داستان عابد بنى اسرائیل‏ بسیار زیبا و آموزنده
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستان عابد بنى اسرائیل‏ بسیار زیبا و آموزنده

 

از امام صادق علیه السّلام روایت کرده‏اند که فرمود: در میان بنى اسرائیل مرد عابدى بود که هرگز به دنیا آلوده نشده و گرد آن نگشته بود. شیطان سوتى زد که همه سپاهیانش گرد او جمع شدند. او بدیشان گفت: کدام یک از شما توان گمراه کردن این شخص را دارد؟

یکى گفت: من. گفت: از چه راه به سراغش مى‏روى؟ پاسخ داد: از راه زنها. شیطان گفت:

تو از عهده او برنمى‏آیى، چون او زنان را نیازموده. دیگرى گفت: من. پرسید: تو از چه راه گمراهش سازى؟ گفت: از راه میگسارى و خوشگذرانى. بدو گفت: تو هم اهل این کار نیستى، زیرا او اهل اینها نیست. سومى گفت: من او را گمراه مى‏کنم. پرسید: چگونه؟

گفت: از راه کار خیر. شیطان گفت: برو که تو حریف او هستى. شیطانک بیامد و در برابر او جایى را برگزید و نماز آغازید. آن عابد چنان بود که مى‏خوابید و استراحت مى‏کرد ولى شیطانک نه مى‏خوابید و نه استراحت مى‏کرد. آن مرد عابد که خود را در برابر او ناچیز مى‏دید و عبادت خود را خرد مى‏پنداشت، نزد آن شیطانک رفت و بدو گفت: اى بنده خدا! چه چیز تو را به این همه نماز خواندن نیرو بخشیده است؟ او پاسخى نداد. بار دوم پرسید. باز هم پاسخى نداد، تا بار سوم که پرسید، گفت: اى بنده خدا! من گناهى کرده‏ام‏

و از آن توبه نموده‏ام، و هر گاه آن گناه را به خاطر مى‏آورم به نماز خواندن، توانمند مى‏شوم. مرد عابد گفت: آن گناه را به من هم بگو تا مرتکب آن گردم و در پى آن توبه کنم و در نتیجه برخواندن نماز توانمند شوم. شیطانک بدو گفت: به شهر برو و سراغ فلان روسپى را بگیر و دو درهم به او بده و با او درآویز و کام خود برگیر. عابد گفت: دو درهم را از کجا به دست آورم؟ من با درهم آشنایى ندارم. شیطان از زیر پاى خود دو درهم بیرون آورد و به او داد. عابد برخاست و با همان جامه و لباس خود که در آن عبادت مى‏کرد وارد شهر شد و از خانه آن زن جویا شد. مردم او را به خانه آن زن راهنمایى کردند و گمان بردند براى پند دادن به آن زن آمده است. عابد به کنار آن زن رفت و دو درهم را پیش او انداخت و گفت: برخیز. زن برخاست و به درون اتاق خود رفت و به مرد عابد گفت: داخل شو.

عابد به اندرون رفت. آن زن به او گفت: اى مرد! تو با شکل و شمایلى به خانه من آمده‏اى که معمولا کسى با این وضع نزد من نمى‏آید. شرح حال خود را براى من بگو. عابد سرگذشت خود را براى آن زن بازگفت. زن گفت: اى بنده خدا! ترک گناه آسانتر از توبه کردن است و چنان نیست که هر که توبه کند توبه‏اش پذیرفته افتد، به نظر مى‏رسد که آن کس شیطان بوده که در نظر تو تجسّم یافته است، اکنون بازگرد که دیگر کسى را نخواهى دید. عابد بازگشت و آن زن همان شب خرقه تهى کرد، و چون صبح شد دیدند بر در خانه‏اش نوشته شده: بر سر جنازه فلان زن حاضر شوید که او از اهل بهشت است. مردم همه در تردید فرو رفتند و به خاطر همان دو دلى که در کار او یافته بودند تا سه روز جنازه‏اش را به خاک نسپردند. خداى عزّ و جلّ به پیامبر آن زمان (که جز موسى بن عمران کسى دیگر را سراغ ندارم) وحى فرمود: بر سر جنازه فلان زن برو و بر آن نماز بخوان و به مردم بگو: بر او نماز گزارند که من او را آمرزیدم و بهشت را بر او واجب کردم، چون فلان بنده مرا از گناه کردن باز داشت.

بهشت کافى / ترجمه روضه کافى، ص: 436