اى برادر سیرت زیبا بیار!
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: «زیبایى» ،اى برادر ،دل

مدت‏ها بود که با هم درباره «زیبایى» بحث مى‏کردیم، گاهى هم به نقطه نظرهاى «مشترک» مى‏رسیدیم.

پرسید: به نظر تو «زیبایى» چه تعریفى دارد؟

گفتم: زیبایى حسى یا عقلى؟

گفت: مگر زیبایى عقلى هم داریم؟

گفتم: تا دلت بخواهد! ولى ابتدا درباره همین زیبایى حسى به نتیجه‏اى برسیم، بعد به مقوله‏هاى دیگر بپردازیم.


گفت: من فکر مى‏کنم هر چیزى که چشم و گوش ما را ارضا کند، زیباست.

گفتم: پس زیبایى را با لذت یکى مى‏دانى؟

گفت: تقریباً. زیبا چیزى است که انسان را به طرف خود جذب کند؛ آنچه به ما لذت ببخشد، همین طور است.

گفتم: با این حساب، نمى‏توان براى زیبایى تعریفى کرد و نمى‏شود چیزى نزد همه زیبا باشد، چون یکى از تماشاى طبیعت لذت مى‏برد، یکى از شنیدن موسیقى. براى یکى غذاى خوشمزه لذت‏بخش است، براى دیگرى مهرورزى به دیگران، یکى از ورزش لذت مى‏برد، یکى از دعا و نیایش، یکى از احسان و نیکى به دیگران و دیگرى از دزدى و غارت. حتى در زمینه چهره و قیافه نیز، یکى صورت سبزه را مى‏پسندد، دیگرى سفید را، یکى لب نازک را زیبا مى‏داند، دیگرى لب کلفت را، مثل آفریقایى‏ها. پس تنها لذت‏بخش بودن، معیار زیبایى نیست.

گفت: پس تو چه تعریفى از زیبایى دارى؟

گفتم: زیبایى از چیزهایى است که درک مى‏شود؛ اما به توصیف نمى‏آید.

گفت: مگر مى‏شود؟ وقتى آدم چیزى را درک مى‏کند، باید بتواند آن را وصف کند.

گفتم: حتماً بعضى آدم‏ها و قیافه‏ها را دیده‏اى که بانمک‏اند؛ یعنى ملیح‏اند. آیا مى‏توانى ملاحت را تعریف کنى؟ مى‏توانى بگویى یک قیافه اگر چه طور باشد بانمک است؟

فکر کرد و فکر ... ولى جوابى نداشت که بدهد.

گفتم: درک زیبایى حسى است، البته در زیبایى‏هاى محسوس، ولى غیر قابل توصیف است. همین قدر مى‏توان گفت که انسان به سمت و سوى جمال کشیده مى‏شود. زیبایى با فطرت انسان همخوانى دارد. اگر فطرت انسان یک حقیقت است، پس زیبایى هم بهره‏اى از حقیقت دارد.

اگر زیبایى. از ویژگى‏هاى خدا و اوصاف اوست، پس جمال، بُعدى الهى دارد.

گفت: حدیثى مشهور است که خدا زیباست و زیبایى را دوست دارد.

گفتم: درست است. «ان اللَّه جمیل یحب الجمال‏». ولى جمال الهى غیر از زیبایى مادى است، یعنى کلًا اوصافى که براى خدا مى‏گوییم، با همان اوصاف وقتى به دیگران نسبت مى‏دهیم، در ماهیت و جوهره‏تفاوت دارد.

گفت: کمى مصداقى‏تر بحث کنیم. مثلًا وقتى یک نقاشى یا چهره یا صدا یا منظره را زیبا مى‏دانیم، یعنى چه؟ حتماً در زیبا و غیر زیبا ویژگى‏هایى متفاوت است که آنها را از هم متمایز مى‏سازد؟

گفتم: بله، در خط یک خطاط یا نقاشى یک هنرمند یا صدا و آواز یک خواننده، نوعى ظرافت، پختگى، هماهنگى، دقت، تناسب و نظم دیده مى‏شود و همین‏ها اثر هنرى را زیبا مى‏سازد. پس مى‏توان توازن و تعادل و هماهنگى و نظم را از زیرساخت‏هاى «جمال» دانست. در یک قیافه، اگر بین چشم و ابرو و بینى تناسب نباشد، زیبایى پدید نمى‏آید. در اوج و فرود و آغاز و انجام یک صدا و آواز، اگر هماهنگى نباشد، زیبا نیست.

چرا جهان را زیبا مى‏دانیم؟ چون این نظم و دقت و ظرافت در همه جاى آن دیده مى‏شود. اگر گفته‏اند:

جهان چون خد و خال و چشم و ابروست‏

 

که هر چیزى به جاى خویش نیکوست‏

     

به خاطر همین توازن و تناسب است.

گفت: پاى فطرت را به میان کشیدى. فطرت چه نقشى در شناخت جمال یا پدید آمدن زیبایى دارد؟

گفتم: فطرت، گاهى تناسب بعضى چیزها را با خودش در مى‏یابد، آن وقت آن چیز مى‏شود زیبا. پس آفرینش زیبایى، کمى هم به مراعات حد و حدود فطرت بستگى دارد. فطرت را خدا سرشته است. خدا هم زیباست. آنچه هم همسو با فطرت باشد زیبا مى‏شود.

گفت: وارد مقوله‏هاى غیر حسى شدى.

گفتم: نمى‏شود وارد نشد، چون یک حقیقت است. اصلًا یک سؤال: آیا از دورویى خوشت مى‏آید یا نفرت دارى؟ نفاق، زشت است یا زیبا؟

گفت: روشن است که زشت است و نفرت‏انگیز.

گفتم: دروغ هم همین طور است، خیانت هم همین طور، بخل هم زشت است، فریب هم نازیباست. چون در همه اینها نوعى تعارض با فطرت وجود دارد. کسى که قیافه قشنگ و لباس شیک و ظاهر آراسته‏اى دارد؛ اما باطنش پلید و پرفتنه و کینه‏آلود است، زشت است. به قول شاعر «اى بس آلوده، که پاکیزه ردایى دارد».

گفت: و به قول شاعر:

تن آدمى شریف است به جان آدمیت‏

 

نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت‏

     

گفتم: این غزل‏هاى زیباى سعدى است و خیلى خوب گفته است.

اشاره او به همان «جمال برتر» و زیبایى غیر مادى است.

گفت: بالاخره نفهمیدم جمال نامحسوس و زیبایى غیر حسى یعنى چه.

گفتم: یک مثال مى‏زنم. یکى چهره زیبایى دارد؛ اما خیلى خودخواه و مغرور و متکبر است. یا یکى خیلى پول‏دار است؛ اما حاضر نیست حتى یک ریال به دیگرى بدهد. از سویى یکى هست که چهره خندان زیبایى ندارد؛ ولى بسیار باصفا و خاکى و متواضع است، یا با این که وضع مالى‏اش توپ نیست، ولى از روحیه ایثار و گذشت برخوردار است.

کدام یک در نظر فطرت زیباتر است؟

گفت: معلوم است، آن کم پول ایثارگر و آن خاکى و باصفا، ولى با چهره معمولى برایم جالب‏تر از آن دیگرى است. این آدم است و آن آدم‏نما!

گفتم: پس تواضع، صفا، ایثار، بخشندگى و امثال این صفات، هم زیبایند، هم در هر که باشد، زیباست. این همان زیبایى عقلى و جمال معنوى است. اتفاقاً در سخنان پیشوایان ما به این نکته تصریح شده است. حضرت على علیه السلام پاکدامنى را زینت فقر و سپاسگزارى را زینت ثروتمندى مى‏داند. حتى در سخنى تصریح کرده است که:

«خوش‏سیمایى، جمال ظاهر است و خوش‏فکرى جمال باطن». (حسن الصورة جمالٌ ظاهرٌ و حسن العقلِ جمالٌ باطن‏).

گفت: بحث، کمى سنگین شد.

گفتم: سنگین نشد، فقط یک حدیث به عربى خواندم.

گفت: وقتى ما عربى ندانیم، حرف‏ها برایمان دست‏انداز پیدا مى‏کند.

گفتم: به هر حال، از چهره زیبا چه سود، اگر دل آلوده باشد و چهره باطن زشت شود؟ این همان بحث «صورت» و «سیرت» است. باز به قول شاعر:

صورت زیبا، نیاید هیچ کار

 

اى برادر، سیرت زیبا بیار

     

گفت: تو چهره زندگى را زیبا مى‏بینى یا زشت؟

گفتم: این بسته به عینکى است که به چشم زده باشیم. از پشت عینک تیره، جهان را هم تیره مى‏بینیم. عینک اگر روشن باشد، سیماى زندگى و دنیا را هم روشن و زیبا خواهیم دید.

گفت: من هم مى‏خواهم شعرى بخوانم.

گفتم: بخوان.

گفت:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست‏

 

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست‏

     

گفتم: این یعنى نگاه و زاویه دیدى «جمال شناسانه». این نگاه زیبابین و پرامید کجا، و نگاه یأس‏آلود پوچ‏گرا و نیهیلیست کجا!

گفت: خوانده‏ام که روزى حضرت عیسى علیه السلام با حواریون خود از راهى مى‏رفتند. با لاشه یک سگ مرده برخورد کردند. آنان گفتند: چه بوى بد و متعفنى دارد. عیسى علیه السلام فرمود: چه دندان‏هاى سفیدى دارد.

گفتم: این یعنى دیدن نیمه پر لیوان، نه نیمه خالى. نگاه باید زیباشناس و زیبابین باشد. به گفته یک دانشمند: سعى کن عظمت در نگاه تو باشد، نه در آن چه بدان مى‏نگرى. و من مى‏گویم: سعى کن از پشت عینک «جمال‏بین» و «زیبانگر» به هستى و زندگى نگاه کنى.

گفت: یعنى مى‏خواهى بگویى دین، نگاهى زیباشناسانه به زندگى دارد؟

گفتم: البته. وقتى دین ما مى‏گوید: لذت‏هاى حلال و طیبات را براى اهل ایمان آفریده‏اند، وقتى پیامبر ما همیشه معطر و آراسته بود و نظافت را جزء دین مى‏دانست، وقتى در حدیث قدسى آمده است که خداوند انسان آراسته را دوست دارد و از ژولیده بیزار است، وقتى شانه کردن موى سر و صورت مستحب است، وقتى توصیه شده، قرآن را با صداى زیبا بخوانید، وقتى خط زیبا کلید رزق به شمار آمده است، وقتى تمیزى، خوش‏بویى، خوش‏رویى، خوش‏خویى، خوش‏گویى و خوش‏رفتارى سفارش دین است، وقتى مزاح و شوخى البته در حد اعتدال و دور از استهزاء، از اخلاق مؤمن است. وقتى شاد کردن یک نفر عبادت است، وقتى پیامبران و امامان همه از خوش‏سیماترین افراد بوده‏اند، وقتى در دَوَران امر بین دو پیش‏نماز، آنکه چهره‏اش زیباتر و قرائتش نکوتر است، ترجیح دارد و ... بسیارى از این نمونه‏ها، آیا جاى‏ تردید مى‏ماند که نگاه دین، نگاه زیباشناسانه و جمال‏گرایانه است؟!

گفت: من تا حالا خیال مى‏کردم این گونه مقولات مربوط به زیبایى، ربطى به اسلام ندارد و در دین چنین نگرشى نیست.

گفتم:

سال‏ها دل طلب جام جم از ما مى‏کرد

 

آن چه خود داشت، ز بیگانه تمنا مى‏کرد

گوهرى کز صدف کون و مکان بیرون

 

طلب از گمشدگان لب دریا مى‏کرد

     

                                          گفتم گفت (نشر معارف)، ص:32 -  37