[تعصب جاحظ در انکار فضائل آل محمد ص‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 [پاسخ على ع به نامه معاویه‏]- [تعصب جاحظ در انکار فضائل آل محمد ص‏]

(2) شیخ- ایّده اللَّه- مى‏فرماید: به تحقیق جاحظ گفته است در بعض کتب خود از روى تعصبى که مى‏ورزیده بر شیعه و از روى جهل و عناد خود که اگر نمى‏بود کمیت و احتجاج او در این شعر نمى‏شناختند طایفه شیعه وجه احتجاج را در مقدم دانستن آل محمد بر سایر مردمان چنان که مذهب شیعه است.

به درستى که این سخن منضمّ شده است به سوى حماقتهاى جاحظ در دیندارى و اضافه گردیده است به مذهب‏هاى او که موافق سخافت و سستى عقل او است. و چگونه تواند بود که مخفى مانده باشد مثل این حجّت بر شیعه و حال آنکه امیر المؤمنین على بن ابى طالب علیه السّلام که امام شیعه است به همین حجّت احتجاج کرده است بر معاویه در جواب کتابتى که معاویه به آن حضرت علیه السّلام نوشته بود و در آن کتابت کرده بود:

«لکلّ الخلفاء حسدت و على کلّهم بغیت تقاد إلى بیعتهم و انت کاره کما یقاد الجمل المخشوش» «1»؛ یعنى حسد بردى بر جمیع خلفا و بر همه ایشان ستم کردى و افزونى جستى و کشیده شدى به سوى بیعت ایشان هم چنان که کشیده شود شترى که چوب در بینى او کرده باشند.

______________________________
(1) «أنساب الاشراف» 3/ 66.

 (1) پس امیر المؤمنین علیه السّلام در جواب او نوشته:

«حاش للَّه! ان یکون الحسد من خلقى و البغى من شمیمتى بل ذلک من خلقک و خلق ابیک و اهل بیتک و شیمتهم اذ حسدتم رسول اللَّه على ما آتاه اللَّه من فضله فنصبتم له الحرب و کنتم اصحاب رایات اعدائه فی کلّ موطن و بغیتم علیه حتّى اظفره اللَّه بکم.»

«1»

؛ یعنى حاش للَّه! که بوده باشد حسد از خلق من یا ستم از عادت من. بلکه حسد و ستم از جمله اخلاق ذمیمه تو و پدر تو و اهل بیت تو است و عادت ایشان؛ زیرا حسد ورزیدید به رسول صلّى اللَّه علیه و آله بنا بر آنچه اللَّه تعالى عطا فرموده به آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله از تفضل خود و نصب کردید از براى آن حضرت حرب را و بودید شما علمداران دشمنان آن حضرت در هر جایگاهى. و ظلم کردید بر آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله تا آنکه اللَّه تعالى مظفّر گردانید او را بر شما.

و امیر المؤمنین علیه السّلام این سخن را گفته در کلامى که متّصل شده به این سخن که گفته است:

«امّا کراهتى لأمر القوم فانّى لست اتبرّأ منه و لا انکره و ذلک انّ رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله قبضه الیه و نحن اهل بیته احقّ النّاس به. فقلنا لا یعدل النّاس عنّا و لا یبخسونا حقّنا فما راعنا الّا و الانصار قد صارت الى سقیفة بنى ساعدة یطلبون هذا الامر. فصار ابو بکر الیهم و عمر فیمن معهما فاحتجّ ابو بکر علیهم بأنّ قریشا اولى بمقام رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله منهم لانّ رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله من قریش و توصّل بذلک الى الامر دون الانصار. فان کانت الحجّة لأبی بکر بقریش، فنحن احقّ برسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله ممّن تقدّمنا. لانّا اقرب من قریش کلّها الیه و اخصّهم به ان لم یکن لنا حقّ مع القرابة فالانصار على دعواهم»

«2»؛ یعنى اما آنچه گفتى که من کراهت داشتم از خلافت خلفاى ثلاث. پس به درستى که من نیستم که برى شمارم خود را از این و انکار نمایم؛ زیرا رسول صلّى اللَّه علیه و آله قبض کرد اللَّه تعالى روح مطهّر او را و ما اهل بیت آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله سزاوارتر بودیم از

______________________________
(1) همان مأخذ ص 69 با تفاوت.

(2) ر. ک: «نهج البلاغه، ترجمه شهیدى» ص 293، نامه 28.

همه مردمان به او صلّى اللَّه علیه و آله. (1) پس با خود گفتیم که عدول نخواهند ورزید مردمان از ما و ناقص نخواهند نمود حق ما را.

و به درستى که در تعجب مى‏انداخت ما را مگر آنکه انصار رفتند به سوى سقیفه بنى ساعده از براى طلب خلافت. پس رفتند ابو بکر و عمر در میان تابعان خود به جانب انصار و احتجاج کرد ابو بکر بر انصار به اینکه قریش سزاوارترند به مقام رسول صلّى اللَّه علیه و آله از انصار؛ زیرا پیغمبر از قریش بود و چون ابو بکر و عمر از قریش بودند و انصار چنین نبودند ابو بکر به این نسبت احتجاج مى‏کرد بر انصار در اینکه او اولى است به مقام رسول اللَّه و جانشینى آن حضرت از انصار.

پس اگر حجت حاصل است از براى ابو بکر به اینکه او از قریش بوده به درستى که ما سزاوارتر از همه مردمانیم به رسول صلّى اللَّه علیه و آله زیرا نزدیکتریم از همه قریش به آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و مخصوص‏تریم از همه ایشان به او صلّى اللَّه علیه و آله، و اگر نیست ما را حقى با وجود نزدیکى رسول صلّى اللَّه علیه و آله پس دعواى انصار به حال خود باقى مى‏ماند و احتجاج ابو بکر برایشان باطل است.

و امیر المؤمنین علیه السّلام این سخن را با سخنان دیگر ذکر فرموده که ما را الحال احتیاج به آوردن آنها نیست و به درستى که کمیت به نظم نیاورده مگر کلام امیر المؤمنین علیه السّلام را در احتجاج بر معاویه و به تحقیق همیشه آل محمد صلّى اللَّه علیه و آله بعد از امیر المؤمنین علیه السّلام به این سخن احتجاج مى‏نموده‏اند. و همچنین متکلّمین شیعه پیش از «کمیت» و در زمان او و بعد از او به همین احتجاج حجت بر مخالفان مى‏آورده‏اند.

و همچنین این سخن که گفتیم مذکور است در اخبار منقوله و روایات مشهوره و هر که برسد در مبهوت بودن به حدى که جاحظ رسیده سخن او او از درجه اعتبار ساقط خواهد بود.

و به درستى که ما نمى‏یابیم فرقى میان قول جاحظ و قول کسى که گفته است که اول کسى که گشود باب حجت را از براى معتزله در مذهبهاى ایشان «بشر بن معتمر» بود در شعرى که در این باب گفته و به درستى که طایفه معتزله پیش از «بشر» همگى مقلّد بوده‏اند (1) و نبود ایشان را حجّتى بر مذاهب خودشان و هر که بر مذهب اعتزال سخن مى‏گفت حجّت او سست بود. تا آنکه اتفاق افتاد آن شعر از براى بشر بن معتمر و بعد از آن همگى اهل اعتزال بناى مذهب خود را بر شعر او گذاشتند.

پس اگر جاحظ به واسطه آنکه معتزلى بوده تعصب ورزیده در برابر این سخن بگوید که این از روى بهت ناشى شده زیرا کتب قوم موجود است پیش از بشر بن معتمر، در آن کتب همین حجت و سایر احتجاجها بر مذهب اهل اعتزال است. ما نیز به جاحظ مى‏گوئیم آنچه تو گفتى که اگر این شعر کمیت نمى‏بود احتجاج شیعه بر مذهب خودشان سست و ضعیف مى‏بود از روى بهت و خرافت ناشى شده و به سبب عنادى بوده که تو را با طایفه شیعه است.

زیرا اصول شیعه و روایات ایشان و کتابهاى تاریخ پیش از «کمیت»، مالامال است از اینکه آل محمد صلّى اللَّه علیه و آله احتجاج مى کرده‏اند بر مخالفان به نزدیکى رسول اللَّه و خویشى با او و اعتماد مى‏نموده‏اند سزاوارى خود به جانشینى پیغمبر بر چسبانى نسبت خود به رسول صلّى اللَّه علیه و آله و بر نهایت اختصاص خود در نسبت با آن حضرت.

و هر که نظر کند در کتب شیعه و قول شیعه صحابه، مى‏داند این معنى و تصدیق مى‏کند بر صدق این سخن بى‏آنکه محتاج باشد به نظر کردن در غیر آن کتب، با آنکه هر کس گمان کند که احتجاج علویه و شیعه به نزدیکى و خویشى به رسول صلّى اللَّه علیه و آله احتجاجى است که حادث شده و در زمان پیش نبوده، چنین کسى سزاوار مناظره و مباحثه نیست؛ زیرا او دفع ضرورت مى‏کند و امر معلوم بدیهى را ردّ مى‏نماید. به واسطه آنکه جماعت همگى متّفق‏اند بر این و به تحقیق گردیده سبقت جماعت به سوى این احتجاج از جهت عادت مانند طمع که توهّم نتوان کرد از صاحب آن خلاف مقتضى طبع را؛ زیرا همگى متّفق اللفظ و المعنى به این احتجاج چسبیده‏اند و اعتماد بر این نموده‏اند.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:526 -  528