طلاق زن محمد خدابنده
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: طلاق زن محمد خدابنده

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

سلطان محمد خدابنده معروف به ((اولجایتو)) نواده چنگیز در سلطانیه قزوین ، بر سراسر ایران و عراق و دیار بکر و سایر نقاط همجوار آن روز ایران ، سلطنت مى کرد.

سلطان محمد مانند برادرش غازان خان مسلمان شده بود، ولى نظر به اینکه اکثریت مردم ایران مذهب تسنن داشتند، سران مغول نیز وقتى مسلمان شدند، پیرو تسنن گشتند.

سلطان محمد خدابنده روزى به همسر خود غضب نمود و در حال خشم و عصبانیت او را سه طلاقه کرد. سپس از عمل خود که با ناراحتى و شتاب انجام گرفته بود پشیمان شد.

براى تعیین تکلیف ، موضوع را با علماى عامه در میان گذاشت . علماى چهار مذهب گفتند: بدون محلل سلطان نمى تواند به زن خود رجوع کند و مجددا او را به زنى بگیرد.

قانون محلل هم بدین گونه است که وقتى زن سه طلاقه شد، باید به مرد دیگرى شوهر کند و پس از اینکه وى با زن نزدیکى نمود و او را طلاق داد وعده اش به سر آمد زن مى تواند با عقد جدیدى به همسرى شوهر اول درآید.

چون قبول محلل براى سلطان مملکت ،بسیار مشکل و ناراحت کننده بود، لذا سلطان رو کرد به علماى چهار مذاهب اهل تسنن : حنفى ، مالکى ، شافعى و حنبلى و گفت : شما مجتهدین چهار مذهب در هر مسئله اى آراء و نظریات گوناگونى دارید، آیا در این مسئله نظر مخالفى نیست که من بتوانم بدون محلل به زن خود رجوع کنم ؟

فقهاى چهار مذهب گفتند: نه ! این مسئله نزد مسلمانان قطعى است ، و نظر مخالفى وجود ندارد.

در آن اثناء یکى از وزراى سلطان محمد به وى گفت : یکى از مجتهدین شیعه که در شهر حله به سر مى برد طبق مذهب خود فتوى مى دهد که طلاق ملکه باطل است ، و سلطان مى تواند بدون محلل نزد همسر خود برود. این شخص ((علامه حلى )) است که امروز سرآمد علماى شیعه است .

سلطان محمد خدابنده عده اى را ماءمور کرد بروند حله و ((علامه حلى )) را براى حل قضیه طلاق بانوى اول مملکت ، که سخت فکر شاه را به خود مشغول داشته بود بیاورند.

هنگامى که علماى سنى متوجه شدند سلطان مى خواهد مجتهد بزرگ شیعه را براى حل مشکل طلاق خود، دعوت کند به وى گفتند: سلطان باید بداند که این مرد پیرو مذهب باطلى معروف به ((مذهب رافضى )) است .

رافضى ها مردمى کم عقل هستند. شایسته مقام سلطنت نیست که مرد کم عقلى چون ملاى رافضى ها را به دربار بیاورد و حل مشکل خود را از او بخواهد!

سلطان محمد گفت : بگذارید بیاید و از نزدیک میزان عقل و ادراک و ارزش فتواى او را آزمایش کنیم و بعد درباره وى قضاوت نمائیم .

وقتى علامه وارد پایتخت شد، سلطان محمد علماى چهار مذهب را احضار نمود. آنها نیز هر کدام در جاى خود نشستند و منتظر ورود ((علامه حلى )) پیشواى فقهاى شیعه شدند.

همینکه ((علامه حلى )) وارد شد کفش خود را در آورد و به دست گرفت و قدم به مجلس سلطان نهاد. سپس سلام کرد و پهلوى سلطان نشست ! علماى چهار مذهب به شاه گفتند: ما نگفتیم شیعیان کم شعور هستند.

سلطان محمد گفت : علت این کار را خودتان از وى سئوال کنید. چون علامه عرب بود و به عربى سخن مى گفت ، مترجم سخنان او را ترجمه مى کرد.

علماى سنى : اى مرد! چرا رسوم و آداب دربار را رعایت نکردى و براى شاه سجده ننمودى و به خاک نیفتادى ؟

علامه حلى : عجب ! پیغمبر خدا سر آمد پادشاهان روى زمین بود، و با این وصف فقط به وى سلام مى کردند. ما و شما هم به این اصل معتقدیم که سجده کردن براى غیر خدا جایز نیست ، پس چه ایرادى است که به من مى گیرید؟

علماى سنى : خوب ! اما چرا رفتى پهلوى سلطان نشستى ؟

علامه حلى : در مجلس غیر از اینجا، جاى خالى نبود، من هم در جائى نشستم که خالى و بلامانع باشد.

علماى سنى : چرا کفش خود را به دست گرفته اى ! تصدیق مى کنى که این کار شایسته آدم عاقل نیست ؟

علامه حلى : علت اینست که ترسیدم فرقه حنفى که در مجلس هستند آنرا بدزدند، همانطور که پیشواى آنها ((ابوحنیفه )) نعلین پیغمبر (ص ) را دزدید!

علماى حنفى : حاشا و کلا، کى گفته است امام اعظم ابوحنیفه نعلین پیغمبر را به سرقت برد؟

اصلا ابوحنیفه در زمان پیغمبر (ص ) وجود خارجى نداشته است . ولادت ابوحنیفه صد سال بعد از پیغمبر بوده است .

علامه حلى : فراموش کردم ، گویا ((مالک بن انس )) پیشواى فرقه مالکى بوده که نعلین رسولخدا را به سرقت برده است .

علماى مالکى : این چه حرفى است امام مالک قریب سى سال بعد از ابوحنیفه از دنیا رفته و یکصد و هشتاد سال بعد از رسول الله چشم از جهان فرو بسته است . چطور ممکن است او در زمان پیغمبر باشد تا گفته شود نعلین حضرت را دزدیده است .

علامه حلى : پس شاید ((محمد بن ادریس شافعى )) رئیس فرقه شافعى بوده است .

علماى شافعى : عجب موضوعى را این ملاى رافضى پیش کشیده ، کى شافعى ، در زمان پیغمبر بوده است ؟ تولد شافعى در روز وفات ابوحنیفه یعنى سال 150 هجرى اتفاق افتاده ، بنابراین چگونه او مى تواند در زمان پیغمبر وجود داشته باشد؟

علامه حلى : گویا ((احمد حنبل )) امام حنبلیان بوده است ، و من دیگرى را به اشتباه گرفته ام !

علماى حنبلى : امام احمد حنبل نزدیک دو قرن بعد از رسول خدا در جهان مى زیسته و بعد از ابوحنیفه و مالک و شافعى آمده است ، او کجا و پیغمبر کجا؟!

در این موقع علامه حلى سلطان را مخاطب ساخت و گفت : سلطان شنیدید که علماى چهار مذهب اهل تسنن ، همگى اعتراف کردند که رؤ ساى مذاهب آنها، هیچکدام در زمان پیغمبر وجود نداشته اند.این خود یکى از بدعت هاى ایشان است که از میان مجتهدین اسلام ، فقط این چهار نفر را پیشواى خود مى دانند. آنهم سالها بعد از رحلت پیغمبر!

اگر در میان خود اهل تسنن ، کسانى پیدا شوند که از این چهار نفر، به مراتب داناتر باشند، جایز نمى دانند بر خلاف فتواى آنها عمل شود، هر چند فتواى دیگران مناسب تر و صحیح تر باشد، تا چه رسد به علماى سایر مذاهب اسلام !

سلطان محمد خدابنده رو کرد به طرف علماى چهار مذهب و پرسید: رؤ ساى مذهب شما، هیچکدام در زمان پیغمبر و صحابه وجود نداشته اند؟

علماى چهار مذهب گفتند: نه هیچکدام نبوده اند!

علامه حلى گفت : سلطان باید بداند که به عکس اینان ، ما طایفه شیعه پیروان حضرت امیر المؤ منین (ع ) هستیم . على (ع ) جان پیغمبر، (ص ) و برادر خوانده و پسر عم و جانشین بلافصل او بوده است .

با این وصف این آقایان ، مذهب ما را که از زمان پیغمبر (ص ) سابقه داشته است ، باطل مى دانند و جزو مذاهب اسلام به شمار نمى آورند. دین اسلام را منحصر در چهار مذهب خود نموده اند و دانستید که از هیچکدام در زمان پیغمبر اثرى نبوده است .

سپس علامه حلى به سلطان گفت : چون طلاق ملکه به یک لفظ و در یک مجلس واقع شده ، باطل است . زیرا شروط طلاق انجام نگرفته است . یکى از شروط صحت طلاق حضور عدلین (دو نفر عادل ) است که باید اجراى صیغه طلاق را بشنوند. آیا سلطان این شروط را هنگام طلاق ملکه رعایت کرده ، و طلاق در سه مجلس و با حضور دو نفر عادل انجام گرفته است ؟ سلطان گفت : نه !

علامه حلى گفت : پس اصلا ملکه مطلقه نیست که احتیاج به محلل داشته باشد. او همچنان همسر شرعى شماست و هم اکنون مى توانید با وى باشید!

سپس علامه در این باره با علماى چهار مذهب به بحث و مذاکره پرداخت و همه را ملزم و مجاب نمود، و حقانیت مذهب شیعه را در اصول و فروع اسلامى همچون آفتاب نیمروز ثابت و مدلل ساخت ...

سلطان محمد خدابنده فى المجلس شیعه شد، و پیروى مذهب تسنن را ترک گفت . سپس بخشنامه کرد به تمام شهرها و کشورهاى قلمرو خود که همه جا نام ائمه طاهرین (ع ) را در خطبه ذکر کنند و در سکه ها ضرب نمایند، و دیوارهاى مساجد و مشاهد مشرفه را به اسامى آن ذوات مقدس ‍ آرایش دهند. (39)