عوامل شتاب‏زاى انقلاب‏
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: عوامل شتاب‏زاى انقلاب‏

 

یکى از مسایلى که بعد از پیروزى هر انقلابى توجه تحلیل‏گران تحولات انقلاب و حتى توجه گروه‏هاى سیاسى موافق و مخالف را به‏خود جلب مى‏کند، این است که چه عامل و یا عواملى موجب سرعت گرفتن تحولات سیاسى- اجتماعى و سیر حوادثى که نهایتاً منجر به پیروزى انقلاب مى‏باشد گردیده است. به‏عبارت دیگر چه عواملى موجب از هم گسیختن شیرازه امور و بر هم خوردن سیستم و نظام حاکم شده و کنترل امور را از دست قدرت سیاسى خارج و بر تحرک قدرت اجتماعى افزوده است و عامل تسریع در بروز و پیروزى انقلاب چه بوده است. همان‏طور که در فصل اول بیان شد، این عوامل را «عوامل شتاب‏زا» مى‏نامند.


در رابطه با پیروزى سریع و غیرقابل پیش‏بینى انقلاب اسلامى تاکنون بحث‏هاى زیادى شده و کتاب‏هاى متعددى به چاپ رسیده است. به‏ویژه در جهان غرب و به‏خصوص در آمریکا تحلیل‏هاى متفاوت و نظریات گوناگونى عمدتاً به‏منظور شناسایى و تعیین عامل و یا عوامل اصلى در سقوط رژیم شاه ارائه شده است و مسئولان وقت آمریکا نیز براى دفاع از خود دست به انتشار خاطرات آن دوران زده‏اند. ازجمله مى‏توان از خاطرات کارتر، رئیس‏جمهور؛ برژینسکى، مشاور امنیت ملى؛ ونس، وزیر امورخارجه؛ سولیوان، سفیر آمریکا در تهران و هامیلتون جردن، رئیس کاخ سفید در آن دوران نام برد. شاه معدوم نیز در این زمینه مطالبى را به رشته تحریر درآورده است. آنچه را که مى‏توان از دیدگاه‏هاى مختلف و برداشت‏هاى متفاوت استنباط کرد این است که هر تحلیل‏گر و هر گروه سیاسى، ضمن اینکه عامل خاص و موردنظر خود را به‏عنوان عامل اصلى مطرح مى‏کند، تأثیر عوامل دیگر را نیز به‏عنوان عوامل جنبى و تبعى نادیده نمى‏انگارد.

نظراتى که تاکنون در این زمینه ارائه شده است که چرا و چگونه کشورى که کارتر آن را در دى‏ماه 1356 جزیره ثبات و آرامش دانست و فرمانرواى آن را قدرتمندترین و لایق‏ترین رهبر کشورهاى خاورمیانه خطاب کرد[1] در طول یک سال آن‏چنان متلاطم و متحول شد که پیروزى انقلاب اسلامى را که براى بسیارى از مردم چه در داخل و چه در خارج از کشور غیرقابل پیش‏بینى بود، به‏دنبال آورد.

هر پدیده و تحول سیاسى- اجتماعى به‏طور طبیعى داراى زمینه‏هاى تاریخى نسبتاً مفصلى مى‏باشد که بدون برخوردارى از چنان زمینه تاریخى، احتمال وقوع آن منتفى است. ولى در اینجا بحث بر سر این نیست که زمینه تاریخى انقلاب اسلامى به چه زمانى بازمى‏گردد و براى شناخت دقیق سنگ‏بناى انقلاب اسلامى باید به چه زمانى بازگشت، بلکه توجه معطوف به عوامل فورى بروز انقلاب مى‏باشد که به‏صورتى اجتناب‏ناپذیر، موجب پیروزى انقلاب در تاریخى معین (یعنى 22 بهمن 1357) گردید.

از مجموعه نظراتى که تاکنون ارائه شده و با توجه به اسناد و اطلاعاتى که در دسترس مى‏باشد و براساس دیدگاه‏ها و تحلیل‏هاى متفاوت، چهار عامل عمده استنباط مى‏شود:

الف) اجراى حقوق‏بشر کارتر؛

ب) ابتلاى شاه به بیمارى سرطان؛

ج) تلاش شاه در مدرنیزه کردن سریع کشور؛

د) انتشار مقاله توهین‏آمیز در روزنامه اطلاعات درباره رهبر انقلاب و جریحه‏دارساختن احساسات مذهبى مردم.

الف) اجراى حقوق بشر کارتر

براساس دیدگاه اول، طرح سیاست حمایت کارتر، رئیس‏جمهور آمریکا، از حقوق‏بشر و فشارى‏که او به حکام دیکتاتور وابسته به آمریکا در جهان سوم از جمله شاه ایران وارد آورده بود منجر به این گردید که فشار لازم براى مهار مخالفین کاهش یابد و سیاست لیبرالیزه کردن در این جوامع که هنوز آمادگى بهره‏بردارى صحیح از آزادى را نداشتند، موجب ازهم گسیختن روند طبیعى زندگى و نظام سیاسى ایران شد.

این نظریه که لیبرالیسم آمریکایى بر شاه تحمیل شده بود، نه تنها در آمریکا بلکه در ایران هم معتقدان زیادى داشت. در آمریکا، جمهورى‏خواهان و جناح محافظه‏کار و حتى بعضى از لیبرال‏ها این نظریه را به‏عنوان یک اصل پذیرفتند که تلاش دولت کارتر در اعمال حقوق‏بشر و تغییر جدى و کنار نهادن سیاست‏هاى دولت‏هاى قبلى آمریکا در قبال ایران، عامل اصلى سقوط شاه بوده است. این‏طور استدلال مى‏شد که این تغییر سیاست و تحمیل لیبرالیسم به شاه، در روحیه او تأثیرى عمیق گذارد و موجب تشویق مخالفین و نهایتاً موجب سرنگونى وى گردید.

در ایران نیز عده‏اى از طرفداران شاه و حتى بخش مهمى از لیبرال‏ها، سقوط شاه را به اعمال سیاست حقوق‏بشر کارتر مربوط مى‏دانند. این اعتقاد از موارد نادرى است که لیبرال‏هاى ایران با محافطه‏کاران آمریکا بر آن توافق دارند و على‏رغم سایر اختلافاتشان، مشترکاً معتقدند بدون اعمال سیاست حقوق‏بشر کارتر، شاه سقوط نمى‏کرد.

«کرک پاتریک» نماینده دائمى آمریکا در سازمان ملل‏متحد در دوره ریاست‏جمهورى ریگان، از جمله کسانى است که این اتهام را به دولت کارتر وارد مى‏کند. او در این زمینه چنین مى‏گوید:

دولت کارتر سیاست‏هاى تنظیم‏شده گذشته را متوقّف کرد و دوره جدیدى براساس مبارزات تأمین حقوق‏بشر آغاز نمود. نتیجه این عدم تداوم در سیاست خارجى آمریکا منجر به جایگزینى رژیم‏هاى دوستانه با رژیم‏هاى غیردوستانه شد. دولت کارتر درحالى‏که فعالانه در سقوط دولت‏هاى اتوکرات غیرکمونیست شرکت داشت، در مورد توسعه‏طلبى کمونیست‏ها بى‏تفاوت بود. اولین قربانیان سیاست‏هاى حقوق‏بشر کارتر، شاه ایران و سوموزا در نیکاراگوئه بودند.[2] مهندس بازرگان نیز در تأیید این مسئله مى‏نویسد:

گام جسورانه و مبتکرانه‏اى که در آغاز سال 56 ... در پشتیبانى از مبارزین و زندانیان ... برداشته شد، تأسیس جمعیت ایرانى دفاع از آزادى و حقوق‏بشر بود. این مؤسسه با حسن‏استفاده از سیاست جدید «حقوق‏بشر» دولت آمریکا که روى مصالح خودشان و رقابت با شوروى در دنیا عمل کرده و زیر همان عنوان به شاه فشار مى‏آورند که اختناق و خشونت‏ها را تخفیف داده، رعایت آزادى و حقوق ملت را بنماید، براى خود یک نوع مصونیّت نسبى و امکانات محدود عملى که قبلًا سابقه نداشت، کسب نمود ....

وى آنگاه در تأیید نظر خود اضافه مى‏کند:

کسینجر در یادداشت‏هاى بعدى خود اعمال حقوق‏بشر در ایران را از جمله خیانت‏هاى کارتر به آمریکا و عامل از دست رفتن شاه و پیروزى انقلاب ایران قلمداد کرده بود.[3]

در اینجا دو سؤال مطرح است: یکى اینکه براساس اسناد و مدارک منتشره، آیا دلیلى بر وجود فشار و تحمیل سیاست لیبرالیسم به شاه بوده است و دیگر اینکه چه جناح و گروهى از چنین سیاستى بهره برده‏اند و یا بدان وابسته بوده‏اند؟

در مورد سؤال اول مى‏توان اثبات کرد که نه‏تنها دلیلى بر اعمال و تحمیل چنین فشارى وجود ندارد، بلکه شواهد و قراین زیادى خلاف آن را ثابت مى‏کند. بدین معنا که برنامه فضاى باز سیاسى شاه ارتباطى با حقوق‏بشر کارتر نداشت و اصولًا دولت کارتر ایران را از اصول کلى اجراى حقوق‏بشر مستثنى کرده بود.

آنتونى پارسونز، سفیر وقت انگلیس در ایران، در این‏باره چنین مى‏گوید:

بسیارى از مردم مى‏گفتند که این برقرارى آزادى، نتیجه فشار مستقیمى است که از طرف دولت کارتر به شاه وارد مى‏شود ... من این نظریه را در آن هنگام نپذیرفتم و اکنون نیز نمى‏پذیرم. در حقیقت نخستین اشعه آزادى از اواخر سال 1976 یعنى دو یا سه ماه پیش از مراسم انتقال ریاست‏جمهورى به کارتر به چشم مى‏خورد. من تردیدى ندارم که شاه با آن فرصت‏طلبى معمول خود، چنین استنباط کرده بود که نگرش انسانى‏تر و دموکراتیک‏تر از طرف او سبب مى‏شود، نزد رئیس‏جمهور آمریکا عزیر شود.[4]

ویلیام سولیوان در خاطرات خود مى‏نویسد که وقتى براى اولین‏بار به‏عنوان سفیر آمریکا در ایران به ملاقات پرزیدنت کارتر رفته بود تا رهنمودهاى رئیس‏جمهور آمریکا را در مورد ایران بشنود با کمال تعجب مشاهده مى‏کند که تنها چیزى که کارتر از آن صحبت به میان نمى‏آورد و توجهى بدان ندارد، مسئله رعایت حقوق‏بشر در ایران مى‏باشد. او چنین مى‏گوید:

موقع عزیمت به ایران در ملاقات با کارتر، نامبرده بر اهمیت استراتژیک ایران براى ایالات متحده آمریکا و متحدین غربى ما تأکید کرد. او سپس از شاه به‏عنوان یک دوست نزدیک و یک متحد قابل‏اعتماد براى آمریکا یاد کرد و به گرمى از وى پشتیبانى نمود. کارتر همچنین اهمیت ایران را به‏عنوان یک عامل ثبات براى امنیت منطقه حساس خلیج فارس مورد تأکید مجدد قرار داد و در خاتمه موضوع قیمت نفت و سایر مسائل مورد علاقه بین ایران و آمریکا را متذکر شد و از من خواست اگر سؤالى دارم، مطرح نمایم.[5]

سولیوان مشاهده مى‏کند على‏رغم آنکه کارتر با شعار حقوق‏بشر به کاخ سفید رفته بود و در دوران مبارزات انتخاباتى خود در انتقاد از رؤساى‏جمهور قبلى از حزب جمهورى‏خواه به حمایت آنها از شاه و فروش اسلحه به رژیم دیکتاتورى ایران اشاره مى‏کرد، اکنون کوچک‏ترین اشاره‏اى به این موضوع نمى‏کند. وى با تعجب نظر کارتر را در این زمینه جویا شود که کارتر با اکراه پاسخ مى‏دهد:

البته در زمینه حقوق‏بشر مسایلى وجود دارد و از او (سولیوان) خواست که ضمن ملاقات‏هاى خود با شاه سعى کند وى را قانع کند که سیاست کلى خود را در این زمینه تعدیل نماید.[6]

نکته مهم‏تر اینکه کارتر قول داده بود روابط اقتصادى، سیاسى و سیاست‏هاى نظامى- امنیتى خود را با سایر کشورها براساس میزان رعایت حقوق‏بشر در آن کشورها تنظیم کند. درحالى‏که در مورد ایران این اصل اساسى سیاست‏هاى دولت کارتر نادیده گرفته و مستثنى شده بود.

صرف‏نظر از خدمات و مبادلات نظامى، در زمینه مبادلات اقتصادى نیز صادرات آمریکا به ایران در این دوره افزایش چشمگیرى مى‏یابد. در دوران حکومت کارتر، صادرات به ایران به مرز 6/ 3 میلیارد دلار رسید و علاوه بر آن، وى یک قرارداد چند میلیارد دلارى براى تأسیس پنج نیروگاه اتمى در ایران امضا کرد. کارتر در موقع امضاى قرارداد مزبور اظهارداشت:

ما قرارداد هسته‏اى را با ایران امضا کردیم که موجب فراهم کردن میلیاردها دلار تجارت براى صنایع آمریکا و اشتغال فراوان براى مردم آمریکا شد، در عین‏حال از اصول سیاست‏هاى ما درباره عدم افزایش تسلیحات هسته‏اى تخطّى نمى‏کند.

در اینجا نیز تنها چیزى که کارتر به آن اشاره نمى‏کند، رعایت حقوق‏بشر در ایران است.

در مورد فروش تسلیحات، کارتر از فورد و نیکسون رؤساى‏جمهور سلف خود هم در ارضاى نیّات شاه پیشى مى‏گیرد. در طول اولین سال حکومت کارتر تحویل سلاح به ایران به حد اعلاى خود (4/ 2 میلیارد دلار) رسید. علاوه بر آن از ژانویه 1977 تا دسامبر 1978 میانگین سالیانه ارزش سلاح‏هاى تحویل شده به ایران بیش از هر یک از سال‏هاى زمامدارى فورد و نیکسون بود.[7]

در زمینه فروش اسلحه به ایران بحث‏هایى که میان مسئولان دولتى و نمایندگان کنگره شده است، جالب توجه و بیانگر سیاست واقعى دولت کارتر در خصوص رژیم شاه مى‏باشد. این گفتگوها نشان‏دهنده عدم تغییر روابط ایران و آمریکا در دولت جدید نسبت به گذشته است. مسئله فروش هواپیماهاى اطلاعاتى و جاسوسى آواکس به ایران، فرصت بسیار مناسبى براى آزمایش تز حقوق‏بشر کارتر بود. وقتى که در مذاکرات کمیته فرعى روابط خارجى سناى آمریکا از «آلفرد آترتون» نماینده وزارت امورخارجه و «اریک ون‏مربود»[8] نماینده وزارت دفاع سؤال شد که آیا دولت کارتر هیچ ارتباطى میان فروش اسلحه و حقوق‏بشر در ایران ایجاد کرده است. آنان در پاسخ هیچ شکى باقى نگذاشتند که تا آنجا که به فروش اسلحه به ایران مربوط است دولت کارتر مطلقاً قصد تغییر سیاست گذشته را ایران از نظر ارتباط دادن دو سیاست فوق‏الذکر مستثنى مى‏باشد.[9]

کریستوس خواندیس- محقق قبرسى‏الاصل که در دوران انقلاب مدتى را در ایران گذراند- پس از بررسى وسیع از اسناد و مدارک موجود در آمریکا و اسناد مکشوفه و منتشر شده از داخل سفارت آمریکا در ایران چنین نتیجه‏گیرى مى‏کند:

حقوق‏بشر کارتر نه تشکیل‏دهنده اسب تراواى کارتر در دربار شاه بود و نه عامل اصلى در بروز انقلاب به‏حساب مى‏آمد. انقلاب دیر یا زود، با حقوق‏بشر کارتر و یا بدون آن صورت مى‏گیرد. این در حقیقت ناشى از تضادهاى درونى جامعه ایران بود، تضادهایى که با نقش وسیعى که آمریکا در طول 25 سال در ایران داشت، افزایش یافته بود و یک رژیم ظاهراً با ثبات و محکم را متلاشى و تحت امواج اصلى‏ترین انقلاب مردمى آن را ساقط کرد.[10]

البته این امر را نباید نادیده گرفت که از آذرماه 56 با الهام از مسئله حمایت کارتر از حقوق‏بشر جنب و جوشى در میان لیبرال‏ها و غرب‏زده‏هاى ایران به‏وجود آمد و جمعیت‏ها و کانون‏ها و کمیته‏هایى تشکیل شد. نامه‏هاى سرگشاده و مقالات تندى نوشته شد. همه به این امید بودند که با استفاده از فضاى باز سیاسى و با کمک آمریکا جناح لیبرال بتواند به قدرت رسیده و ضمن حفظ روابط با آمریکا و در پرتو مساعدت آن، تحولى رفرمیستى به‏وجود آورد.

از معروف‏ترین این گروه‏ها مى‏توان از جمعیت طرفداران آزادى و حقوق‏بشر نام برد که هیئت اجرایى انتخابى آن را مهندس بازرگان، حسن نزیه، عبدالکریم لاهیجى، على‏اصغر حاج‏سیدجوادى و مهندس مقدم‏مراغه‏اى تشکیل مى‏دادند. اینان را که در فضاى باز سیاسى فرصت مقاله‏نویسى و سخنرانى یافته بودند و رسانه‏هاى گروهى داخلى و خارجى به‏عنوان گروه صاحب نفوذ در بین مردم و مخالف جدّى! رژیم معرفى مى‏کردند. على‏اصغر حاج‏سیدجوادى تندروترین! آنها بود. جمعى هم با عنوان کانون نویسندگان در باغ باشگاه ایران و آلمان و به دعوت انستیتو گوته شب‏هاى شعر در سایه یک کشور خارجى تشکیل مى‏دادند.

به قول خواندیس حقوق‏بشر کارتر تنها براى بخشى از مخالفان شاه، یعنى لیبرال‏ها اهمیت خاص داشت. در حقیقت اعمال حقوق‏بشر فرصت‏هایى براى لیبرال‏هاى مخالف در کشورى به‏وجود آورد که قبلًا وارد یک مرحله انقلابى شده بود و در این مسیر تنها به‏ غیرمشروع‏تر کردن رژیم کمک مى‏کرد. ولى نقشى که لیبرال‏هاى مخالف در انقلاب بازى‏کردند یک نقش دست دوم بود. رُل اساسى توسط بازار و طبقات پایین‏تر اجرا مى‏شد ولیبرال‏هاى مخالف، محبوبیت چندانى در میان این طبقات که الهامات و رهبرى خود راازروحانیون مى‏گرفتند، نداشتند. براى این طبقات و روحانیون، حقوق‏بشر کارتر و سیاست‏لیبرالیزه کردن شاه به‏صورت حاشیه‏اى آن هم با طرح اعتراض و شکایاتشان مربوطمى‏شد.[11]

مهندس بازرگان در مصاحبه خود با «حامد الگار» استراتژى لیبرال‏ها را در نحوه استفاده از حقوق‏بشر کارتر این‏گونه بیان مى‏دارد:

وقتى که شریف امامى نخست‏وزیر بود با استفاده از حقوق‏بشر کارتر واقعاً آزادى‏هایى داده شده بود و امکان این بود که دو نفر دور هم جمع شوند و حرف بزنند و کوشش کنند ... آن وقت بحث روى انتخابات بود که ما شرکت بکنیم و یا نکنیم. عقیده نهضت‏آزادى و سایرین این بود که انتخابات یک مائده الهى است. دولت وقتى به مرحله‏اى رسیده است که مى‏گوید مى‏خواهیم آزادى انتخاب بدهیم، چه بهتر از این؟ ... حالا یا انتخابات مى‏شود و از این طرف، یعنى جبهه مخالف حالا چه روحانى چه ملى، چه نهضت‏آزادى، چه حزب فلان و ... ده بیست نفرى وارد مجلس مى‏شوند و یا نمى‏شوند. اگر نرفتند باز همین‏جا اینها را رسوا مى‏کنیم. مى‏گوییم آقاى کارتر، آقاى آمریکا، حقوق‏بشرت دروغ است.[12]

ب) ابتلاى شاه به بیمارى سرطان‏

دیدگاه دوم سرعت گرفتن حوادث و خارج‏شدن موتور انقلاب از کنترل رژیم را مرتبط با مسئله بروز بیمارى سرطان شاه مى‏داند. شاه در سال 1974 (1353) در سفرى تفریحى هنگام اسکى در شکم خود احساس درد مى‏کند و دو متخصص فرانسوى بیمارى را سرطان غدد لنفاوى تشخیص مى‏دهند و وى را از همان زمان تحت شیمى‏درمانى قرار مى‏دهند. شاه با توجه به ضعف‏نفْسى که داشت، اجازه نداد کسى از کسالت او آگاهى یابد. حتى اشرف خواهر دو قلوى او که نفوذ زیادى هم در روحیات و تصمیم‏گیرى‏هاى وى داشت ظاهراً از این مسئله‏مطلع نبود.[13] جالب آنکه سازمان اطلاعاتى سیا با همه کنترلى که روى مسائل مربوط به احوال و روحیات شاه داشت از این مسئله آگاه نبود. تأثیر این کسالت در روحیات شاه به دو طریق مورد بحث قرار گرفته است.

1. شاه با آگاهى از اینکه چند صباحى بیشتر زنده نمى‏ماند، تصمیم گرفته بود محیط و فضاى سیاسى ایران را براى واگذارى قدرت به فرزندش چه در حیات خود و چه در هنگام مرگ مساعد و فراهم نماید. شاه مى‏دانست با توجه به اینکه سررشته همه امور در دست اوست با غیبت از صحنه، شیرازه کارها از هم پاشیده و مانند زمان استعفاى پدرش، مشکلات زیادى براى فرزندش ایجاد خواهد شد که شاید سال‏ها طول بکشد تا بتواند احتمالًا کنترل امور را به دست گیرد. او در اعترافات خود به این مطلب اشاره مى‏کند:

من خواستم در زمان حیات خود در شرایط مطلوبى از توسعه فرهنگى و اقتصادى، سلطنت را به فرزندم منتقل کنم و با خونریزى و شدت عمل نمى‏توانستم به این هدف نایل شوم.[14]

2. تأثیر دیگرى که این بیمارى بر شاه داشت مسئله اثر داروهاى مسکن و تخدیرکننده بود. این داروها که بیمار را دچار نوعى تزلزل در اراده و تصمیم‏گیرى مى‏نماید شاه را بیش از پیش در اعتقادات گذشته خود به تقدیر و سرنوشت راسخ‏تر ساخت.[15]

عدم توانایى شاه در تصمیم‏گیرى قاطع در اعمال خشونت، یکى از مسائلى است که برژینسکى نیز بدان اشاره کرده بود. وى زمانى از حمایت شاهى دست برداشت که دیگر از ادامه حکومت پهلوى با توجه به روحیات شاه مأیوس شده بود. برژینسکى از جمله کسانى است که عامل اصلى و فورى سقوط شاه و پیروزى انقلاب اسلامى را ضعف شاه در تصمیم‏گیرى مى‏داند و معتقد است که على‏رغم حمایتى که از اقدامات شاه در سرکوبى مخالفان توسط دولت کارتر به‏عمل مى‏آمد، به‏خاطر مصرف داروهاى مخدر و تسکین‏دهنده، شاه نتوانست قاطعیت لازم را به خرج دهد.

 

برژینسکى با استناد به نظریه «کرین برینتون» استاد متوفاى تاریخ دانشگاه هاروارد که ضمن بررسى انقلاب‏هاى بزرگ تاریخى و حرکت‏هاى انقلابى در اروپاى غربى در قرن هیجدهم و نوزدهم نتیجه‏گیرى کرده بود که پیروزى هر انقلاب بیش از قدرت و عزم نیروهاى انقلابى، نتیجه ضعف و عقب‏نشینى قدرت‏هاى حاکم بوده است و هر رژیمى که در برابر نیروهاى انقلابى شدت‏عمل به خرج داده و بدون تردید و تزلزل با آنها روبه‏رو شده توانسته است انقلاب را شکست دهد و بالعکس رژیم‏هایى که با نیروهاى انقلابى از در سازش و مسالمت درآمده و براى آرام کردن آنها دست به عقب‏نشینى زده‏اند با دادن هر امتیازى موجب تجرى بیشتر انقلابیان گردیده و سرانجام سرنگون شده‏اند.

براساس این نظریه، برژینسکى، تنها راه نجات شاه را اعمال خشونت و خونریزى مى‏دانست. ولى شاه که از یک بیمارى مهلک رنج مى‏برد و مرگ خود را نزدیک مى‏دید قادر به اجراى چنین تصمیمى نبود.[16] نظریه‏پردازان این دیدگاه، معتقدند که شاه چون نتوانست مانند سال 42 با قاطعیت برخورد کند و به دادنِ امتیاز به مخالفان پرداخت، چنین سرنوشتى پیدا کرد.

این دیدگاه نیز مانند دیدگاه قبلى پایه و اساس محکمى ندارد چراکه شاه اصولًا فردى‏ضعیف‏النفس بود و صرفاً حمایت قدرت‏هاى بزرگ به او روحیه و قدرتى کاذب مى‏بخشید. در این دوران هم تا آخرین لحظات حکومتِ خود از حمایت کامل قدرت‏هاى بزرگ برخوردار بود.

شاه نیز هیچ‏گاه در اجراى نیات و خواسته‏هاى این قدرت‏ها از اعمال خشونت و خونریزى دریغ نکرد. در طول سال 57 کمتر روز و هفته‏اى بر مردم ایران گذشت بدون آنکه عده‏اى افراد بى‏گناه به خاک و خون نغلطند. فاجعه سینما رکس آبادان در 28 مرداد 1357 و بدتر از آن فاجعه جمعه سیاه در 17 شهریور که یادآور 15 خرداد 1342 بود، از جمله جنایاتى است که شاه در این دوره و به کمک نیروهاى پلیسى و نظامى خود انجام داد و موجبات قتل و جرح هزاران نفر را فراهم کرد.

ج) تلاش شاه در مدرنیزه کردن سریع کشور

دیدگاه دیگرى که از طرف موافقان و طرفداران شاه مطرح مى‏گردد و در حقیقت به حمایت از او در عین اقرار به اشتباهاتش، و نه خطاهایش، مى‏پردازد این است که شاه چون خدمتگزار و دلسوز کشور بود و مى‏خواست عقب‏افتادگى کشور را سریعاً جبران نموده و ایران را به دروازه تمدن بزرگ برساند، در اجراى سیاست‏هاى مدرنیزه کردن ایران- کشورى که هنوز در دوران زندگى کاملًا سنتى به‏سر مى‏برد- تسریع و شتاب به خرج داد و چون جامعه سنتى ایران نمى‏توانست اجراى این همه پروژه‏ها را در مدتى بسیار کوتاه هضم نماید، دچار مشکلات پیچیده‏اى شد و در نتیجه ناراحتى‏ها و نارضایتى‏ها رشد کرد و موجبات سقوط نظام را فراهم کرد. شاه خود در این زمینه چنین مى‏گوید:

من مى‏خواستم قرن‏ها عقب‏ماندگى کشور خود را با یک برنامه ضربتى 25 ساله جبران کنم و همه گرفتارى‏ها از سرعت‏عمل و شتاب‏زدگى در اجراى این برنامه بود. براى اجراى این برنامه ضربتى ما به یک دوره اضطرارى نیازمند بودیم.[17]

«آنتونى پارسونز» سفیر انگلیس در ایران در اواخر حکومت شاه، از دیگر افرادى است که به این نظریه معتقد هستند. او چنین مى‏نویسد:

من در بحث‏هایى که با او (شاه) داشتم در تحلیل‏هاى خود همواره بر این نکته تأکید مى‏کردم که طغیان شدید و ناگهانى احساسات عمومى نتیجه طبیعى پانزده سال فشارى است که او با اصرار در مدرن‏سازى کشور به مردم ایران تحمیل کرده است. چون این مدرن‏سازى، نیروهاى سنتى ایران را زیرپا گذاشته و نابرابرى ثروت را به‏شدت دامن‏زده و شهروندان فقیر را در وضعیت دلخراشى قرار داده است، بنابراین نباید تعجب کرد از اینکه امواج احساسات مردم جاى خود را به امواج مخالفت‏ها داده است.[18]

در بى‏پایه بودن دیدگاه و پوچ‏بودن محتواى سیاست مدرنیزاسیون شاه، کمتر کسى تردید مى‏کند. نگاهى به واقعیات و پیامدهاى سیاست شاه در ده سال آخر حکومت وى، خود دلیلى قوى بر رد این نظریه است.در این دوره درآمد نفت به چندین برابر افزایش یافت و به مرز بیست میلیارد دلار رسید. اما این درآمد اضافى یکجا و بى‏آنکه به خزانه مملکت سپرده شود در اختیار سیستم مالى و پولى و انحصارهاى بلوک غرب به‏صورت سپرده‏هاى بانکى و اعتبارات قابل تمدید و در حقیقت مداوم، وام به کشورهاى غربى یا وابسته به بلوک غرب، خرید سهام کارخانه‏ها و شرکت‏هاى ورشکسته اروپایى و آمریکایى و بیش از همه، خریدهاى دیوانه‏وار و البته پردرآمد براى فروشندگان آنها؛ یعنى اسلحه و رآکتورهاى اتمى قرار مى‏گرفت. این همه بذل و بخشش و غریب‏نوازى در کشورى انجام مى‏شد که بیشتر روستاهایش فاقد بیمارستان و پزشک، مدرسه، آموزشگاه، شبکه‏هاى ارتباطى و برق و بهداشت و راه بودند. بقیه درآمد نفت نیز بدون هیچگونه برنامه‏ریزى ملى در یک سیستم اقتصادى «ریخت و پاش» و «ساخت و پاخت» داخلى و بیشتر به صورت اعتبارات بانکى بى‏حساب و فرمایشى و وام‏هاى ساختگى به شرکت‏هاى متعلق به بنیاد پهلوى و خاندان سلطنت یا وابسته به آنها و آن هم در ایجاد صنایع مونتاژ و کاملًا وابسته به خارج، حیف و میل مى‏شد.

کشاورزى و دامپرورى مملکت با برنامه‏اى از قبل تنظیم شده نابود گردید و آنچه از درآمد نفت مانده بود، صرف خرید گندم از آمریکا، برنج از تایلند، پیاز از پاکستان، سیب‏زمینى از هند، پرتقال از آفریقاى جنوبى، مرغ از هلند، تخم‏مرغ از اسرائیل، پنیر از دانمارک، گوسفند از ترکیه، گوشت یخ‏زده از استرالیا و موز از اکوادور ... شد. نتیجه این اقتصاد «در آستانه تمدن بزرگ» و به اصطلاح مدرنیزاسیون سریع آن شد که تورم با رشد سالانه بیش از 25 درصد همه درآمد گروه‏هاى اجتماعى روزمزد و متکى به حقوق ماهانه را بلعید و بیش از 85 درصد افراد گروه‏هاى کارگر و کارمند به بانک‏ها یا سرمایه‏داران کوچک و بزرگ مقروض گردیدند.[19]

و) انتشار مقاله توهین‏آمیز

دیدگاه چهارم که طرفداران بى‏شمارى در میان انقلابیان و جناح‏هاى مذهبى و همچنین تحلیل‏گران بى‏طرف دارد این است که عامل اصلى در شتاب گرفتن انقلاب را نباید در حقوق‏بشر کارتر، یا در مریضى شاه و یا در سیاست به اصطلاح مدرنیزاسیون سریع او جستجوکرد. حقوق‏بشر کارتر همان‏طور که بحث شد اصولًا در مورد ایران اجرا نشد، بلکه برعکس در هر زمانى که شاه خشونت را افزایش داد و به قتل و کشتار مردم پرداخت، حمایت علنى‏تر دولت کارتر را در پى داشت. ازجمله در فاجعه 17 شهریور که به دنبال کشتار هزاران نفر، کارتر از کمپ‏دیوید حمایت بى‏دریغ خود را از شاه اعلام کرد. جالب‏تر آنکه اشخاصى در دولت کارتر مانند برژینسکى ناراحت بودند که چرا شاه بیش از این خشونت به خرج نمى‏دهد. مدارک و اسناد هم قاطعانه از عدم فشار کارتر بر رعایت حقوق‏بشر در ایران حکایت مى‏کند. کارتر حتى از تشکیل دولت نظامى و سرکوبى هرچه بیشتر مردم حمایت مى‏کرد.

بهترین گواه این مطلب خاطرات «سولیوان» سفیر آمریکاست که در این زمینه چنین‏مى‏نویسد:

وقتى که در مورد تشکیل دولت نظامى از واشنگتن استفسار کردم، طى 48 ساعت پاسخى سریع و صریح دریافت کردم که مى‏گفت آمریکا از هر تصمیمى که وى (شاه) براى تثبیت قدرت و موقعیت خود اتخاذ کند حمایت خواهد کرد. از متن پیام چنین مستفاد مى‏شد که آمریکا از هر اقدامى در جهت پایان بخشیدن به اوضاع بحرانى ایران و سرکوبى مخالفان حمایت مى‏کند.[20]

اگر هم کسانى به حقوق‏بشر و استفاده از فضاى باز سیاسى دل خوش کرده بودند، آنهایى بودند که نه در حرکت توفنده توده‏هاى مردم نقشى داشتند و نه با یک حرکت انقلابى بنیانکن موافق بودند و اقدامات آنها هم نه تنها هیچ تأثیرى در تسریع و شتاب انقلاب نداشت، بلکه با ارائه و پافشارى بر راه‏هاى سازش‏کارانه و رفرمیستى و به اصطلاح «سنگر به سنگر» سعى در کندتر کردن حرکت انقلاب داشتند که البته با هوشیارى و تیزبینى رهبر انقلاب آن تلاش‏ها تأثیر ماند.

اما در مورد تأثیر بیمارى شاه بر توان وى در اداره مملکت در اثر مصرف داروهاى تسکین‏دهنده، همان‏طور که قبلًا اشاره شد، شاه فردى ترسو و ضعیف بود و تحت‏تأثیر روحیات پدرش نتوانست شخصیتى با اراده قوى از خود بسازد و تا آن زمان هم این اراده و توان او نبود که رژیم را اداره و حفظ مى‏کرد، بلکه حمایت و پشتیبانى دولت‏هاى بیگانه و در

رأس آنها انگلیس و آمریکا بود که به او روحیه داده و او را وادار به اجراى سیاست‏هاى دیکته شده مى‏کرد.

در بى‏پایه و اساس بودن نظریه سوم هم با تکیه به آمار و ارقام پیشتر سخن گفتیم. بنابراین مى‏توان گفت هیچ یک از نظریات مطرح شده فوق با توجه به استدلالات و براساس مستندات تاریخى ارائه شده، نمى‏تواند به‏عنوان علت اصلى و عامل شتاب‏زاى انقلاب مورد قبول و تأیید قرار گیرد.

نظریه چهارم این است که به دنبال شهادت فرزند امام و مراسمى که بدین منظور در قم برگزار شد و انتشار مقاله توهین‏آمیز در روزنامه اطلاعات در تاریخ 17/ 10/ 56 اولین جرقه‏هاى‏[21] انقلاب زده شد، احساسات مذهبى مردم سخت جریحه‏دار گردید و آتشفشان خشم توده‏هاى مردم به غرّش دَر آمد، با یک حرکت پیوسته و زنجیروار و با توسل به سنت‏ها و مراسم مذهبى (برگزارى اربعین شهدا) دودمان سلطنت را درهم نوردید و انقلاب اسلامى را به پیروزى رسانید.

از زمان انتشار مقاله توهین‏آمیز که گفته مى‏شود به دستور مستقیم و قاطع هویدا وزیر دربار وقت رژیم به چاپ رسید، همواره این پرسش مطرح بوده است که آیا این اقدام، یکى دیگر از اشتباهات بى‏شمار رژیم بود و یا برنامه‏اى حساب‏شده براى سرکوبى و تجدید حیات دوران اختناق کامل بود. شاه مى‏خواست به آمریکا و جهان غرب نشان دهد که نهضت مخالفت با حکومت، صرفاً جنبه مذهبى دارد و مخالفان رژیم مشتى روحانیان متعصب مرتجع هستند. اعطاى آزادى در شرایط کنونى به هرج و مرج و لجام‏گسیختگى و بى‏قانونى منجر خواهد شد و ثبات و امنیت منطقه و منابع نفتى و سرمایه‏هاى بین‏المللى را به‏خطر خواهد انداخت. شاه معتقد بود که امکان کنترل حوادث را خواهد داشت و تصور نمى‏کرد که وارد مهلکه‏اى آنچنان خطرناک شده است که وسعت دامنه و عظمت ابعاد آن موجب درهم شکستن پایه‏هاى سلطنت او و نظام شاهنشاهى خواهد شد.

به هرحال اعتراض و راهپیمایى مردم قم در 19 دى ماه 1356 به خاک و خون کشیده‏ شد و عده زیادى به شهادت رسیدند و در چهلم شهداى قم در 29 بهمن 56 مردم تبریز به‏پا خاستند و آنچنان حرکت وسیع و غیرقابل پیش‏بینى انجام دادند که تا مدتى کنترل شهر از دست مأمورین رژیم خارج شده بود و مردم با به آتش کشیدن سینماها، مشروب‏فروشى‏ها و حزب رستاخیز، خشم خود را نسبت به رژیم بروز دادند.

بالاخره ارتش با تکیه بر سربازان و تانک‏هاى خود صحنه‏اى خونین ایجاد کرد و ده‏ها نفر را به شهادت رساند. و در اربعین شهداى تبریز در گوشه دیگرى از کشور، مردم یزد قیام کردند. روز نهم و دهم فروردین ماجراى تبریز در یزد تکرار شد. این سیر تسلسلى با گسترش وسیعى در سراسر کشور ادامه یافت. این سیر در طول سال 1357، روزهاى خونین و در عین‏حال با شکوهى همچون عید فطر، جمعه سیاه، راهپیمایى و تظاهرات تاسوعا و عاشورا را پشت‏سر گذاشت و پیروزى انقلاب اسلامى را به ارمغان آورد.

دلایل بارز و آشکارى که در این حرکت‏هاى توده‏اى و مردمى مشاهده مى‏گردد نشانگر این است که عامل اصلى شتاب‏زاى انقلاب جنبه مذهبى داشته و به انتشار مقاله توهین‏آمیز درباره امام و جریحه‏دار ساختن احساسات مذهبى توده‏هاى مردم مربوط مى‏گردد، عبارتند از:

1. از تاریخ 19 دى ماه 56 تا پیروزى انقلاب، کلیه تظاهرات مردمى جنبه مذهبى داشت و با توسل به سنت‏هاى مذهبى (عاشورا و اربعین) و اعیاد و مراسم مذهبى شکل گرفت.

2. نقطه عزیمت و محل تجمع مردم، مساجد بود که رژیم هم با حمله به مسجد جامع کرمان و مسجد حبیب شیراز و مسجد لرزاده تهران، عناد خود را نشان داد و سعى در جلوگیرى از این اجتماعات داشت.

3. دعوت براى راهپیمایى و رهبرى آنها صرفاً توسط روحانیان انجام مى‏شد و رهبران غیرمذهبى هرگز نقشى در اداره و رهبرى این تظاهرات نداشتند و حتى زمانى که جبهه ملى در اربعین شهداى جمعه سیاه، خواست قدرت خود را بیازماید و اعلام اعتصاب و راهپیمایى نمود با شکست مواجه شد.

4. کلیه این حرکت‏ها نه تنها ارتباطى به فضاى باز سیاسى و حقوق‏بشر کارتر نداشت بلکه با خشونت و بى‏رحمى هرچه تمام‏تر پاسخ داده شد و حتى منادیان حقوق‏بشر آمریکایى، شاه را در این اعمال خشونت، تشویق و ترغیب مى‏کردند.

5. خواسته‏ها و شعارهاى مردم، مذهبى- سیاسى بود و حول دو محور اصلى دور مى‏زد: یکى رفتن شاه و سقوط رژیم پهلوى و دیگرى برقرارى حکومت اسلامى.

6. گروه‏هاى غیرمذهبى چاره‏اى جز پیوستن به رودهاى خروشان توده‏هاى مردم مسلمان نداشتند و در این راه، ناچار شدند از طرح شعارهاى خود بپرهیزند تا مورد اعتراض مردم قرارنگیرند.

در نهایت مى‏توان بدون تردید عنوان کرد که پیروزى انقلاب اسلامى صرفاً بر پایه رهبرى روحانیت مبارز که از سال 1342 آغاز شد و در رأس آنها رهبرى قاطع امام خمینى (قدس سره) مرجع بزرگ مسلمانان و شیعیان ایران، و با حمایت و پشتیبانى بى‏دریغ و ایثارگونه امت مسلمان ایران حول محور مکتب اسلام و مکتب شهادت شکل گرفت و هر تلاشى براى ارتباطدادن آن به مسایلى از قبیل حقوق‏بشر کارتر، ائتلاف نیروهاى مختلف، نهضت‏هاى ملى بیهوده است با واقعیات مستند تاریخى، تطبیق نمى‏کند.

انقلاب اسلامى : زمینه‏ها و پیامدها، ص:118 -  133

[22]

 

 



[1] ( 1). کارتر در شب اول ژانویه 1978( یک سال قبل از سقوط شاه) در تهران در ضیافتى که به افتخار وى ترتیب داده شده بود، جملات زیر را در تمجید از شاه بر زبان آورد:« ایران یک جزیره ثبات در پرتلاطم‏ترین منطقه دنیاست. این یک افتخار بزرگ براى شما اعلى‏حضرت و مدیون رهبرى شما و احترام و عشق و علاقه‏اى است که مردم شما به شما دارند.»

[2] ( 1)

. Christos P. Ioannides, Americas Iran: Injury and Catharsis, P. 31- 41.

[3] ( 1). مهندس مهدى بازرگان، انقلاب ایران در دو حرکت، ص 25.

[4] ( 2). آنتونى پارسونز، غرور و سقوط، ص 89.

[5] ( 1). ویلیام سولیوان، مأموریت در ایران، ص 16- 14.

[6] ( 2). همان.

[7] ( 1).Christos P .Ioannides ,Op .cit .,P .71 -32 .

[8] ( 2).Ibid ,P .71 -32 .

[9] ( 3).Ibid ,P .63 .

[10] ( 1).Ibid ,P .63 .

[11] ( 1).Ibid ,P .63 .

[12] ( 2). نهضت زنان مسلمان، مواضع نهضت‏آزادى در برابر انقلاب اسلامى، ص 128.

[13] ( 1).Marvin Zonis ,Op .cit .,P .606 .

[14] ( 2). محمدرضا پهلوى، اعترافات شاه مخلوع، ص 21.

[15] ( 3). همان، ص 87.

[16] ( 1). بنگرید به: مایکل لدین و ویلیام لوئیس، کارتر و سقوط شاه، ص 67؛ محمدرضا پهلوى، اعترافات شاه مخلوع، ص 80.

[17] ( 1). همان، ص 12.

[18] ( 2). آنتونى پارسونز، غرور و سقوط، ص 150.

[19] ( 1). سیروس پرهام، انقلاب ایران و مبانى رهبرى امام خمینى، ص 14 و 15.

[20] ( 1). همان.

[21] ( 1). براى مطالعه تفصیلى وقایع و حوادث در این دوره، بنگرید به: سید جلال‏الدین مدنى، تاریخ سیاسى معاصر ایران، ج 2، ص 240 به بعد.

[22] محمدى، منوچهر، انقلاب اسلامى : زمینه‏ها و پیامدها، 1جلد، دفتر نشر معارف - قم، چاپ: سوم، 1389.