مقایسه قدرت اجتماعى در ایران، فرانسه و روسیه پیش از انقلاب‏
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مقایسه قدرت اجتماعى در ایران، فرانسه و روسیه پیش ا


قدرت اجتماعى، متشکل از گروه‏هاى اجتماعى فعالى است که بر پایه ارزش‏ها و باورهاى مسلط و مشترک به هم نزدیک شده‏اند و زمانى که قدرت سیاسى توانایى و یا اراده تأمین ارزش‏ها و خواسته‏هاى آنها را نداشته باشد، گروه‏هاى اجتماعى مأیوس‏شده به دنبال رهبر یا رهبرانى که بتوانند خواسته‏ها و نظرات آنها را تعقیب و تأمین نمایند، حرکت خواهند کرد. در ایجاد و تشکل قدرت اجتماعى، همان‏طور که قبلًا بیان شد سه رکن اساسى قابل تشخیص هستند: مردم، رهبرى و ایدئولوژى.



الف) مشارکت مردمى‏
در فرانسه و روسیه میزان مشارکت مردم در براندازى رژیم‏هاى مستبد حاکم بسیار اندک بود و حتى در فرانسه همان‏طور که گفته شد، مردم نقش عمده‏اى نداشتند  و رژیم فرانسه به‏خاطر ضعف‏هاى خود الزاماً تسلیم شد.
در روسیه تعداد محدودى از کارگران کارخانجات پطرزبورگ و سربازان پادگان همان شهر سر به شورش برداشته و موجبات سقوط خانواده رومانوف را فراهم کردند.
اما در انقلاب اسلامى ایران همان‏طور که در بخش دوم توضیح داده شد، به استثناى اقلیتى محدود و بخش اعظم ارتش که وابسته به نظام شاه بودند، همه اقشار مردم از همه طبقات و گروه‏هاى اجتماعى، در سراسر کشور اعم از شهرها و روستاها، همه و همه چرخ‏هاى اقتصادى و ادارى کشور را از کار انداختند و در مقابل رژیم تا دندان مسلح با دست خالى ایستادند و آن را ساقط کردند. مطالعات بعدى نیز نشان داد که بعد از پیروزى انقلاب‏هاى فرانسه و روسیه که زنجیرهاى استبداد و دیکتاتورى گسسته شده بود و زمینه مناسب براى ایجاد آگاهى سیاسى و مشارکت توده‏هاى مردم فراهم‏شده بود، به تدریج و به علت بى‏میلى به حاکمیت‏هاى بعد از انقلاب، اعم از میانه‏روها و رادیکال‏ها، این مشارکت رو به کاهش نهاد. تاریخ و آمار مشارکت مردم در انتخابات بعد از انقلاب این نظریه را ثابت مى‏کند.
اما توده‏هاى ملت ایران بعد از پیروزى انقلاب اسلامى در رأى‏گیرى‏هاى مکرر و پى در پى شرکت کردند و حتى در شرایط بحرانى و بمباران شهرها، هیچ‏یک از انتخابات لازم براى تداوم فعالیت‏هاى سیاسى نظام جمهورى اسلامى متوقف نشد و یا به تأخیر نیفتاد.
در 22 سال گذشته، مردم کشور ما در بیش از بیست و دو انتخابات که عبارتند از انتخابات ریاست‏جمهورى، انتخابات مجلس شوراى اسلامى، انتخابات مجلس خبرگان، تعیین نوع حکومت، و رفراندوم‏هاى قانون اساسى و انتخابات شوراهاى اسلامى شرکت کردند. آمار مشارکت روزافزون مردم در این رأى‏گیرى‏ها چشم‏گیر و جالب توجه است. و از همه مهم‏تر حضور همه ساله مردم در اجتماعات و تظاهرات میلیونى که به مناسبت سالگرد انقلاب صورت مى‏گیرد، نشانه حضور، بیدارى و حمایت مردم از انقلابشان مى‏باشد.
ب) رهبرى‏
نقش و شخصیت رهبر به‏ویژه زمانى روشن‏تر و برجسته‏تر مى‏شود که آرمان‏هاى ایدئولوژیک گروه‏هاى انقلابى پراکنده و غیرمنسجم باشد و یا سازماندهى آن ضعیف باشد. در این صورت نقش و اهمیت رهبرى در پروسه انقلاب، در طول زمان توسعه مى‏یابد.
از طرف دیگر نقش رهبران انقلاب را در سه بعد مهم مى‏توان مشاهده کرد که عبارت است: ایدئولوگ انقلاب، فرمانده و نهایتاً رهبر به عنوان معمار نظام بعد از پیروزى انقلاب.
در بررسى و مقایسه اجمالى میان نقش رهبران در سه انقلاب مورد بحث، مشاهده خواهیم کرد که در این رکن از انقلاب نیز مانند رکن مردم، انقلاب اسلامى داراى قدرت، امتیازات و ویژگى‏هایى فوق‏العاده و استثنایى بوده است که دو انقلاب فرانسه و روسیه از آن بى‏بهره بودند.
1. در انقلاب‏هاى فرانسه و روسیه، رهبران انقلاب از طبقات متوسط و بالاى جامعه بودند در حالى‏که در انقلاب اسلامى ایران رهبران انقلاب وابسته و متعلّق به طبقات محروم و فقیر جامعه بودند.
2. در انقلاب‏هاى فرانسه و روسیه، به ویژه در انقلاب روسیه، رهبران، مدافع و نماینده طبقه‏اى بودند که خود متعلق به آن طبقه نبودند ولى در انقلاب اسلامى رهبران انقلاب دقیقاً مدافع طبقه‏اى بودند که از آن طبقه برخاسته بودند.
3. در انقلاب‏هاى فرانسه و روسیه طبقه روشنفکر و تحصیل‏کرده، رهبرى انقلاب را برعهده داشتند و اشراف و روحانیون نقش ضدانقلاب را بازى مى‏کردند. در حالى‏که در انقلاب اسلامى، رهبرى ضد انقلاب را روشنفکران وابسته به چپ و راست برعهده داشتند و روحانیون نقش اصلى را در هدایت انقلاب بازى مى‏کردند.
4. در انقلاب فرانسه و روسیه ما به چهره شاخصى که همه ویژگى‏هاى سه‏گانه رهبرى را در خود داشته باشد و از نظر ارائه ایدئولوژى، فرماندهى انقلاب و سازندگى بعد از انقلاب، داراى استعداد، نبوغ و قدرتى همچون رهبرى در انقلاب اسلامى باشد، برخورد نمى‏کنیم.
در انقلاب فرانسه، چهره‏هایى مانند لافایت، روبسپیر و دوک دورلئان مطرح هستند که‏هیچ‏کدام رهبرى انقلاب را در تمام دوران شکل‏گیرى و پیروزى آن به طور جامع در دست نداشتند.
در انقلاب روسیه، لنین از چهره‏هاى شاخص و برجسته مى‏باشد. وى، در واقع داراى امتیازات و استعدادها و نبوغ مشخصى بود که در تحقق انقلاب اکتبر 1917 نقش اصلى و محورى داشت، در حالى‏که در سقوط رژیم رومانوف‏ها در فوریه همان سال مطلقاً نقشى نداشت. چهره‏هایى مانند زینوویف، کامنف، استالین، تروتسکى و کرنسکى هم از شهرت ویژه‏اى برخوردار بودند ولى آنها هم دخالتى در سقوط رژیم نداشتند. در حقیقت سقوط رژیم تزارى در اثر یک حرکت خودجوش و بدون رهبرى صورت گرفت.
به طور خلاصه مطالعات ما نشان مى‏دهد که نه در انقلاب فرانسه و نه در انقلاب روسیه به چهره‏اى با ویژگى‏هاى ایدئولوگ و فرمانده انقلاب برخورد نمى‏کنیم. آنهایى را که نام بردیم هیچ‏کدام نه ایدئولوگ انقلاب بودند و نه فرمانده آن، بلکه سازندگان و معماران دولت‏هاى بعد از انقلاب بودند. آنها اشخاصى بودند که بر اسب سرکش تحولات بعد از سقوط نظام، سوار شده در سیر تحولات بعدى اثر گذاردند. در حالى‏که در انقلاب اسلامى رهبر انقلاب حضرت امام خمینى (قدس سره) با برخوردارى از جایگاه مرجعیت دینى و با نبوغ، قدرت و ویژگى‏هاى خاصى که داشت و در نوع خود بى‏نظیر بود، در طول ربع قرن، نقش ایدئولوگ، فرمانده و معمار انقلاب را به نحو احسن بر عهده گرفت و نقش خود را ایفاء کرد.
ج) ایدئولوژى‏
تنها عامل مشروعیت و انسجام در جامعه و نظام قبل از انقلاب هر سه کشور، نهادهاى پادشاهى بود که در موقعیت انقلابى، بى‏اعتبار شده بود، بنابراین ایدئولوژى‏هاى انقلاب موظف بودند تجدید بنا و اعمال قدرت دولتى را بر مبناى جدیدى توجیه و استدلال کنند.
ضمناً مکاتب مطرح‏شده به نخبگان انقلابى کمک مى‏کند تا انسجام و تشکل لازم را براى حرکت توده‏ها در جهت مبارزات و فعالیت‏هاى سیاسى تحقق بخشند.
با بررسى اجمالى ایدئولوژى‏هاى حاکم بر انقلاب‏هاى مورد نظر در مى‏یابیم که مکتب‏هاى لیبرالیسم و مارکسیسم در فرانسه و روسیه با برداشت‏هاى مادى براى پیروان خود افق محدودى در همین‏دنیا و تنها از یک زاویه فراهم مى‏کردند و نقش مهمى نیز در ایجاد انگیزه لازم در براندازى رژیم‏هاى پادشاهى فرانسه و روسیه نداشته‏اند و حتى در پیاده‏کردن ارزش‏ها و معیارهاى خود، بعد از سقوط نظام‏هاى مطرود با مشکل مواجه شده‏اند و الزاماً تغییرات زیادى بر نظریات تئوریکى خود اعمال کرده‏اند. از طرف دیگر هر دو مکتب براى مردم فرانسه و روسیه نامأنوس بود و با بنیان‏هاى عقیدتى عامه مردم که غالباً مذهبى بود، معارضه مى‏کرد. لذا این ایدئولوژى‏ها هرگز نتوانستند خمیرمایه لازم را در ایجاد تشکل، انسجام، و وحدت اقشار و توده‏هاى جوامع خود فراهم کنند و تنها به عنوان ایدئولوژى طبقه خاص روشنفکر باقى ماندند.
در حالى‏که مکتب اسلام از 1400 سال قبل به ایران وارد شده بود و مردم با آن مأنوس بودند و قاطبه مردم به آن اعتقاد داشتند و با آن زیسته بودند و در تار و پود زندگى آنها نفوذ و رسوخ کرده بود. این مکتب با توجه به جهان‏بینى الهى، افق بسیار وسیعى براى پیروان خود فراهم مى‏کند که علاوه بر آنکه سعادت اخروى را نوید مى‏دهد، براى همین دوره کوتاه زندگى در این دنیا نیز دستورالعمل‏ها و راهنمایى‏هاى لازم را براى امور زندگى روزمره فردى و اجتماعى و اداره جامعه در جهت تأمین سعادت دنیوى فراهم کرد به ویژه آن که مکتب تشیع با برخوردارى از جوهره لازم انقلابى خود، زمینه‏هاى کاملا مساعدى در پروسه انقلاب اسلامى ایران فراهم آورده بود.
انقلاب‏هاى فرانسه و روسیه نه تنها بر علیه دولت بلکه بر علیه روحانیّت و کلیسا خروشیده بودند. کلیسا در فرانسه، فرانسوى شد و از حیطه اقتدار پاپ در واتیکان خارج گردید. در روسیه مطرود و مقهور شد. در حالى‏که در انقلاب اسلامى تمام روحانیت شیعه بر علیه دولت قیام کرد و انقلاب را رهبرى نمود.
موفقیت ایدئولوژى انقلاب اسلامى، ارزش و علامت ممیزه انقلاب ایران بود. این ایدئولوژى پاسخى قدرتمند به خواسته‏هاى سیاسى شده معاصر و در عین حال مأیوس‏شده از مکاتب مادى بود. این ایدئولوژى امتیاز قابل توجهى بر کمونیسم که با مذهب در تعارض بود، داشت. به جاى آنکه مانند کمونیسم جایگزینى جدید براى مذهب خلق کند، مذهب پرشور و مهاجمى را که وجود داشت به کار گرفت و با ابزار ایدئولوژیک مورد نیاز براى جنگ در صحنه سیاست، مجهز گردید و با این عمل، کمک بزرگ و ممتازى به تاریخ جهان کرد.
بنا به گفته زاگورین، نویسنده آمریکایى، اگر امروز کسى بپرسد در تئورى انقلاب مارکس چه چیز معتبر و چه چیزى بى‏اعتبار است، جواب باید این باشد که آن تئورى، دیگر به گذشته و تاریخ تعلق دارد. عدم تناسب نظریه مارکس، آنگاه آشکار شد که برخلاف پیش‏بینى مارکس، انقلاب‏ها در پیشرفته‏ترین کشورهاى غربى تحقق نیافت و در عوض سوسیالیسم در عقب‏افتاده‏ترین جوامع کشاورزى، یعنى روسیه و چین، به مرحله اجرا در آمد. با توسعه تحقیقات بر روى بسیارى از انقلاب‏ها این امر به اثبات رسید که مدل مارکس به خاطر ساده‏انگارى بیش از حدّ آن، غیرقابل بهره‏بردارى است و در حقیقت مانعى براى درک بیشتر انقلاب‏ها است.
بدین ترتیب ملاحظه مى‏گردد که رمز پیروزى انقلاب اسلامى را تنها مى‏توان در عظمت، مدیریت و میزان اعمال گسترده سه رکن انقلاب؛ یعنى مردم، رهبرى و مکتب جستجو کرد که توانست برخلاف پیش‏بینى‏ها و محاسبات تحلیلگران و همراه با حیرت جهانیان، نظام قدرتمند و کهن شاهنشاهى را به زانو درآورد و آن را سرنگون سازد.
پیروزى انقلاب‏هاى فرانسه و روسیه ناشى از انسجام، استحکام و قدرت نیروهاى انقلابى نبود، بلکه به خاطر ضعف بنیادین رژیم‏هاى حاکم بود که ساختار حکومتى را شدیداً پوساند. بحران‏هاى نظامى- اقتصادى و فشارهاى بین‏المللى، این ضعف را تشدید کرده بود. به طورى که سقوط نظام سیاسى را امرى اجتناب‏ناپذیرى ساخت.
در واقع گروه‏هاى اجتماعى رقیب در جوّى ناشى از خلأ قدرت و حاکمیت سیاسى به عنوان وارثان نظام از هم پاشیده وارد صحنه شدند و به‏عنوان نیروهاى انقلابى به تلاش و رقابت برخاسته، قدرت را به دست گرفتند.
ملاحظه مى‏گردد که انقلاب اسلامى در مقایسه با انقلاب‏هاى فرانسه و روسیه به مراتب از عظمت بیشترى برخوردار است.
پیروزى انقلاب اسلامى بیشتر در کانون‏ها سیاسى- آکادمیک موجب حیرت شد که بر اساس مطالعات خود در مورد انقلاب‏هاى گذشته، هرگز نمى‏توانستند تصور کنند که چنین حادثه‏اى در ایران اتفاق افتد.
تدا اسکاچپل در این زمینه مى‏گوید:
سقوط رژیم شاه و آغاز نهضت انقلابى ایران، از 1977 تا 1979، یک شگفتى ناگهانى براى ناظرین خارجى بود. از دوستان شاه گرفته تا روزنامه‏نگاران و دانشمندان علوم سیاسى و اجتماعى از جمله آنهایى که همچون من به اصطلاح کارشناس انقلاب‏ها هستند. همه ما حوادث انقلاب را با حیرت و ناباورى نظاره مى‏کردیم. بالاتر از همه، انقلاب ایران پدیده‏اى کاملًا خلاف قاعده و طبیعت بود. این انقلاب محقّقاً یک انقلاب‏ اجتماعى است، با این حال پروسه انقلاب و مخصوصاً حوادثى که منجر به سقوط شاه شد، عللى را که در مطالعه تطبیقى خود بر انقلاب‏هاى فرانسه، روسیه و چین مطرح کرده بودیم، طرد کرد. انقلاب ایران آشکارا آن قدر مردمى بود و آن قدر روابط اساسى و بنیادهاى فرهنگى- اجتماعى و اقتصادى- اجتماعى را در ایران تغییر داد که حقیقتاً نمونه‏اى از انقلاب‏هاى اجتماعى- تاریخى بزرگ مى‏باشد.
اینک این سؤال مطرح مى‏گردد که اگر انقلاب‏هاى فرانسه و روسیه را انقلاب‏هاى کبیر بنامیم، انقلاب اسلامى را چه بنامیم و اگر انقلاب اسلامى، انقلابى واقعى و تمام عیار است، آنچه را که در فرانسه و روسیه رخ داده است، چه باید نامید؟ ظاهراً گفته اسکاچپل صدق مى‏کند: انقلاب‏هاى فرانسه و روسیه آمدند و ساخته نشدند. انقلاب اسلامى ایران نیامد بلکه با توجه به شرایط موجود ساخته شد. آن هم نه به سادگى بلکه با تجهیز همه امکانات مردمى سراسر کشور، از همه اقشار و طبقات اجتماعى و با رهبرى قوى و پرداخت بهایى گزاف که همانا قربانى‏کردن چند ده هزار انسان عاشق انقلاب بود. به همین دلیل بود که ظهور و پیروزى انقلاب اسلامى شگفتى همگان را برانگیخت.

انقلاب اسلامى : زمینه‏ها و پیامدها، ص:234 -  241