داستان بسیار جالب و آموزنده مرد عابد و گدا
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستان بسیار جالب و آموزنده مرد عابد و گدا

 

ابو حمزه از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: در میان بنى اسرائیل مرد عابدى‏ بود که از رزق و روزى بى‏بهره بود و به چیزى روى نمى‏آورد که بهره‏اى از آن نصیبش گردد. زنى داشت که خرجى او را مى‏پرداخت تا اینکه نزد آن زن نیز مالى نماند، و روزى رسید که هر دو گرسنه ماندند. آن زن رفت و یک دوک از پنبه رشته بدو داد و به او گفت:

جز این چیزى ندارم، این را بفروش و چیزى بخر تا بخوریم. آن مرد دوک نخ را برداشت و براى فروش به بازار برد. بازار را تعطیل یافت و خریدارها بساط خود را برچیده و رفته بودند. با خود گفت: خوب است کنار آب بروم. وضویى بگیرم و قدرى آب به سر و صورتم بزنم و بازگردم. در این اندیشه بود که کنار دریا آمد. در آن جا ماهیگیرى را دید که تور خود را به دریا انداخته و ماهى گرفته بود و جز یک ماهى گندیده در آن نمانده بود که پس از چند روز، نزد او سست و گندیده شده بود. عابد بدو گفت: این ماهى را به من بفروش و من در عوض، این دوک نخ را به تو مى‏دهم تا براى تور خود از آن بهره برى.

ماهیگیر پذیرفت و عابد ماهى را ستاند و دوک را تحویل او داد. او ماهى را به خانه آورد و جریان را به آگاهى زنش رساند. زن آن ماهى را گرفت که آماده‏اش کند. همین که شکمش را درید درّ گرانبهایى در شکمش یافت، شوهرش را خبر کرد و آن درّ را به او نشان داد. عابد آن درّ را برداشت و به بازار برد و به بیست هزار درهم فروخت و به خانه برگشت و پولها را در منزل نهاد. در این هنگام گدایى به درب خانه آمد و درب را کوبید و گفت: اى اهل خانه! خدا شما را رحمت کند، به این مسکین بینوا هم صدقه‏اى بدهید.

مرد عابد به سائل گفت: به درون خانه بیا. سائل وارد خانه شد و عابد بدو گفت: یکى از این دو کیسه را بردار. سائل یکى را برداشت و رفت. زنش گفت: سبحان اللَّه، اینک که ما توانگرشده‏ایم نیمى از ثروتمان رفت. طولى نکشید که سائل بازگشت و درب را زد، مرد عابد گفت: بفرمایید. سائل وارد شد و کیسه را به جاى خود نهاد و گفت: بخور که گواراى تو باد، براستى من فرشته‏اى از فرشتگان پروردگار تو بودم و پروردگارت اراده کرده بود که تو را بیازماید پس تو را مرد سپاسگزارى یافت، و از نزد عابد رفت.

بهشت کافى / ترجمه روضه کافى، ص: 438