میرفندرسکى در هندوستان‏ پاسخ سوال پادشاه
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: میرفندرسکى در هندوستان‏ پاسخ سوال پادشاه ،حکایت جالب

* حکایت:

نقل است که میر ابوالقاسم فندرسکى، در اثناء سیاحت خود، به هندوستان رسید.

پادشاه آنجا خواهش ملاقات سیّد نمود و سیّد به جهت سنّى بودن پادشاه قرار نداد، تا بعداز اصرار پادشاه سیّد به این شرط قرار داد، که گفتگوى مذهب نشود.

بعد از ملاقات، پادشاه گفت:

هر چند قرار بر این شده که گفتگو از مذهب نشود، لکن یک سؤال مى‏کنم در خصوص معاویه، که شما به چه سبب او را سبّ مى‏کنید؟ سیّد گفت: جواب این، بعد از سؤالیست از پادشاه.

گفت: بیان نمائید.

سیّد گفت: چنانچه فرض کنیم که على و معاویه در وقتى‏که اراده قتال داشتند تو مى‏بودى و هر یک تورا مى‏طلبیدند به جهت قتال، آیا امر کدام یک را اطاعت مى‏نمودى؟

پادشاه گفت نظر به اینکه على بالإجماع خلیفه است و مخالفت او کفر است نمى‏توانم مخالفت اورا بکنم البتّه حکم اورا اطاعت مى‏کردم.

سیّد فرمود: بعداز حضور و تهیّه صفوف هرگاه معاویه خود به قتال مى‏آمد

و مبارز مى‏طلبید و على ترا امر مى‏فرمود که به مبارزت او روى مخالفت مى‏کردى یا مطاوعت؟

شاه گفت چون مخالفت او کفرست مطاوعت مى‏کردم.

سیّد گفت بعداز مقاتله با معاویه هرگاه او تیغ حواله تو مى‏کرد آیا تن به کشتن مى‏دادى یا از جهاد فرار مى‏کردى یا تو نیز تیغ بر او مى‏کشیدى و سعى در کشتن او مى‏کردى؟

شاه گفت: البته سعى در کشتن او مى‏کردم؛ سید گفت: این امر را طاعت مى‏دانستى یا معصیت؟

شاه گفت: نظر به اینکه به امر على بود طاعت، سیّد گفت شخصى که تو سعى در کشتن اورا طاعت دانى از من چه سؤال مى‏کنى در سبب مذمت آن، شاه ساکت شد.

 «شعر»

         تمنّت سلیمى أن نموت بحبّها             و أهون شى‏ء عندنا ما تمنّت‏

 «السید المرتضى»

         خذى نفسى یا ریح من جانب الحمى             ولاقى بها لیلا نسیم ربى نجد

             ولولا یداوى القلب من ألم الجوى             بذکر تلاقینا قضیت من الوجد

 «شعر»

         بخت آنم کو که خواب آلوده برخیزى شبى             ناله‏ام نشناسى و گوشى بفریادم کنى‏

 قیل‏

لمهلّب: ما الحزم؟ فقال: تجرُّع الغصص إلى أن تنال الفرص.

                                                                 خزائن، ص: 179