کرامات حضرت مهدی ( عج )
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: کرامات حضرت مهدی ( عج )

 در کتاب راوندى به نقل از حکیمه آمده که گفت:

روزى بر ابو محمّد علیه السّلام وارد شدم، فرمود: امشب را نزد ما بمان زیرا امشب جانشین ما ظاهر مى‏شود. گفتم: از چه کسى؟ من در نرجس اثر حمل نمى‏بینم. فرمود: عمّه، مثل نرجس همانند مادر موسى علیه السّلام است، تا وقت ولادت اثر حمل در او ظاهر نمى‏شود. من کنار نرجس ماندم. آخر شب شد، من و او نماز شب را خواندیم، با خود گفتم، صبح نزدیک است، گفته ابو محمّد علیه السّلام ظاهر نشد. پس ابو محمّد علیه السّلام صدا زد: عمّه شتاب نکن.

خجالت زده به آن حجره برگشتم، نرگس در حالى که مى‏لرزید به استقبال من آمد. او را به سینه چسبانیدم سوره قل هو اللّه و إنّا أنزلنا و آیة الکرسى را بر او خواندم. کودک از داخل شکم جواب مى‏داد و مانند من قرائت مى‏کرد. حکیمه مى‏گوید: نورى در خانه تابید، نگاه کردم دیدم کودک در حال سجده رو به قبله است. او را برداشتم، پس ابو محمّد علیه السّلام از حجره صدا زد: عمّه پسرم را نزد من بیاور. مى‏گوید: کودک را آوردم و به او دادم، زبانش را در دهان او نهاد و روى زانویش نشاند فرمود: پسرم به اذن خدا سخن بگو، گفت: أعوذ باللّه من الشّیطان الرّجیم، بسم اللّه الرّحمن الرّحیم و نرید ان نمنّ على الّذین استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثین و نمکّن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون و صلّى اللّه على محمّد المصطفى و على علىّ المرتضى و فاطمة الزّهراء و الحسن و الحسین و علىّ بن الحسین و محمّد بن علىّ و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و علىّ بن موسى و محمّد بن علىّ و علىّ بن محمّد و الحسن بن علىّ أبى. حکیمه مى‏گوید: اطراف ما را پرندگان سبزى گرفتند، ابو محمّد علیه السّلام به یکى از آن پرندگان نگاه کرد و او را صدا زد و فرمود: او را بگیر و نگه‏دار تا خداوند در آن باره اجازه دهد که خداوند امرش را مى‏رساند. حکیمه مى‏گوید: به ابو محمّد علیه السّلام عرض کردم:

این پرنده و این پرندگان چیستند؟ فرمود: این جبرئیل است و اینان فرشتگان رحمتند.

سپس فرمود: عمّه، او را به مادرش برگردان تا خوشحال شود و غمگین نباشد و بداند که وعده خدا حق است ولى بیشتر مردم نمى‏دانند. پس او را به مادرش دادم. وقتى که آن حضرت به دنیا آمد پاکیزه بود، نیازى به نظافت نداشت و بر بازوى راستش نوشته بود:

جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً»: «490» از جمله به نقل از سیّارى روایت کرده مى‏گوید: نسیم و ماریه گفتند: وقتى که صاحب الزّمان علیه السّلام از مادرش متولّد شد روى دو زانو نشست و انگشت سبّابه‏اش را به‏ طرف آسمان بلند کرد، پس عطسه‏اى زد و گفت: الحمد للّه ربّ العالمین و صلّى اللّه على محمد و آله عبدا داخرا غیر مستنکف و لا مستکبر. سپس فرمود: ستمگران مى‏پندارند که حجت خدا منقطع است! و اگر خداوند به ما اذن مى‏داد تا سخن بگوییم هر آینه شک و تردید از میان مى‏رفت.

از جمله روایتى است از ظریف ابو نصر خادم که مى‏گوید: خدمت صاحب الزّمان علیه السّلام موقعى که در گهواره بود، شرفیاب شدم، رو به من کرد و فرمود: «آن چوب صندل قرمز را براى من بیاور، خدمتش آوردم، فرمود: آیا مرا مى‏شناسى؟ عرض کردم: آرى شما سرور و فرزند سرور منید، فرمود: این پاسخ سؤال من نیست. عرض کردم: براى من توضیح بفرمایید. فرمود: منم خاتم الأوصیاء و به وسیله من خداوند بلا را از خاندان من و شیعیانم برطرف مى‏سازد».

 

از جمله روایتى است از ابو نعیم محمّد بن احمد انصارى، مى‏گوید: گروهى از مفوّضه، کامل بن ابراهیم را خدمت امام عسگرى علیه السّلام فرستادند، کامل مى‏گوید: با خود گفتم وقتى که شرفیاب شدم، درباره این حدیث بپرسم که از آن حضرت روایت کرده‏اند:

 «کسى وارد بهشت نمى‏شود مگر آن که مرا به حق بشناسد» کنار درى نشسته بودم که پرده‏اى بر آن آویخته بود، بادى وزید یک طرف پرده بالا رفت. چشمم به کودکى تقریبا چهار ساله افتاد چون پاره ماه، رو به من کرد و فرمود: «کامل بن ابراهیم! من از شنیدن این ندا به خود لرزیدم و به دلم افتاد که بگویم: بلى سرورم. فرمود: خدمت ولىّ خدا رسیده‏اى تا از این حدیث بپرسى: وارد بهشت نمى‏شود مگر آن که مرا به حق بشناسد و با تو هم عقیده باشد. عرض کردم: آرى به خدا قسم. فرمود: بنابر این به خدا سوگند که واردین به بهشت اندکند، و به خدا سوگند که گروهى به نام حقّیه وارد بهشت مى‏شوند.

گفتم: آن گروه کیستند؟ فرمود: گروهى که به دلیل محبّتشان به على علیه السّلام، به حق آن حضرت قسم مى‏خورند ولى [عمیقا] به حق او و فضیلتش آشنایى ندارند یعنى به طور اجمال با واجباتى از قبیل معرفت خدا و رسول و ائمه و نظایر اینها آشنایند ولى به تفصیل به این معانى آگاهى ندارند. سپس فرمود: آمده‏اى تا از عقاید مفوّضه بپرسى، آنها دروغ مى‏گویند بلکه دلهاى ما ظرف مشیّت خداست پس هر گاه خدا بخواهد ما

مى‏خواهیم و خداى تعالى مى‏فرماید: و ما تشاؤن إلّا ان یشاء اللّه. کامل مى‏گوید: آنگاه امام عسکرى علیه السّلام رو به من کرد و فرمود: چرا نشسته‏اى؟ او تو را از حاجتت آگاه ساخت».

 

       راه روشن(ترجمه المحجة البیضاء فی تهذیب الإحیاء)، ج‏4، ص: 408