طشت طلایى چیست ؟
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: طشت طلایى چیست ؟ ،خوردن کوه ،مرغ آمد دور او چرخید

خداوند به یکى از پیغمبران وحى کرد: فردا صبح، اول چیزى که دیدى بخور، دومى را بپوشان، سومى را بپذیر، چهارمى را ناامید مکن، و از پنجمى بپرهیز، صبحگاه از جا حرکت کرد در اولین وهله به کوه بزرگ سیاهى برخورد، متحیر ایستاد که چه کنم، سپس با خود گفت: خدا دستور محال نمى‏دهد، به قصد خوردن کوه جلو رفت، هر چه جلوتر رفت کوه کوچکتر شد تا به صورت لقمه‏اى درآمد، چون خورد دید گواراترین خوراک است؛ از آنجا گذشت طشت طلایى دید، طبق دستور گودالى کند و آنرا پنهان کرد، اندکى رفت و پشت سر نگاه کرد، دید طشت خود به خود بیرون افتاده، گفت: من آنچه باید بکنم کرده‏ام؛ سپس به مرغى برخورد که یک باز شکارى آن را تعقیب مى‏کرد، مرغ آمد دور او چرخید، پیغمبر گفت: من مأمورم او را بپذیرم، آستین گشود، مرغ وارد آستین شد، باز گفت شکارى را که چند روز در تعقیبش بودم ربودى، گفت: خدا به من دستور داده این را هم ناامید نکنم قطعه‏اى از ران شکار گرفت و نزد بازافکند؛ از آنجا گذشت گوش مردارى یافت که بو گرفته و کرم در آن افتاده بود، طبق وظیفه از آن گریخت.

پس از طى این مراحل برگشت، شب در خواب به او گفتند: تو مأموریت خویش را انجام دادى، اما فهمیدى مقصد چه بود؟ گفت: نه، گفتند:

آن کوه، غضب بود، انسان در وقت خشم خود را در مقابل کوهى مى‏بیند، اگر موقعیت خویش بشناسد و پابرجا به‏ماند کم کم غضب آرام شود و سرانجام به صورت لقمه‏ى گوارایى درآید که آنرا فرو دهد؛ اما آن طشت، کنایه از کار خیر و عمل صالح بود، که اگر مخفى کنى خدا به هر طریق باشد آنرا در برابر کسانى ظاهر کند که صاحبش را جلوه دهند، علاوه بر ثوابى که در آخرت دارد؛ اما آن مرغ، کنایه از نصیحت کننده است که باید راهنماییش را بپذیرى، و باز شکارى حاجتمند است که نباید ناامیدش کنى؛ و گوشت گندیده غیبت است، از آن بگریز.

نصایح، ص: 230 – 231