مناظره شیخ مفید با شیخ ورثانى‏]- [علت مشاوره پیامبر با امت‏]
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

(1) حاضر شد شیخ- ادام اللَّه عزّه- در خانه شریف ابو عبد اللَّه محمد بن محمد بن طاهر رحمه اللَّه و حاضر بود مردى از متفقه معروف به ورثانى‏ «1» که از فقهاء اهل سنت بود.

پس ورثانى گفت به شیخ که آیا نیست از مذهب تو که رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله معصوم بود از خطاء و برى از زلّتها، مأمون از سهو و غلط، کامل بنفسه، مستغنى از رعیت خویش؟

پس گفت به او شیخ که بلى چنین بود رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله.

ورثانى گفت پس چه مى‏کنى با قول خداى عزّ و جل که:

(وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏) « آل عمران، آیه 159» امر کرده است خداى تعالى به رسول صلّى اللَّه علیه و آله که مشاورت کن با قوم در امر، یعنى در امر جنگ یا هر امرى که باشد، پس هر گاه عزم کنى بر امرى بعد از مشاوره، پس توکّل کن بر خداى عزّ و جلّ.

آیا امر نکرده است خداى تعالى رسول صلّى اللَّه علیه و آله را به استعانت و یارى جستن به قوم در رأى و محتاج نگردانیده است او را به سوى ایشان. (یعنى امر کرده است و محتاج گردانیده است).

پس چگونه صحیح بود به رأى تو آنچه دعوى کردى با وجود ظاهر قرآن و چیزى که کرد او را نبى صلّى اللَّه علیه و آله یعنى مشورت کردن آن حضرت با ایشان؟

شیخ گفت: به درستى که رسول صلّى اللَّه علیه و آله مشاوره نکرد با اصحاب خود از براى‏

______________________________
(1). ظاهرا «ابو الفرج عبد الواحد بن بکر ورثانى» است که معاصر شیخ مفید بوده و در سال 372 وفات کرده است. ر. ک: «اللباب فی تهذیب الأنساب» 3/ 358- 359

احتیاج آن حضرت به سوى ایشان (1) و نبود حاجتى که بخواند آن حضرت را به مشورت با ایشان چنان که تو گمان و توهّم کردى، بلکه از براى امر دیگر است که من ذکر مى‏کنم آن را از براى تو بعد از واضح کردن آن چیزى که خبر دادم تو را به آن، یعنى آنکه مشورت از براى احتیاج به ایشان نبود.

از براى آن است که ما به تحقیق مى‏دانیم رسول صلّى اللَّه علیه و آله معصوم بود از گناهان کبیره و صغیره، یعنى عصمت از کبایر واجب است به اعتقاد ما و تو، و صغایر را تو جایز مى‏دانى بر آن حضرت و آن حضرت کاملترین خلق بود به اتفاق اهل ملّت و نیکوتر ایشان در رأى و وفوردارتر ایشان در عقل و محکم‏تر ایشان بود در تدبیر.

و متصل بود مواد وحى میان آن حضرت و میان خداى تعالى، و ملائکه در عقب یک دیگر وارد مى‏شدند بر وى از براى اعلام از جانب خداى تعالى و تهذیب او و اخبارى وى به مصلحت‏ها.

و هر گاه بوده باشد آن حضرت بر این صفات، صحیح نیست که بخواند او را کسى به فراگرفتن رأى از رعیّت خود، از براى آنکه نیست احدى از ایشان مگر اینکه پائین‏تر از وى باشد در جمیع آنچه ما شمردیم، و به درستى که مشورت نمى‏کند حکیم دانا با غیر خود به طریق استفاده کردن و یارى جستن به رأى آن غیر، مگر اینکه یقین داشته باشد که غیر، احسن از اوست در رأى و بهتر است در تدبیر و کاملتر است در عقل، یا گمان این داشته باشد.

اما هر گاه علم وى احاطه کرده باشد به اینکه غیر، پست‏تر است از وى در آنچه ما آن را وصف کردیم نخواهد بود براى استعانت او در تدبیر به رأى غیر معنى و حاصلى. از براى آنکه کامل محتاج نیست به ناقص در چیزى که محتاج باشد در آن به کمال، چنان که محتاج نیست عالم به جاهل در چیزى که محتاج باشد در آن به علم و متضمن آیه یعنى آنچه آیه آن را در برگرفته است تنبیه مى‏کند بر آنچه گفتیم.

آیا نگاه نمى‏کنى به قول خداى تعالى:  (1) (فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ‏) « آل عمران، آیه 159»، یعنى هر گاه عزم کنى تو، پس توکّل کن بر خدا و بکن آن کار را.

پس معلّق ساخته کار را بر عزم آن حضرت، نه بر رأى و مشورت ایشان، و اگر امر کرده بود پیغمبر را به مشورت با ایشان از براى طلب روشن شدن کار به سبب رأى ایشان و عمل به قول ایشان، هر آینه خداى عزّ و جلّ مى‏فرمود، پس هر گاه امر کنند تو را به أمرى عمل کن به آن و هر گاه جمع شود رأى ایشان بر أمرى پس امضاى آن و عمل به آن کن، پس خواهد بود کردن آن کار متعلّق به مشورت ایشان نه به عزم و اراده‏اى که مخصوص به آن حضرت باشد.

پس چون ذکر کردیم آنچه را تلاوت کردیم و خواندیم بر تو ساقط و باطل شد آن چیزى که تو توهّم کرده بودى آن را. (یعنى اینکه مشورت کردن حضرت با ایشان از براى احتیاج به ایشان بود).

و اما وجه خواندن پیغمبر ایشان را به سوى مشورت با وى از براى این است که خداى عزّ و جلّ امر کرده است که باعث الفت ایشان شود به سبب مشورت با ایشان و از براى تعلیم کردن ایشان به چیزى که عمل کنند به آن نزد اراده‏ها و عزمها که بکنند، یعنى مشورت کرد با ایشان از براى آنکه یاد گیرند این سنت را و مشورت با یک دیگر بکنند در امور خود تا ادب آموخته شوند به آداب خداى تعالى، پس مشورت کرد با ایشان از براى آنچه گفتیم نه از براى حاجت خود به رأى ایشان.

یا آنکه در مشورت وجهى دیگر بیّن و ظاهر است و آن اینست که خداى تعالى اعلام کرده است پیغمبر را به اینکه در امت وى کسى هست که طلب مى‏کند از براى آن حضرت گزندها و ضررها، و انتظار مى‏کشد حادثه‏ها و پنهان مى‏کند مخالفت خود را و در باطن مى‏دارد دشمنى و بغض خویش را و سعى مى‏کند در خرابى امر وى (1) و نفاق مى‏کند با آن حضرت در دین خود و بیان نکرده است و نشناسانده به وى اعیان و اشخاص ایشان را و دلالت نکرده است و راه ننموده آن حضرت را به اسماء و نامهاى ایشان.

پس فرموده است جلّ جلاله:

(وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِیمٍ‏) « توبه، آیه 101»، یعنى از اهل مدینه جماعتى هستند که اقدام کردند بر نفاق تا به نهایت مرتبه نفاق رسیدند، نمى‏شناسى تو ایشان را ما مى‏شناسیم ایشان را زود باشد که عذاب کنیم ایشان را دو مرتبه، (یکى آنکه رسوا مى‏کنیم ایشان را دوم آنکه مى‏کشیم ایشان را و احتمال دارد که مراد یکى از این دو تا باشد و دیگرى عذاب قبر باشد) باز رد کرده مى‏شوند به عذاب عظیم که آن عذاب آتش است.

و فرموده است:

وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ هَلْ یَراکُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ‏) « توبه، آیه 127»، یعنى هر گاه نازل مى‏شود سوره‏اى نگاه مى‏کنند بعضى از ایشان به بعض دیگر (از روى انکار آن سوره و استهزاء به آن و مى‏گویند که) آیا شما را کسى مى‏بیند (اگر بیرون روید از مجلس رسول صلّى اللَّه علیه و آله پس اگر کسى نبیند ایشان را و متوجّه ایشان نباشد) بر مى‏خیزند و مى‏روند. بگرداند خداى تعالى دلهاى ایشان را از ایمان (که نفرین بر ایشان باشد و احتمال دارد که مراد خبر باشد، یعنى گردانیده است خداى دلهاى ایشان را از ایمان) به سبب آنکه ایشان طائفه‏اند که فقیه و دانا نمى‏شوند. (از براى بدى فهم ایشان یا آنکه فکر و تأمل نمى‏کنند.)

و فرموده است:

(1) (یَحْلِفُونَ لَکُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ‏) « توبه، آیه 96»، یعنى قسم مى‏خورند به خداى تعالى براى شما تا راضى شوید از ایشان، پس اگر راضى شوید شما از ایشان به درستى که خداى راضى نمى‏شود از قومى که فاسقند.

(به سبب آنکه باطن ایشان را مى‏داند و علم دارد که قسم ایشان از روى اعتقاد نیست و مقصود این است که ایشان به زبان قسم مى‏خورند تا شما راضى شوید، و حال آنکه رضاى شما فایده ندارد بلکه خدا مى‏داند که این قوم فاسقند قسم ایشان از روى اعتقاد نیست و از ایشان راضى نخواهد شد و ایشان را عذاب خواهد کرد.)

و فرموده است:

وَ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ‏) « توبه، آیه 56» قسم مى‏خورند به خداى تعالى که از شمایند (یعنى از جمله مسلمانانند) و حال آنکه ایشان از شما نیستند (از براى آنکه در باطن کافرند) و لیکن قومى‏اند که ترس دارند. (از شما که مبادا به ایشان بکنید آنچه به کافران مى‏کنید پس اظهار اسلام مى‏کنند از روى تقیه و خوف).

و فرموده است:

(وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُونَ‏) « منافقون، آیه 4»، یعنى هر گاه مى‏بینى تو اى محمد ایشان را به تعجب مى‏آورد تو را اجسام و ترکیب ایشان، (به سبب عظمت و ضخامت و صباحت و لطافت که دارند) و اگر تکلّم کنند ایشان گوش مى‏کنى به قول ایشان، (به سبب فصاحت و حلاوت کلام ایشان)

 (نقل کرده‏اند که عبد اللَّه بن ابىّ، جسیم و فصیح بوده و به مجلس رسول صلّى اللَّه علیه و آله حاضر شد پس تعجب مى‏کرد رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله از وى و استماع کلام او، و مى‏فرمود) (1) و حال آنکه ایشان مثل چوب‏هایند که بر حائط «1» نصب کرده باشند، (یعنى چنان که آن چوبها محض صورتى دارند و از علم و دانش خالى‏اند همچنین ایشان هم به حسب ظاهر لطافت دارند و لیکن در باطن خالى‏اند از علم.)

و این طایفه گمان مى‏کنند هر صیحه و آوازى که برآید یا عذابى بشنوند که عذابى است واقع مى‏شود بر ایشان، (به سبب آنکه مى‏دانند که در باطن موافق اسلام نیستند پس گمان مى‏کنند که این عذابى است واقع بر ایشان).

و این طایفه دشمن تواند پس حذر بکن از ایشان، (بعد از این بر سبیل نفرین بر ایشان یا از براى تعلیم مؤمنین که به این طریق نفرین بر ایشان کنند فرمود که) بکشد خداى ایشان را، باز به طریق تعجب فرمود که چگونه ایشان رو گردانیده‏اند از حق.

و فرموده است:

(وَ لا یَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ کُسالى‏ وَ لا یُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ کارِهُونَ‏) « توبه، آیه 54»؛ یعنى اتیان به نماز نمى‏کنند مگر اینکه ثقیل و سنگین‏اند (یعنى هر گاه که اتیان به نماز مى‏کنند از روى کسالت و دشوارى مى‏کنند) و انفاق نمى‏کنند مگر از روى کراهت و ناخوشى (به سبب آنکه ایشان به ازاء این افعال امید ثواب یا دفع عقاب ندارند تا از روى رغبت و خواهش بکنند).

و فرموده است: (وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا کُسالى‏ یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا) « نساء، آیه 142»

______________________________
(1). دیوار.

؛ (1) یعنى هر گاه بر مى‏خیزند براى نماز بر مى‏خیزند و حال آنکه ایشان ثقیل و سنگین‏اند، (چنان که در تفسیر آیه پیش مذکور شد) و ریا مى‏کنند با مردم (یعنى نمازى که مى‏کنند براى دیدن مردم است نه براى خداى تعالى) و ذکر خداى تعالى نمى‏کنند مگر اندکى.

و بعد از اینکه خبر داده است از حال این طایفه فی الجملة به آیاتى که مذکور شد و غیر اینها نیز فرموده است:

(وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ‏) « محمد، آیه 30.»؛ یعنى اگر بخواهیم ما هر آینه بنمائیم به تو ایشان را تا اینکه بشناسى ایشان را به سیماى ایشان (بعد از آن فرمود که) تو ایشان را خواهى شناخت در اسلوب و گفتگوى ایشان. (یعنى از گفتگوى ایشان در مصلحتى که با ایشان بینى ظاهر مى‏شود که در باطن با تو موافق نیستند به سبب آنکه ترغیب تو مى‏کنند به چیزى که براى تو بد است).

پس دلالت کرده است و راه نموده است خداى تعالى آن حضرت را به سوى ایشان به گفتگو و کلام ایشان و گردانیده است طریق براى آن حضرت به سوى معرفت ایشان آن چیزى را که ظاهر مى‏شود از اسلوب و طریق گفتگوى ایشان که آن نفاق ایشان است به حضرت.

[مشورت وسیله باطن‏شناسى است‏]

(2) باز امر کرده است حضرت را به مشورت کردن با ایشان تا برسد به سبب آن چیزى که ظاهر مى‏شود از ایشان به دانستن باطن ایشان.

زیرا کسى که در دوستى و محبت خالص باشد ظاهر مى‏شود خلوص او در مشورت با وى، و کسى که غش و نفاق داشته باشد ظاهر مى‏شود نفاق وى در کلام او.

پس مشورت کرد رسول صلّى اللَّه علیه و آله با ایشان از براى این، یعنى براى دانستن حال ایشان و از براى آنکه گردانیده است خداى عزّ و جلّ مشورت با ایشان را طریق معرفت به سوى ایشان.

 [مشورت پیامبر در باره اسیران جنگ بدر]

(1) آیا نمى‏بینى که ایشان، چون مشورت کردند با حضرت صلّى اللَّه علیه و آله در جنگ بدر در باب اسیرهائى که اهل اسلام گرفته بودند صادر شد مشورت ایشان از نیّاتى که مشوب بود در اخلاص به آن حضرت. (یعنى مشورت از روى خلوص و محبت نبود، بلکه آنچه براى حضرت بد بود اختیار کردند). «1»

پس کشف و واضح نمود خداى تعالى آن را براى حضرت صلّى اللَّه علیه و آله و ذم کرد آن طایفه را بر آنچه کردند و ظاهر کرد مطلب ایشان را در این باب. پس فرمود:

(ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْرى‏ حَتَّى یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللَّهُ یُرِیدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ. لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ‏) « انفال، آیه 67- 68» (نقل کردند که مسلمانان در جنگ بدر اسیرى چند گرفتند پس حضرت مشورت کرد با اصحاب، جمعى از منافقین گفتند که مصلحت در این است که ایشان را رها کنى و فدیه بگیرى، حضرت ایشان را مخیّر کرد و ایشان فدیه گرفتند، پس نازل شد این آیه و مضمونش این است که) نیست سزاوار مر هیچ پیغمبرى را اینکه بوده باشد براى وى اسیران (یعنى مى‏آید که بکشد و رها نکند) تا وقتى که بسیار شود قتل در روى زمین (و کفّار مغلوب و ضعیف گردند و اهل اسلام قوت و قدرت یابند؛ زیرا که آن وقت ایشان اگر رها کرده شوند باعث فتنه نمى‏شوند، بخلاف وقتى که اهل اسلام ضعیف باشند؛ زیرا که ایشان نیز ملحق به کفّار مى‏شوند و موجب غلبه اهل کفر مى‏شود. باز فرمود که) شما اراده و خواهش متاع دنیا دارید (و از براى این فدیه مى‏گیرید) و خداى تعالى اراده آخرت دارد (یعنى از براى اهل اسلام) و خداى تعالى عزیز است (یعنى غالب مى‏سازد دوستان خود را بر دشمنان). و حکیم است‏

______________________________
(1). پیامبر اسلام چون مى‏دانست بنى هاشم را با تهدید مجبور به شرکت در این جنگ کرده‏اند، لذا دستور فرموده بود اسیران را نکشند ولى عمر بن خطاب پیشنهاد مى‏کرد که على علیه السّلام، عقیل را و حمزه، «عباس» را بکشند!؟ ر. ک: «مسند احمد حنبل» 1/ 143، «تفسیر طبرى» جلد 6، جزء 10/ 56- 57، «تفسیر فخر رازى» 15/ 197 ذیل آیه 68 أنفال.

 (و مى‏داند که هر چیز مناسب چه حال است چنان که در این مقام امر کرده است به کشتن وقت قوت اهل کفر و رخصت فدیه گرفتن و اوست وقت قوت اهل اسلام).

(1) «لَوْ لا کِتابٌ» یعنى اگر نمى‏بود حکمى سابق از خداى- عزّ و جلّ- هر آینه مى‏رسید به شما به سبب فدیه‏اى که گرفته‏اید عذابى عظیم. «1»

(قاضى بیضاوى گفته است‏ «2» که مراد به حکم سابق این است که کسى در اجتهاد خطا کند مستحق عذاب نیست، یا آنکه اهل بدر یا هر کس که باشد، عذاب کرده نمى‏شود به سبب کردن کارى که تصریح به نهى از آن نشده باشد، یا آنکه فدیه‏اى که ایشان گرفتند حلال است بر ایشان و اللَّه اعلم.)

پس خداى تعالى توبیخ و سرزنش ایشان و رأى ایشان کرده است و واضح کرده است از براى رسول خود حال ایشان را. پس معلوم شد که مشورت با ایشان از براى احتیاج حضرت به رأى ایشان نبود بلکه از براى آنچه مذکور شد بوده است.

و چون شیخ این کلمات را فرمود، شیخى از قوم که معروف بود به «حرانى» «3» حاضر بود، پس از روى تعجب و انکار گفت: سبحان اللَّه آیا گمان دارى که ابو بکر و عمر از اهل نفاق بودند؟ حاشا من گمان نمى‏کنم که تو این را بگوئى و اعتقاد ندارم که نبى صلّى اللَّه علیه و آله در جنگ بدر با غیر ایشان مشورت کرده باشد. پس اگر مى‏گوئى که ایشان اهل نفاق‏اند، پس امرى است که ما صبر بر این نمى‏کنیم و قوت بر شنیدن این نداریم و اگر ایشان از جمله اهل نفاق هستند، پس تو اعتماد کن بر وجه اول که گفتى. و آن این است که اراده کرد نبى صلّى اللَّه علیه و آله الفت و اجتماع ایشان به سبب مشورت با ایشان و تعلیم ایشان که چگونه عمل کنند در امور خود.

پس شیخ- ادام اللَّه عزّه- گفت که اى شیخ، آنچه گفتى دلیل بر چیزى نمى‏شود

______________________________
(1). ابو بکر این پیشنهاد عفو و فدیه را داد «تفسیر طبرى» جلد 6، جزء 10/ 56، «تفسیر ابن کثیر» 2/ 344

(2). «تفسیر انوار التنزیل بیضاوى»، ذیل سوره انفال آیه 68.

(3). در متن عربى به جاى «حرانى»، «جرّانى» ذکر شده است که ظاهرا «جرانى» درست باشد چرا که شخصى به نام ابو محمد عبد الجبار مروزى جرّانى معاصر شیخ مفید بوده که در سال 412 هجرى قمرى رحلت کرده است ر. ک: اللّباب فی تهذیب الأنساب» 1/ 268

 (1) و نیست این مگر تکبّر و بزرگى و عجب و خودبینى که عدول کردى از دلیل و برهان به سوى آن، من که نام نبردم انسان معیّن را بلکه اتیان کردم به مجمل از کلام پس تو تفصیل دادى آن را و آن غنى بود از تفصیل.

(و ظاهرا مطلب شیخ از این کلام فی الجملة تسکین آن شیخ است که من گفتم جمعى که حضرت با ایشان مشورت کرد از روى نفاق قرار به فدیه دادند و نام کسى را نبردم، تو تفصیل دادى و ایشان را مذکور کردى و هیچ حاجتى به این تفصیل نبود.)

پس «ورثانى» شروع به فریاد کرد و بلند کرد آواز خود را، مى‏گفت که صحابه عالیتر است قدر ایشان از اینکه از اهل نفاق باشند!؟ خصوصا صدّیق یعنى ابو بکر و فاروق یعنى عمر و شروع کرد در کلامى مثل کلام اهل بازار و عوام و اهل شر و فتنه.

پس به او شیخ گفت که دفع کن از خودت قول صحیح را که گفتیم و خلاصى بجوى از چیزى که وارد ساختیم آن را بر تو از برهان، و حیله بکن از براى خودت و قومت و گر نه این کلمات هرزه نفع براى تو ندارد. پس به تحقیق که ظاهر شد حق و فاسد شد باطل به اندک سعى و الحمد للَّه.

دفاع از تشیع، شیخ مفید ، ص:72 - 78