راه صحیح کسب معرفت حقیقى به خداى تعالى (معرفت خدا به خدا)]
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: راه صحیح کسب معرفت حقیقى به خداى تعالى ،(معرفت خدا به خدا)

و در تحف العقول از امام صادق (ع) در ضمن حدیثى روایت شده است که فرمود: هر کس خیال کند خداى را مى‏شناسد و خداشناسیش از راه توهمات قلبى باشد چنین کسى نه تنها خداى را نشناخته بلکه شرک به خدا هم ورزیده، زیرا صورتى را پرستیده که خود در ذهن ایجادش کرده، و هر که خیال کند خداى را شناخته ولى خداشناسیش از راه اسماء بدون معنا باشد چنین کسى در حقیقت اقرار کرده که به خدا طعن زده و نسبت نقص و حدوث به خدا داده، زیرا اسماء حادثند و حاجت به محدث دارند، و کسى که خیال کند خدا را شناخته و خداشناسیش از راه اسم و معنا هر دو باشد و هر دو را بپرستد چنین کسى با خدا دیگرى را شریک کرده، و کسى که خیال کند خدا را شناخته لیکن خداشناسیش از راه توصیفات غائبانه باشد نه از راه ادراک، در حقیقت، خدایى غایب را اثبات کرده، و پرستیده، و کسى که خیال کند خداى را شناخته به این نحو که موصوف را به صفت نسبت داده چنین کسى بزرگ را کوچک شمرده، آرى‏" وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ" نمى‏توانند به چند و چون خدا پى برده و او را به سنجش در آورند.

وقتى کلام آن جناب به اینجا رسید شخصى عرض کرد: بنا بر این بیان، پس چگونه مى‏توان به توحید خداوند راه یافت؟ حضرت فرمود: راه بحث فراخ و راه فرار از این اشکالات باز است، انسان نسبت به هر چیزى که حاضر است اول به عین آن معرفت یافته و آن را متمایز از هر چیز دیگرى مى‏شناسد سپس به اوصاف آن پى مى‏برد، بخلاف غایب که به هر چه از اوصاف آن آشنا شود آن اوصاف به کلیت خود باقى است وقتى متشخص مى‏شود که عین آن را درک کند. گفته شد چطور حاضر عینش قبل از صفاتش شناخته مى‏شود؟ فرمود: تو نخست حاضر (خدا) را مى‏شناسى سپس به علم او پى مى‏برى یا علم مربوط به آن را بدست مى‏آورى یا پس از آشنایى به او علم به او پیدا مى‏کنى و از راه علم به او خودت را هم که معلول او هستى مى‏شناسى؟ آرى تو خودت را از ناحیه خودت نمى‏توانى بشناسى، و نیز مى‏دانى و باور خواهى کرد که آنچه در نفس تو است آن نیز ملک خدا و قائم به اوست، یا بعبارت دیگر مقام ثبوت ذات تو و آنچه در آنست و مقام اثباتش همه از ناحیه خداست و این معنا نظیر معرفتى است که برادران یوسف نسبت به آن جناب تحصیل کردند، چون آنها به او گفتند: تو تحقیقا همان" یوسفى"، گفت: آرى من یوسفم و اینک این (بن یامین) برادر ابوینى منست، چه اگر

______________________________
(1) غرر الحکم خوانسارى ج 6 ص 304.

برادران او را شناختند او را بوسیله خود او شناختند، نه بوسیله چیزى غیر او، و هستى او را از ناحیه خود او اثبات کردند، نه از ناحیه نفس خود، و توهم‏هاى قلبى خود، (تا آخر حدیث) «1».

مؤلف: ما در ذیل کلام امام امیر المؤمنین (ع) در روایت دوم این باب که فرمود: معرفت به نفس سودمندتر از معرفت آفاقى است، این معنا را توضیح دادیم که انسان وقتى به سیر در باره نفس خود بپردازد و اغیار را از دل بیرون راند و با دل خلوت کند از هر چیزى منقطع و به خداوند متعال مى‏پیوندد، و این خود باعث معرفت پروردگارش مى‏شود، البته معرفتى که در حصولش چیزى واسطه نشده است، و علمى که هیچ سبب در آن مداخله نداشته است، چون انقطاع بتنهایى تمامى حجاب‏هایى را که در بین است کنار مى‏زند، اینجاست که آدمى با مشاهده ساحت عظمت و کبریاى حق، خود را از یاد مى‏برد، و بنا بر این باید این معرفت را معرفت خدا به خدا نام نهاد.

و نیز گفتیم اینجاست که در سویداى نفس به این مطلب تصدیق و اذعان پیدا مى‏شود که انسان فقیر و محتاج به خداى سبحان و مملوک اوست به ملکى که در قبال آن هیچ استقلالى از خود ندارد، این توضیحى بود که ما در ذیل آن روایت گذراندیم. در اینجا هم مراد امام صادق (ع) از اینکه فرمود: و از راه علم به او خودت را هم که معلول اویى مى‏شناسى، آرى تو خودت را از ناحیه خودت نمى‏توانى بشناسى، و نیز مى‏دانى و باور خواهى کرد که آنچه در نفس تو است آن نیز ملک خدا و قائم به اوست، وجود و بقایش از اوست، همان معناست.

در این مقوله روایت دیگرى است که مسعودى در اثبات الوصیه از امیر المؤمنین (ع) نقل کرده: که آن جناب در یکى از خطبه‏هاى غرایش در خطاب به پروردگار خود عرض کرد: پروردگارا تو از هر نقصى منزهى، هر چیزى را از خودت و آثار خودت پر کرده‏اى، و از هر چیزى جدایى پس هیچ چیزى تو را فاقد نیست، و تویى فعال ما یشاء، بزرگى تو اى کسى که هر موجود قابل درکى آفریده تو است، و هر محدودى از آثار صنع تو است ... منزهى تو بار خدایا! کدام چشم است که در برابر بهاى نور تو بتواند مقاومت کند؟ و دیدش تا اوج نور ضیاى قدرت تو کارگر شود؟! کدام فهم است که آنچه را در آنجا است بفهمد، مگر چشمهایى که تو پرده‏ها را از برابر آنها کنار زده و حجابهاى ظلمانى را از برابرش پاره کرده باشى پس صعود کرد ارواح آنان بر پیرامون بالهاى ارواح، و از همین جهت در ارکان تو، به مناجات با تو

______________________________
(1) تحف العقول ص 341.

پرداختند، و در بین انوار بهاى تو فرو رفتند، و از بالاى خاک نظر انداخته و مستواى کبریاى تو را دیدند، از این رو اهل ملکوت آنها را زوار و اهل جبروت آنها را عمار نامیدند «1».

در بحار از ارشاد دیلمى حدیثى که ارشاد بدون سند ذکر کرده نقل مى‏کند و خود براى آن دو سند ذکر مى‏کند و در آن حدیث آمده که: خداى تعالى فرمود، هر کس به مقتضاى رضاى من عمل کند من او را به سه خصلت وا مى‏دارم، اول: شکرى به او یاد مى‏دهم که آمیخته با جهل نباشد. دوم: به ذکرى موفقش مى‏کنم که فراموشى در آن راه نداشته باشد. سوم:

محبتى از خودم در دلش مى‏اندازم که محبت هیچیک از مخلوقاتم را بر آن محبت ترجیح ندهد.

چنین کسى وقتى مرا دوست بدارد دوستش میدارم، و چشم دلش را بسوى جلال خود باز مى‏کنم، و بندگان خاص خود را از او پنهان نمى‏دارم، و با او در تاریکیهاى شب و روشنى روز هم کلام مى‏شوم، تا جایى که یکسره از هم کلامى با مخلوقات و هم‏نشینى با آنها صرفنظر کند، و نیز کلام خود و کلام ملائکه خودم را به او مى‏شنوانم، و اسرارى را که از خلقم نهان داشته‏ام براى او فاش مى‏کنم، و نیز لباس حیا بر تنش مى‏پوشانم، بطورى که جمیع خلق از او شرم کنند، و روى زمین که راه مى‏رود با مغفرت خدا قدم بردارد، دلش را دلى با ظرفیت و بینا قرار داده و هیچ چیز از اسرار بهشت و آتش را بر او پوشیده نمى‏دارم، ترس و وحشتى که در قیامت بر مردم مستولى خواهد شد به او نشان داده و همچنین به حسابهایى که از توانگران و بى‏نوایان و جاهلان و علما مى‏کشم آشنایش مى‏نمایم، و نیز من او را در بستر قبرش مى‏خوابانم و منکر و نکیر را بر او نازل مى‏کنم تا از وى پرسش کنند، و او اندوه مرگ و ظلمت قبر و لحد و هول مطلع را احساس نکند، آن گاه میزانش را نصب کرده و نامه عملش را باز نموده و کتابش را در دست راستش مى‏نهم، تا آن کتاب را بخواند، آن گاه بین خودم و او واسطه و ترجمان قرار نمى‏دهم، این است صفات محبین، اى احمد اندوه خود را یکى کن، و زبانت را یکى ساز، و بدنت را چنان زنده بدار که هیچ گاه غفلت نورزد، چون هر کس از من غافل شود من او را به خودش سپرده و دیگر باک ندارم که در کدام وادى به هلاکت مى‏افتد «2».

مؤلف: روایات سه‏گانه اخیر گو اینکه مستقیما مربوط به بحث ما نیست لیکن از این جهت آنها را نقل کردیم که خواننده نقاد و بینا با مطالعه آن نسبت به مطالبى که گفتیم قضاوت کند، چون از این روایات نیز استفاده مى‏شود که با فکر و علوم فکرى آن طور که باید

______________________________
(1) اثبات الوصیة ص 105.

(2) بحار الانوار.

نمى‏توان معرفت حقیقى را کاملا استیفا نمود، چون این روایات از مواهب الهى که مخصوص است به اولیاء اللَّه نمونه‏هایى را ذکر مى‏کند که به هیچ وجه سیر فکرى نمى‏تواند آن امور را نتیجه دهد، و به آنها منتهى شود، در استقامت و صحت این اخبار هم حرفى نیست، و بزودى در تفسیر سوره اعراف (ان شاء اللَّه العزیز) بیان خواهیم کرد که قرآن کریم هم بر صحت آنها گواهى دارد.

                                       ترجمه تفسیر المیزان، ج‏6، ص: 260