[داشتن مال و زر نشانه پیغمبرى نیست‏]
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

اى عبد اللَّه گاه مى‏بینى که اجل ملوک در جاه و حشم یا اغنى الأغنیاء در ثروت مال و کثرت خدم محتاج گردند یا فقیر الفقراء به یک نوع از انواع ضروریه مثل آنکه چیزى در پیش آن فقیر باشد که در نزد آن پادشاه نباشد بلکه در ممالک محروسه او موجود نشود و آن ملک را احتیاج تمام به آن چیز درویش باشد؛ یا آن که آن پادشاه محتاج بخدمت آن فقیر باشد که پادشاه و سایر خدم و حشم مهیاى آن خدمت نباشند و از چاکران هیچ احدى نتواند که آن ملک را از خدمت آن فقیر مستغنى گردانند و محتاج آن فقیر نگردانند؛ یا باب از علم و حکمت آن فقیر که پادشاه محتاج باشد که استفاده از آن فقیر نماید و فقیر نیز محتاج بمال پادشاه است، پس پادشاه محتاج فقیر و فقیر محتاج پادشاه باشد.

پادشاه را به نوعى که سابقا مذکور شد نرسد که گوید چرا ایزد متعال علم و کمال آن فقیر بى‏مال را بجاه و جلال من جمع ننمود و مرا باعطاى علم و کمال و جاه و مال صاحب شوکت و اقبال نفرمود و آن فقیر را نیز جایز و سزاوار نیست که گوید چرا واهب اکرم به رأى و علم و آنچه من متصرف آنم از فنون علوم و حکم علو مال و ملک فلان حاکم را به آن جمع و ضم و مرا ذى خدم و حشم ننمود و ما را من جمیع الوجوه مستغنى نگردانید.

بعد از آن حضرت رسول ایزد منان تلاوت این آیه مبارکه قرآن بر آن طایفه نادان نمود که «وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ‏» « الزخرف: 32».

تفسیر آیه وافى هدایه آنست که یا محمد ما رفع درجات بعضى فوق درجات بعض دیگر گردانیدیم و جمیع خلایق را بر یک و تیره و نسق نکردیم، زیرا که ما به حال همه برایا عالم و واقفیم، هر کسى را به آن چه لایق و بحال او مستحسن و مطابق باشد احسان و اعطا نمائیم تا بعضى را بر بعضى دیگر تفوق رسد و استهزا و تذلیل کسى که لایق باشد توانند کرد.

اما اى محمد رحمت حضرت عزت بسیار بسیار است بهتر از مال و زخارف دنیا است، زیرا که مال مجتمع از حلال و حرام در دنیا در معرض زوال و فنا و در مآل گاه باعث وبال بلکه موجب عذاب و نکال است لیکن رحمت لا یزال باقى و بى‏زوال است.

باز آن ستوده حضرت اله رو بسوى آن گمراه نموده گفت: اى عبد اللَّه آن چه گفتى که «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ یَنْبُوعاً» تفسیر این آیه مکرمه سابقا مذکور شد، خلاصه کلام آنکه:

اى عبد اللَّه آنچه تو مذکور ساختى و بر حضرت رسول اقتراح نمودى و از رأى خود سخنان بى‏بنیان بسیار بیان کردى، از آن جمله یکى آنست که گفتى: اى محمد آنچه من از تو سؤال کردم اگر تو جمیع ملتمسات و مدعیات مرا بانجاح مقرون گردانى هیچ یک آنها برهان نبوت و حجت رسالت تو نمیشود، اگر مطلب تو از این مقالات فاسده و کلمات باطله ایذا کردن یا غمگین ساختن من باشد بدان و آگاه باش که ذات رسول خداى عز و جل ارفع و اجل و اتم و اکمل از آن است که متأذى و مغموم بجهل جاهلان و متألم و مهموم از کلام جمعى نادان گشته بر ایشان سخنان غیر حجت و برهان بیان کند.

و دیگر از آن جمله تو اى عبد اللَّه مطالبه چیزى نمودى که اگر تو بانجاح مقاصد و مرام خود ممتاز مى‏شدى البته هلاک تو در آن بودى.

اى عبد اللَّه حضرت اللَّه متعال ما انبیا را رحمة للعالمین گردانید بر ما لازم است که بر جمیع عالمیان از انس و جان مهربان بوده با غایة رطب اللسان و عذب البیان با خلقان سخنان گوئیم و آنچه براى اهل لجاج و خلاف بیان کنیم برهان و احتجاج باشد و هر چند آنان بسخنان ملایم ملایم نگردند و پیوسته بلوم لایم یا از استماع کلام جمعى از کفار ناملایم ناملایم باشند ما را مناسب و لایق و جدیر موافق آنست که ایشان را بنصایح و مواعظ متعظ گردانیده بطریق مستقیم دلالت نموده تا تابع دین قویم گرداند و از منهج سلوک‏ و تمرد و اعتساف میل بسبیل عدل و انصاف نمایند. و اگر چنانچه محتاج به اظهار خوارق عادات که عبارت از معجزات است باشد در اسعاف و انجاح آن نیز بذل جهد و سعى خود نمائیم تا ایمان بر ایشان و اطاعت حکم مهیمن سبحان بحجت و برهان لازم و عیان گردانیم نه آن که سعى و اهتمام در انجام امرى که سبب هلاکت شما و سایر برایا در آن باشد نمائیم.

اى عبد اللَّه آنچه تو استدعا و اقتراح آن گردى هلاکت در آن بین و ظاهر است و حضرت رب العالمین ارحم الراحمین بمصالح احوال بندگان و انجاح امانى و آمال ایشان اعلم است از آن که بنوعى که شما ملتمس امر و چیزى بدون فکر و تمیز خواهید که اگر وفق اقتراح شما عز و جل عمل نماید همگى را هلاک گردانید.

و دیگر از آن جمله یکى استدعاى امر محال است که وقوع آن جایز و صحیح نباشد تا رسول رب العالمین آن را بتو نشناساند و حقیقت احوال آنها را کما ینبغى و یلیق بتو آگاه گرداند و قطع معذرتهاى تو نماید و راه مخالفت امر واحد اکبر را بر تو تنک ساخته بحجج اللَّه تعالى و براهین واضحه هویدا بر اطاعت حضرت عزت تو را ملجأ گرداند تا آنکه میل بطرف حق و تصدیق رسول صادق و بندگى مهیمن مطلق نمایند و اصلا راه فرار و مقر و محیص انکار تو باقى و پایدار نگذارد.

و از آن جمله یکى اعتراف تو اى عبد اللَّه بر معاندت و تمرد از اطاعت حضرت عزت است، زیرا که اقرار بعدم تقبل حجت ظاهرى و عیان و عدم اصغاى دلایل و برهان نمودى، و کسى را که قولش چنین و اعتقادش این باشد جزا و پاداش عذاب نازل از آسمان یا از زمین یا جحیم اسفل السافلین یا شمشیر اولیاى دین است، بتحقیق و یقین ترا گریز و ستیز از سه امر این چنین نیست و چون من مأمور بتبلیغ أمر دین بر مخلوقین از جانب رب العالمینم لهذا تو را نیز اعلام و اطلاع بآن نمودم «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ‏». اى عبد اللَّه آنچه گفتى که ایمان ما صنادید قریش با سایر تبعه و خویش بتو اى محمد موقوف است بر انفجار اراضى مکه که احجار بسیار و جبال بیشمار دارد باید که حفر آن نموده عیون بسیار مملو از آب خوشگوار ظاهر گردانى که ما را احتیاج بسیار بانهار است.

اى عبد اللَّه تو چون از اراده و خواهش حضرت بیچون جاهل و غافلى و اصلا تو را من جمیع الابواب اطلاع بر ارادت کامله و قدرت شامله عزیز وهاب نیست التماس آنها مینمائى.

اى عبد اللَّه آیا تو صدق قول مرا در باب دعوى نبوت و ادعاى رسالت موقوف باین میدانى چنانچه من اگر تقدیم و انصرام این امور مسئوله تو نمایم پیغمبر میشوم؟

گفت: نه یا محمد.

حضرت نبى المحمود فرمود: اى عبد اللَّه تو را در زمین طایف باغات بسیار و بساتین بیشمار است، آیا تو بیشتر از آنکه اراضى آن محال را باصلاح آرى و قابل زراعت و عمارت گردانى در آن سرزمین مواضع فاسده مملو از احجار صخره و جبال صعبه بسیار بود که همه آنها را نقل و تحویل نمودى و آن محال را باین حال که الحال صلاحیت زراعت و عمارت دارد تبدیل کردى، بلکه در آن مکان چشمه‏هاى فراوان جارى و عیان نمودى؟

گفت: بلى یا محمد.

حضرت رسول فرمود که آیا تو در آن بساتین که بواسطه آن ارتکاب شداید و محن و متحمل آلام بسیار بجهت اصلاح آن مکمن؟؟؟ شدى نظرى در آن دارى؟

گفت: بلى یا محمد.

آن حضرت فرمود که آیا بوسیله سعى و اهتمام بى‏غایات که بجهت آن باغات کردى و آن محل را باین غایت رسانیدى با جمعى دیگر که در آن سرزمین باغات‏ و بساتین دارید آیا بحسب فهم و عقل تو و آن جماعت بواسطه همین ثروت و استطاعت و تمکن و قدرت پیغمبر حضرت عزت میشوید؟ گفت: نه.

حضرت رسول فرمود که پس چنان که آنچنان بجهت شما و باقى یاران دلیل و حجت و برهان نگردد ایضا افعال و اعمال آنچنان بموجب سؤال شما و سایر یاران حجت و برهان رسول مطیع ایزد منان نشود بلکه دلیل قاطع و برهان ساطع بر نبوت و رسالت او معجزات واضحه و آیات موضحه است.

اى عبد اللَّه این قول بى‏انجام در باب انفجار اراضى مکه و اظهار عیون و انهار مملو و محتوى بر میاه خوشگوار از بابت سایر کلام بى‏انتظام شماست، مثل آنکه گوئى که ما ایمان در وقت و زمانى بتو مى‏آریم که از جاى خود برخیزى و بایستى یا آنکه مقدار فلان مسافت از فلان مکان یا فلان سرزمین طى نمائى یا آنکه فلان نوع طعام تناول کنى، این سخنان دخل تام در مطالب و مرام ندارند.

اى عبد اللَّه آنچه تو گفتى: یا آنکه تو را اى محمد باغ انگور یا نخلستان معمور بودى که تو خود از آن تناول مینمودى و اطعام ما و باقى خلق الله نیز میکردى و در اعقاب آن باغات و انهار مملو از آب جارى بودى که خلایق از آن منتفع میشدى آیا تو را و باقى اصحاب را در طایف این باغات نخل و اعناب از عنایات حضرت ایزد وهاب هست که شما و جمیع اصحاب بأکل فواکه و اثمار آن مستلذ و کامیاب میگردید و در عقب آن بساتین ذى ثمار انهار بسیار مملو و مشحون بآبهاى خوشگوار است.

گفت: بلى یا محمد.

حضرت فرمود که آیا شما و اصحاب هیچ یک بوسیله این سرانجام از انبیاى ایزد علام میشوید.

گفت: نه یا محمد.

در آن هنگام حضرت نبى المحمود فرمود که تو اقتراح امر بسیار برسول حضرت ایزد قهار کردى و از او طلب چیزى بیشمار نمودى که اگر اقدام بر آن مرام نماید اصلا آن افعال و اعمال دلالت بر صدق مقال آن نبى باخیر و اقبال ندارد، بلکه اگر معاطاة در انجام آن مسئولات بى‏سرانجام تو نماید هر آینه دلالت تعاطى کذب آن رسول مختار دارد بجهت آنکه امرى که دلیل نبوت و حجت رسالت او نباشد بحیز ظهور رسانید بلکه ارتکاب امثال این اعمال وسیله خدعه و فریب دادن جمعیت که در دین و عقل ضعیف و قاصر الدرک باشند و شأن عالیشان رسول ایزد منان ارفع و اجل و اسمى و اکمل از آن است که از او امثال این کار و نشان ظاهر و عیان گردد.

اى عبد اللَّه آنچه گفتى که تو راستگوى در دعوى نبوت و امر رسالت بودى بایستى که آسمان بر سر ما جمعى که تکذیب و انکار تو مینمائیم فرود آید. اى عبد اللَّه سقوط آسمان بر سر شما موجب هلاکت شما و باقى یاران است، زنهار امثال این کار که مورث هلاکت شما و باقى عشایر بود از ما چشم مدارید زیرا که رسول رب العالمین بر جمیع مخلوقین ارحم از آنست که وسیله هلاکت و نفرین ایشان شود، اما آنقدر هست که رسول حضرت مهیمن سبحان حجت و برهان خداوند عالمیان بر تمامى خلقان را بنوعى روشن و عیان گرداند که همگى ایشان مهتدى گشته بربقه اسلام و ایمان درآیند و حجج و برهان که حضرت قادر منان براى رسول فرستاد بموجب اقتراح و خواهش عباد تنها نفرستاد، زیرا که عباد بواسطه کثرت امانى و آمال از ارادت حضرت ایزد متعال جهالند و علم تحقیق و اطلاع حقیق بر مصالح و مفاسد کما ینبغى و یلیق ندارند و ایشان را اقتراح و اختلاف بسیار دراز و هوس و مؤسس گردد، و گاه باشد که دواعى خواهش ایشان بامور متضاده منتهى گردد که وقوع آن در نزد ارباب عرفان بعلت محالیت آن منقضى از حیز امکان باشد و تدبیر ایزد لا یزال بامر ملزوم المحال جارى و سارى نگردد چه ارتکاب امر محال از حضرت ذو الجلال ممتنع و محال است. پس آنگاه حبیب الله روى بجانب عبد اللَّه آورده فرمود که هرگز دیدى که طبیب لبیب دواى مرضى بموجب طبع و دل آنها نماید یا آنکه آنچه بحال مریض و معالجه او اصح و انفع داند معمول میگرداند خواه آن دوا محبوب و مرغوب مریض بود و خواه منفور و مکروه.

عبد اللَّه گفت: چنین است یا محمد.

پس حضرت رسول گفت: اى عبد اللَّه بدان و آگاه باش که شما و کفره بواسطه اختیار کفر و تمرد و طغیان از طریق مستقیم ایزد منان منخرط در سلک مرضى شده محتاج معالجه حکیم دانا گشتید و بتحقیق حضرت سبحانه و تعالى طبیب مهربان شفیق شماست که درد کفر را دوا بغایت نافع که حضرت رسول شافع باشد ارسال داشته و شما را در بیمارستان ظلمتکده امراض گوناگون کفر نگذاشته و طریق مضار و منافع آن را بر شما در کمال ظهور و وضوح داشته، پس اگر از روى عقل و تفکر اطاعت و انقیاد امر و استماع قول آن رسول مهیمن اکبر در باب شفا و معالجه آن مرض ذى خطر کفر نمایند بیقین از آلام غیر متناهیه آن امر مضمر مستخلص شده شفاى کامل و صحت عاجل و آجل یافته بصحت جسم و روح در ایام حیات مستعار در تمامى غبوق و صبوح مسرور و ابواب عبودیت و طاعت واحد سبوح بر خویش مفتوح داشته پاى از طریق اخلاص و متابعت برنداشته در تمامى اوقات خمسه همین شیوه مرضیه و طریقه مستحسنه را مبذول و مرعى داشته آن را سبیل مستقیم دین قویم واجب کریم پنداشته تخطى و تقضى آن را جایز و روا نداشته همواره بتذکار و تکرار همین کار مشتغل باشند که موجب فیوضات نشأتین و عنایات بى‏غایات دارین است، و اگر العیاذ باللَّه از طریق مستقیم حضرت اللَّه پاى راه بیراه گذاشته باشند بیقین در دنیا بیمار دائمى و در عقبى ذلیل و مهین خواهند بود «ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ‏».

اى عبد اللَّه هرگز دیدى که شخصى دعوى حق بر شخصى نماید و مدعى علیه منکر باشد و حاکم عرف از حکام دنیا بر احضار بینه بموجب اقتراح و خواهش مدعى علیه نه بر وفق عقل و شرع بمدعى گوید که هر نوع شهود که مدعى علیه از تو طلب دارد حاضر نماى، بناء على هذا هر گاه احضار شهود بر طبق خواهش مدعى علیه بر مدعى لازم گردد در آن هنگام هیچ احدى دعوى خود بر دیگرى ثابت نتواند کرد و باین وسیله و سبب مدعى اثبات حق لازم بر رفته مدعى علیه نمیتواند نمود؛ بنا بر این فرق و تمییز میان ظالم و مظلوم و کاذب و صادق نباشد زیرا که هر یک از ظالم و کاذب اقرار بظلم و کذب خود هرگز ننمایند و شاهدى بر حقیقت احوال ایشان عالم و مطلع باشد چون لازم است که بموجب دلخواه آنها اقامت شهادت نماید پس اشهاد بر ظلم و کذب کاذب میسر نباشد و اگر احیانا مشهود و مطلعین اداى شهادت بر نهج شرع قویم و سبیل مستقیم نمایند ظالم و کاذب جرح ایشان فرمایند و ظلم و کذب ظاهر نگردد و تفرقه میان ظالم و کاذب مبین نشود.

اى عبد اللَّه آنچه گفتى که باید حضرت اللَّه تبارک و تعالى و ملائکه اعنى مسبحان ملاء اعلى در مقابله ما آیند تا ما بوسیله تقابل ایزد تعالى و ملائکه سماوى آنها را بدیده عیان مشاهده نمائیم و حقیقت دعوى نبوت و ادعاى رسالت ترا از ایشان استعلام و استفهام فرمائیم، بدان اى عبد اللَّه از روى این حال و حصول این مآل محال است، و محالیت این در نزد عارف دانا در کمال ظهور و بى‏خفاست زیرا که حضرت رب العالمین همچو ما مخلوقین نیست که آید ورود یا متحرک و مقابل چیزى گردد که تو با کسى دیگر او را تواند دید یا امثال شما کسى چیزى از حضرت ملک تعالى تواند شنید، بواسطه آنکه شما استدعاى رؤیت حضرت قادر متعال که بنزد ارباب فضل و حال و اصحاب معرفت و کمال ممتنع و محال است نمودید و واحد ذو الجلال مانند آن چیزهاى بى‏ثبات و مال است که شما و باقى کفره لئام باغواى شیطان و تبعه آن نافرجام بسوى اصنام خوانده شدید و آن اصنام ضعیف و ناقص شماست که تردد آن اصنام بنزد شما و رفتن شما پیش‏ آنها میسر است که نه سامع و نه مبصر و نه مغنى و نه عالم و باخبر است و اصلا آن اصنام نفع بشما و بسایر انام رسانیدند بلکه ضرر بسیار در آخرت که عبارت از عذاب بیشمار و گرفتارى دائمى و حرقت نار است براى عبده اصنام معین و برقرار است.

اى عبد اللَّه آیا شما را در مکه و طایف ضیاع و عقار و باغات و نخیل و اعناب بسیار است جمیع از گماشتگان و کارکنان شما در آن مکان بجهت اصلاح و انجام و تنظیم و اهتمام آن محال و مقام هستند یا نه؟

گفت: بلى بغیر قوام و عمال آن مکان چون انتظام و استعمال باید.

حضرت رسول فرمود که آیا تو بنفس خود بحقایق احوال آن محال رسیده سرانجام باغات و بساتین آن سرزمین مینمائى یا قوام و عمال تو بآن اشتغال نمایند؟.

عبد اللَّه گفت: ما را نویسندگان و قوام هستند که اهتمام جمیع آن محال مینمایند.

حضرت حبیب اللَّه گفت: اى عبد اللَّه اگر عمال و مزدوران و خدام شما بنویسندگان شما گویند که شما آنچه بما مکتوب و مرقوم گردانید هر چند بحکم سید ما و شما باشد ما آن را قبول نداریم تا آنکه عبد اللَّه بن امیه را پیش ما بیاورید و ما او را ببینیم و از خود گواهى بنوشته شما دهد و گوید که بلى آنها بفرموده من بشما چیزى نوشته‏اند، و چون ما را روبروى عبد اللَّه بن امیه کنید نوشتجات قبول است و الا ما را قبول سخن شما نیست.

آیا شما اى عبد اللَّه تجویز قول عمال و مزدوران و خدم میکنید که امثال این افعال و اعمال که از ایشان سانح شود مستحسن است و شما را روا میدارید که عمال تو ترا بحضور خود بطلبند و این نوع خفت بر سر تو آرند؟

گفت: نه یا محمد.

حضرت رسول فرمود که پس همان مرقومه شما که نویسندگان بموجب حکم شما قلمى نموده‏اند چون بعمل تو رسد براى سند ایشان کافى و صحیح است یا نه؟

گفت: بلى.

حضرت فرمود که اى عبد اللَّه آیا شما دوست میدارید که بمجرد رسیدن نوشته تو عمال و خدم تصدیق آن نمایند و اصلا از اهلیت موقوف نداشته حامل ورقه تو را انتظار نفرمایند؟

گفت: بلى یا محمد.

پس آنگاه رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم فرمود که اى عبد اللَّه اگر نوشته تو از پیش عمال و کارکنان و مزدوران مسترد گردد و رافع رقم شما را بنزد شما آرد و گوید که یا سید فلان عامل تو اقتراح حضور شما دارند و میگویند تا عبد اللَّه بن امیه حاضر نگردد این مسموع من نیست، آیا این عامل مخالف قول تو هست یا نه و تو بآن حامل نوشته آیا میگوئى که تو رسول منى به پیش عمال من و من تو را مشیر و صاحب راى و امر خود بگردانیدم بلکه تو مأمور باستماع امر و حکم منى باید که از سخن و فرموده من تخلف و انحراف جایز ندارى و از فرمان و نوشتجات من قدم بیرون نگذارى.

گفت: بلى یا محمد تبعه و عمله هر احدى را اطاعت قول و فعل مالک و سید ایشان لازم است.

حضرت حبیب اللَّه بعبد اللَّه گفت: پس چگونه چیزى که بر خدم و حشم و عمال خود تجویز ننمائى برسول حضرت رب الارباب و مالک الرقاب که پروردگار عالمیان و موجد انس و جان و باقى اشیاى ظاهر و عیان است روا میدارى و او را مأمور میگردانى که چنین و چنان بحضرت مهیمن سبحان گستاخى کرده عرض نمایند که بعضى امر بفعل ما نهى از آن فرمایند و حال آنکه تو مثل آن فعل از رسول و خدم و حشم خود چشمداشت ندارى.

عبد اللَّه بعد از استماع این کلام صدق التیام حضرت رسول ایزد علام سر تحیر بگریبان فرو برد.

حضرت سید البریه گفت: اى عبد اللَّه این حجت قاطعه و ادله واضحه بل برهان ساطع بر بطلان جمیع اقوال فاسده و کلمات لاطائله تو است که بر حضرت رسول اقتراح نمودى. اى عبد اللَّه آنچه گفتى که اگر تو را خانه پر از زخارف دنیا که عبارت از طلاى احمر است میبود فی الجمله دلالت بر جلالت شان و رفعت مکان تو میکرد.

اى عبد اللَّه آیا بتو رسیده که امروز عزیز مصر گنج‏خانه‏هاى مملو از زخارف دنیا دارد و مالک خزاین بسیار و جواهر و لآلى بیشمار است؟.

گفت: بلى یا محمد.

حضرت نبى البرایا فرمود که آیا عزیز مصر باعتقاد شما بوسیله آن ثروت و غنا منخرط در سلک اولیا میگردد.

عبد اللَّه گفت: نى.

حضرت نبى المرسل فرمود: همچنین محمد که نبى بحق و فرستاده ایزد خالق بجمیع خلق است مال وافر و زخارف متکاثر میداشت اصلا هیچ نوع دلالت بر نبوت و حال و رسالت و کمال او نمیگردید، بدان که محمد بواسطه کثرت جهل و قلت عقل و کلام بى‏تأمل تو متأذى و مغموم و متألم و مهموم نگردد بواسطه آنکه عالم و مطلع بجمیع حجج و براهین حضرت رب العالمین است. اما اى عبد اللَّه آنچه گفتى که اگر تو از حضیض زمین عروج و صعود بآسمان هفتمین یا بسماوات دیگر نمائى ما بتو ایمان بوسیله آن نیاریم تا آنکه واهب یگانه کتاب جداگانه بجهت ما ارسال و انزال نماید و ما را در آن کتاب باطاعت و متابعت تو امر فرماید تا ما آن کتاب را تلاوت و قرائت نمائیم، بعد هذا معلوم ما نیست که بجاده شریعت تو درآئیم یا نه.

اى عبد اللَّه صعود بآسمان بى‏شائبه ریب و گمان بغایت الغایت اصعب از نزول از آنست پس هر گاه تو از روى اعتساف اعتراف نمائى یا آنکه اگر من صعود بآسمان نمایم تو ایمان حضرت ایزد سبحان نمى‏آرى، همچنین بتحقیق و یقین در هنگام نزول از آسمان که باعتقاد شما اسهل و ایسر از آنست بشرف اسلام و ایمان مشرف و با ایقان نخواهى شد زیرا که خود اقرار بعناد حجت و برهان خالق زمین و آسمان کردى‏ پس دواى مرض کفر تو بلکه جمیع کفار تأدیب از دست اولیاى ایزد اکبر از انبیا و اوصیاى آن برگزیدگان حضرت مهیمن قادر یا از ملایکه زبانیه نار سقر امر دیگر میسر و مقرر نیست، یا آنکه حضرت واهب العطیه حکمت بالغه جامعه بمن منزل و مرسل گردانید بواسطه ابطال مدعیات شما.

عبد اللَّه گفت: اى محمد بگوى سبحان ربى یعنى از تبلیغ احکام اوامر و نواهى حضرت رب العلى برأى و زبان بتسبیح و تقدیس ذات مقدس او گشاى ما را بیشتر از این تکلیف اطاعت خود مفرماى زیرا که تو نیستى الا رسول بشر و ما را دواعى و خواهش امر دیگر است و بواسطه عصبیت ما را قدرت اطاعت مثل ما بشر نیست مگر آنکه ایزد داور بموجب اقتراح و داعیه ما بشر دیگر بجهت نبوت و رسالت معمول و ظاهر گرداند.

حضرت سید البشر فرمود که واحد دانا تبارک و تعالى جمیع اشیا را بر اقتراح شما جهال بى‏سر و پا که خواه جایز و روا و خواه غیر مجوز و ناروا بود ظاهر و باهر نگرداند و من بنا بر قول شما رسول بشرم و مرا بغیر تبلیغ و اقامت حجت و برهان ایزد منان بخلقان که بمن اعطا و احسان نمود مأمور بآنم چیزى دیگر جایز و لازم نیست و مرا لایق و مستحسن نیست که آمر و ناهى حضرت مهیمن باشم، و نیز مرا رخصت مشیر بودن یعنى صاحب شوراى رب غفور نیست، و چون مقدمه چنین بود پس مرا نیز بحسب عقل و تمیز مثل و مانند رسول پادشاه باشم از ملوک دنیا که او را بحجابت جمعى که مخالف آن ملک باشند نامزد نموده ارسال دارد، و چون آن رسول بنزد آن طایفه متمرده رود و آنها را بر وفق قول آن پادشاه براه نیایند و برسول آن پادشاه گویند که اطاعت امر پادشاه شما را موقوف و معطل است بانصرام و انجاح بعضى مطالب و مرام ضروریه یا باید که مراجعت بخدمت ولى نعمت نمائى و حقایق دواعى و خواهش ما را عرض فرمائى، رسول نیز بموجب اقتراح و استدعاى آن جماعت‏ بخدمت صاحب خود مراجعت نماید و صاحب نعمت خود را بانجام مقترحات و ملتمسات آن طایفه مأمور گرداند و در انصرام آن مهام ابرام نماید، چون حضرت مالک الرقاب رب الارباب و اله الآلهة و جبار الجبابره است آیا رسول او را جایز و قدرت این کار و موجب عقل و اعتبار هست یا نه؟

عبد اللَّه گفت: نه یا محمد.

ابو جهل گفت: یا محمد یک چیز باقى ماند، آیا بزعم شما قوم موسى علیه السّلام بواسطه سؤال رؤیت بیجا بآتش صاعقه بلا سوختند و چون سؤال ما بمراتب بسیار اشد و اعظم و اصعب و افخم است از سؤال قوم موسى زیرا که امت آن پیغمبر خدا بجهت مزید جمعیت خاطر و گمان اراده رؤیت مهیمن سبحان نموده گفتند اى حضرت نبى الورى حضرت ملک تعالى را بما ظاهر و آشکارا بنما و خاطر ما را جمع نماى.

و اما ما بشما میگوئیم که ما ایمان بتو نمى‏آریم تا آنکه خدا و ملائکه او را بمقابله ما حاضر گردانى و ما معاینه آنها را بنظر عیان درآریم و از حضرت ایزد علام و ملائکه گرام استعلام و استفهام حقایق نبوت و رسالت تو نمائیم.

حضرت نبى ایزد معبود فرمود که یا ابا جهل آیا قصه حضرت ابراهیم خلیل علیه صلوات الرب الجلیل استماع نمودى در هنگام وقوع آن حضرت در حیرت ملکوت و عظمت جبروت الحى الذى لا ینام و لا یموت؟

گفت: بلى.

حضرت رسول فرمود که پروردگار من میفرماید «وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ‏» « سورة الانعام: 75».

تفسیر آیه وافى هدایه آنست که ما بابراهیم علیه السّلام حقایق ملکوت سماوات سبعه و طبقات ارضین سبع را معلوم و آشکارا نمودیم تا آنکه از ربقه شک و ریب برآمده‏ بسلک ارباب یقین و زیب منسلک و منخرط گردد، چنانچه مشهور است که در هنگامى که ایزد علام حضرت خلیل الرحمن ابراهیم علیه السّلام را بآسمان مرفوع و بمودت خود مرجوع نمود نور باصره آن حضرت را در غایت قوت و زیادت فرمود بنوعى که هر چه در زمین و آسمان ظاهر و مستتر بود مرئى و مبصر آن پیغمبر جلیل القدر میشد چنانچه حضرت خلیل اللَّه تعالى بعد از ارتقا و استعلا مردى و زنى را بنظر درآورد که مرتکب عمل زنا بودند، همان ساعت حضرت نبى کامل پاک دست دعاى فنا و هلاک آن دو ناپاک بدرگاه حضرت خالق برداشته عدم آن دو بى‏شرم را از قادر عالم التماس و استدعا نمود، همان لحظه تیر دعاى آن نبى الورى بشرف اجابت اقتران یافته آن دو لعین فی الفور بسجین متمکن گشتند.

بعد از آن لمحه حضرت ابراهیم چون بجانب دیگر نظر کرد دو شریر دیگر را بهمین شغل مشتغل یافت بهمان دعاى سابق موافق این دو کس لاحق را بدو فاسق سابق در جهنم متفق گردانید.

بعد از تقضى زمان قلیل چون حضرت ابراهیم الخلیل علیه السّلام دو نفر دیگر را بر ارتکاب همان فعل نالایق سابق مشتغل دید لب بدعاى هلاکت آن دو بدبخت گشاد هر دو شریر بسعیر شتافتند.

در مرتبه رابعه آن پیغمبر جلیل القدر دو شخص دیگر بآن فعل شنیع متبادر یافت؛ قصد دعاى بد نسبت بایشان نمود در همان زمان وحى ایزد منان بحضرت خلیل الرحمن رسید که اى ابراهیم دست دعاى بد بندگان من از آستین استدعا و التماس بیرون میار و کفایت دعوت از عباد و اماى من منماى، زنهار دعاى بد به بندگان من منماى زیرا که‏ مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ‏ و غفار حلیمم، گناهان بندگان من ضرر بمن نمیرساند چنانچه از طاعت و عبادت ایشان هیچ نوع نفع بمن عاید و راجع نگردد.

اى ابراهیم خلیل من بنیان بندگان خود را بواسطه شفاى دل ارباب غلظت و خشم‏ برنمى‏اندازیم چنانچه الحال تسلیه خاطر عاطر شما شش نفر را هلاک و بخاک برابر گردانیدم من بعد باید که تکفیف دعوت خود از بندگان من نمائى و ایشان را دعاى بد و نفرین منمائى، زیرا که بنده و پیغمبر منى و تو را بشیر و نذیر بجهت امتان صغیر و کبیر تو گردانیدم اما ترا شریک مملکت و سهیم و مشیر خود نگردانیدم و تو مهیمن یعنى حافظ و عالم و مستولى بر بندگان نیستى و جمیع بندگان من در خلال سه حالند:

اول: آنکه توبه و انابت و پشیمانى و مراجعت بمن نمایند من چون رحیم و غفور حلیمم توبه ایشان پذیرفته آنها را بمعصیت و ذلت ایشان نگرفته جمیع گناهان ایشان را مغفور و تمامى عبودیت ایشان را مسکور گردانم.

دوم: از عذاب عاجل ایشان خود را باز دارم و این سؤال و پرسش در آجل مقرر گردانم زیرا که میدانم از اصلاب این طایفه ذریات مؤمنین تولد خواهد یافت، بناء علیه بآباء کافرین باید پس در وقتى که آن نطفها از اصلاب بارحام انتقال یابد و از ارحام متولد شود در آن هنگام عذاب من در او حلول نماید و بلاى من از اطراف و جوانب او درآید.

سیم: آنکه هیچ کدام از آن دو امر توبه با واسطه تولد ذریات مؤمنین نباشد مرا تعجیل در عذاب بنده در دنیا نیست، بدرستى و تحقیق که عقوبت و عذابى که مادر عقبى بواسطه معصیت بندگان خود معد و مهیا کرده‏ایم بسیار بسیار اعظم و اکبر است از عذابى که تو اى ابراهیم در دنیا اراده آن نمودى زیرا که عذاب براى بندگان بحسب جلال و کبریاى من است.

اى ابراهیم در باب اهلاک بندگان مرا با ایشان واگذار و چیزى اصلا در باب عدم و فناى ایشان بخاطر خود میار، زیرا که من نسبت به بندگان بسیار بسیار اشفق و ارحم از والدین ایشانم بدرستى و راستى که من جبار حلیم و داناى حکیم تدبیر حال ایشان بعلم و رأى خود نمایم و قضا و قدر خود را در حق ایشان جارى و سارى فرمایم.

بعد از آن حضرت رسول آخر الزمان فرمود که اى ابو جهل بدان که رفع عذاب ایزد منان نسبت بتو بواسطه آنست که حضرت قادر عالم دانا و مطلع است که از صلب تو ذریات طیبه بوجود خواهد آید که آن پسر نیکو سیر عکرمه مکرم است که وسیله من در امور مسلم و موقن است، اما تو اگر اطاعت حضرت رب العالمین بعد از این از روى صدق و یقین نمائى در نزد رب جمیل جلیل خواهى بود و اگر از طریق مستقیم عدول و انحراف از روى عصبیت و اعتساف جایز دانى البته عذاب مالک الرقاب بر تو نازل است و عما قریب بنوعى عجیب مقتول خواهى شد، همچنین است حال سایر قریش که سائل و ملتمس سؤال مثل و مانند تو باشند.

اما آنکه رب العزت ایشان را مهلت داد بواسطه آنست که چون حضرت عالم السر و الخفیات مطلع و دانا است که بعضى از ایشان بشرف اسلام و ایمان بحضرت محمد علیه الصلاة و السلام مشرف شده بسعادت اخرویه فایز و بهره‏مند میگردند لهذا واهب بى‏منت آن جمع را از ادراک آن سعادت بى‏سعادت نگرداند و از دریافت آن مرحمت محروم و مأیوس نسازد، یا آنکه علم الهى نطق پذیر شده که از آن کافر ابتر پسر مؤمن نیکو سیر مطیع خالق اکبر متولد شود بنا بر این ایزد اقدس آن کافر ناکس را بجهت پیدا شدن آن مؤمن مقدس مهلت دهد، یا آنکه آن مؤمن بعد از تولد از آن کافر بد نفس بشرف ایمان در دنیا و جزا و احسان در عقبى مؤسس گردد.

اى ابو جهل اگر بواسطه آن امر نمیبود حضرت معبود عذاب ارباب جحود و عنود هر آینه معجلا در همین دار دنیا بایشان ظاهر و بین مى‏نمود؛ بلکه بکافه شما فی الفور بلا منزل و مرسل بود و اصلا اثرى از وجود هیچ احدى امثال شما نمیبود.

پس آنگاه حضرت حبیب اللَّه روى بسوى ابو جهل گمراه آورده فرمود که بسوى آسمان نظر کن.

همان که آن رئیس کافران رو بسوى آسمان بحکم و امر نبى انس و جان نمود

بموجب حکم و قضاى ایزد سبوح ابواب آسمان را مفتوح دید در همان زمان شعلهاى نیران از آسمان بر محاذى سر ایشان مشتعل و فروزان بود و بغایت الغایت لهبات نیران بآن طایفه گمرهان نزدیک گردید چنان که آن جماعت کافران حرارت نیران در اکناف و جوانب خود محسوس ابدان نمودند و بسیار متوهم گشته امید حیات از خود قطع فرمودند. اعضاى ابو جهل و باقى تبعه ایشان از اقربا و خویشان از بیم سپردن جان و سوختن بآن آتش تابان مرتعش و لرزان شدند و با کمال حیرت و حسرت نظر بسوى سید رسولان و بجانب آن حضرت نگران گشتند که شاید آن ینبوع مکرمت و احسان از رشحات سحاب عنایت بى‏غایت و امتنان خویش قطره چند بر لهبات متواتره آن نیران افشاند و منت جانى بر جان آن سیه نامگان گذاشته آن جماعت را بجان بخشاند و بآن اشتعال نوایر نیران نسوزاند.

چون آن شافع گناه‏کاران نظر فیض اثر بسوى اهل عصیان کرد و آنها را در غایت قلق و اضطراب و بینهایت متوهم و بیتاب دید از لسان بشارت نشان چنین بیان فرمود که از التهاب این نیران بجهت جان خویش خایف و هراسان البته نگردید که حضرت قادر منان شما را هلاک و فنا باین نیران نگرداند بلکه شما را بواسطه مصالح دنیا تا بهنگام آجال مقرره باقى میگذارد و الحال اظهار این نوع برهان ظاهر و عیان محض بواسطه عبرت شما و سایر کافران بود.

چون آن متمردین نوید رستگارى از بلایى چنان و سلامتى جان از آن معدن فضل و عرفان و منبع مکرمت و احسان استماع نمودند فی الجمله خاطر ایشان آرمیده چون نظر بجانب یک دیگر کردند دیدند که از ظهور ایشان انوار ساطعه و اضواى لامعه بمقابله آن نیران موهمه در آمده همگى و تمامى آن نیران نازله را از ایشان مدفوع و مرفوع بجانب آسمان گردانیدند چنانچه از آسمان فرود آمده بودند بهمان هیئت و صورت بجانب آسمان معاودت نمودند. چون مشاهده و ملاحظه این حال‏ نمودند و خاطر از حرفت و بعضى مقدمات مرتبط بآن جمع فرمودند در حیرت شدند که آیا نیران بچه وجه برایشان نازل گشت و انوار ساطعه از ظهور و جوانب ایشان بچه وسیله رفع و دفع آن نیران شدند.

چون آن سید رسولان آن کافران را در این باب حیران دید از زبان مبارک چنین بیان نمود که بعضى از آن انوار ساطعه نور همین یاران شماست که بزودى بشرف سعادت ایمان بمن مشرف و مستسعد گشته تابع فرمان مهیمن منان گردند، و بعضى از انوار لامعه دیگر انوار ذریات طیبات طاهرات آنهاست که بزودى از اصلاب بعضى شما که بشرف اسلام مشرف و بسعادت ایمان مستسعد نمیگردند متولد شوند و همگى و تمامى ایشان مؤمن پاک دین و مطیع محمد سید المرسلین و منقاد امر و فرمان حضرت ارحم الراحمین گردند، فلهذا قادر بى‏امتنان این همه انوار از ایشان ظاهر و عیان گردانید.

اى جماعت قریش باید که من بعد طریق مستقیم پیش گرفته سالک مسالک بطش و منهج خلاف که در عقبى موجب اندوه و حزن بیش از پیش است نگشته ترحم بحال و مال خود و باقى عشایر و خویش نموده از اطاعت و بندگى شیطان که دشمن ظاهر و پنهان ایشان است ننگ و عار داشته در سلک مردان راه حضرت اللَّه در آیند زیرا که در متابعت آن رئیس ظالمان در دنیا ننگ و عار و در عقبى نومیدى از مرحمت ایزد غفار و وسیله خلود و استمرار عذاب نار است.

چون کلام سید الانام باین محل و مقام رسید اصلا از آن کفره لئام سخنى یا حرفى که مشتمل بر اطاعت ایام حال یا استقبال باشد استماع نشد و همچنان بر کفر و عدوان مستمر با طغیان بودند بعد از زمان اندک هر یک از آن کافران بجانب مسکن و مقر خود روان شدند. لعنهم اللَّه.

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی) / ترجمه و شرح غفارى، ج‏1، ص:94 -  111