سرمشق بهار
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سرمشق بهار ،«سال نو» ،میهمان

قرار است باز هم «سال نو» میهمان خانه‏هاى ما شود و زندگى‏هاى ما را «نو» کند؛ خواستم فرا رسیدن نوروز را تبریک بگویم.

گفت: امسال، نوروز، عطر و بوى دیگرى همراه دارد؛ غیر از عطر گل‏ها و شکوفه‏ها.

گفتم: تا اندازه‏اى که مى‏بینم و حس مى‏کنم، این عطر، از کربلا و اربعین است و بوى جابربن عبدالله و عطیه را دارد.

گفت: درست است. دستان پر برکت بهار، با شانه امید و ایمان، گیسوى ایام را شانه مى‏زند و بر سر و روى ایام فروردین و تعطیلات نوروزى، شکوفه مودت اهل بیت علیهم السلام مى‏نشاند و تقارن نوروز و اربعین، ما را به همدلى با خاندان رسالت فرا مى‏خواند.

گفتم: آن هم بهارى از نوع دیگر است. اگر ره‏آورد بهار، نو شدن، رشد، بالندگى و طراوت است، طراوت روح و جان هم در سایه عشق‏ورزى با بهترین انسان‏هاى عالم هستى و زبده‏هاى آفرینش است.


گفت: به شرطى که با این «بهار معنوى» همنوا شویم.

گفتم: ولى بهار، راز و رمز دیگرى دارد؛ نوعى حیات مجدد و رستاخیز در همین دنیاست.

شاعر معاصرى مى‏گوید:

تقریر ادیبانه برهان معاد است‏

 

فصلى که نسیم از پى اسفند گشوده است‏

     

بهار، نوعى نفس کشیدن طبیعت و رها شدن از چنگال زمستان بى‏رحمى است که حلقوم گیاهان را مى‏فشارد و حیات و نشاط را از آنان مى‏گیرد.

گفت: اگر زمستان نباشد، قدر بهار هم دانسته نمى‏شود.

گفتم: اما من بهار را بیشتر دوست دارم و براى آمدنش، لحظه‏شمارى مى‏کنم.

گفت: دوست داشتن من و تو مهم و معیار نیست؛ مهم، نقشى است که در نظام هستى و طبیعت، هر یک از چهارفصل بر عهده دارند و بدون هر کدام، نقش دیگرى کامل نیست؛ البته قبول دارم که چهره بهارىِ طبیعت، دوست داشتنى‏تر و چشم‏نوازتر است.

گفتم: فکر مى‏کنم پیام بهار، نو شدن، پوست انداختن، طراوت یافتن و تولد جدید است. اگر بخواهیم بهارى شویم، باید ما هم «رویش» داشته باشیم؛ رویشى انتخابى!

گفت: براى آمدن بهار چه کرده‏اى؟

گفتم: طبق رسم، خانه و زندگى و وسایل را تمیز کرده‏ایم و گرد و غبار از چهره آنها زدوده‏ایم.

گفت: با «خانه دل» چه کرده‏اى؟ آیا دل را هم خانه تکانى کرده‏اى و گوشه کنارهاى پیدا و پنهان آن را از تارهاى عنکبوت و غبار کهنگى تمیز کرده‏اى؟ اگر واقعاً شوق روییدن و ذوق نو شدن داشته باشى، نمى‏توانى نسبت به خانه دل، بى‏تفاوت باشى.

گفتم: بزرگان یادمان داده‏اند که هنگام «تحویل سال»، به فکر «تحول سال» هم باشیم.

گفت: اگر با عوض شدن تقویم، اخلاق ما عوض نشود و با نو شدن سال، ما هم نو نشویم، پیام بهار را نگرفته‏ایم. حیف نیست که سال عوض شود، ولى ما عوض نشویم و سال نو شود، ولى ما نو نشویم؟

گفتم: چگونه مى‏توان نو شد و به خانه تکانى دل پرداخت.

گفت: با مقایسه و محاسبه؛ مقایسه امسالمان با سال گذشته؛ مقایسه «آن چه هستیم» با «آن چه باید باشیم»؛ محاسبه این که اکنون کجاییم و پارسال کجا بودیم و سال آینده کجا باید باشیم؟

اندکى در خود نگر تا کیستى‏

 

از کجایى، در کجایى، چیستى؟

     

 

گفتم: آن چه در آغاز سال به وضوح به ذهن انسان خطور مى‏کند، «گذشت زمان» است.

عمر، خیلى زود مى‏گذرد. عید پارسال را وقتى به یاد مى‏آورم، گویى همین دیروز بود. راستى که چه شتابان مى‏گذرد این قافله عمر!

گفت: نکته شگفت این که با سپرى شدن هر سال، خیال مى‏کنیم یک سال بر عمر ما افزوده شده است؛ در حالى که به واقع، یک سال از عمر ما کم شده است؛ مثل سیگار که هر چه بکشند، کوتاه‏تر مى‏شود، عمر ما هم هر چه درازتر مى‏شود، کوتاه‏تر مى‏شود؛ یعنى قدم به قدم و نفس به نفس، به پایان خط نزدیک‏تر مى‏شویم.

گفتم: صائب تبریزى در مورد کوتاهى و بلندى عمر، شعرى دارد که بسیار ظریف و آموزنده است؛ وى مى‏گوید:

غافل کند از کوتهى عمر شکایت‏

 

شب در نظر مردم بیدار، بلند است‏

     

گفت: سعدى هم مى‏گوید:

درازاى شب از مژگان من پرس‏

 

که یک دم خواب بر چشمم نرفته است‏

     

 

گفتم: مهم‏تر از طول عمر، عرض و عمق عمر است. بعضى عمرها گر چه بلند و دراز هم باشند، ولى نه عمق دارند و نه پهنا.

گفت: عمر بى‏برکت، یعنى همین. ما سرمایه‏اى از دست مى‏دهیم؛ ولى در مقابل، چیز ارزشمندى به دست نمى‏آوریم. حال ما، حال یک بازرگان است که سرمایه‏اش همین فرصت و عمر است. بعضى‏ها در این داد و ستد با زمان، سود مى‏برند و بعضى زیان مى‏کنند.

گفتم: مى‏توان نحوه سپرى کردن عمر را به کِشت و کار در «مزرعه عمر» هم تشبیه کرد؛ هر چه بکاریم، همان را برداشت مى‏کنیم. واى بر ما، اگر «جوانى» را که موسم بذرافشانى در این مزرعه و زمین حاصل‏خیز است، به غفلت بگذرانیم و در پایان کار و هنگام برداشت محصول، ببینیم که نه بذرى افشانده‏ایم، نه نهالى کاشته‏ایم و نه امید چیدن میوه و برداشت خرمن باید داشته باشیم.

گفت: تو از سالى که پشت سر گذاشتى، راضى هستى؟

گفتم: راضى که نه؛ چون اگر انسان راضى باشد، درجا مى‏زند.

گفت: رضایت نسبى هم اگر باشد، قابل قبول است. بعضى‏ها سراسر زیان و خسارت به بار مى‏آورند و هنگام محاسبه مى‏بینند که دستشان خالى است و سرمایه را هم باخته‏اند.

گفتم: ما تلاشمان را مى‏کنیم که چوب حراج به عمرمان نزنیم؛ بذر فرصت‏ها را در شوره‏زار، نپاشیم؛ نهال تلاش را در سنگستان سخت، نکاریم؛ کالاى دل و جان را زیر قیمت، نفروشیم؛ اما تا چه حد در این راه‏ موفقیم، بسته به قضاوت دیگران است.

گفت: در کلمات مولایمان در نهج‏البلاغه خوانده‏ام که «اى انسان! تو را جز بهشت، بهایى نیست؛ مبادا خود را به کمتر از آن بفروشى که زیان مى‏کنى».

گفتم: سخن دیگرى از آن حضرت در همین مایه‏ها چنین است: «بد تجارتى است این که دنیا را بهاى خودت بدانى و پاداش خدایى را با آن عوض کنى». نهج‏البلاغه، خطبه 32.

گفت: همین که کسى تا اندازه‏اى متوجه باشد، گام مهمى است.

بعضى‏ها خیلى ساده، عمر خود را خرج مى‏کنند، «زر» مى‏دهند و «خرمهره» مى‏گیرند.

گفتم: هنگام عوض شدن سال، مثل این است که «کارنامه اعمال» ما را به دستمان دهند. تعطیلات نوروزى، فرصتى براى بازخوانى این «پرونده» است. در این مطالعه است که به کاستى‏ها، عیب‏ها و غفلت‏هایمان پى مى‏بریم و میزان سود و زیان خویش را به دست مى‏آوریم.

گفت: و ... بعدش چه؟

گفتم: بعدش تصمیم بر این که امسالمان پربارتر از سال گذشته و کم خطاتر از پارسال باشد.

گفت: چرا کم خطاتر؟

گفتم: بى‏خطا که نمى‏توانیم؛ انسان جایزالخطاست. همین که بکوشیم از میزان لغزش‏ها و ساعات غفلت بکاهیم، روزى به وضعیت‏ مطلوب‏ترى خواهیم رسید.

گفت: سخن پایانى را تو مى‏گویى یا من بگویم؟

گفتم: خوشتر آن است که از تو بشنوم.

گفت: بکوشیم که در نوروز، روزى نو داشته باشیم؛ هماهنگ با طبیعت گام برداریم و ما هم نو شویم؛ با خود و خدا آشتى کنیم؛ عمر را تاراج ندهیم؛ به باختن و خسارت تن ندهیم و سرانجام، «بهارى» شویم.

- من چه داشتم که بگویم؟ این شعر از خاطرم گذشت:

روزى که در آن نکرده‏اى کار

 

آن روز ز عمر خویش مشمار

     

 

گفتم گفت (نشر معارف)، ص:51 -  55