سرّ بلند خواندن نماز مغرب و عشاء و نماز صبح ولى نماز ظهر و عصر را آهسته
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سرّ بلند خواندن نماز مغرب و عشاء و نماز صبح ،سرّ اینکه نماز ظهر و عصر را آهسته

سرّ این که در نماز ظهر روز جمعه و نماز مغرب و عشاء و نماز صبح قرائت را بلند باید خواند ولى نماز ظهر و عصر سایر ایّام را آهسته‏ باید خواند و علّت این که تسبیح در دو رکعت آخر افضل از قرائت مى‏باشد

***  حمزة بن محمّد علوى رحمة اللَّه از على بن ابراهیم بن هاشم، از پدرش، از على بن معبد، از حسن بن خالد، از محمّد بن حمزة نقل کرده که وى گفت: محضر امام صادق علیه السّلام عرض نمودم: براى چه در نماز فجر و مغرب و عشاء قرائت بلند خوانده مى‏شود و سایر نمازها مثل ظهر و عصر ایّام را بلند نمى‏خوانند؟

و براى چه تسبیح در دو رکعت آخر افضل و برتر از قرائت مى‏باشد؟

حضرت فرمودند: به خاطر آنکه وقتى نبى اکرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلم را به آسمان بردند اوّلین نمازى که حق تعالى بر آن سرور واجب نمود نماز ظهر روز جمعه بود پس از آن حق تبارک و تعالى فرشتگان را به آن جناب افزود و آنها پشت سر حضرتش به نماز ایستادند، بارى حق عزّ و جل به نبى گرامیش امر فرمود که قرائت نماز را بلند بخواند تا بر فرشتگان فضل و برتریش نسبت به آنها معلوم و آشکار گردد و پس از نماز ظهر، نماز عصر را بر پیامبر فرض و واجب گردانید، در هنگام خواندن آن احدى از فرشتگان را خداوند عزّ اسمه به پیامبرش نیفزود و به او امر نمود که قرائت را مخفى‏ و آهسته بخواند زیرا پشت سر آن جناب کسى نبود و پس از آن نماز مغرب را بر او واجب کرد و سپس فرشتگان را به آن حضرت افزود پس امر کرد که قرائت این نماز را نیز بلند بخواند و همچنین در نماز عشاء، و وقتى نزدیک طلوع فجر رسید نماز صبح را حق تبارک و تعالى بر حضرتش فرض نمود و امر کرد که آن را نیز بلند بخواند تا فضل او بر دیگران معلوم گردد همان طورى که بر فرشتگان معلوم گردید و به همین خاطر نماز صبح را باید بلند خواند.

راوى مى‏گوید: محضرش عرض کردم: براى چه تسبیح در دو رکعت اخیر افضل از قرائت است؟ حضرت فرمودند: زیرا وقتى پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله در دو رکعت اخیر متذکر عظمت حق عزّ و جلّ شد وحشت و هراس او را گرفت و فرمود: سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا إله إلّا اللَّه و اللَّه اکبر و به همین خاطر تسبیح قرائت افضل و برتر گشت.

علل الشرائع / ترجمه ذهنى تهرانى، ج‏2، ص: 65