در بیان برخى معجزه‏ هاى رسول خدا و آیات خیره‏ کننده آن حضرت‏
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: در بیان برخى معجزه‏ هاى رسول خدا و آیات خیره‏ کنند

1- درختى را بسوى خود خواند و آن زمین را شکافت و نزد او آمد و آنگاه اشاره کرد و برگشت.

2- دو پستان گوسفندان که خشکیده و بهم چسبیده بودند بسود و شیر آمدند و شیر بسیارى از آنها دوشید و این در راه کوچیدنش بمدینه بود و شهرت بسزائى دارد و اخبارى در باره آن رسیده و اشعارى در بیان آن سروده شده.

3- روز جنگ بدر مشتى ریگ بر چهره دشمنان پراند و چشمشان چنان آسیب دید که رو بگریز نهادند و خدا سبحانه فرو فرستاد (17- الانفال) تو نپراندى آنگاه که پراندى ولى خدا بود که پراند، و بمانند آن را در روز جنگ حنین انجام داد و فرمود زشت باد چهره‏ها و همه مشرکان گریزان شدند.

4- گزارش آن حضرت در باره کاروانى که از شام مى‏آمدند و شرح حال و کردارشان و آنچه کالا داشتند و گزارش بسیارى از گفتارشان.

5- سخن گفتن گرگ و آن معروف است.

6- در یک جاى آب وضو اندکى آب بود و حضرتش دست در آن نمود و خلق بسیارى از آن نوشیدند و وضو ساختند.

7- در سفرى شترى از یکى همراهانش گم شد و منافقان گفتند: اگر او پیغمبر است باید جاى شتر گمشده را بداند و گفته آنان بدان حضرت رسید و فرمود: غیب را جز خدا نداند و بصاحب شتر گمشده فرمود: اى فلانى برو در فلان جا که مهار ماده شترت بدرختى پیچیده و او را نگهداشته و آن را چنانچه فرموده بود یافت.

8- حضرتش با لشکر بسیارش در تبوک ماند و توشه‏هاشان بپایان رسیده بود و بآنان فرمود ته‏مانده همه را گرد آوردند و آنها را گرد آورد و فرمود سفره‏هاى چرمى را پهن کنند و پهن کردند و فرمود هر که هر چه ته‏مانده توشه دارد براى ما بیاورد و یکى یک مد آرد میاورد و یکى یک مد قاووت و یکى اندکى نان‏ «1» و هر رسته را جدا گذاشت و همه آنها اندکى شد و آنگاه وضو ساخت و نماز خواند و براى برکت آنها دعا کرد و آنها فزونى گرفتند تا از سفره‏هاى چرمى بیرون زدند و آنگاه مردم را خواند که بشتابید و از هر چیزى بار برداشتند تا هر انبان و توشه دانى داشتند از آنها پر کردند.

9- در سال صلح حدیبیه چون در دره حدیبیه فرود آمد چاهش آب نداشت و مردم از بى‏آبى بحضرتش شکوه بردند و آن حضرت تیرى از تیردان خود برآورد و بدست براء بن عازب داد و او در «2» چاه فرو شد و آن تیر را در ته چاه فرو کرد و آب از چشمه‏هاى چاه جوشید تا همه مشکها را پر کردند و همه مرکبهاى خود را سیراب کردند.

10- در یک سفرى از خواب برخاست و فرمود: آب وضو با کیست؟ ابو قتاده‏ «3»

11- یک گوسفندى نزد آن حضرت آوردند و گوشش را میان دو انگشت مبارک خود گرفت و رهاش کرد و داغى در گوش او نمودار شد و آن داغ در زاده‏هایش هم پیدا شد.

12- جابر بن عبد اللَّه روایت کرده که در جنگ خندق آنگاه که مردم در کار کندن خندق بودند یک رگه سخت و سنگى جلو کارشان درآمد و با تیشه‏هاى خود بر آن نواختند و تیشه‏ها شکستند و گزارش دادند برسول خدا ص و آن حضرت آمد و آبى خواست و بر آن ریخت و یک تپه ریگ نرم شد.

13- یک اعرابى چیزى به ابى جهل فروخته بود و بهایش را پس میانداخت و معطل میکرد و او نزد قریشیان آمد و گفت بداد من برسید از دست ابى ح کم که بدهى مرا پس میاندازد و امروز و فردا میکند آنان پیغمبر را باو نشان دادند و گفتند: نزد آن مرد برو و بدو شکایت کن و آن اعرابى را مسخره میکردند و خواستند ابو جهل را به رسول خدا بشورانند و آن اعرابى نزد رسول خدا ص آمد و گفت اى بنده خدا داد مرا از عمرو بن هشام (نام ابو جهل بوده) میگیرى که بدهکارى مرا امروز و فردا میکند؟. فرمود: آرى و بهمراه پیغمبر ص براه افتاد و پیغمبر در خانه ابو جهل را زد و او با چهره‏اى دگرگون و تلخ بر در خانه آمد و گفت: چه خواسته دارى؟

فرمود: بدهى این مرد را بپرداز گفت بچشم هم اکنون و آن را پرداخت و آن مرد نزد قرشیان آمد و از آنها تشکر کرد و گفت: آن مردى که بمنش نشان دادید با من آمد و حق مرا گرفت و ابو جهل نزد آنان آمد و باو گفتند حق اعرابى را دادى؟ گفت آرى گفتند: ما میخواستیم تو را بمحمد بشورانیم گفت: جز این نشد که در خانه مرا کوبید و سخن او بگوشم رسید و نتوانستم خوددارى کنم جز که نزد او آمدم و پشت سرش شترى مست دهان گشوده بود و گویا آهنگ مرا داشت و محمد بمن گفت: حق این مرد را بده و اگر میگفتم: نه سرم را مى‏بلعید.

14- ابو جهل سنگى برگرفت و نزد آن حضرت آمد که نماز میخواند و میخواست چون بسجده رود آن را بر سرش بکوبد و چون سنگ را با دست خود بلند کرد دستش بدان خشکید و بیدرنگ بازگشت و یارانش بدو گفتند ترسیدى؟ گفت: نه میان خودم و او نره شترى دیدم که دمش را میجنباند و این حدیث مشهور است و ابى طالب ره در باره آن سروده:

اى بنى غالب بهوش باز پس گردید هان‏

 

از ره گمراهى و منطقى سازید عیان‏

ور نه من ترسان بودم بر شماها هر زمان‏

 

از بد آمدها درون خانه‏هاتان بیگمان‏

تا که باشد عبرتى در پیش چشم رهگذر

 

بحق پروردگار باختر با خاوران‏

همچون آنان که چشیدند آن بلایش از شما

 

از نمود و عاد و کس باقى نماند از جمعشان‏

به روزى که طوفیدشان باد سخت‏

 

که نوشید آن ناقه از آبشان‏

فرو شد بدان جمع خشم خدا

 

بدان ضربت از ازرق بد نشان‏

به روزى که پى کرد آن ناقه را

 

بیک تیغ هندى که رونق در آن‏

شگفت آور از آن بکار شما

 

همان سنگ چسبیده بر دستتان‏

     

 

بدست کسى کایستاده برش‏

 

همان صابر و صادق متقى‏

خدایش بدان دست خشکاند دست‏

 

بر غم چنان خائن احمقى‏

     

و این قطعه شعر از دلیلهاى صحت ایمان و مسلمانى ابى طالب است رضی الله عنه در باره خدا و رسولش رضی الله عنه از اینکه در آن بخدا سبحانه اعتراف کرده و هم بآیات خدا و معجزه‏اى که پیغمبرش داشته اعتراف کرده و هم به روشنى گفته که آن حضرت صابر و راستگو و پرهیزکار است و از دروغ بر کنار است.

15- زن سلام بن مسکین (از بزرگان یهود بوده) گوسفند بریانى که در آن زهر ریخته بود نزد آن حضرت آورد حضرتش فرمود: این چیست؟ در پاسخ گفت پیشکشى برایت آوردم بشر بن براء بن معرور  همراه آن حضرت بود پیغمبر تیکه‏اى از گوشت سر دست آن گوسفند برگرفت و بشر هم تیکه‏اى اما پیغمبر ص آن را جوید و بدور انداخت و نبلعید و فرمود: این سر دست با من سخن گفت و پنداشت که زهرناک است بشر آن تیکه گوشت را جوید و بلعید و مرد. پیغمبر ص نزد آن زن فرستاد و او هم بجرم خود اعتراف کرد پیغمبر باو گفت چه تو را وادار بر این کار کرد؟ گفت: تو شوهر مرا و بزرگان تیره مرا کشتى من پا خود گفتم اگر پادشاه است او را کشته باشم و کین کشیده باشم و اگر پیغمبر است خدایش از آن آگاه میکند.

16- صفوان بن امیه و عمرو بن وهب جمحى با هم در گفتگو شدند که چه کسى ما را از محمد خلاص میکند؟

عمرو بن وهب گفت اگر من بدهکار نبودم میرفتم محمد را میکشتم، صفوان گفت بدهى و وام بر من باشد و هزینه نانخوران و خاندانت هم بعهده من اگر او را کشتى، عمرو بن وهب از مکه بمدینه آمد و نزد رسول خدا ص وارد شد و گفت: صبح بخیر بدت مباد (تحیت دوران جاهلیت مردم مکه بوده) پیغمبر ص فرمود: خدا بجاى آن تحیت بهترى بما داده (یعنى سلام کردن بروش مسلمانى) عمرو گفت آشنائى تو با آن تازه است و کهنه نشده (یعنى هنوز آن را فراموش نکردى) فرمود: آرى ولى پس از آن خداوند ما را به پیغمبرى گرامى داشته، و آنگاه فرمود: اى عمرو براى چه آمدى؟ گفت: پسرم نزد شما اسیر و زندانیست (یعنى باحوالپرسى او آمدم) فرمود:

نه ولى با صفوان نشستى و گفتگو کردى و داستان گفتار او را بازگو کرد.

راوى گوید عمرو گفت بخدا هیچ کس در این گفتگو با ما دو کس نبود و این خبر را برایت نیاورده مگر آنکه اخبار آسمان را برایت مى‏آورد و من گواهم که جز خدا شایسته پرستش نیست و راستش تو رسول خدائى‏

17- در مدینه خشکسالى شد و از آن به رسول خدا ص شکایت بردند و آن حضرت دو دست خود را بالا برد بسوى آسمان و گفت:

بار خدایا براستى من از تو خواهش کردم و بمن بخشیدى و تو را خواندم و اجابت کردى بار خدایا سیراب کن ما را با بارانى برآمده از ابر آباد کن فورى بیدرنگ سودمند و بى‏زیان.

و همان ساعت بمردم بارید و رودها را سیلاب گرفت و روان شدند و همه جا پر آب شد و مردى آمد و گفت: اى رسول خدا غرق شدیم و سیل رو ببازارهاى شهر سرازیر شده و آن حضرت فرمود در حوالى ما باشد و بر زیان ما نباشد و ابر از فراز مدینه بدر شد و در گرد مدینه حلقه زد و فراز مدینه آسمان نمایان شد و آن دعا باجابت رسید.

(در اینجا روایتى آورده در باره مجذوب شدن سران قریش از قرائت شبانه قرآن پیغمبر که اول آن افتاده و از اینجا ثبت شده که:) هر یک از آنها با خود گفت: من اگر بروم آسوده‏ام از اینکه دیگرى باشد و آمدنم را بفهمد و همه در گرد خانه پیغمبر فراهم شدند. چون همه یک دلخواه داشتند و چون پسند آواز قرآن محمد آنها را وادار کرده بود که گرد خانه او آیند و شنیدن آوازش آنان را خیره و بیخود کرد و دل آنها را ربود و تا بامداد برجاى خود ماندند و چون برمیگشتند باز بهم برخوردند و نزد هم رسوا شدند و پیمان خود را براى ترک این کار تازه کردند و باز هم بدان برگشتند و بارها چنین کردند براى اینکه شیفته شنیدن قرآن آن حضرت بودند با همه اصرارى که در عناد با آن حضرت و با قرآن او داشتند

گنجینه معارف شیعه إمامیه / ترجمه کتاب کنز الفوائد و التعجب، ج‏1، ص:200 -  204