داستان ولادت و تربیت حضرت ابراهیم علیه السّلام‏
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستان ولادت و تربیت حضرت ابراهیم علیه السّلام‏

 

ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت کند که فرمود: آزر پدر ابراهیم علیه السّلام ستاره‏شناس نمرود بود و هیچ کارى جز براى او و به دستور او نمى‏کرد. شبى در ستاره‏ها نگریست و به نمرود گفت: هر آینه من چیز شگفتى مى‏بینم. نمرود گفت: چه مى‏بینى؟ آزر گفت: کودکى در سرزمین ما دیده به جهان خواهد گشود که نابودى ما به دست اوست و پس از مدّت کوتاهى مادرش بدو آبستن شود. امام علیه السّلام فرمود: نمرود از این گزارش در شگفت شد و گفت: آیا تاکنون زنان بدو آبستن شده‏اند؟ آزر گفت: نه. امام فرمود: نمرود زنان را از مردان جدا کرد و هیچ زنى را نگذاشت جز اینکه او را در شهرى جاى داد که بدو دسترس نبود، و آزر خود با زنش درآمیخت و زن آبستن ابراهیم شد. آزر پنداشت که این‏ نوزاد از او باشد و لذا در پى قابله‏هاى آن زمان فرستاد و آنها در کار خود چنان ماهر بودند که هر چه در رحم زن بود مى‏فهمیدند.

آنها مادر ابراهیم را معاینه کردند و خداى عزّ و جلّ آن بچّه را که در رحم بود به پشت چسباند و گفتند: ما در شکم او چیزى نمى‏یابیم. در علمى که آزر [در باره این کودک‏] تحصیل کرده بود این مطلب هم بود که این نوزاد به آتش خواهد افتاد ولى دنباله آن را که خدا او را از این آتش رهایى خواهد بخشید نمى‏دانست.

چون مادر ابراهیم او را به دنیا آورد آزر خواست نوزاد را نزد نمرود برد تا او را بکشد.

زنش گفت: پسرت را نزد نمرود نبر تا او را بکشد، بگذار من خودم او را به یکى از غارها برده و در آن جا بگذارم تا زمان مرگش فرا رسد، و تو به دست خود فرزندت را نکشته باشى. آزر به او گفت: او را ببر.

امام علیه السّلام فرمود: زن آزر او را برد و در غارى پنهان کرد و به او شیر داد، و سنگى بر درب آن غار نهاد و برگشت و خداوند خوراک ابراهیم را در انگشت ابهامش جارى فرمود و ابراهیم آن را مى‏مکید و شیر از آن مى‏جوشید، و در یک روز به اندازه یک هفته بچه‏هاى دیگر و در یک هفته به اندازه یک ماه بچّه‏هاى دیگر رشد مى‏کرد، و تا زمانى که خدا مى‏خواست به همین وضع گذارند. سپس مادرش به پدرش گفت: کاش به من اجازه مى‏دادى تا نزد این بچّه روم. گفت: برو. مادرش به غار رفت و بناگاه دید که ابراهیم زنده است و دو چشمش چونان دو چراغ مى‏درخشد. امام علیه السّلام فرمود: مادرش او را در بر گرفت و به سینه چسباند و او را شیر داد و برگشت. آزر از حال کودک پرسید. مادر ابراهیم گفت: من او را زیر خاک کردم و برگشتم. مدّتى گذشت و گاها مادر ابراهیم به بهانه کارى از خانه بیرون مى‏رفت و خود را پنهانى به ابراهیم مى‏رسانید و او را در آغوش مى‏کشید و شیرش مى‏داد و برمى‏گشت، و چون به راه افتاد همچون گذشته به دیدار او مى‏رفت و با او به همین ترتیب رفتار مى‏کرد، و این بار هنگامى که خواست بازگردد ابراهیم دامنش را گرفت، مادر ابراهیم گفت: اى کودک چه مى‏خواهى؟ ابراهیم گفت: مادر جان! مرا با خودت ببر. مادر ابراهیم گفت: پسرم بگذار تا در این باره با پدرت مشورت کنم.

امام علیه السّلام فرمود: مادر ابراهیم نزد آزر آمد و داستان ابراهیم را به آگاهى او رساند. آزر گفت: او را نزد من آور، با این شیوه که بر سر راهش نشان، و چون برادرانش بر او گذر کنند خود را در میان آنها اندازد و همراه آنها بیاید که کسى او را نشناسد. امام علیه السّلام فرمود: کار برادران ابراهیم این بود که بت مى‏ساختند و به بازار مى‏بردند و مى‏فروختند. امام علیه السّلام فرمود: مادرش ابراهیم را آورد و او را بر سر راه نشانید و برادرانش بر او گذر کردند و او در میان ایشان درآمد و به همراه آنها به خانه آمد، و چون چشم پدرش به او افتاد مهر او در دلش جاى گرفت و تا خدا مى‏خواست اوضاع به همین منوال بود. در یک روز که برادرانش بت مى‏ساختند ابراهیم تیشه را به دست گرفت و بتى [زیبا] ساخت تا به آن روز مانند آن را ندیده بودند. آزر به مادر ابراهیم گفت: من امید دارم که به برکت این پسر خیرى به ما رسد، ولى ناگهان دیدند ابراهیم تیشه را به دست گرفت و بتى را که ساخته بود شکست. پدرش از این کار بسیار دلگیر شد و به او گفت: چه کردى؟ ابراهیم علیه السّلام گفت:

مگر این بت را براى چه مى‏خواستید؟ آزر گفت: مى‏خواستیم آن را بپرستیم. ابراهیم علیه السّلام فرمود: آیا چیزى را پرستش مى‏کنید که خود مى‏تراشید؟ آزر به مادر ابراهیم گفت: این همان کسى است که حکومت ما به دست او از میان مى‏رود.

بهشت کافى / ترجمه روضه کافى، ص: 419