داستان روغن فروش‏
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستان روغن فروش‏

امام صادق علیه السّلام فرمود: مردى بود که روغن زیتون مى‏فروخت و پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را دوست مى‏داشت او هر گاه مى‏خواست دنبال کارى برود نخست پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را دیدار مى‏کرد و این شیوه از او شهرت یافته بود، و هر گاه نزد رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم مى‏آمد آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم گردن مى‏کشید تا آن مرد او را ببیند. یک روز خدمت حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم رسید و حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم هم براى او گردن برافراشت و او به پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم نگریست و رفت و طولى نکشید، که برگشت و چون پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم دید که او چنین کرد با دست به وى اشاره کرد که:

بنشین. او در برابر پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم نشست و حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم از او پرسید: امروز کارى کردى که پیش از آن نمى‏کردى [یعنى زود برگشتى‏]، و او در پاسخ عرض کرد: اى پیامبر خدا! سوگند به آن کسى که تو را براستى و درستى براى هدایت مردمان برانگیخت، یادت دل مرا فرا گرفته است، تا جایى که نتوانستم پى کارم روم و نزد شما بازگشتم.

پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم براى او دعا کرد و پاسخ خوبى به او داد، و پس از آن پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم چند روز را گذرانید بى‏آنکه او را ببیند، پس از حال او جویا شد. بدیشان عرض کردند: یا رسول اللَّه! چند روزى است که او را ندیده‏ایم. پس رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم کفش بر پاى کرد و اصحابش نیز با او کفش بر پاى کردند و پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم به راه افتاد تا همگى به بازار روغن فروشان رسیدند و ناگاه دیدند که در دکان مرد کسى نیست. حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم از همسایگانش حال او را پرسید. گفتند: یا رسول اللَّه! او مرده است. وى نزد ما شخصى امین و درستکار بود جز آنکه خصلتى خاص داشت. حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: آن خصلت چه بود؟ گفتند: لوده بود- دنبال زنها مى‏افتاد- پس رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: خدا او را رحمت کند. بخدا که مرا سخت دوست مى‏داشت و اگر برده فروش هم بود، باز خدا او را مى‏آمرزید. .

بهشت کافى / ترجمه روضه کافى، ص: 111