در امر غیبت‏ امام‏ عصر (ع)
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: در امر غیبت‏ امام‏ عصر (ع)

1- یمان تمار گوید: ما خدمت امام صادق (ع) نشسته بودیم.

به ما فرمود: به راستى براى صاحب الامر (ع) غیبتى باشد که کسى در دوران آن به دین چسبد چون کسى است که شاخه خار مغیلان را دست کشه کند، این چنین با دست خود ممثل نمود، کدام شما شاخه خار مغیلان را به دست خود مى‏چسباند، سپس لختى سر به زیر انداخت و پس از آن فرمود: صاحب الامر یک غیبتى دارد، باید هر بنده خدا پرهیز کارى کند و به دینش بچسبد.

2- على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر (ع) فرمود:

چون پنجمین فرزند هفتمین امام ناپدید گردد، خدا را، خدا را، باشید براى دین دارى خود، مبادا شما را از دین به در برد، پسر جانم، صاحب الامر به ناچار غیبتى خواهد داشت تا آن که معتقدان به امامت هم از این عقیده بر گردند، همانا این خود یک آزمایشى است از طرف خدا که خلق خود را با آن بیازماید، اگر پدران و نیاکان شما دینى درست‏تر مى‏دانستند از آن پیروى مى‏کردند، گوید:

گفتم: اى آقاى من پنجمین فرزند هفتمین امام کیست؟ فرمود: اى پسر جانم خرد شما از درک آن خردتر است و خاطر شما تنگ‏تر از آن است که این حقیقت در آن جایگزین شود ولى اگر بمانید بدان خواهد رسید.

3- مفضل بن عمر گوید: از امام صادق (ع) شنیدم مى فرمود: بپرهیزید از فاش کردن اسرار مذهب، هلا به خدا محققاً امام شما سالهاى سال از روزگار زندگى شما نهان گردد و شما در بوته امتحان آب شوید تا گویند: «امام مرد، کشته شد، نابود شد، به چه دره افتاد» و چشم مؤمنان بر او اشک بارد، و کشتى مذهب شما واژگون گردد مانند کشتى‏ها که بر موجهاى دریا واژگون شوند و نجات نیابد جز کسى که خدا از او پیمان گرفته و در دلش ایمان را نقش کرده و به روح خود او را تأیید کرده است، دوازده پرچم همانند برافراشته گردد و دانسته نشود کدام، کدام است.

گوید: من گریستم و سپس گفتم: پس ما چه کنیم؟ امام نگاهى به آفتاب کرد که در ایوان پرتو افکنده بود فرمود: اى ابا عبد ............

4- سدیر صیرفى گوید: از امام صادق (ع) شنیدم مى‏فرمود:

به راستى در صاحب الامر شباهتى است از یوسف (ع)، گوید: به آن حضرت عرض کردم: گویا شما زنده بودن و نهان بودن آن حضرت را یاد آورى مى‏کنید؟ گوید: به من فرمود: این امت که خوک صفت شده‏اند چه چیز را منکرند، به راستى برادران یوسف اسباط بودند، زادگان پیغمبر بودند، با یوسف در بازرگانى وارد شدند و با او خرید و فروش کردند و با او گفتگو کردند و برادر او بودند و برادر آنها بود و با این همه او را نشناختند تا خودش خود را معرفى کرد و فرمود: أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی‏، من یوسفم و این هم برادر من است، این امت لعنتى منکر هستند که خدا عز و جل با حجت خود در یک وقتى از اوقات چنان کند که با یوسف کرد، یوسف پادشاه پر نام مصر بود و فاصله او با پدرش هجده روز راه بود، اگر خدا مى خواست که او را بیاگاهاند مى‏توانست یعقوب و فرزندانش پس از دریافت مژده از یوسف نه روزه خود را به مصر رسانیدند چه انکارى دارند این امت که خداى عز و جل با حجت خود چنان کند که با یوسف کرد، در بازارهاى آنها رفت و آمد کند و پا روى فرش آنها بگذارد (و او را نشناسند) تا خدا اجازه دهد، در این مورد، چنانچه اجازه معرفى به یوسف داد، گفتند: راستى تو یوسف هستى؟ فرمود:

من یوسفم.

5- زراره گوید: از امام صادق (ع) شنیدم مى‏فرمود: براى آن پسر بچه، پیش از قیام و ظهورش غیبتى بایست، گوید: گفتم:

چرا؟ فرمود: بیم دارد، و به شکم خود اشاره کرد، سپس فرمود: اى زراره او است که انتظارش را باید کشید، او است که در ولادتش تردید شود، برخى گویند پدرش بى‏جانشین مرد، برخى گویند در شکم مادر بود که پدرش مرد، برخى گویند دو سال پیش از مرگ پدر به دنیا آمد، او است منتظر، جز این که خدا عز و جل دوست دارد شیعه را بیازماید، در این جا است اى زراره که باطل خواهان به شک اندر شوند، گوید: گفتم: قربانت، اگر به این دوره رسیدم چه باید کرد؟ فرمود: اى زراره وقتى به این دوره رسیدى، این دعا را بخوان: «بار خدایا خودت را به من بشناسان زیرا تو اگر خود را به من نشناسانى، من رسولت را نشناسم، بار خدایا رسول خود را به من بشناسان زیرا اگر تو رسول خود را به من نشناسانى حجت تو را نشناسم، بار خدایا حجت خود را به من بشناسان زیرا اگر تو حجت خود را به من نشناسانى از دینم به در شوم و گمراه گردم».

سپس فرمود: اى زراره به ناچار باید در مدینه پسر بچه‏اى کشته شود، گفتم: قربانت، همان نیست که قشون سفیانى او را بکشند؟ فرمود: نه، ولى قشون آل بنى فلان او را بکشند، بیاید تا در مدینه در آید و آن پسر بچه را بگیرد و بکشد، چون از راه خود سرى و عدوان و ستم او را بکشد دیگر مهلتشان به سر آید، در این هنگام توقع فرج داشته باش ان شاء الله.

أصول الکافی / ترجمه کمره‏اى، ج‏2، ص:561 -  565