کسى که از او إطاعت کند حقّا از من إطاعت کرده است.

اى پیغمبر! تو علىّ را بدین مطالب بشارت بده! پس از آن من گفتم: اى پروردگار من! من او را بشارت دادم، به پیرو بشارت من، علىّ گفت: من بنده خدا هستم و در کف دست و در مشت مشیّت و إراده او مى‏باشم، اگر مرا عذاب کند، به گناهان من مرا گرفته است، و أبدا به من ستمى ننموده است، و اگر براى من آنچه را که وعده نموده است، تمام کند و به طور کامل ایفا نماید، بازهم خداوند به من سزاوارتر است از من، و اوست صاحب ولایت من! پیغمبر مى‏گوید: من براى علىّ دعا کردم و گفتم: بار پروردگارا! دل او را روشن کن، و بهار و ربیع و طراوت او را، ایمان به خودت قرار ده! خداوند گفت: من این را درباره على کردم، و لیکن من او را به گونه‏اى از بلایا و فتن و امتحانات خود مبتلا مى‏کنم که اختصاص به او دارد، و هیچیک از أولیاى خودم را بدینگونه از بلایا اختصاص نداده‏ام! من گفتم: بار پروردگارا، آخر علىّ برادر من است، و همنشین و مصاحب من است! خداوند گفت: این جریانات، قضائیست که از علم من گذشته است، و قابل تغییر نیست! علىّ با ابتلائات شدید مواجه خواهد شد، و مردم نیز به واسطه علىّ در ابتلائات و امتحانات شدید خواهند افتاد.»

این حدیث را أبو نعیم حافظ در «حلیة الأولیاء» از أبو برزه أسلمى روایت کرده است، و سپس با سند دیگرى با عبارت دیگر از أنس بن مالک آورده است که: إنّ ربّ العالمین عهد فى علىّ إلىّ عهدا أنّه رایة الهدى، و منار الإیمان، و إمام أولیائى، و نور جمیع من أطاعنى، إنّ علیّا أمینى غدا فى القیمة، و صاحب رایتى، بید علىّ مفاتیح خزائن رحمة ربّى.

«حقّا و حقیقتا پروردگار جهانیان درباره علىّ، به من سفارش و توصیه‏اى نموده، و مطلبى را إبراز کرده است که: اوست پرچم هدایت، و مناره بلند نوربخش ایمان، و پیشوا و إمام أولیاى من، و نور تمام کسانى که مرا اطاعت مى‏کنند. حقّا و حقیقتا در فرداى قیامت علىّ است أمین من، و صاحب لواى من، در دست علىّ است کلیدهاى خزینه‏هاى رحمت پروردگار من.»

خبر چهارم: من أراد أن ینظر إلى نوح فى عزمه، و إلى أدم فى علمه، و إلى‏ إبراهیم فى حلمه، و إلى موسى فى فطنته، و إلى عیسى فى زهده، فلینظر إلى علىّ بن أبیطالب.

«هر کس بخواهد نظر کند به نوح در عزم و إراده و تصمیمش، و به آدم در علم و دانشش، و به إبراهیم در صبر و بردباریش، و به موسى در فهم و زیرکى و سرعت درایتش، و به عیسى در زهد و بى‏رغبتى او به دنیایش، باید نظر کند به علىّ بن أبیطالب.»

این روایت را أحمد در «مسند»، و بیهقىّ در «صحیح» خود آورده است.

خبر پنجم: من سرّه أن یحیى حیاتى، و یموت میتتى، و یتمسّک بالقضیب من الیاقوتة الّتى خلقها الله تعالى بیده- ثمّ قال لها کونى فکانت- فلیتمسّک بولآء علىّ بن أبیطالب.

«کسى که خوشایند اوست همچون زندگى من زندگى کند، و همچون مردن من بمیرد، و چنگ زند به شاخه‏اى از یاقوتى که خداوند تعالى با دست خود آفریده است- و سپس به او گفته است: بوده باش! و آن شاخه بوده شده است- باید به ولآء علىّ بن أبیطالب چنگ زند.»

این روایت را حافظ أبو نعیم در کتاب «حلیة الأولیاء» روایت نموده است، و أبو عبد الله أحمد حنبل در دو کتاب خود: «مسند» و «فضائل علىّ بن أبیطالب» روایت کرده است. و عبارت أحمد چنین است:

من أحبّ أن یتمسّک بالقضیب الأحمر الّذى غرسه الله فى جنّة عدن بیمینه، فلیتمسّک بحبّ علىّ بن أبیطالب.

«کسى که دوست دارد چنگ زند به شاخه قرمزى که خداوند با دست راست خودش در بهشت عدن کاشته است، باید به محبّت علىّ بن أبیطالب چنگ زند.»

خبر ششم: و الّذى نفسى بیده، لولا أن تقول طوائف من امّتى فیک ما قالت النّصارى فى ابن مریم، لقلت الیوم فیک مقالا لا تمرّ بملإ من المسلمین إلّا أخذوا التّراب من تحت قدمیک للبرکة.

«سوگند به آن که جان من در دست اوست، اگر طوائفى از امّت من درباره تو نمى‏گفتند آنچه را که طائفه نصارى درباره پسر مریم مى‏گویند، هر آینه امروز در باره تو سخنى مى‏گفتم که در أثر آن، تو از این پس بر هیچیک از جماعت مسلمانان عبور نمى‏کردى، مگر آنکه خاک زیر دو قدمت را براى برکت مى‏گرفتند و مى‏بردند.»

این حدیث را أحمد بن حنبل در «مسند» ذکر کرده است.

خبر هفتم: چون روز عرفه سپرى شد، در شب آن روز، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در میان مردم آمد و گفت: إنّ الله قد باهى بکم الملائکة عامّة و غفر لکم عامّة، و باهى بعلىّ خاصّة، و غفر له خاصّة! إنّى قائل لکم قولا غیر محاب فیه لقرابتى: إنّ السّعید کلّ السّعید حقّ السّعید من أحبّ علیّا فى حیاته و بعد موته! «حقّا خداوند به واسطه شما همگى، بر فرشتگان خود مباهات کرد، و شما همگى را مورد غفران و آمرزش خود نمود. و به واسطه علىّ به خصوص بر فرشتگان مباهات کرد، و او را به خصوصه مورد غفران خود کرد. من راجع به علىّ گفتارى را براى شما مى‏گویم! و این گفتار بر اثر انتصار و جانب‏دارى و مزیّت اختصاصى نیست که خویشاوندى و قرابت من با علىّ اقتضا کرده باشد: خوشبخت به تمام معنى، و خوشبخت که أنواع سعادت‏ها را در خود مجتمع ببیند، و خوشبخت آن که حقّ خوشبختى و واقعیّت و حقیقت معناى آن در او متحقّق باشد، کسى است که علىّ را در زمان حیات علىّ و پس از مرگ او دوست داشته باشد.»

این حدیث را أبو عبد الله أحمد بن حنبل در کتاب «فضائل علىّ علیه السّلام» ذکر کرده است، و در «مسند» نیز آورده است.

خبر هشتم: روایتى است که أحمد بن حنبل در دو کتاب مذکور آورده است که:

أنا أوّل من یدعى به یوم القیمة، فأقوم عن یمین العرش فى ظلّه، ثمّ اکسى حلّة. ثمّ یدعى بالنّبیّین بعضهم على أثر بعض. فیقومون عن یمین العرش، و یکسون حللا، ثمّ یدعى بعلىّ بن أبیطالب لقرابته منّى و منزلته عندى، و یدفع إلیه لوائى لواء الحمد، أدم و من دونه تحت ذلک اللّواء.

ثمّ قال لعلىّ: فتسیر به حتّى تقف بینى و بین إبراهیم الخلیل، ثمّ تکسى‏ حلّة و ینادى مناد من العرش: نعم العبد أبوک إبراهیم! و نعم الأخ أخوک علىّ! أبشر فإنّک تدعى إذا دعیت، و تکسى إذا کسیت، و تحیا إذا حییت! «من أولین کسى هستم که در روز قیامت خوانده مى‏شوم، و در طرف راست عرش خداوند، در سایه عرش مى‏ایستم. و پس از آن در برم حلّه بهشتى پوشانیده مى‏شود. و سپس پیغمبران بعضى از آنها به دنبال بعضى دیگر خوانده مى‏شوند، و آنها هم در جانب راست عرش مى‏ایستند، و در بر آنها حلّه‏هاى بهشتى پوشانیده مى‏شود. و سپس علىّ بن أبیطالب به جهت قرابتى که با من دارد، و منزلت و مقامى که در نزد من دارد خوانده مى‏شود، و لواء من که لواء حمد است به دست او داده مى‏شود.

تمام پیغمبران: آدم و کسانیکه پائین‏تر از او هستند، همه در زیر آن لواء قرار مى‏گیرند.

در این حال پیغمبر به علىّ گفتند: تو هم به راه مى‏افتى، تا در میان من و إبراهیم خلیل وقوف مى‏کنى! و در این موقعیّت، یک حلّه بهشتى به تو پوشانیده مى‏شود، و یک منادى از عرش خداوند ندا مى‏کند:

چه خوب بنده‏ایست پدر تو إبراهیم! و چه خوب برادرى است برادر تو علىّ! اى علىّ! بشارت باد بر تو! زیرا که تو خوانده مى‏شوى وقتیکه من خوانده شوم! و پوشانده مى‏شوى وقتیکه من پوشانده شوم! و زنده مى‏شوى وقتیکه من زنده شوم.»

خبر نهم: یا أنس اسکب لى وضوءا «اى انس آب وضو براى من آماده کن.» سپس رسول خدا برخاست، و دو رکعت نماز گزارد و گفت: أوّل من یدخل علیک من هذا الباب إمام المتّقین، و سیّد المسلمین، و یعسوب الدّین، و خاتم الوصیّین، و قائد الغرّ المحجّلین.

«أولین کسى که بر تو از این در داخل مى‏شود، اما متّقیان، و سیّد و سالار مسلمانان، و رئیس و بزرگ أمر دین، و خاتم وصیّین، و پیشدار و رهبر و جلودار سفیدچهرگان است که در پیشانى آنها، و در پاهاى آنها از آثار درخشش و نورانیّت آب وضو، روشنى و تابندگى پیداست.»

أنس مى‏گوید: من با خودم گفتم: بار پروردگارا! این مرد تازه‏وارد را مردى از

طائفه أنصار قرار بده! و این دعاى خود را پنهان داشتم. در اینحال علىّ آمد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم گفت: اى أنس! چه کسى آمد؟! من گفتم: علىّ آمد! رسول خدا با بشاشت و خوشحالى برخاست، و علىّ را در آغوش گرفت، و شروع کرد عرق چهره علىّ را با دست خود مسح کردن و دست مالیدن. در این حال علىّ گفت:

یا رسول الله صلّى الله علیک و آلک! لقد رأیت منک الیوم تصنع بى شیئا ما صنعته بى قبل! «اى رسول خدا! درود و تحیّت خداوند بر تو باد و بر آل تو باد! من از تو در إمروز دیدم کارى با من کردى که تا امروز به هیچ‏وجه نکرده بودى!» رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم گفت:

و ما یمنعنى و أنت تؤدّى عنّى، و تسمعهم صوتى، و تبیّن لهم ما اختلفوا فیه بعدى!

««حلیة الأولیاء»، ج 1، ص 63 و ص 64 و «فرآئد السمطین»، و «مطالب السّئول» ص 21، و «غایة المرام»، ص 16 و با سند دیگرى در ص 18. و نیز در «تفسیر عیّاشى»، ج 2، ص 262 و در «تفسیر برهان»، ج 2، ص 274 و «بحار الأنوار»، طبع کمپانى، ج 9، ص 290 روایت کرده است.»

 «چه چیز مانع اینگونه محبّت و بشاشت و سرور من مى‏گردد، در حالیکه فقطّ تو هستى که بار رسالت و تعهّد مرا أدا مى‏کنى و به مردم مى‏رسانى؟ و صداى مرا به مردم مى‏شنوانى؟ و در آنچه پس از من اختلاف مى‏کنند تو هستى که در موارد اختلاف حقّ مطلب را روشن مى‏کنى؟ و براى آنها آشکارا مى‏سازى؟» و این حدیث را أبو نعیم در «حلیة الأولیاء» روایت کرده است.

خبر دهم: ادعوا لى سیّد العرب علیّا «براى من سیّد و سرور و سالار عرب: علىّ را بخوانید.»

عائشه گفت: ألست سیّد العرب «آیا تو سیّد و سالار عرب نیستى؟!» پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم گفت: أنا سیّد ولد أدم و علىّ سیّد العرب.

«من سیّد و سالار تمام أولاد آدم هستم، و علىّ سیّد و سرور و سالار عرب است.»

چون علىّ را خبر کردند، و آمد، رسول خدا فرستاد در پى أنصار، و آنها به نزد پیغمبر آمدند و به آنها گفت:

یا معشر الأنصار! ألا أدلّکم على ما إن تمسّکتم به لن تضلّوا أبدا «آیا نمى‏خواهید من شما را بر چیزى دلالت کنم که اگر بدان تمسک جوئید هیچگاه گمراه نشوید؟!» أنصار گفتند: بلى یا رسول الله! رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم گفت: هذا علىّ فأحبّوه بحبّى! و أکرموه بکرامتى! فإنّ جبرائیل أمرنى بالّذى قلت لکم عن الله عزّ و جلّ. ««حلیة الأولیاء»، ج 1، ص 63.»

«این است علىّ! او را دوست داشته باشید، به همان محبّتى که به من دارید! و او را مکرّم و معزّز بدارید به همان کرامت و عزّتى که از من دارید! حقّا این مطلبى را که من براى شما گفتم، جبرائیل از خداى عزّ و جلّ به من أمر نموده است.»

این خبر را حافظ أبو نعیم در «حلیة الأولیاء» ذکر کرده است.

خبر یازدهم: مرحبا بسیّد المؤمنین، و امام المتّقین! «آفرین به سیّد و سالار مؤمنان، و إمام و پیشواى متّقیان». به علىّ گفتند:

کیف شکرک؟ «سپاس و شکرانه تو در برابر این خطابى که با این ألقاب، پیامبر أکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ترا مخاطب قرار داده چیست؟» علىّ علیه السّلام گفت: أحمد الله على ما أتانى، و أسأله الشّکر على ما أولانى، و أن یزیدنى ممّا أعطانى.

«بر آنچه خداوند به من داده است، حمد او را به جاى مى‏آورم، و بر نعمتى که به من داده است، از او مى‏خواهم که شکر او را بگزارم، و نیز مى‏خواهم از آنچه به من عنایت فرموده است، زیادتر مرحمت نماید.»

این خبر را نیز صاحب ««حلیة الأولیاء»، ج 1، ص 63.» آورده است.

خبر دوازدهم: من سرّه أن یحیا حیاتى و یموت مماتى و یسکن جنّة عدن الّتى غرسها ربّى فلیوال علیّا من بعدى، و لیوال ولیّه، و لیقتد بالأئمّة من بعدى، فإنّهم عترتى، خلقوا من طینتى، و رزقوا فهما و علما. فویل للمکذّبین من امّتى! القاطعین فیهم صلتى، لا أنالهم الله شفاعتى! «کسى که شاد و مسرور مى‏شود که مانند زندگى من زیست کند، و مانند مردن من بمیرد، و در بهشت عدن که پروردگار من آنرا کاشته است، ساکن گردد، باید ولایت علىّ را پس از من داشته باشد، و باید ولایت ولىّ او را نیز داشته باشد! و به إمامان بعد از من إقتدا کند! زیرا ایشان، عترت من هستند، از سرشت من آفریده شده‏اند، و فهم و علم به ایشان روزى داده شده است. پس اى واى بر تکذیب‏کنندگان آنها از امّت من، که درباره آنها صله مرا قطع کردند، و خداوند شفاعت مرا نصیب آنان نمى‏گرداند.»

این حدیث را همچنین صاحب «حلیه» ذکر کرده است.

خبر سیزدهم: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، خالد بن ولید را به سریّه‏اى فرستاد. (جهاد در راه خدا در زمان رسول خدا که خود آن حضرت در آن شرکت نداشتند) و علىّ علیه السّلام را نیز به سریّه دگرى گسیل داشت، و هر دوى این سریّه‏ها در یمن بودند. و به آن دو نفر گفت:

إن اجتمعتما فعلىّ على النّاس، و إن افترقتما فکلّ واحد منکما على جنده.

«اگر أحیانا در مکانى شما هر دو گروه باهم یک‏جا گرد آمدید، باید علىّ رئیس باشد، و در نماز إمام هر دو دسته شود، و اگر از هم جدا بودید، هر کدام شما بر لشگر خودش إمامت مى‏کند.»

إتّفاقا هر دو لشگر باهم مجتمع شدند، و غارت کردند، و زنانى را اسیر گرفتند، و أموالى را أخذ نمودند، و عدّه‏اى از مقاومین را کشتند، و علىّ یک کنیزکى از میان آن غنائم برداشت، و براى خود اختصاص داد.

خالد به چهار نفر از مسلمانان که از ایشان بود بریده أسلمى، گفت: شما چهار تن زودتر از ما به سوى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بشتابید، و به او بگوئید که: فلان‏ کار شد، و نیز بگوئید که: فلان کار شد! و امورى را براى آنان برشمرد که نزد رسول خدا بر علیه علىّ بشمارند.

آن چهار تن شتافتند، و زودتر از همه بر رسول خدا وارد شدند. یکى از آنها از پهلوى رسول خدا آمد، و گفت: علىّ فلان کار را کرده است، پیامبر از او روى گردانید. دیگرى از جانب دیگر آمد و گفت: علىّ فلان کار را کرده است و پیامبر نیز از وى إعراض کرد. در این حال بریده أسلمىّ آمد و گفت: یا رسول الله! علىّ آن کار را بجاى آورده است، و یک کنیز را براى خود برداشته است.

فغضب صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، حتّى احمرّ وجهه، و قال: «دعوا لى علیّا» یکرّرها، «إنّ علیّا منّى و أنا من علىّ، و إنّ حظّه فى الخمس أکثر ممّا أخذ، و هو ولىّ کلّ مؤمن و مؤمنة من بعدى».

«رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از این سخن چنان به غضب درآمد که چهره‏اش سرخ شد. چند بار گفت: علىّ را براى من گذارید، دست از علىّ بردارید! از علىّ چه مى‏خواهید؟ علىّ از من است، و من از علىّ هستم، بهره و سهمیه علىّ از خمس غنائم که متعلّق به اوست، بیش از این است که برداشته است. علىّ صاحب ولایت هر مرد مؤمن و هر زن مؤمنه‏ایست پس از من!» این خبر را أبو عبد الله أحمد در «مسند» در موارد مختلفى آورده است، و نیز در کتاب «فضائل علىّ» روایت کرده است، و بیشتر از علماى حدیث آنرا روایت نموده‏اند.

خبر چهاردهم: کنت أنا و علىّ نورا بین یدى الله عزّ و جلّ قبل أن یخلق أدم بأربعة عشر ألف عام، فلمّا خلق أدم قسّم ذلک فیه، و جعله جزئین فجزء أنا و جزء علىّ.

«من و على یک نور بودیم در برابر دو دست جلال و جمال خداوند عزّ و جلّ، چهارده هزار سال قبل از آنکه خداوند آدم را خلق کند. چون آدم را آفرید، آن نور را خداوند در آدم به دو قسمت تقسیم کرد، و آنرا دو نیمه نمود، نیمه‏اى را من قرار داد، و نیمه‏اى را علىّ.»

این حدیث را أحمد در «مسند» آورده، و نیز در کتاب «فضائل علىّ علیه السّلام»

روایت نموده است، و صاحب کتاب «الفردوس» آنرا ذکر نموده، و این جمله را إضافه دارد که: ثمّ انتقلنا حتّى صرنا فى عبد المطّلب فکان لى النّبوّة، و لعلىّ الوصیّة.

«و سپس ما حرکت کردیم تا در عبد المطّلب رسیدیم، بنابراین نبوّت از آن من است و وصیّت از آن علىّ.»

خبر پانزدهم: النّظر إلى وجهک یا علىّ عبادة! أنت سیّد فى الدّنیا و سیّد فى الأخرة! من أحبّک أحبّنى، و حبیبى حبیب الله! و عدوّک عدوّى، و عدوّى عدوّ الله. الویل لمن أبغضک! «اى علىّ! نظر کردن بر صورت تو عبادت است. تو سیّد و سالار هستى در دنیا، و سیّد و سالار هستى در آخرت! کسى که به تو محبّت بورزد، به من محبّت ورزیده است، و حبیب من حبیب خداست. و دشمن تو دشمن من است، و دشمن من دشمن خداست، إى واى بر آن کس که بغض تو را داشته باشد!» این روایت را أحمد در «مسند» آورده است، و گفته است که: ابن عبّاس این عبارت رسول خدا را تفسیر مى‏کرده و مى‏گفته است: إنّ من ینظر إلیه یقول: سبحان الله! ما أعلم هذا الفتى! سبحان الله ما أشجع هذا الفتى! سبحان الله ما أفصح هذا الفتى! «هر کس به علىّ نگاه مى‏کرد، مى‏گفت: سبحان الله! چقدر این جوان عالم است! سبحان الله چقدر این جوان شجاع است! سبحان الله چقدر این جوان فصیح است!»

 خبر شانزدهم: چون شب غزوه بدر فرا رسید، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم گفت: من یستقى لنا مآء؟ فأحجم النّاس، فقام علىّ فاحتضن قربة، ثمّ أتى بئرا بعیدة القعر مظلمة، فانحدر فیها، فأوحى الله إلى جبریل و میکائیل و إسرافیل، أن تأهّبوا لنصر محمّد و أخیه و حزبه! فهبطوا من السّماء، لهم لغط یذعر من یسمعه، فلمّا حاذوا البئر، سلّموا علیه من عند آخرهم إکراما له و إجلالا.

«کیست براى ما آب بیاورد تا بیاشامیم؟! مردم همگى عقب کشیدند، و امتناع نمودند. علىّ برخاست، و مشگى را با خود برداشت، و آمد سرچاهى که‏ بسیار تاریک بود، و گود بود، از آن چاه پائین رفت.

خداوند به جبرائیل و میکائیل و اسرافیل وحى فرستاد که: براى نصرت محمّد و برادرش، و حزبش آماده شوید! آنها از آسمان به زیر آمدند. و یک صداى توأم با إبهامى داشتند که هر کس مى‏شنید، مى‏ترسید.

چون به محاذات چاه رسیدند، به جهت بزرگداشت و تجلیل از مقام علىّ همگى به او سلام کردند.»

این روایت را أحمد در کتاب «فضائل علىّ علیه السّلام» آورده است، و در طریق دیگرى که از أنس بن مالک است، این عبارت را اضافه دارد که: لتؤتینّ یا علىّ یوم القیمة بناقة من نوق الجنّة فترکبها، و رکبتک مع رکبتى، و فخذک مع فخذى، حتّى تدخل الجنّة! «اى علىّ، در روز قیامت یک ناقه از ناقه‏هاى بهشت، براى تو آورده مى‏شود، و تو بر آن سوار مى‏شوى، به طوریکه زانوى تو با زانوى من است، و ران تو با ران من است، بدون هیچ‏گونه تأخّرى، تا داخل بهشت مى‏شوى!» خبر هفدهم: در روز جمعه‏اى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم خطبه‏اى خواند، و گفت: أیّها النّاس قدّموا قریشا و لا تقدموها! و تعلّموا منها و لا تعلّموها! قوّة رجل من قریش تعدل قوّة رجلین من غیرهم، و أمانة رجل من قریش تعدل أمانة رجلین من غیرهم.

أیّها النّاس اوصیکم بحبّ ذى قرباها: أخى و ابن عمّى علىّ بن أبیطالب! لا یحبّه إلّا مؤمن و لا یبغضه إلّا منافق، من أحبّه فقد أحبّنى، و من أبغضه فقد أبغضنى، و من أبغضنى عذّبه الله بالنّار.

«اى مردم! قریش را مقدّم دارید، و خودتان از آنها جلو نیفتید! از آنها یاد بگیرید، و چیزى به آنها یاد ندهید. قوّت یکمرد از قریش معادل قوّت دو مرد از غیر قریش است، و أمانت‏دارى یکمرد از قریش معادل أمانت‏دارى دو مرد از غیر قریش است.

اى مردم! شما را توصیه مى‏کنم به محبّت صاحب قرابت من از قریش: برادر من و پسر عمّ من علىّ بن أبیطالب! دوست ندارد وى را مگر مؤمن. و دشمن ندارد وى را مگر منافق، کسیکه او را دوست داشته باشد، حقّا مرا دوست داشته است، و کسیکه دشمن دارد او را حقّا مرا دشمن داشته است، و کسى که مرا دشمن دارد خداوند او را به آتش عذاب مى‏کند.»

این خبر را أحمد در کتاب «فضائل علىّ علیه السّلام» آورده است.

خبر هجدهم: الصّدّیقون ثلاثة: حبیب النّجّار، الّذى جاء من أقصى المدینة یسعى، و مؤمن أل فرعون الّذى کان یکتم إیمانه، و علىّ بن أبیطالب، و هو أفضلهم.

«صدّیقین سه نفر هستند، حبیب نجّار که شتابان از دوردست‏ترین نقطه شهر آمد، و مؤمن آل فرعون که ایمان خود را پنهان مى‏داشت، و علىّ بن أبیطالب. و علىّ أفضل آنهاست.»

أحمد در کتاب «فضائل علىّ علیه السّلام» این روایت را آورده است.

خبر نوزدهم: اعطیت فى علىّ خمسا، هنّ أحبّ إلىّ من الدّنیا و ما فیها، أمّا واحدة فهو کاب‏  بین یدى الله عزّ و جلّ حتّى یفرغ من حساب الخلائق. و أمّا الثّانیة فلواء الحمد بیده، أدم و من ولد تحته. و أمّا الثّالثة فواقف على عقر حوضى، یسقى من عرف من امّتى. و أمّا الرّابعة فساتر عورتى و مسلّمى إلى ربّى. و أمّا الخامسة فإنّى لست أخشى علیه أن یعود کافرا بعد إیمان، و لا زانیا بعد إحصان.

«پنج چیز درباره على به من داده شده است که آنها در نزد من از دنیا و آنچه در دنیاست، محبوب‏ترند:

أوّل آنکه: او در برابر دو دست جلال و جمال خداوند عزّ و جلّ، پیوسته فنجان، فنجان، از شراب‏هاى بهشتى مى‏آشامد (یا در برابر خدا به حالت سجده درمى‏آید) تا خدا از حساب خلایق در روز قیامت فارغ گردد.

دوم آنکه: لوآء و پرچم حمد در دست اوست، آدم و أولاد آدم همگى در زیر لوآء او هستند.

سوم آنکه: او در آبشخوار حوض من ایستاده است، هر کس را از امّت من بشناسد، سیراب مى‏کند.

چهارم آنکه: او پوشنده عورت من، و تسلیم‏کننده و سپارنده من است به پروردگار من وقت مردن.

پنجم آنکه: من از او بیم آن را ندارم که بعد از ایمان کافر شود، و بعد از إحصان و عصمت زنا کند.»

أحمد این حدیث را در «کتاب فضائل» ذکر کرده است.

خبر بیستم: از براى جماعتى از أصحاب رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم درهائى بود که از خانه‏هایشان به مسجد رسول خدا باز مى‏شد، آن حضرت روزى فرمود:

سدّوا کلّ باب فى المسجد إلّا باب علىّ! «تمام درهائیکه به مسجد باز مى‏شود، ببندید، مگر در علىّ را!» و همه درها را بستند، و در این‏باره جماعتى به نحو اعتراض سخن گفتند، تا به گوش آن حضرت رسید، و در میان آنجماعت برخاست و گفت:

إنّ قوما قالوا فى سدّ الأبواب و ترکى باب علىّ، إنّى ما سددت و لا- فتحت، و لکنّى امرت بأمر فاتّبعته.

«جماعتى راجع به بستن درها، و بازگذاشتن من در علىّ را گفتگو کرده‏اند. من نه درى را بسته‏ام، و نه بازگذارده‏ام، و لیکن أمرى به من شده است، و من از آن متابعت نموده‏ام.»

این روایت را أحمد در «مسند» کرارا ذکر کرده است، و در کتاب «فضائل» همچنین آورده است.

خبر بیست و یکم: در غزوه طائف، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، علىّ را فراخواند، و با او مدّتى به طور رازگوئى و پنهانى سخن گفت، و این نجوى و رازگوئى طول کشید، به طوریکه براى بعضى از صحابه ناپسند آمد.

یکنفر از آنجماعت گفت: لقد أطال الیوم نجوى ابن عمّه «إمروز نجواى با پسر عموى خود را طول داد.»

این سخن به سمع آن حضرت رسید، جماعتى از آنها را گرد آورد، و گفت: إنّ قائلا قال: لقد أطال الیوم نجوى ابن عمّه، أما إنّى ما انتجیته، و لکنّ الله انتجاه.

«گوینده‏اى گفته است: إمروز نجواى خود را با پسر عمّش طول داده است. آگاه باشید: من با او نجوى نکرده و به پنهانى سخن نگفته‏ام، ولیکن خداوند با او نجوى کرده و سخن به پنهان گفته است!» این حدیث را أحمد در «مسند» نقل کرده است.

خبر بیست و دوم: أخصمک یا علىّ بالنّبوّة فلا نبوّة بعدى، و تخصم النّاس بسبع، لا یجاحد فیها أحد من قریش: أنت أوّلهم إیمانا بالله، و أوفاهم بعهد الله، و أقومهم بأمر الله، و أقسمهم بالسّویّة، و أعدلهم فى الرّعیّة، و أبصرهم بالقضیّة، و أعظمهم عند الله مزیّة! «1» «اى علىّ! در مقام شمارش مزیّت و برترى، من به سبب نبوّت بر تو غلبه دارم، زیرا که بعد از من عنوان نبوّت براى کسى نیست، و تو در مقام شمارش مزیّت و برترى، با هفت خصلت و صفت، بر مردم غلبه دارى، به طوریکه یک نفر از قریش را توان آن نیست که آنها را إنکار کند: تو أوّلین آنها هستى در إیمان به خداوند، و وفاکننده‏ترین آنها هستى به عهد و میثاق خداوند، و قیام‏کننده‏ترین آنها هستى به أمر خداوند، و بهترین و عادل‏ترین قسمت‏کننده بالسّویّه هستى در میان آنها، و دادورترین و با میزان‏ترین آنها هستى در حکم و إمارت نمودن در بین رعیّت، و با بصیرت‏ترین و بیناترین آنها هستى در حکم و قضاوت، در مسائلى که پیش مى‏آید، و مورد خلاف قرار مى‏گیرد در بین آنها، و بزرگترین و عظیم‏ترین آنها هستى از جهت مزیّت و شرف و برترى در نزد خداوند!» این خبر را أبو نعیم حافظ در «حلیة الأولیاء»، ج 1، ص 65 - 66.» ذکر کرده است.

خبر بیست و سوّم: فاطمه گفت: إنّک زوّجتنى فقیرا لا مال له «تو مرا به ازدواج‏ مرد فقیرى درآوردى که مال ندارد!» رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به او گفت:

زوّجتک أقدمهم سلما، و أعظمهم حلما، و أکثرهم علما. ألا تعلمین أنّ الله اطّلع إلى الأرض اطّلاعة فاختار منها أباک، ثمّ اطّلع إلیها ثانیة فاختار منها بعلک! «من تو را در ازدواج کسى درآوردم که إسلام او از همه مردم جلوتر بود، و حلمش از همه مردم عظیم‏تر بود، و علمش از همه افزون‏تر بود. آیا نمى‏دانى که خداوند به سوى بسیط زمین نظرى افکند، و پدرت را اختیار و انتخاب کرد، و سپس نظرى افکند، و شوهرت را اختیار و انتخاب نمود؟!» این روایت را أحمد در «مسند» آورده است.

خبر بیست و چهارم: پس از مراجعت از غزوه حنین چون آیه: إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‏ نازل شد، پیامبر بسیار سبحان الله، أستغفر الله مى‏گفت، و سپس گفت:

یا علىّ إنّه قد جاء ما وعدت به، جاء الفتح، و دخل النّاس فى دین الله أفواجا. و إنّه لیس أحد أحقّ منک بمقامى، لقدمک فى الإسلام، و قربک منّى، و صهرک، و عندک سیّدة نساء العالمین، و قبل ذلک ما کان من بلاء أبى طالب عندى حین نزل القرأن، فأنا حریص على أن اراعى ذلک لولده.

«اى علىّ! به درستیکه آنچه به من وعده داده شده بود، رسید! فتح و ظفر از جانب خدا رسید، و مردم فوج فوج، و دسته دسته، در دین خدا داخل شدند. و حقّا و تحقیقا هیچیک از مردم، سزاوارتر از تو، به مقام من نیست، به جهت قدمت تو در إسلام، و نزدیکى تو به من، و دامادى تو، و در نزد تو فاطمه سیّدة و سالار زنان عالمیان است، و از همه اینها پیشتر و مقدّم‏تر، آن شدائد و ابتلائات و مصائبى است که به خاطر حفظ من بر پدرت أبو طالب رسید در مکّه، چون قرآن نازل شد، و من بسیار میل دارم که حقّ وى را در پسرش مراعات کنم!» این روایت را أبو إسحق ثعلبىّ در تفسیر قرآن آورده است.

                                                                       نرم افزار کلام