داستان ازدواج پدر و مادر مقدس اردبیلى رحمهم الله
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: داستان ازدواج پدر و مادر مقدس اردبیلى رحمهم الله

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مى گویند محمد پدر مقدس اردبیلى در قریه نیار زندگى مى کرد، او روزى در جوانى مشغول آبیارى مزرعه خود بود. آبى که بدانجا مى آمد سیبى با خود آورد، محمد آن را برگرفت و خورد ولى ساعتى بعد، از این کره پشیمان شد، زیرا خود را مالک سیب نمى دانست ، مجراى آب را به طرف سربالا پیش ‍ گرفت و سرانجام به باغى رسید که درختانى از آن شاخه به خارج داده و آن سیب از آنها بوده است ، نزد باغبان رفت و حلیت خواست . او گفت که : این باغ مال من و برادرم است ، من سهم خود را حلال کردم ولى برادرم در نجف ساکن است و من اختیارى از جانب وى ندارم .

محمد که سخت ناراحت بود به قصد نجف عزیمت کرد تا ضمن زیارت قبور ائمه از صاحب نصف سیب نیز حلیت بخواهد.

در نجف نزد وى رفت ولى او حلال کردن آن را مشروط بر آن کرد که محمد با دختر وى وصلت کند و در تعریف دخترش گفت : که وى کر است و کور است و شل و لال است ، محمد که با وسائل آن روز آن همه راه آمده و با تحمل شداید و سختى ها به نجف رسیده بود برگشتن را بدون اخذ نتیجه معقول نیافت و تن به قضا داد، عقد جارى شد و شب زفاف که محمد منتظر یک موجود کر و کور و شل و لال بود، دختر خوش جمال و صحیح و سالمى را در حجله دید و وقتى از بیماریها و نقائصى که پدرش در حق وى گفته بود، پرسید دختر مطالب پدر را چنین تعبیر کرد که : مراد وى از کرى نشنیدن حرفهاى نادرست ، منظور از کورى ندیدن نامحرمان ، مقصود از شل بودن نرفتن به جاهاى ناباب و مفهوم معنوى لال بودن اجتناب از غیبت و سخن هاى حرام است .

مقدس حاصل این ازدواج و فرزند آن چنان پدرى است که در راه ترس از خدا بخاطر نصف سیب آن همه سختى ها را تحمل کرد و مادرى این چنین کر و کور و شل و لال بود.(268)

--------------------------------------------------------------------------------

 برگرفته از کتاب : مردان علم در میدان عمل ، اثر: سید نعمت الله حسینى