[اشعار ابن ابى الحدید معتزلى در مناقب امیر المؤمنین علیه السلام‏]
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: [اشعار ابن ابى الحدید معتزلى در مناقب علی ( ع )


ابن ابى الحدید معتزلى در قصیده هفتم از قصائد هفتگانه خود درباره اوصاف عجیبه و مقامات عالیه امیر المؤمنین علیه السّلام گوید:
الصّبر الّا فى فراقک یحمل‏        و الصّعب الّا عن ملالک یسهل‏
یا ظالما حکّمته فى مهجتى‏        حتّام فى شرع الهوى لا تعدل‏
انفقت عمرى فى هواک تکرّما        و تضنّ بالنّزر القلیل و تبخل‏
ان ترم قلبى تصم نفسک انّه‏        لک موطن تأوى الیه و منزل‏
ا تظنّ أنّى بالإسائة مقلع‏        کیف الدّواء و قد اصیب المقتل‏
اعرض و صدّ و جر فحبّک ثابت‏        بتنقّل الاحوال لا یتنقّل‏
و اللّه لا اسلوک حتّى أنطوى‏        تحت التّراب و یحتوینى الجندل‏
من لى بأهیف قد اقام قیامتى‏        خدّله قان و طرف أکحل‏
        
تا آنکه مى‏گوید:

 



و لأهتکنّ على الهوى ستر الحیا        انّ الفضیحة فى المحبّة أجمل‏
یصفرّ وجهى حین أنظر وجهه‏        خوفا فیدرکه الحیاء و یخجل‏
        
و تا آنجا که مى‏گوید:
لا تنکروا فیض الدّموع فانّها        نفسى یصعّدها الغرام المشعل‏
هى مهجتى تحلّل بالبکاء        أسفا و طورا بالزّفیر تحلّل‏
        
و تا آنکه مى‏گوید:
یا راکبا تهوى به شدنیّة        حرف کما تهوى حصاة من عل‏
هوجاء تقطع جوز تیّار الفلا        حتّى تبوص على یدیها الارجل‏
عج بالغرىّ على ضریح حوله‏        ناد لأملاک السّماء و محفل‏
فمسبّح و مقدّس و ممجّد        و معظّم و مکبّر و مهلّل‏
و الثم ثراه المسک طیبا و استلم‏        عیدانه قبلا فهنّ المندل‏
و انظر الى الدّعوات تصعد عنده‏        و جنود وحى اللّه کیف تنزّل‏
و النّور یلمع و النّواظر شخّص‏        و اللّسن خرس و البصائر ذهّل‏
و اغضض و غضّ فثمّ سرّ اعجم‏        دقّت معانیه و أمر مشکل‏
و قل السّلام علیک یا مولى الورى‏        نصّابه نطق الکتاب المنزل‏
        

و خلافة ما ان لها لو لم تکن‏        منصوصة عن جید مجدک معدل‏
        
و تا آنجا که مى‏گوید:
عجبا لهدى الارض یضمر تربها        اطواد مجدک کیف لا تتزلزل‏
عجبا لأملاک السّماء یفوتها        نظرا لوجهک کیف لا تتهیّل‏
یا أیّها النّبأ العظیم فمهتد        فى حبّه و غواة قوم جهّل‏
یا أیّها النّار الّتى شبّ السّنا        منها لموسى و الظّلام مجللّ‏
یا فلک نوح حیث کلّ بسیطة        بحر یمور و کلّ بحر جدول‏
یا وارث التّوراة و الانجیل و        القرآن و الحکم الّتى لا تعقل‏
لولاک ما خلق الزّمان و لا دجى‏        غبّ ابتلاج الفجر لیل ألیل‏
        
و تا آنجا که مى‏گوید:
ان کان دین محمّد فیه الهدى‏        حقّا فحبّک بابه و المدخل‏
        
و تا آنجا که مى‏گوید:
صلّى علیک اللّه من متسربل‏        قمصا بهنّ سواک لا یتسربل‏
و جزاک خیرا عن نبیّک انّه‏        الفاک ناصره الّذى لا یخذل‏
سمعا أمیر المؤمنین قصائدا        یعنو لها بشر و یخضع جرول‏
الدّرّ من ألفاظها لکنّه‏        درّ له ابن الحدید یفصّل‏
هى دون مدح اللّه فیک و فوق ما        مدح الورى و علاک منها أکمل‏
        
« این‏ قصیده با قصائد دیگر ابن ابى الحدید که به «قصائد سبع علویّات» معروف است در ضمن کتاب «معلّقات سبع» به طبع رسیده است.»
 در این قصیده ابن ابى الحدید به روش شاعر غزل‏سرا که به عشق معشوق مبتلا و در آتش هجران او در سوز و گداز، و محبوب را در برابر عشق سوزان و ذوق گدازان خود کم‏مهر و بى‏التفات دیده به طورى که اجازه ورود عاشق مسکین را به هیچ وجه به حرم‏سراى منیع خود نمى‏دهد و حتّى از تکلّم و التفات و نگاهى که چون مرهم بر دل خسته اوست دریغ مى‏کند سخن خود را با امیر المؤمنین علیه السّلام از در شکوه و گلایه باز کرده مى‏گوید:
«صبر و شکیبائى قابل تحمّل است مگر در فراق تو، و سختیها و شدائد آسان است مگر از ملال تو.
اى جفا پیشه‏اى که من ترا در ریختن خونم فرمانفرما ساختم و مهر تو را به جان خریده‏ام تا کى توجّهى به دل شکسته من نمى‏کنى و دست از بیدادگرى برنمى‏دارى و در صراط عدالت قدمى نمى‏نهى.
من تمام عمر خود را در عشق تو بر باد دادم و نقد حیات خود را در نزد تو باخته‏ام و به جهت عزّ وصول به اندک نگاهى خشنودم لیکن تو از آن هم دریغ مى‏کنى و به شیوه بخیلان مرا در انتظار دیدار وجه منیرت حسرت‏زده گذارده‏اى.
بدان که اگر دل رمیده مرا به تیر محبّت شکافتى و شکار سر به آستان نهاده خود را به مژگان کینت آغشته به خون نمودى خودت را کشته‏اى چون دل من تنها منزل و مأواى توست.
آیا گمان مى‏کنى که با جفا و بیداد دست از محبّت تو مى‏شویم و دامان خود را از عشق تو تهى مى‏کنم؟ این گونه علاج‏ها و دواها براى من که شهید راه محبّت و کشته عشق تو شده‏ام به چه کار آید؟
روى از من بگردان، مرا از حریمت منع کن، و جور و جفا پیشه‏ساز امّا بدان که مهر تو بر لوح ضمیرم نقش بسته و با اینکارها دگرگون نمى‏شود.
سوگند به خدا که ابدا چاره‏اى براى درد عشق تو نیافته‏ام و آرامش در خود نمى‏بینم تا زمانى که در زیر خاک پنهان شوم و سنگ سنگین قبر جثّه مرا در برگیرد.
کیست که مرا رهبرى کند به آن محبوب کمر باریک معتدل اندامى که قیامت مرا برپا نموده است، آن محبوبى که آثار جمال الهى چون شقایق سرخ بر چهره و سرمه مشکین در چشمانش هویداست. سوگند به خدا که باید من پرده حیا را در محبّت او پاره کنم و دیوانه‏وار فریاد برآورده کار به رسوائى کشم، چون فضیحت و رسوائى در عالم عشق پسندیده‏تر است.
امّا مقام جلال او به پایه‏اى است که چون در رخسارش بنگرم از شدّت خوف سیمایم زرد شود و او از چهره زرد من در عالمى از حیا فرو رفته شرمگین گردد.
اشکهاى ریزان مرا بر من خرده مگیرید، این اشکها جان من است که آتش عشق فروزان، آنرا از بدن من بالا مى‏برد.
این اشکها روح من است که گاهى به اشک حسرت و گاهى به ناله جانسوز تبدیل و رفته رفته از بین مى‏رود.
اى سوارى که بر شتر لاغر تندرو یمانى مانند ریگى که از بلندى با سرعتى هر چه بیشتر به زمین افتد در شتابى و با آن ناقه تندرو از وسط بیابانهاى پهناور چون امواج دریا مى‏گذرى.
با آن ناقه سریعى که گوئى از شدّت سرعت پاهایش بر دست‏هایش سبقت مى‏گیرند به زمین نجف فرود آ، و در کنار ضریحى که فرشتگان سماوى در اطراف آن دائما به ذکر تسبیح و تقدیس و تمجید و تعظیم و تکبیر و تهلیل، محفل انسى دارند قرار گیر و بوسه بر آن تربت مقدّس که چون عطر بر مشام جان روح‏پرور است بزن.
و چوبهاى ضریحش را که گوئى مانند عود مشک و بخور معطّر است با دست نیاز استلام کن و بوسه زن.
و تماشا کن که چگونه دعاهاى مستجاب از آن حرم به آسمان بالا مى‏رود و چگونه ملائکه وحى خدا به آنجا از آسمان پائین مى‏آیند.
و چگونه امواج نور در لمعان، و دیدگان متحیّر و مبهوت، و زبانها لال و عقلها از سرپریده و به وادى حیرت افتاده است.
تو نیز صداى خود را کوتاه کن و چشم خود را به زیر انداز چون در اینجا سرى عجیب و مبهم و معنائى دقیق و امرى مشکل است.
و بگو: سلام بر تو اى والى عالم امکان و اى صاحب اختیار خلق که به تصریح رسول خدا و نصّ کتاب منزل حائز خلافتى گشتى که اگر تصریحى نیز در بین نبود غیر از مقام مجد و فضل تو کسى را لیاقت آن نبود.
عجیب است از روش زمین که خاکش کوههاى مجد و عظمت تو را در خود پنهان کرده چگونه متزلزل نمى‏شود.
شگفت است از فرشتگان آسمان که از ادراک لقاى تو محروم مانده‏اند چگونه همچون خاک، پراکنده و پاشیده نمى‏شوند؟! اى نبأ عظیم که جمعى در محبّت تو راه سعادت پیموده و گروهى در غوایت و جهل و گمراهى درآمدند.
اى آتشى که به آن موسى بن عمران در شب تار وادى ایمن نور گرفت و شعاع‏ آن از شجره بالا رفته آن وادى ظلمانى را تبدیل به یک صحنه روشنائى نمود.
اى کشتى نوح در آن وقتى که بسیط زمین به دریائى موّاج مبدّل شد که دریاها نسبت به آن آب پهناور چون نهر کوچکى مى‏نمودند.
اى وارث تورات و انجیل و قرآن و رموز و حکمتهاى غیر قابل ادراک بشر و ملک.
اگر تو نبودى زمان خلق نمى‏شد و تاریکى شب تار پس از روشنائى صبح صادق نبود.
اگر در دین محمّد هدایتى باشد حقّا محبّت تو در ورود و مدخل آن خواهد بود.
خدا رحمت بى‏پایان خود را بر تو فرستد، جامه‏هائى از فضل و شرف در بر کردى که جز تو کسى در بر نکرد.
و از ناحیه پیغمبرت تو را جزاى خیر دهد آن پیمبرى که تو را براى خود یار و یاورى یافت که هیچ گاه لکّه سرافکندگى و شکست خوردگى بر دامنش ننشست.
اى امیر المؤمنین این قصائدى را که درباره تو سروده‏ام بشنو، قصائدى که از سرودن آن امثال بشر و جرول (حطیّه شاعر) ناتوانند.
از عبارات این اشعار درّ شاهوار مى‏ریزد لیکن درّى که ابن ابى‏الحدید آنرا با سبکى بدیع و نظمى لطیف به رشته درآورده است.
این قصائد درباره تو از مدح خدا پائین‏تر است و بالاتر از مدحى که خلایق به آن ستوده شده‏اند، و در عین حال مقام مجد و عظمت تو بالاتر از این است و باید بهتر از این را درباره تو سرود».
امام شناسى، آیت الله سید محمد حسین حسینى تهرانى‏ ج‏4، ص: 234