سکولاریسم چیست ؟
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سکولاریسم چیست ،بنیان های فکری و نگرش عمومی و غالب بر تفکر سکولار

سکولاریسم چیست وبنیان های فکری و نگرش عمومی و غالب بر تفکر سکولار چه می باشد ؟

پاسخ:


سکولاریسم چیست؟ سکولاریسم (secularism) واژه ای انگلیسی است که از ریشه ی لاتین seculum، به معنای این جهان، گرفته شده است(1) و در فارسی از آن به دنیاپرستی، اعتقاد به اصالت امور دنیوی، غیر دین گرایی، جدا شدن دین از دنیا، نادینی گری(2)، مخالفت با شرعیات و مطالب دینی(3)، عرف گرایی(4) و تقدّس زدایی(5) و در عربی به علمانیّت (به کسر یا فتح عین، بنابر اختلافی که در ریشه ی آن است که آیا از علم گرفته شده یا مشتق از عالَم است) تعبیر می شود.
سکولاریسم نوعی ایدئولوژی است که ریشه در اخلاق طبیعی دارد و مبتنی بر وحی و امور فرا طبیعی نیست. این نظام فلسفی را اوّلین بار جورج اچ.جی. هول یوک در حدود سال 1846 م. به طور رسمی در انگلستان مطرح کرد.(6)
واژه سکولاریسم در کشورهایی با مذهب پروتستان مصطلح است، اما در کشورهایی با مذهب کاتولیک، از آن به واژه ی لائیسم (laicism) تعبیر می شود. این دو واژه، که اولی برای فرانسه زبان ها و دومی برای انگلیسی زبان ها آشناست، با یکدیگر تفاوت دارند. تفکّر سکولار به دنیوی و ناسوتی ساختن دین نظر دارد و منطق لاییک مبتنی بر جداانگاری دین از سیاست است(7).
مدافعان عرف گرایی یا سکولاریسم، به طورآگاهانه، همه اشکال وصور اعتقاد به امور ماورای طبیعی را رد می کنند و اصول غیردینی و یا ضددینی را بنیاد اخلاق شخصی و سازمان دهی اجتماع قرار می دهند(8).
سکولارها معتقدند که برای تفسیر جهان نباید از زبان دینی استفاده کرد و تنها با زبان بشر می توان جهان را کشف و تبیین نمود(9) و علم و دانش بشر راه گشای جهان بهتر و زندگی نیکوتر است(10).
سکولاریسم، ایدئولوژی واحدی نیست، بلکه چنان که برت. اف گفته است، همان گونه که در جهان دین های مختلفی وجود دارند، انواع مختلف سکولاریسم نیز وجود دارند که هر یک هنجارها، ارزش ها و ساختار فلسفی متفاوتی را ارائه می دهند(11). آنچه میان انواع سکولاریسم مشترک است، تقابل میان دین و سکولاریسم است. برای سکولاریست ها، جهانی که در آن زندگی می کنیم، خود سرچشمه ی نهایی ارجاع است, یعنی دنیا با استناد به خودش قابل فهم و کنترل است, حال آن که برای اهل دین، زندگی در این جهان قابل فهم و عقل یاب است، اما با استناد و ارجاع به حقیقتی متعالی سامان پذیر است. بر اساس ایمان دینی، معنا و ارزش حقیقی زندگی، بلکه کلّ هستی را تنها با رجوع به حقیقتی که برتر از کلّ جهان است، می توان دریافت.
به طور کلّی، اختلاف دین و سکولاریسم بر سر دو چیز است: 1. ارزش های انسانی, 2. ملاک مناسب عمل انسان. آیا تکیه گاه ارزش های انسانی در جهانی است که در آن زندگی می کنیم، یا در چیزی ورای آن(12).
در جهان عرب نیز سکولاریسم با واژه ی علمانیّت ترجمه و معرّفی شده است. ادیب صعب در کاربرد سکولاریسم یا علمانیّت می گوید: دو مفهوم برای علمانیّت وجود دارد:
1. مفهومی که کسانی مانند مارکس و فروید و راسل ترسیم می کنند. دین از نظر اینان، وهم و پرداختة ذهن بشر و برای او زیانبار است. این مفهوم سکولاریسم را می توان سکولاریسم الحادی نامید که به الغای دین و انکار آن گرایش دارد.
2. مفهومی که عدّه ای از متفکّران نهضت روشنگری ترسیم نموده اند که به جدایی دین از دولت و عقلانی کردن نظم اجتماعی دعوت می کند(13).
پاره ای از روشن فکران ایرانی نیز به تفکّر و ایدئولوژی سکولار توجه کرده و به تبیین آن پرداخته اند. برخی گفته اند:تفکّر سکولار یعنی تبیین مستقل امور اخلاقی و طبیعی، بدون توسّل به حضور خداوند(14).
در عصر جدید، سکولاریسم به معنای کنار گذاشتن آگاهانه دین از صحنه ی معیشت و سیاست معرفی شده است. حکومت سکولار حکومتی است که با دین ضدیّت ندارد، اما دین را نه مبنای مشروعیّت خود قرار می دهد و نه مبنای عمل خود(15).
می توانیم سکولاریسم را به این معنا هم بگیریم که دیگر در عرصة سیاست هیچ ارزش و دستور سنجش ناپذیری وجود ندارد، یعنی ادب و مقام و منصب و قاعده ای نداریم که فوق نظارت عامّه باشد(16).
وقتی می گوییم حکومت سکولار است به این معناست که نه مشروعیّت خود را از دین کسب می کند و نه احکام و قوانین عملی خود را(17).
علمانیّت به معنای علمی بودن یا علمی شدن را باید دقیق ترین ترجمه ی سکولاریسم دانست, البته همان طوری که قبلا اشاره شد، در سکولاریسم، بی دینی یا بی اعتنایی به دین یا در میان نیاوردن دین هم نهفته است. سکولاریسم بر این نکته تأکید میورزد که هیچ کس در مقام سلطنت و حکومت، حقّ خدایی کردن ندارد, به تعبیر ساده تر، سلطنت و ریاست، مظهریّت حق نیست(18).
تعریف های مذکور نیز بر تقابل دین و سکولاریسم وجدایی دین از دنیا، خصوصاً سیاست، تأکید می ورزد.

بنیان های فکری سکولاریسم: برای سکولاریسم مبانی متعددی برشمرده اند که در این جا به سه مبنا از مهم ترین مبانی سکولاریسم (علم گرایی، عقل گرایی و انسان گرایی) اشاره و اجمالا دیدگاه اسلام را مطرح می کنیم:

1. علم گرایی (scientism)علم گرایی یا اصالت علم بدین معناست که فقط گزاره هایی واقعیّت دارند و به انسان شناخت واقعی عطا می کنند که مبتنی بر حس و تجربه باشند. از آن جا که علم گرایان، علوم و معارف غیرتجربی را "علم" نمی شمارند، داده های عقلی و آموزه های وحیانی را غیرعلمی و بی حاصل قلمداد می کنند. از نظر علم گرایان، گزاره ای که از راه تجربه ی حسی اثبات شدنی باشد، شایسته ی نام "علم" است(19) و "تنها پروای علم، که به آسانی قابل تعریف و بیان است، این است که داده های تجربه را مشاهده و شکار کند و تا آن جا که ممکن است در قالب ریاضی بریزد"(20). با توجه به آنچه در تعریف علم گرایی بیان شد، برخی ویژگی های علم گرایی عبارت اند از:
1. حس گرایی و تجربه گرایی, 2. اعتبار دادن به قضایای مبتنی بر تجربه و مشاهده، و بی اعتبار دانستن گزاره های متافیزیکی و دینی, 3. تجربه و مشاهده تنها راه کشف واقعیّت.
این ویژگی های علم گرایی، نقش علم گرایی را در سکولاریسم روشن می سازد, زیرا بر اساس این دیدگاه، دین و تعالیم دینی اعتباری ندارد و برای ساختن دنیا باید به علوم بشری مراجعه و از روش علمی استفاده کرد، نه از دین, به عبارت دیگر، در سکولاریسم، علم جانشین وحی و تعالیم الهی است. استانلی ل. جکی می گوید:
بر وفق علم زدگی یا اصالت علم، گزاره ها فقط به میزان پیوندشان با کمیات یا امور واقعِ تجربی، محتوای حقیقی و صادق دارند(21).
هامیلتون می گوید: شکی نیست که گسترش علم به تضعیف دین کمک کرده است. از زمانی که علم حیثیت پیدا کرد و مبنای بسیاری از جنبه های زندگی بشر قرار گرفت، دیدگاه های مذهبی درباره ی جهان را مورد تردید قرار داد(22).
دان گیوپیت می نویسد: هر چه پیکر دانش و فنون علمی کنونی بشر تناورتر و نیرومندتر می شود، علم بیشتر و بیشتر در بخش های مختلف حیات به جای دین وظیفه ی توضیح رویدادها را بر عهده می گیرد. حتی در رشته هایی چون اقتصاد، علوم اجتماعی و روان شناسی، که موضع دقیق علمی آنها قطعی نیست، در عمل شیوه ی تفکّر دنیوی، سودگرا و ابزاری غلبه یافته است(23).
وی در ادامه می گوید: دنیاگرایی مدرن - همان طور که گفته شد - مشتمل است بر تسری هر چه بیشتر خردورزی فنی به زوایای زندگی. در این جهان بینی علم جای الهیات را گرفته و علاقه ی مردم از دین و اخلاق بریده و به اقتصاد و سیاست گرویده است(24).
یکی از روشن فکران ایرانی در اهمّیّت نقش علم گرایی در سکولاریسم می نویسد: علمانیّت به معنای علمی بودن یا علمی شدن را باید دقیق ترین ترجمه ی سکولاریسم دانست(25).

نقد و بررسی علم گرایی الف) اسلام با علم گرایی و مکتب اصالت تجربه مخالف است، اما با علم و دانش تجربی مخالف نیست. دلیل بطلان علم گرایی و تجربه گرایی از دیدگاه اسلام آن است که انسان مجاری معرفتی مختلفی همچون عقل و حس و وحی دارد و از این راه ها به شناخت هایی دست می یابد. شناخت ابدیّت و امور فرا طبیعی به کمک حس و تجربه امکان پذیر نیست. تجربه و حس تنها می تواند در شناخت امور مادی و طبیعی به انسان یاری رساند و عقل و وحی است که می تواند امور فوق طبیعی را معرفی کند، اموری هم چون چیستی حقیقت انسان و شناخت روح و خدا و آخرت و سعادت حقیقی و راز خلقت, بنابراین اسلام علم گرایی را مردود می داند، اما با علم نه تنها مخالفتی ندارد بلکه انسان را به فراگیری آن ترغیب می کند. تاریخ اسلام گواه خوبی است بر این که اسلام، نه تنها با علم و حتی علوم تجربی مخالفت نداشته، بلکه مهم ترین عامل ترقّی و پیشرفت این علوم بوده است. گوستاولوبون یکی از مورّخان اروپایی در نقش دین اسلام می گوید:
تا مدت پانصد سال مدارس اروپا روی کتاب ها و مصنفات مسلمانان دایر بود و همان ها بودند که اروپا را از لحاظ علم و عمل و اخلاق تربیت کرده، در طریق تمدن داخل نمودند. ما وقتی به تحقیقات علمی و اکتشافات فنی آنان نظر می افکنیم، می بینیم هیچ ملّتی نیست که در این مدّت کم، بیش تر از آنان ترقّی کرده باشد. بعضی ها عار دارند که اقرار کنند به سبب اسلام آوردن یک قوم کافر و ملحدی، اروپای مسیحی از حال توحش و جهالت خارج گردید, لذا آن را مکتوم نگاه می دارند. ولی این نظر به اندازه ای بی اساس و تأسّف آور است که به آسانی می توان آن را رد نمود ... نفوذ اخلاقی همین اعراب زاییده ی اسلام، آن اقوام وحشی اروپا را، که سلطنت روم را زیر و زبر نمودند، داخل در طریق آدمیّت نمود, هم چنین نفوذ فکری و عقلانی آنان، دروازه ی علوم و فنون و فلسفه را که از آن به کلی بی خبر بودند، به روی آنان باز کرد و تا ششصد سال استاد ما (اروپاییان) بودند(26).
و این به خاطر اهمّیّتی است که اسلام به علم و عالمان می دهد. دینی که پیامبرش مجلس دانش را از دیگر مجالس برتر می شمرد و اسیران باسواد را در برابر آموختن سواد به مسلمانان آزاد می کرد. دینی که می گوید: اطلبوا العلم و لو بالصین, علم را هر چند در نقاط دور دست فراگیرید(27).
ب) ریشه ی علم گرایی غرب، در تعارض دستاوردهای علمی با آموزه های نادرست مسیحیّت درباره ی جهان بود(28)، نه در مبانی محکم معرفت شناسانه. شکی نیست که رشد علم به تضعیف دینی می انجامد که دارای آموزه های نادرستی درباره ی جهان و انسان است، اما دینی مانند اسلام که مصون از تحریف و تعالیم ناصواب است، با پیشرفت علم نه تنها تضعیف نمی شود، بلکه هر روز حقّانیّت و ضرورت مراجعه و بهره گیری از آن آشکارتر می گردد.
ج) علم گرایی به معنای انحصار معرفت در تجربه، نظریه ای نادرست است و روشن ترین اشکال آن غیرعلمی بودن همین قاعده و اصل است, زیرا هیچ گاه تجربه نمی تواند ضابطه ای کلی و قطعی ارائه دهد. دلیل دیگر بر بطلان این نظریه، وجود آموزه های قطعی عقلی است که نمایانگر توانایی های عقل آدمی در کشف واقعیّت است، مانند اصل علیّت.
د) ریشه علم گرایی به معنای بی نیازی جستن از وحی و تعالیم وحیانی، در شناخت نادرست آدمی است. تصوّر شده است که آدمی می تواند با تجربه و علم تمامی مشکلات خود را حل کند و نیازهایش را برآورد. در بطلان این تصوّر کافی است به مبانی متافیزیکی علم، مانند استحاله ی اجتماع نقیضین و اصل علّیت و نیز به اعترافات عاجزانه ی عالمان در عرصه های مختلف توجه شود.
ماکس شِلر با اشاره به پیدایش علوم مختلف می گوید:
علوم تخصصی که پیوسته تعدادشان رو به افزایش است و با مسائل انسان سر و کار دارند، بیش تر پنهانگر ذات انسان در پرده ی حجاب اند تا روشنگر آن(29).
و اگر نتوان انسان را به درستی شناخت، چگونه می توان برای او سعادت و خوش بختی مناسب تأمین کرد.

2. عقل گرایی (rationalism) یکی دیگر از مبانی سکولاریسم عقل گرایی است, یعنی مبنا قرار دادن عقل برای رفع نیازهای انسان.
راسیونالیسم در شایع ترین معنای اصطلاحی اش که در قرن هیجدهم نمایان شد، عبارت است از: اعتقاد به تفوق و برتری عقل و بسندگی آن برای هدایت بشر در همه شؤون بشری و این که آدمی در ساختن زندگی خود تنها باید بر عقل و خرد تکیه کند، نه بر علم یا دین. در فرهنگ آکسفورد در تعریف راسیونالیسم آمده است:
تئوریی که بر آن است که همه ی رفتارها و عقاید و مانند آن باید بر خرد استوار شود، نه بر احساسات یا عقاید دینی.
متفکران عصر روشنگری از توانایی عقل نه فقط در حوزه علم و دین، بلکه در همه شؤون حیات انسانی مطمئن بودند, مثلا بر این باور بودند که در زمینه ی اقتصاد، قوانین عرضه و تقاضا، خود به خود رفاه جامعه را تضمین می کند(30), در کفایت عقل کوچک ترین شک و شبهه ای نداشتند و به وحی یا کتاب مقدّس نقش تبعی داده بودند(31) و عقل در قرن هجدهم داشت جانشین آن ضروریات و اصول عقاید مسیحیّت می شد(32). دئیست ها نمونه هایی از بیدادگری و بی اخلاقی را از روایات و حکایات کتاب مقدّس بیرون کشیدند و با این کار اشخاصی مانند تامس پین خشنودی خود را از پیروزی عقل بر خرافات اظهار داشتند(33). بدین ترتیب انسان مدرن، با اظهار بی نیازی از تعالیم دینی برای اداره ی زندگی خود، به کفایت عقل فتوا داد.
با توجه به آنچه در تعریف علم گرایی و عقل گرایی ذکر شد، تفاوت این دو روشن می گردد: علم گرایی تنها راه معرفت را احساس و تجربه ذکر می کند و عقل گرایی، تنها معیار شناخت را خرد و عقل آدمی معرفی می کند, علم گرایی آموزه های عقل و دین را بی اعتبار می شمارد و عقل گرایی داده های علمی و دینی را بی ارزش می داند, و اما اشتراک علم گرایی و عقل گرایی در نفی آموزه های دینی است, هر دو در این جهت مشترک اند که انسان در شؤون زندگی اش نباید به دین تکیه کند.

بررسی و نقد عقل گرایی الف) اشکال اوّل این مبنا همان مشکل علم گرایی است, یعنی خودبسندگی خرد آدمی. به عبارت دیگر، پیروزی عقل بر برخی تعالیم مسیحیّت و توان خرد در عقلانی کردن جهان و برخی دستاوردهای آن، این توهم را پرورش داد که آدمی می تواند به تنهایی جهان خود را بسازد و مشکلات او ریشه در تعالیم دینی دارد. حال آن که بحران های اخلاقی، سیاسی و اقتصادی غرب و شکست های انسان در دست یابی به حقیقت در عرصه های مختلف و سرانجام، گسترش شکاکیّت، انسان غربی را تا بحران هویّت پیش برد و او را به کلی از ساختن جهانی انسانی ناامید ساخت و این همه ناشی از افراط در عقلورزی و نادیده انگاشتن محدودیت های عقلانی آدمی، هم چون خطاها، اشتباهات، هواها و هوس ها و ... است.
ب) گذشته از محدودیت های آدمی در شناخت حقایق این جهانی، نکته ی اساسی دیگر، ناتوانی خرد آدمی از شناخت تمامی حقایق غیبی و ارتباط دنیا با آخرت است, برای نمونه، تشخیص این که کدام شیوه ی زیستن هم سعادت دنیوی و هم رستگاری اخروی و کمال آدمی را در پی دارد، در توان آدمی نیست, چرا که عقل انسان دست رسی به جهان غیب و شهود ندارد و تنها خداوند که خالق این جهان و عالِم به غیب و شهود است می تواند چنین صراطی را نشان دهد و در حقیقت، ضرورت بعثت انبیا ریشه در همین مسئله دارد.
ج) ضعف دیگر عقل آدمی در تشخیص مصادیق است, یعنی عقل که قوه ای کلی نگر است توان تشخیص مسائل جزئی را ندارد و البته کسانی که مرادشان از عقلانیّت، عقلانیّت ابزاری و محاسبه گر و جزئی نگر است، اگر چه چنین اشکالی بر آنها وارد نباشد، دچار چالشی دیگرند و آن ناتوانی از تشخیص مصالح و مقاصد و اهداف خلقت و اصول کلی زندگی است, زیرا عقل کلی نگر می تواند به کاوش در آن عرصه ها بپردازد، نه عقل ریاضی و جزئی نگر.
د) از دیدگاه اسلام، عقل گرایی نگاهی افراطی به عقل و محروم ماندن از سایر منابع معرفتی است و از این رو، اشکالِ نخست بر علم گرایی، بر آموزه ی عقل گرایی نیز وارد است.

3. اومانیسم (humanism) اومانیسم که به اصالت انسان یا انسان گرایی ترجمه شده است، مکتب و نظامی فکری است که بر اساس آن انسان نباید در دین و ایمان به دنبال حقیقت و حل مشکلات و پاسخ مسائل زندگی بگردد، بلکه در این امور باید تنها به خود تکیه کند و دنیایش را با اندیشه و عمل خود بسازد. اومانیسم فقط شناخت و معرفتی را معتبر می شمارد که ناشی از انسان باشد نه خدا, و فعالیتی را پسندیده و جایز می داند که در جهت امیال و خواست های انسان صورت پذیرد. بدین ترتیب، اومانیسم جایگاه و نقشی برای دین قایل نیست و از این رو یکی از مبانی سکولاریسم و جدایی دین از دنیاست, زیرا جوهره و روح اومانیسم که عنصر مشترک نحله های مختلف اومانیستی را تشکیل می دهد، محور و معیارْ قرار گرفتن انسان برای همه چیز است(34).
دان گیوپیت می نویسد: مفاهیم و حقایق و ارزش ها همه ساخته ی انسان است و این آموزه را "انسان گرایی یا انسان مداری" می نامند(35).
رنه گنون نیز در این باره می گوید: اومانیسم نخستین صورت امری بود که به شکل نفی روح دینی در عصر جدید در آمده بود و چون می خواستند همه چیز را به میزان بشری محدود سازند، بشری که خود غایت و نهایت خود قلمداد شده بود، سرانجام، بشر مرحله به مرحله به پست ترین درجات وجودی سقوط کرد(36).
پس، بر اساس آموزه ی اومانیسم، انسان باید در ساختن دنیا و زندگی اش به خود متکی باشد، نه این که از اصول مذهبی و تعالیم دینی مدد بجوید, و بدین ترتیب، دین از عرصه ی حیات آدمی، یا حداقل حیات دنیایی انسان، کنار می رود و جدایی دین از دنیا یا دین از سیاست تحقق پیدا می کند.

بررسی و نقد اومانیسمالف) اومانیسم، گرایشی افراطی در تعیین منزلت انسان است. این گرایش در برابر آموزه های مسیحیت درباره ی انسان قرار دارد, مانند اعتقاد به آلوده بودن هر انسانی به گناه اوّلیه. بی شک اسلام که انسان را خلیفه ی الهی و حامل اسماءالهی و امانت خدا و تولد یافته بر فطرت توحیدی می داند، می تواند تعدیلی مناسب برای گرایش افراطی اومانیسم درباره ی انسان باشد.
ب) خودبسنده دانستن انسان و او را معیار همه چیز قرار دادن موجب محرومیّت انسان از معارف الهی و نیز برداشتی غیرواقعی از توانایی های انسان و نادیده گرفتن محدودیت های آدمی می گردد. چنین نگرشی نه تنها به رشد انسان کمک نکرده، بلکه موجب سقوط انسان از جایگاهش شده است.
این ها پاره ای از مهم ترین ارکان و مبانی فرهنگ غرب است که به عنوان تکیه گاه نظریه ی سکولاریسم به کار می رود و - چنان که ملاحظه گردید - همه ی آن ها ریشه در تعالیم تحریف شده ی مسیحیّت و افراط گرایی اصلاح طلبان رنسانس دارند و فاقد جنبه ی برهانی و استدلالی اند و اسلام با هیچ یک از این مبانی سازگاری ندارد.
ج) از دیدگاه اسلام ریشه ی انسان گرایی و خودبسندگی و روگردانی از خدا در نشناختن خود است. در متون دینی گفته شده است کسی که خودش را بشناسد خدا را خواهد شناخت. انسان با درک صحیح از توانایی ها و نیازهای خود می تواند نیاز خویش را به خدا عیان سازد و بدین ترتیب، برخلاف اومانیست ها، به این نتیجه می رسد که محور حرکت آدمی باید خدا باشد نه انسان, و آدمی با رفتن به سمت خدا و فانی شدن در او و متّصف شدن به کمالات الهی و خداگونه بودن است که به انسانیّت می رسد و کمال نهایی را به دست می آورد.
اکنون به نمونه ای از آیات الهی درباره ی انسان توجه می کنیم، تا دیدگاه اسلام در باب انسان مشخص شود: خداوند در قرآن کریم می فرماید:
وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ(37), (به خاطر بیاور) زمانی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روی زمین جانشینی را قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند: آیا کسی را در آن قرار می دهی که فساد و خونریزی کند؟! ما تسبیح و حمد تو را به جای می آوریم و تو را تقدیس می کنیم. پروردگار فرمود: من حقایقی را می دانم که شما نمی دانید.
در این آیه، انسان برترین موجودات و از این رو، خلیفه و جانشین خدا در زمین معرفی شده است, یعنی انسان است که شایستگی تحقّق اراده ی الهی بر روی زمین را دارد و اوست که می تواند خلیفه ی خداوند باشد. و این یکی از آیاتی است که جایگاه و منزلت انسان را در اسلام نشان می دهد.
نکته ی مهم دیگر آن است که بر اساس آیات الهی، مقام خلیفة اللهی برای انسان بدان جهت است که او توان علمی بالایی دارد و می تواند معارف بلند الهی را کسب کند.
وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ(38) , و خدا همه ی اسم ها را به آدم آموخت, آن گاه حقایق آن اسم ها را در نظر فرشتگان پدید آورد و فرمود: اگر راست می گویید اسامی این ها را به من خبر دهید، فرشتگان عرض کردند: تو منزّهی! ما چیزی جز آنچه به ما تعلیم داده ای نمی دانیم, تو دانا و حکیمی. فرمود: ای آدم! آنان را از اسامی این موجودات آگاه کن.
بدین ترتیب مشخص می گردد که از دیدگاه اسلام انسان به دلیل توان بالای کسب علم و آگاهی، از منزلت والایی برخوردار شده است، برخلاف تعالیم مسیحیّت که انسان را، به سبب خوردن میوه ی علم، رانده از درگاه الهی می دانند. البته اسلام به انسان یادآور می شود که به علم خود اکتفا نکند و برای سعادت و خوش بختی به تعالیم الهی ایمان آورد و آن ها را اساس زندگی خویش قرار دهد، تا هم به سعادت اخروی و هم به عدالت و جامعه ای عادل دست یابد: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَیِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الکِتابَ وَالمِـیزانَ لِـیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ(39) , ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آنها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم به عدالت قیام کنند.

                                                                    نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. شمس الدین فرهیخته، فرهنگ فرهیخته، ص 489.
2. ماری بریجانیان، فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعی، ویراسته بهاءالدین خرمشاهی، ص 780.
3. فرهنگ حییم، ص 904.
4. برایان ویلسون، "عرفی شدن"، ترجمه مجید محمدی، ص 21.
5. ر.ک: همان، ص 23.
6. Encyclopedia Americana.
7. ژان پل ویلهم، جامعه شناسی ادیان، ترجمه عبدالرحیم گواهی، ص 141.
8. برایان ویلسون، همان، ص 21.
9. برت اف، نامه ی فرهنگ، ش 22، ص 52.
10. ر.ک: همان، ص 53.
11. ر. ک: همان، ص 50.
12. ر. ک: همان.
13. ادیب صعب، الدین و المجتمع رویة مستقبله، ص 106 و برایان ویلسون، همان، ص 21.
14. عبدالکریم سروش، کیان، ش 26، ص 6.
15. همان، ص 6.
16. همان، ص 7.
17. همان، ص 6.
18. همان، ص 10.
19. محمدتقی مصباح یزدی، آموزش فلسفه، ج 1، ص 61.
20. میرچا الیاده، دین پژوهی، ترجمه ی بهاءالدین خرمشاهی، ج 1، ص 387.
21. استانلی ل. جکی، فرهنگ و دین، ص 228.
22. ملکم هامیلتون، همان، ص 303.
23. دان گیوپیت، همان، ص 17.
24. ر. ک: همان، ص 44.
25. عبدالکریم سروش، کیان، ش 26، ص 6.
26. گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ترجمه ی سیدهاشم هریسی، ص 751ـ 754.
27. عبدالحسین زرین کوب، کارنامه ی اسلام، ص 26 - 28.
28. ایان باربور، علم و دین، ص 2.
29. کاسیرر، رساله ای در باب انسان، ترجمه ی بزرگ نادرزاده، ص 46 ـ 47.
30. ایان باربور، همان، ص 78.
31. ر.ک: همان، ص 76.
32. ر.ک: همان، ص 49.
33. ر.ک: همان، ص 77.
34. آندره لالاند، فرهنگ علمی و انتقادی فلسفه، به نقل از: محمود رجبی، انسان شناسی، ص 38.
35. دان گیوپیت، همان، ص 29.
36. به نقل از: داوری، مجله ی حوزه و دانشگاه، ش 6، ص 75.
37. سوره ی بقره، آیه ی 30.
38. سوره ی بقره، آیات 31ـ 33
39. سوره ی حدید، آیه ی 25.